Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

داستان کوتاه: شبی در کنار دانوب

یه نفر یه جایی گفته: تو زندگی، پیدا کردن دوستای زیاد یا کسی که دوستت داشته باشه سخت نیست، اما پیدا کردن کسی که بتونی بهش اعتماد کنی و بهش اعتماد کنی همیشه آسون نیست...

Báo Phụ nữ Việt NamBáo Phụ nữ Việt Nam11/05/2026

بیش از ۲۰ سال پیش، وقتی او برای اولین بار پا به بوداپست گذاشت، در اولین شب اقامتش، ین و دوستانش با اتوبوس به پل سچنی رفتند تا از رودخانه دانوب دیدن کنند. او از شدت احساسات نفسش بند آمده بود. در کشور خودش، وقتی به سرود دانوب گوش می‌داد، همیشه رودخانه پهناور و آبی را تصور می‌کرد و حالا درست جلوی چشمانش بود، حتی زیباتر از آنچه تصور می‌کرد. در تمام این سال‌ها، ین عاشق این مکان بوده و به آن وابسته بوده است.

بعد از کار، به رستوران همیشگی‌اش سر می‌زد، تنها شام می‌خورد و از یک کوکتل تکیلا لذت می‌برد. سپس، ین رستوران را ترک کرد و با آسودگی در امتداد ساحل رودخانه قدم زد. مدت‌ها بود که اجازه نداده بود ذهنش این‌طور پرسه بزند... در آن زمان، در ۱۸ سالگی، با شور و هیجان جوانی، او و دوستانش شب و روز بوداپست را کاوش کرده بودند. پس از پایان پنج سال تحصیل، به خانه بازگشت اما همیشه امیدوار بود که روزی برگردد.

غرق در افکارش بود که ناگهان متوجه جاکلیدی شد که جلویش می‌درخشید. آن را برداشت و زیر نور چراغ‌های خیابان بررسی‌اش کرد؛ جاکلیدی، با دو قلب درهم‌تنیده‌اش، زیبا بود. جاکلیدی را در کنار کیفش گذاشت و با آسودگی روی پل رفت. باد موهای رهایش را در هم می‌پیچید. آهنگ‌های عاشقانه‌ی ملودیک از دوردست‌ها به گوش می‌رسید و بر غمش می‌افزود. در وسط پل ایستاده بود، به نرده تکیه داده بود و به رودخانه‌ی بی‌پایان خیره شده بود. شبی تابستانی بود، مانند بسیاری از شب‌هایی که قبلاً تجربه کرده بود، اما امشب آرام‌تر و غمگین‌تر به نظر می‌رسید...

او متوجه شد کسی پشت سرش عقب و جلو می‌رود. برگشت و مردی آسیایی را دید. او کت و شلوار آبی پوشیده بود و چهره‌ای مهربان داشت. پس از لحظه‌ای تردید، ایستاد و به انگلیسی از او پرسید:

آیا یک جاکلیدی قلبی شکل پیدا کردید؟

او این سوال را پرسید، اما نگاهش به دسته کلیدی که او در کیفش گذاشته بود، افتاد. ین ناگهان به یاد آورد و با شیطنت لبخندی زد و به انگلیسی پاسخ داد:

نه، من هیچ جاکلیدی پیدا نکردم و با این حال خیلی خوشحالم. چرا این را از من می‌پرسی، در حالی که این همه آدم دارند در امتداد این رودخانه و پل قدم می‌زنند؟

چند ثانیه مکث کرد و بعد با خجالت گفت:

شاید اشتباه کردم. عذرخواهی می‌کنم.

با گفتن این حرف، او به سرعت آنجا را ترک کرد، با گام‌های بلند و مصمم، سرش را بالا گرفته بود و به زمین نگاه نمی‌کرد. وقتی تقریباً به انتهای پل در سمت پست رسید، ین ناگهان به خود آمد و با عجله به دنبال او دوید:

سلام آقا، من این کلید را پیدا کردم!

به دلایلی، او در آن لحظه ناگهان زبان ویتنامی را از دهانش پراند.

خشکش زد، برگشت و او را دید که روبرویش ایستاده بود، نفس نفس می‌زد و موهایش در باد پریشان بود. در تاریکی، چشمانش برق می‌زدند و می‌درخشیدند.

«اوه، پس تو هم ویتنامی هستی؟» صدایش به طور قابل توجهی روشن‌تر شد.

- بله. پس شما هم ویتنامی هستید؟ شما اینجا زندگی می کنید، درست است؟

نه، من اهل فرانکفورت هستم. برای کار اینجا هستم. امروز بعد از ظهر برای تماشای غروب آفتاب به اینجا آمدم و کلیدهای ماشینم را جا گذاشتم. خوشبختانه، می‌توانم آنها را پس بگیرم؟ و به عنوان تشکر، آیا ممکن است برای من یک قهوه بخرید؟

«بله. اما با این شب زیبا، چرا قدم نزنیم؟» او گفت.

