Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

گرم‌ترین جای زندگی من

من در میان اشک‌های خانواده‌ام هنگام وداع با مادرم که کمی پس از تولدم درگذشت، به دنیا آمدم. وقتی هنوز نوزاد بودم، مادربزرگم با یک کیسه پارچه‌ای کوچک، هزاران کیلومتر را از زادگاهش سفر کرد تا مرا به خانه بیاورد و بزرگ کند. اگرچه در سال‌های اولیه زندگی‌ام مادری نداشتم، اما خوش‌شانس بودم که پدربزرگ و مادربزرگم را داشتم که مانند هر پدر و مادر دیگری مرا دوست داشتند.

Báo An GiangBáo An Giang24/07/2025

تصویر تصویر: NGANG NGANG

در سال‌های اولیه‌ی بدون پدر و مادرم، پدربزرگ و مادربزرگ پدری‌ام تمام دنیای من بودند، پناهگاهی آرام که در آن بزرگ شدم. من ضعیف به دنیا آمدم، تنها ۱.۸ کیلوگرم وزن داشتم، با پوستی رنگ‌پریده، و به سختی می‌توانستم در میان گال وحشتناکی که داشتم، به زندگی ادامه دهم. همسایه‌ها با ترحم سرشان را تکان می‌دادند، همه فکر می‌کردند که زنده نخواهم ماند، اما مادربزرگم تسلیم نشد. او مرا محکم در آغوش می‌گرفت، مرا برای درمان به همه جا می‌برد، و به کوچکترین کورسوی امیدی چنگ می‌زد. شیر مادر تمام شده بود و شیر خشک کمیاب بود. روزهایی بود که او مجبور بود مرا کیلومترها حمل کند، به در خانه‌هایی که بچه‌های کوچک داشتند، بزند و برای من شیر التماس کند. بسیاری از شب‌ها، بی‌وقفه گریه می‌کردم و او تمام شب بیدار می‌ماند و با لالایی‌های لرزانش در باد سرد مرا آرام می‌کرد. در طول آن ماه‌های سخت، او زندگی کوچک مرا در آغوش گرفت، از آن مراقبت کرد و شجاعانه از آن محافظت کرد، مانند زنده نگه داشتن شعله‌ای در طوفان.

برای من، مادربزرگم مهربان‌ترین مادربزرگ دنیا بود. هر روز صبح که به بازار می‌رفت، همیشه برایم خوراکی می‌خرید، گاهی سیب‌زمینی شیرین پخته، گاهی کیک موز، گاهی کیک پرتقال. مادربزرگم نویسنده‌ی بااستعدادی بود. او گنجینه‌ی فرهنگ عامیانه را با عشق و حافظه‌ی شگفت‌انگیزش حفظ می‌کرد. او ترانه‌های عامیانه، ضرب‌المثل‌ها و اشعار عامیانه‌ی زیادی را از بر می‌دانست. وقتی کوچک بودم، هر شب قبل از خواب، اشعار شیرین شش و هشت هجایی را برایم می‌خواند. او همچنین افسانه‌های زیادی برایم تعریف می‌کرد، گاهی افسانه‌ی درخت شیر، گاهی داستان مبارزه‌ی تاچ سان با غول یا تام مهربان. صدایش ملایم و گرم بود؛ به نظر می‌رسید هر کلمه در قلبم نفوذ می‌کند و بذر عشق به ادبیات را در من می‌نشاند. اما بیش از هر چیز، او به من آموخت که مردم را آنطور که او زندگی می‌کرد دوست داشته باشم. یادم می‌آید یک بار، وقتی در خانه مراسم یادبود داشتیم، غذا خوردنم تمام شده بود، اما او هنوز چند ظرفی را که دوست داشتم، گذاشته بود. درست زمانی که می‌خواستم غذا را کنار بگذارم، پیرزن لاغری به خانه‌مان آمد و درخواست غذا کرد. مادربزرگم به من نگاه کرد و به آرامی گفت:

- این خواهر شماست، می‌توانید این سهم را به او بدهید؟

بدون هیچ تردیدی غذایم را به زن گدا دادم. سال‌ها بعد، وقتی خواهر واقعی مادربزرگم از راه دور به دیدنم آمد، از او پرسیدم که آیا زمانی را که به او غذا دادم به خاطر دارد؟ او با تعجب و گیجی به من نگاه کرد و دوباره از مادربزرگم پرسید. تنها آن موقع بود که فهمیدم مادربزرگم دروغ گفته است، اما دروغ زیبایی بود و اولین بذر شفقت را در من کاشت.

