خبرنگار روزنامه تین فونگ، خود را به عنوان جویای کار جا زد و در یک کارخانه چاپ در پارک صنعتی تان تائو (شهر هوشی مین) استخدام شد و شیفتهای طولانی و تمام شب را تجربه کرد و در خانههای مخروبه زندگی کرد تا زندگی و کار کارگران کارخانه را درک کند.
بعد از روزها جستجو و درخواست کار، یک روز در اوایل ماه مه، در یک شرکت چاپ در شهرک صنعتی تان تائو شغلی پیدا کردم. این اولین باری بود که واقعاً زندگی یک کارگر کارخانه و شلوغی و جنب و جوش کارخانه را تجربه کردم.
من فقط جرات دارم غذای ارزان بخورم.

ساعت ۶:۳۰ صبح، منطقه صنعتی از قبل شلوغ و پرجنبوجوش بود. هزاران کارگر با عجله به سمت شیفتهای خود میرفتند. صدای واضح موتورهای موتورسیکلت، فریاد افرادی که یکدیگر را صدا میزدند و فریاد فروشندگان صبحانه با هم درآمیخته بود تا صداهای متمایز این قطب صنعتی را ایجاد کند.
در امتداد جادههای منتهی به دروازههای شهرک صنعتی، دکههای سیار غذا در پیادهروها به هم چسبیدهاند. دود از دیگهای فرنی با کله پاچه خوک و سوپ رشته فرنگی در نور زرد کمرنگ بلند میشود. یک قرص نان، یک بسته برنج چسبناک یا یک کاسه فرنی با کله پاچه خوک بین ۱۵۰۰۰ تا ۳۰۰۰۰ دونگ قیمت دارد و به عنوان صبحانه برای صدها نفری که برای شروع شیفت کاری خود آماده میشوند، سرو میشود.
در یک دکه فرنی با گوشت خوک، با چهرههای خوابآلود مواجه شدم. آنها آنقدر سریع غذا میخوردند که به سختی فرصت میکردند قبل از اینکه عجله کنند و از خواب بیدار شوند، طعم آن را بچشند. یک کارگر زن کارخانه در حالی که مشغول غذا خوردن بود، با خانه تماس گرفت تا بپرسد آیا فرزندش هنوز به مدرسه رفته است یا خیر. مرد دیگری قبل از خرید ارزانترین غذا، آرام آرام صورتحسابهای کوچکش را شمرد.
این کارگر مرد گفت: «قبلاً، یک کاسه فرنی فقط حدود ۱۵۰۰۰ دونگ قیمت داشت و برای سیر کردن شکمم کافی بود، اما حالا قیمت دو برابر شده است. قیمتها سر به فلک کشیدهاند و حقوق من ناچیز است، بنابراین باید صرفهجویی بیشتری کنم. من فقط جرات میکنم چیزهای ارزان بخرم.»
دقیقاً ساعت ۷، زنگ کارخانه با صدای بلند به صدا درآمد. بعد از بررسی یونیفرم، ارائه توضیحاتی در مورد آداب کار و رویههای ایمنی، به دنبال سرپرست تیم وارد کارگاه چاپ شدم. به محض بسته شدن در، تنها چیزی که میشنیدم صدای غرش ماشینآلات، همراه با بوی روغن ماشین، کاغذ و جوهر بود... مدتی طول کشید تا به آن عادت کنم.
شغل من شامل کمک در جابجایی کاغذ، آمادهسازی پلیتهای چاپ، ترکیب رنگها و روغنکاری دستگاه چاپ است. این وظایف ممکن است ساده به نظر برسند، اما حتی چند لحظه تأخیر میتواند کل خط تولید را تحت تأثیر قرار دهد.


