Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

داستان کوتاه: عشق به رنگ آبی

خورشید بعد از ظهر در سایگون، درخششی به رنگ عسل داشت. قلب میِن با نگاه به پیراهن‌های آبی دوستانش، سرشار از شادی شد...

Báo Phụ nữ Việt NamBáo Phụ nữ Việt Nam11/04/2026

میِن گوشی را روی میز گذاشت، دلش گرفته بود. در این لحظه مطمئن نبود که بتواند به قولش عمل کند. میِن می‌دانست که هر سال در این زمان، بچه‌ها مشتاقانه منتظر دیدار اعضای اتحادیه جوانان از روستایشان هستند.

فعالیت‌های سرگرم‌کننده، هدیه دادن، کلاس‌ها، ملاقات با سالمندان... مین خیلی زود عاشق یونیفرم سبز اتحادیه جوانان شد. او عاشق روزهایی بود که روی کامیون پر از کالا می‌نشست و در جاده‌های پر پیچ و خم به سمت روستاها می‌رفت. آنجا، هر وقت گروه دانش‌آموزان مین جمع می‌شدند و برایشان بازی می‌کردند، صدای پای بچه‌ها را می‌شنید که پشت سرشان می‌آمدند... فقط فکر کردن به این موضوع باعث می‌شد مین آرزو کند که موقتاً کارش را کنار بگذارد و با بچه‌ها باشد. نگاه حسرت‌بار چشمان هوین را به یاد آورد. او فقط ۸ سال داشت، کلاس دوم بود، اما از قبل می‌دانست که چگونه از خواهر و برادر کوچکترش مراقبت کند در حالی که والدینش برای کار در مزارع می‌رفتند. یک روز، مین حتی هوین را دید که نوزادش را بر پشت خود حمل می‌کرد. نوزاد کوچک، که فقط یک پیراهن پوشیده بود و شلوار نداشت، آرام در سبد نشسته بود و به خواب عمیقی فرو رفته بود. خواهر بزرگترش غرق در کتاب‌هایش بود. سپس آغوش‌های هوی و دات بود. آنها گفتند که فقط روزهایی که مردان و زنان جوان برای بازدید می‌آمدند، می‌توانستند نان آغشته به شیر غلیظ شده بخورند و بدون ترس از سرزنش والدینشان آواز بخوانند و برقصند.

هر وقت مرخصی داشت، مین و دوستانش در شهر می‌گشتند و لباس، کفش و سایر وسایل قابل استفاده را جمع‌آوری می‌کردند تا برای بچه‌ها در ارتفاعات ببرند. این کار برایشان تبدیل به یک عادت شده بود؛ هر چند ماه یک بار، اگر مین و دوستانش غایب بودند، یکی از بچه‌ها با مین یا دیگر اعضای گروه تماس می‌گرفت. آنها معصومانه می‌گفتند: «فقط بیایید و به ما سر بزنید، لازم نیست هدیه بیاورید، فقط چند درس اضافی به ما یاد بدهید.» این تماس‌ها معمولاً ناقص و بی‌ربط بودند، زیرا گاهی اوقات، در حالی که آنها پای تلفن بودند، والدینشان آنها را به خاطر صحبت طولانی و هدر دادن پول سرزنش می‌کردند. مین که متوجه موقعیت شده بود، تلفن را قطع می‌کرد و دوباره تماس می‌گرفت تا بیشتر صحبت کند.

امروز هم فرقی نداشت. وقتی صدای هق هق هق هوین را از آن طرف خط شنید، در بالکن مدرسه ایستاده بود. میِن احساس اضطراب شدیدی کرد. انگار بعد از آن تماس تلفنی مشکلی برایش پیش آمده بود. اخیراً، هوین به ندرت با او تماس می‌گرفت. پدر هوین در مزرعه کار می‌کرد و اغلب در جنگل بود. گاهی اوقات، می‌گفت که برای پیدا کردن چوب آگار به اعماق جنگل می‌رود و تا یک هفته کامل به خانه نمی‌آید. او هرگز به میِن اجازه استفاده از تلفن را هم نمی‌داد. او نمی‌توانست بفهمد که هوین چطور شماره میِن را به خاطر سپرده است.

