بنابراین آنها آن را تقسیم کردند.
گلدی کوچولو، با کلی وسایل، پیش مادرش ماند. او، مادر گلدی، با کلی وسایل، پیش پدرش رفت. حیاط آشفته بود. خانه در هرج و مرج بود. همه چیز، تکه به تکه، تقسیم شده بود. تخت خواب جعبهای با دو قلب در هم تنیده، قابل تقسیم نبود؛ برای اینکه آنها را اذیت نکند، از وسط نصف شده بود. خواهرها به هم چسبیده بودند و حاضر به جدا شدن نبودند، بنابراین پدرشان یکی را به ماشین برد و مادرشان دیگری را به داخل خانه برد و گریه و زاری آنها را نادیده گرفت.
آن تقسیم وحشتناک تا زمان درس تقسیم بر دو در کلاس، او را آزار میداد. او از انجام آن امتناع ورزید و بیحرکت همانجا ایستاد. معلم او را سرزنش کرد: «تو که در جمع، تفریق و ضرب خیلی خوبی، چرا ناگهان تقسیم به ذهنت خطور کرد؟» او ساکت ماند. معلم نمیدانست که او چقدر از تقسیم بر دو متنفر است! تقسیم بر دو همه چیز را به دو قسمت میکند.
مکان جدید دلگیر بود. گلدانها و ارکیدهها پژمرده شدند. وسایل خانه گرد و غبار گرفتند. او دیوانه شد. مادر گلدی، که از فرزندش جدا شده بود، دیوانه شد و با نالههای سوزناک شیون میکرد. پدرش مجبور شد او را زنجیر کند.
چه روز دلگیری. بی بدون بو کاملاً تنهاست. بو هم بدون بی تنهاست و میلی به غذا خوردن ندارد. غذای آنها شامل نان و غذاهای بستهبندی شده است، چون مامان دراز کشیده و بابا بیرون مشروب میخورد.
دو خواهر مشتاقانه منتظر یکشنبه بودند، روزی که پدر و مادرشان به آنها اجازه دادند یکدیگر را ببینند. این هفته در خانه پدرشان. هفته آینده در خانه مادرشان.
دیروز اولین ملاقات ما بود. بو آمد و اوم را هم با خود آورد. بی با دیدن اوم که محکم به میمون پادشاه گلی چسبیده بود، شگفتزده شد. مجسمه گلی رنگپریده و ترکخورده بود، اما پاهایش هنوز خم شده بود، انگار میخواست به ابرها بپرد. در دستش هنوز عصای آهنینِ همیشه در حال تغییر بود.
|
«ام» یک عروسک کچل، شکلاتی رنگ و برهنه بود که یک انگشت پایش را موش جویده بود. کثیف و زشت به نظر میرسید، اما خیلی خندهدار بود. چشمان موربش نگاهی وحشی و مرموز داشت. یک بار، مادرم ناگهان گفت: «این موجود کوچک میداند چگونه نگاه کند!» او اضافه کرد: «و حتی خودش جایش را عوض میکند. اگر آن را کنار سیندرلا بگذارید، دوباره نگاه میکنید و میبینید کنار «بوم» است.»
بو کوچولو اسم خودش را اومبالا گذاشت، اما ترجیح میداد اوم صدایش کنند. اوم از اسباببازیفروشی نیامده بود، بلکه از خرتوپرتفروشی آمده بود. او در سبدی کهنه و فرسوده نشسته بود، در حالی که اطرافش پر از بطریها و شیشههای کثیف بود، متکبرانه مثل یک ملکه رفتار میکرد: «با من ازدواج کن! در ازای یک دسته روزنامه قدیمی.» این را با چشمانش گفت.