بعد از بیش از یک ساعت ایستادن مداوم، کمرم شروع به درد کرد. دستههای بزرگ کاغذ، بازوهایم را بیحس کرده بودند. صدای بیوقفه دستگاهها باعث میشد سرم سنگین و منقبض شود. گاهی اوقات، به ساعت نگاه میکردم؛ کمی از ساعت ۱۰ صبح گذشته بود، اما احساس میکردم تمام روز گذشته است. انگار فرنی صبحگاهیام تمام شده بود، معدهام قار و قور میکرد، اما مجبور بودم تا وقت ناهار تحمل کنم تا بتوانم استراحت کنم.
در همین حال، کارگرانی که کنار من ایستاده بودند، مثل یک عادت همیشگی، به سرعت به کار خود ادامه میدادند. آنها به ندرت استراحت میکردند، شکایتی نمیکردند و صرفاً در سکوت و با سرهای پایین کار میکردند.
ناگهان فهمیدم که پشت آن سکوت، نگرانیهایی در مورد غذا، اجاره خانه، شهریه مدرسه بچهها و بدهیهای کشورشان که در پایان هر ماه در انتظارشان بود، نهفته است. یکی از همکارانم به شانهام زد و مرا تشویق کرد: «عادت کردن به آن در چند روز اول سخت است، من هم قبلاً اینطور بودم. شغل اینجا ثابت است، درآمد خوب است و محیط کار عالی است، بنابراین باید تمام تلاشت را بکنی.»
هشت ساعت کار در شیفت کاریام، به علاوه دو ساعت اضافه کاری، مرا بسیار خسته کرده بود. پاهایم از ایستادن مداوم میلرزید. وقتی از کارخانه بیرون آمدم، هوا تاریک شده بود. گروه دیگری از کارگران درست بیرون دروازه کارخانه رسیده بودند. در دوردست، کارخانهها هنوز روشن بودند. خطوط تولید بدون توقف به کار خود ادامه میدادند و "جنگجویان" کارگر بیصدا شیفت جدید خود را آغاز میکردند.
رویاهای تحقق نیافته
در دوران کارگریام، با توآن، جوانی ۲۱ ساله از استان ها تین، آشنا شدم. توآن لاغر بود و چشمانش همیشه نشانهای از غم داشت. صدایش آنقدر آرام بود که گاهی مجبور میشدم خیلی نزدیک شوم تا صدایش را واضح بشنوم.
آن روز، بعد از کار، دو برادر کنار جاده نشستند تا یک کاسه سوپ رشته فرنگی ارزان بخورند. توآن به آنها گفت که چهار سال به عنوان کارگر کارخانه کفش کار کرده است. والدینش زود از هم جدا شدند و چون خانوادهاش فقیر بودند، مدرسه را رها کرد و در حالی که تنها ۱۸ سال داشت، به دنبال دوستانش به جنوب رفت.
توآن گفت: «من هنوز میخواهم به تحصیلم ادامه دهم، حداقل دیپلم دبیرستان بگیرم... اما حالا یک مادر بیمار دارم که برای دارو به پول نیاز دارد، بنابراین باید در شهر بمانم، هر چقدر میتوانم درآمد داشته باشم تا تا زمانی که میتوانم از او مراقبت کنم.» سپس مدت زیادی سرش را پایین انداخت.
بعدازظهر دیگری، هان (یکی از اهالی روستا) آمد تا بپرسد که آیا محل کارم کارگر دیگری استخدام میکند یا نه. هان قبلاً به عنوان مکانیک در تو دوک با حقوق نسبتاً بالایی کار میکرد.
اما پس از نزدیک به دو سال کار در محیط گرم، صدای مداوم دستگاههای جوشکاری و چکشها به شدت بر شنوایی او تأثیر گذاشت. هان با صدای لرزان گفت: «من همین الان برای معاینه رفتم. دکتر گفت اگر به کار ادامه دهم، خطر ناشنوایی وجود دارد...»
مرد، حدوداً سی و چند ساله، مدت زیادی جلوی اتاق اجارهایاش کز کرده بود. او میگفت که این شرایط را به خاطر همسر و فرزندانش در خانه تحمل کرده است. اما حالا که بیکار شده، نمیداند چطور باید خرج زندگیاش را دربیاورد. هان گفت: «چیزی که بیشتر از همه از آن میترسم بیکاری است...» و سپس رویش را برگرداند. در آن لحظه، چشمان سرخشدهی مردی را دیدم که سالهای زیادی را در یک کارگاه مکانیکی برای امرار معاش خانوادهاش تلاش کرده بود.
به یاد دارم هو (۲۵ ساله، اهل استان داک لاک ) نیز برای گذران زندگی تقلا میکرد. خانواده او فقط یک مزرعه کوچک قهوه دارند، بنابراین هو به شهر هوشی مین آمد تا به عنوان کارگر کارخانه کار کند. حقوق او که بیش از ۱۰ میلیون دانگ ویتنامی در ماه است، زیاد به نظر میرسد، اما پس از کسر اجاره، آب، غذا و پسانداز برای کمک به والدینش در خانه، مبلغ باقیمانده ناچیز است. هو به طور خلاصه گفت: «بدون اضافه کاری، نمیتوانم از پس مخارج زندگی بربیایم...»

این جمله روزها ذهنم را مشغول کرده بود. چون به نظر میرسد واقعیت رایج دهها هزار کارگر امروزی است. آنها با اضافه کاری زندگی میکنند و سلامتی خود را فدای چند صد هزار دونگ بیشتر در ماه میکنند. برخی حتی با تب هم سر کار میروند، از ترس اینکه سابقه حضورشان را از دست بدهند. برخی سالهاست که جرات نمیکنند برای تت (سال نو قمری) به خانه بروند، چون نمیتوانند کرایه اتوبوس بدهند.
با فرا رسیدن شب، از کنار ردیفهایی از خوابگاههای کارگری که در کوچههای باریک به هم فشرده شده بودند، عبور کردم. بسیاری از اتاقها، با مساحتی کمتر از ۱۲ متر مربع، چهار یا پنج نفر را در خود جای داده بودند. بوی برنج مانده، صدای گریه کودکان و صدای تقتق پنکههای برقی قدیمی با گرمای خفهکننده شهر در هم آمیخته بود.
...
منبع: https://tienphong.vn/nhung-phan-doi-cong-nhan-khong-tang-ca-thi-khong-du-song-post1844380.tpo











نظر (0)