من در آغوش پرمهر پدربزرگ و مادربزرگم، در خانه‌ای ساده و همیشه پر از محبت بزرگ شدم. هر زمستان، مادربزرگم برگ‌های خشک موز را روی تخت پهن می‌کرد تا قبل از اینکه مرا به خواب دعوت کند، امتحان کند که آیا به اندازه کافی گرم است یا نه، در حالی که به ایوان می‌رفت تا در باد سرد گزنده برای خوک‌ها سبزیجات خرد کند. وقتی کوچک بودم، قبل از برق مثل الان، هر تابستان سوزان، مادربزرگم کنارم می‌نشست و مرا باد می‌زد تا بخوابم. پنکه ساده برگ نخل با دست نازکش به طور ریتمیک می‌چرخید و هم نسیم خنک و هم عشقش به من را به همراه داشت.

پدربزرگم معلم بود، و همچنین اولین معلم زندگی من، دستم را می‌گرفت و اولین حروف را به من یاد می‌داد. اتاق کوچکش پر از کتاب بود، و وقتی باد هر بعدازظهر تابستان از پنجره می‌وزید، بوی ضعیف کاغذ کهنه می‌داد. او عادت داشت سیگار بکشد، اما هرگز داخل خانه سیگار نمی‌کشید. هر بار که می‌خواست سیگار بکشد، به کوچه می‌رفت و ساکت زیر نور درخشان بعدازظهر می‌ایستاد تا دود به من و مادربزرگم آسیبی نرساند. او تماشای اخبار را دوست داشت، اما وقتی من درس می‌خواندم، همیشه صدا را تا حد امکان کم می‌کرد، فقط به اندازه‌ای که بدون مزاحمت من، صدای تلویزیون را بشنود. من با صدای آرام تلویزیون در اتاق نشیمن و احترام ملایمی که به من نشان می‌داد، بزرگ شدم. او همچنین مردی دانشمند با دانش عمیق بود؛ از ریاضیات، تاریخ و جغرافیا گرفته تا سوالات ساده‌لوحانه من در کودکی، با صبر و حوصله همه چیز را با عبارات ساده و قابل فهم توضیح می‌داد. بنابراین دوران کودکی من همیشه جالب و پر از اکتشاف بود.

وقتی کلاس هشتم بودم، پدربزرگ و مادربزرگم به دا لات نقل مکان کردند، در حالی که من به دنبال پدرم به کین گیانگ رفتم. سپس، وقتی به دانشگاه رفتم، هر تابستان به دا لات برمی‌گشتم تا نیمی از ماه را پیش مادربزرگم بمانم. حتی اگر اتوبوس ساعت سه صبح می‌رسید، مادربزرگم همچنان چراغ‌ها را روشن می‌کرد و داخل خانه منتظر من می‌ماند. شب‌ها، حتی اگر تا دیروقت بیرون می‌ماندم، پدربزرگ و مادربزرگم قبل از خواب منتظر می‌ماندند تا به خانه برگردم. مادربزرگم هنوز هم عادت داشت برایم پشه‌بند پهن کند، درست مثل وقتی که کوچک بودم. هر بار که دا لات را به مقصد کین گیانگ ترک می‌کردم، مادربزرگم دم دروازه می‌ایستاد و تماشا می‌کرد تا اینکه چهره‌ام پشت شیب آشنا ناپدید شود.

عشق پدربزرگ و مادربزرگم پر سر و صدا نبود، اما همیشه فراوان و گرم بود، مانند آتشی در دل زمستان. حالا، هر بار که کتاب‌های قدیمی می‌بینم، پدربزرگم را به یاد می‌آورم. هر بار که فرد مسنی را در خیابان می‌بینم، هیکل کوچک و خمیده مادربزرگم را می‌بینم که صبح زود سبدی را به بازار می‌برد. آنها مرا با تمام فداکاری خاموش و عشق بی‌قید و شرطشان بزرگ کردند.

همچنان که بزرگ می‌شدم، مستقل و قوی می‌شدم، همیشه به خودم یادآوری می‌کردم که درست مانند پدربزرگ و مادربزرگم مهربان زندگی کنم. برای من، پدربزرگ و مادربزرگ پدری‌ام پدر و مادرم، خانه مقدس من، پناهگاه آرام من بودند. و خانه کوچک دوران جوانی‌ام، جایی که برگ‌های موز در شب‌های سرد زمستان تخت را می‌پوشاندند، جایی که دود سیگار بی‌صدا در بیرون پخش می‌شد، و جایی که پدربزرگم در یک بعدازظهر آرام تابستانی کتاب می‌خواند، برای همیشه گرم‌ترین مکان زندگی من خواهد ماند.

هونگ گیانگ

منبع: https://baoangiang.com.vn/cho-am-doi-toi-a424941.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
Đến với biển đảo của Tổ quốc

Đến với biển đảo của Tổ quốc

Cầu khỉ

Cầu khỉ

ویتنام در قلب من

ویتنام در قلب من