- بله، درست است. امروز بعد از ظهر غروب خورشید را از روی این پل تماشا کردم، فوق‌العاده بود. بعد از شام، متوجه شدم کلیدهایم را گم کرده‌ام، بنابراین دیگر به ذهنم خطور نکرد که شب را روی پل بگذرانم.

***

شب هنگام، باد شدیدی از رودخانه دانوب می‌وزید. میلیون‌ها حشره زیر نور زرد درخشان پل سچنی بال می‌زدند و نورشان از سطح آب منعکس می‌شد. وقتی باد شدید بود، حشرات مانند پروانه‌هایی که به دور شعله‌ای جمع می‌شوند، به هم می‌پیچیدند. قایقی با تنبلی در امتداد رودخانه حرکت می‌کرد، گویی که برای همیشه آنجا بوده است. ین که احساس سرما می‌کرد، شال آبی نازکی از کیفش بیرون آورد و دور سرش پیچید. او و تو به آرامی در امتداد ساحل رودخانه قدم می‌زدند...

Ảnh minh họa

تصویر نمایشی

تو بیش از 30 سال است که در آلمان زندگی می‌کند. در آن زمان، تو به عنوان سرپرست تیم برای یک برنامه صادرات نیروی کار به آلمان رفت. پس از بیش از دو سال، دیوار برلین فرو ریخت و او به آلمان غربی نقل مکان کرد. تو در یک شرکت لجستیک مواد غذایی مشغول به کار شد. در آنجا با همسر آلمانی خود آشنا شد و از آن زمان در فرانکفورت ساکن شده است.

در مورد ین، او پس از بازگشت به ویتنام، توسط وزارت تجارت خارجی استخدام شد. در طول یک سفر کاری با متخصصان مجارستانی، با هنریک آشنا شد. خاطرات بوداپست ناگهان دوباره زنده شد. آن شب، او گروه را در یک تور آشپزی در محله قدیمی رهبری کرد، اما مدام از بوداپست نام می‌برد و باعث می‌شد هنریک چندین بار حرف او را قطع کند و درباره هانوی بپرسد. پس از بازگشت به خانه، هنریک اغلب برای او نامه می‌نوشت و این دو از طریق این نامه‌ها به هم نزدیک شدند. یک سال بعد، به دلیل کار، هنریک فرصتی برای بازگشت به ویتنام پیدا کرد.

ین هنوز آن روز را به یاد دارد؛ او یک آئو دای (لباس سنتی ویتنامی) به رنگ آبی آسمانی برای استقبال از گروه به فرودگاه رفته بود. هنریک گفت که این اولین باری بود که یک آئو دای می‌دید و او در آن لباس فوق‌العاده زیبا به نظر می‌رسید. برای جلب رضایت او، در طول دو ماه اقامتشان در ویتنام، هر بار که فرصتی برای بردن گروه به گشت و گذار داشت، یک آئو دای می‌پوشید، هر بار با رنگی متفاوت.

بعدها، ین برای کار به عنوان نماینده تجاری به مجارستان فرستاده شد. علیرغم مخالفت والدینش، یک سال بعد ین با هنریک ازدواج کرد.

اما این شادی زودگذر به تدریج محو شد و جای خود را به اختلاف شدید در سبک زندگی آنها داد. هنریک اغلب به طور غیرمنطقی به مردان ویتنامی حسادت می‌کرد. هر وقت یکی از آنها به ین سر می‌زد، به او مشکوک می‌شد و او را زیر سوال می‌برد، حتی تا جایی پیش رفت که وقتی ین گروهی را به میشکولتس می‌برد، او را چک می‌کرد. هر بار که ین به ویتنام برمی‌گشت، هنریک هر زمان، به خصوص در نیمه شب، با عصبانیت با او تماس می‌گرفت.

خساست و وسواس بیش از حد و حتی سرد هنریک بارها او را آزار داد. او از ین می‌خواست که نیمی از هزینه هر چیزی را که برای خانه می‌خرید، بپردازد. وقتی والدین هنریک می‌خواستند به بوداپست بروند، او بهانه‌های مختلفی می‌آورد تا از میزبانی آنها خودداری کند. حتی وقتی مادرش فوت کرد، در مراسم تشییع جنازه شرکت نکرد.

پس از یک مشاجره شدید، ین چمدان‌هایش را بست و به خانه برگشت. او می‌خواست آرام شود و قدم‌های بعدی‌اش را مرور کند، اما تنها ۱۰ روز بعد، هنریک دم در خانه‌اش ظاهر شد. هنریک به ین و والدینش التماس کرد و گفت که نمی‌تواند بدون او زندگی کند، او مایه خوشبختی اوست و چیزی است که نمی‌تواند از دست دادنش را تحمل کند... والدین ین سرانجام کوتاه آمدند و به او توصیه کردند که به بوداپست برگردد.