مدت‌ها بود که میِن به شماره تلفن‌های عجیبی که برای اذیت کردن یا دعوت از او برای قرار ملاقات تماس می‌گرفتند، حساسیت داشت. اما از وقتی به روستا نقل مکان کرده بود، هر وقت شماره ناآشنایی روی صفحه‌اش می‌دید، دکمه پاسخ را فشار می‌داد. او همیشه امیدوار بود صدای کودکی را از آن طرف بشنود.

صدای اعلان مسنجر، میِن را از خواب بیدار کرد:

- هی، خانم مسن کوچولو، فصل داوطلبی به زودی از راه می‌رسه. قصد داری به بچه‌ها ملحق بشی؟

اون تان هست، یکی از اعضا

در گروه داوطلبان

مین. مین فوراً پاسخ داد:

بله، من موفق شدم مقداری شیر و لباس جمع کنم. شما چطور؟ وقتی کمی اوضاع آرام‌تر شد، می‌توانیم یک ماشین بگیریم و فوراً راه بیفتیم.

کی مشغله‌هات کمتر میشه؟

سوال تان باعث شد مین برای مدت طولانی مردد بماند.

ناگهان، مین به یاد آورد:

- اوه، اون هوینِ، همونی که چشماش مثل کبوتره. قبلاً بهم زنگ زد و گفت که خیلی دلش براتون تنگ شده. اما می‌تونستم بفهمم که صداش خیلی می‌لرزید. راهی داری که باهاش ​​تماس بگیری و بپرسی چیزی شده یا نه؟ یه کم نگرانم.

باشه، بذار بفهمم. شماره تلفنی که دختره قبلاً باهاش ​​تماس گرفته رو برام بفرست!

لحظه‌ای بعد، چراغ چت دوباره شروع به چشمک زدن کرد:

- این خوب نیست، پدرش او را بی‌رحمانه کتک زد.

مین با وحشت به صفحه کامپیوتر خیره شده بود. او فوراً با تان تماس گرفت. تان تعریف کرد که هوین چند روزی در تعطیلات بوده، اما ظاهراً او خواهر و برادر کوچکترش را به ابتکار خودش به مدرسه برده تا با مردان و زنان جوان آشنا شود. در راه خانه، آنها با چند افسر پلیس روبرو شدند که به آنها گفتند سوار ماشینشان شوند و بیرون پرسه نزنند، مبادا اتفاق بدی بیفتد. با این حال، به محض رسیدن به خانه، حتی قبل از شنیدن کل داستان، پدرش خشم خود را بر سر او خالی کرده بود. مادرش هم جرات مداخله نداشت.

میِن روی صندلی افتاد و بی‌اختیار هق‌هق کرد. تصویر کودک کبود شده حتی در خواب‌هایش هم او را آزار می‌داد.

***

مراسم فارغ‌التحصیلی کوتاه بود. میِن با در دست داشتن مدرکش، به شهری که پدر و مادرش در آن زندگی می‌کردند فکر کرد. پدرش آنجا کار می‌کرد و می‌توانست فوراً برایش شغلی پیدا کند. اما تصویر بچه‌ها در روستای دورافتاده مدام او را به ادامه‌ی کار ترغیب می‌کرد. آیا باید با آنها به آنجا برمی‌گشت؟ او عاشق لباس سبز داوطلب بود، عاشق روزهای سختی بود که در آن سرزمین سنگلاخی و بایر می‌گذراند. روزهایی بود که دست‌ها و لب‌هایش از هوای بد خون می‌آمد. و روزهایی بود که گروه به روستاهای دورافتاده می‌رفتند تا بچه‌ها را به مدرسه رفتن تشویق کنند، اما با باران شدید و رانش زمین مواجه می‌شدند، مجبور می‌شدند زیر درختان بزرگ پنهان شوند، منتظر بمانند و کورمال کورمال راه برگشت را پیدا کنند...

میِن گوشی را به سمت پدرش گرفت. صدای پدرش شاد بود:

- خب، دخترم، آیا قصد داری بعد از فارغ‌التحصیلی در سایگون مستقر شوی و کار خود را شروع کنی؟

صدای میِن لرزید: «بابا، من هنوز در مورد مسیرم تصمیم نگرفته‌ام. می‌توانم مدتی به روستا بروم؟»

لحظه‌ای سکوت در آن سوی خط برقرار شد، سپس صدای گرم و بم پدرم دوباره طنین‌انداز شد:

- باشه دخترم، من به تو و تیم داوطلبت ایمان دارم. درِ خونه همیشه برای خوشامدگویی به تو باز است.