در ابتدا اوضاع خوب بود، اما بعد زندگی به طور فزاینده‌ای خفقان‌آور و فلاکت‌بار شد. ین تصمیم به طلاق گرفت. آنها فرزندی نداشتند و دارایی زیادی هم نداشتند. خانه کوچک فروخته شد و درآمد حاصل از آن به طور مساوی تقسیم شد و اکنون آنها ده‌ها کیلومتر از هم فاصله دارند.

از وقتی مجرد شده، احساس رضایت زیادی می‌کند. انواع گل‌ها را در بالکن خانه‌اش پرورش می‌دهد. صبح‌ها، یک فنجان قهوه درست می‌کند، آنجا می‌نشیند، خورشید، برگ‌ها و گل‌ها را تماشا می‌کند و زندگی را آرام می‌بیند. او همچنین یک سگ کوچک دارد که هر بعد از ظهر دم در منتظرش است. اما او خالی از غم نیست. در طول کریسمس و سال نو، وقتی خیابان‌ها پر از جمعیت، مغازه‌ها شلوغ و رستوران‌ها شلوغ هستند، او بی‌تفاوت و تنها می‌ماند. در آن زمان‌ها، او به شدت دلتنگ هانوی می‌شود. او دلتنگ بادهای گزنده‌ی وست لیک در زمستان، نم نم باران و گل‌فروشی‌های کنار جاده است.

اما حالا پدر و مادرش رفته‌اند…

***

ین با هیجان تمام راه برای تو داستان تعریف می‌کرد. آنها جلوی بستنی‌فروشی نزدیک کلیسای جامع سنت استفان توقف کردند. معلوم شد که سلیقه‌شان یکی است و ین کاملاً فراموش کرده بود که تو قبلاً به او قهوه تعارف کرده است. او پشت پیشخوان رفت و پس از مدتی، با دو بستنی قیفی خوشمزه و بشاش بیرون آمد. ین احساس کرد که به دوران بی‌خیالی دانشجویی‌اش بازگشته است.

خیابان‌ها کم‌کم خلوت‌تر می‌شدند. درختان خاموش سایه‌هایشان را بر جاده می‌انداختند. آنها به آرامی و بی‌صدا در کنار هم قدم می‌زدند. با نفس عمیق و طراوت‌بخشی از هوای شب، احساس کرد که رودخانه، قایق، باد و حتی خیابان‌های طولانی متعلق به اوست... امشب، او خیلی خوش‌شانس بود که کسی را داشت که با او شریک شود، به او گوش دهد و او را درک کند. کسی زمانی گفته بود: در زندگی، پیدا کردن دوست دشوار نیست، و پیدا کردن کسی که تو را دوست داشته باشد نیز دشوار نیست، اما پیدا کردن کسی که بتوانی به او اعتماد کنی و به او اعتماد کنی همیشه آسان نیست. آنها فقط چند ساعت پیش همدیگر را ملاقات کرده بودند، با این حال او او را آنقدر نزدیک و عزیز احساس می‌کرد، انگار مدت‌هاست که او را می‌شناسد...

تو جلوی آپارتمانش ایستاد و هنگام جدایی او را محکم در آغوش گرفت. گرمای آغوش در تمام بدنش پخش شد و او را به طرز عجیبی تکان داد. شاید مدت‌ها بود که گرمای محبت خانوادگی را احساس نکرده بود.

تو با دست برایش دست تکان داد و خداحافظی کرد، انگار که فراموش کرده بود کلیدهایش را نیاورده است. ین دوباره دنبالش دوید. با شوخی گفت: «هی، آقا، نمی‌خواهید کلیدهایتان را پس بگیرید؟» و انگار که دنبال آن آغوش گرم و آرامش‌بخش می‌گشت، ین تو را محکم و سریع در آغوش گرفت، سپس در حالی که اشک از چشمانش جاری بود، از او جدا شد. خم شد و گفت:

خیلی ممنون بابت امشب. بابت همه چیز ممنونم.

به آسمان پرستاره نگاه کرد و گفت: «دیدی؟ امشب یه شب جادوییه. برای اولین بار، یه جاکلیدی شادی دارم.» سپس، با تردید، جاکلیدی را به او داد.

- ممنون! این جاکلیدی رو همسرم خریده، برای همین یه کم رنگیه.

توم چیزی زیر لب زمزمه کرد، سپس بدون اینکه به عقب نگاه کند، سریع رویش را برگرداند.

قلب ین فشرده شد. او همانجا ایستاد و دور و دورتر شدن او را تماشا کرد تا اینکه در پیچ خیابان ناپدید شد. او بی‌صدا به خانه برگشت. ین آهسته، خیلی آهسته، در امتداد پیاده‌رو خلوت قدم می‌زد. با وزش نسیم سردی که از کنارش گذشت، کمی لرزید...

منبع: https://phunuvietnam.vn/truyen-ngan-dem-ben-dong-song-danube-238260511215558755.htm


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
مسیر گل‌های بهاری

مسیر گل‌های بهاری

اتحادیه جوانان کمون تین لوک

اتحادیه جوانان کمون تین لوک

Khoảnh khắc trẻ thơ

Khoảnh khắc trẻ thơ