میِن نفس راحتی کشید. مدرک دانشگاهی‌اش را در پرونده‌اش بست، سریع وسایلش را جمع کرد، با تک تک اعضای گروه تماس گرفت و آماده شد تا برای ادامه جمع‌آوری کمک‌های مالی و آماده شدن برای فصل جدید داوطلبان، از هم جدا شوند.

مین با اعضای گروه خود تماس گرفت و مستقیماً با خیرین در چندین شرکت پوشاک و شیر تماس گرفت و درخواست حمایت بیشتر کرد. با این حال، چیزی که مین انتظار نداشت اتفاق افتاد. تعداد تماس‌ها افزایش یافت، اما تعداد افرادی که امتناع می‌کردند نیز افزایش یافت. دلیل این امر این بود که امسال همه چیز تحت تأثیر درگیری‌های جهانی قرار گرفته بود؛ شرکت‌ها با افزایش هزینه‌ها، کاهش سود و دشواری در مراقبت از کارمندان خود مواجه بودند، بنابراین بودجه خیریه کاهش می‌یافت. مین با اعضای گروه خود نیز آه‌های ناامیدی شنید. پس از تماس‌های تمام روز، تنها چند مکان موافقت کردند که کمک کنند و آنها هدایای کمتری نسبت به سال‌های گذشته به اشتراک گذاشتند.

مین با جسارت گروه را به چند گروه کوچک‌تر تقسیم کرد. چون مین می‌دانست بچه‌های آن منطقه دورافتاده چقدر منتظر تیم داوطلب هستند. در پایان روز، تمام گروه جمع شدند تا هدایا و پول نقد جمع‌آوری‌شده را بشمارند. سپس با هم به معبد رفتند تا از راهب وسایل بیشتری بخواهند.

راهب با لبخندی مهربان به گروه در آستانه‌ی در سلام کرد و گفت:

- فصل داوطلبی از راه رسیده؟ بچه‌ها، زمان خیلی زود می‌گذرد!

آیا امسال هم با بچه‌ها به ارتفاعات می‌روی؟

همه ی گروه یکصدا گفتند:

«بله، ما می‌رویم، معلم!» معلم دانش‌آموزان را به داخل راهنمایی کرد. در داخل، راهبه‌ها دو وعده غذای گیاهی مفصل برایشان آماده کرده بودند. معلم گفت:

- میِن امروز صبح تماس گرفت و من می‌دانستم که شما بچه‌ها به معبد می‌آیید، بنابراین برایتان غذا درست کردم. خوب بخورید تا انرژی لازم برای حمل هدایا تا اتوبوس را داشته باشید!

داوطلبان با شور و شوق فراوان سرشان را به نشانه‌ی تأیید تکان دادند. پس از یک روز سفر، مردان جوان با پیراهن‌های آبی‌شان برای صرف غذا دور میز جمع شدند. همه آنها شاد، خوشحال و مشتاق غذای گیاهی بودند که معلم آماده کرده بود.

وقتی همه چیز آماده شد، معلم تمام گروه را به انبار برد. در آنجا، او هدایایی مانند برنج، رشته فرنگی فوری، سس سویا، شیر و بسیاری از مایحتاج و لباس‌های دیگر را آماده کرده بود. او آنها را برای تیم میِن در طول تت (سال نو قمری) کنار گذاشته بود.

میِن به چشمان مهربان معلم نگاه کرد. موجی از احساسات او را فرا گرفت. ماه داوطلبان جوان با چه آرامشی از راه رسید. صدای دلنشین پرندگان از انتهای خیابان کوچک طنین‌انداز شد. خورشید بعدازظهر سایگون، درخششی عسلی رنگ داشت. میِن با نگاه به پیراهن‌های سبز دیگر داوطلبان، قلبش سرشار از شادی شد...

منبع: https://phunuvietnam.vn/truyen-ngan-yeu-mau-ao-xanh-238260409164855355.htm


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
صلح

صلح

زیارت مزار شهدا.

زیارت مزار شهدا.

کمک به مردم در برداشت محصول

کمک به مردم در برداشت محصول