بعد از حمام، ام به بقیه اسباببازیهای داخل کمد پیوست. رفتار وحشی، مرموز و مغرورانهاش حتی زیبایی ظریف سیندرلا و ظرافت باربی را هم تحتالشعاع قرار میداد. لباسی به او پوشاندند، اما صبح روز بعد آن را در گوشهای پرت شده یافتند. انگار چشمانش میگفتند: «من قرار نیست بزرگ شوم. چرا باید خودم را با لباسها اذیت کنم؟»
کمد اسباببازیها دنیایی از خاطرات است. اسباببازیها، در همه شکلها و اندازهها، از همه جا میآیند. پسر کوچولوی بامزهای با موهای وصلهدار به نام بوم هست که مادرم از دامنه کوههای ماربل خریده بود. مجموعه ۱۲ اسب شیشهای در حالتهای پرواز، از یک کتابفروشی در سایگون خریداری شد. قلک بالداری که پدرم از یک مغازه ویتنامی در آمریکا خریده بود. صاحب مغازه گفت خوکهای ویتنامی هم دلتنگ وطنشان هستند، بنابراین او به آن بال وصل کرد تا بتواند از روی دریا پرواز کند. هفته گذشته، مردی که مجسمههای سفالی میفروخت، جلوی در مدرسه ظاهر شد. دانشآموزان دورش جمع شدند و مجذوب دستان ماهر او شدند که آنها را شکل میداد و قالب میزد و فوراً یک مجسمه رنگارنگ و پر جنب و جوش را که روی چوب قرار داشت، خلق کرد. با دیدن زیبایی آن، یک مجسمه میمون شاه خریدم. مادرم گفت چون مجسمههای سفالی از خمیر ساخته شدهاند، عمر کوتاهی دارند؛ وقتی حوصلهتان سر میرود آنها را دور میاندازید.
اخیراً پدر و مادرم خیلی با هم دعوا میکنند. وقتی به پهلو دراز میکشند، تخت خیلی خالی به نظر میرسد. دیگر من و خواهرم را برای بازی بیرون نمیبرند یا اسباببازی جدید به من نمیدهند. اسباببازیهای توی کمد هم شبها خشخش میکنند و صدا میدهند. طوری به هم میچسبند که انگار به طور مبهمی جدایی را پیشبینی میکنند.
بالاخره جدایی فرا رسید. مادر کیف را گرفت، لبهایش را جمع کرد و آن را دور انداخت. یکی با بی رفت و دیگری با بو ماند. اسباببازیها هنگام خداحافظی گریه میکردند و ناله میکردند، اما فقط او میتوانست صدای آنها را بشنود.
***
نیمه شب از خواب بیدار شد و دستش را به سمت بالشش دراز کرد. دیگر «ام» آنجا نبود.
«بوم! کجایی؟» - صدایی از تاریکی شنید که او را صدا میزد.
صدای ضعیفی پاسخ داد: «توی کیف. ته کمد.»
ام کمد را باز کرد و کیسه را وارونه کرد. اسباببازیها بیرون ریختند. خیلیها غش کردند. ام روی آنها نفس کشید و آنها مثل زاغیها دوباره زنده شدند. فیل چینی خرطومش را تکان داد. اسب شیشهای پاهایش را به زمین کوبید و شیهه کشید. بوم با محبت ام را در آغوش گرفت. دکتر دماغ دراز عینکش را تنظیم کرد. عروسک سیندرلا پلک زد. قلک بالهای دردناکش را تکان داد...
اسباببازیها با صدای بلند گفتند: «بیایید برویم خانه، اممم!»
سگ عروسکی ناله کنان گفت: «اما چطور؟»
"پرواز کن!" - امم پاسخ داد.
«پرواز؟ فقط قلکها و اسبهای شیشهای بال دارند.»
«بیدار شو، بی، و بالها را مرتب کن! بی در کوتاه کردن بالها با دست خیلی مهارت دارد.»
تاریکی با زمزمهها و صداهای خشخش از هم پاشیده بود. سر طاس ام برق میزد. مادر گلد، که از زنجیر رها شده بود، اسباببازیهایش را شناخت و با خوشحالی دمهایش را تکان داد. آنها قبلاً در یک خانه زندگی میکردند.
سیندرلای زیبا لباس سفید مهتابی خود را که با هاله ای نقره ای از نور ماه آراسته شده بود، پهن کرد تا کدو تنبل بنشیند و بال های خود را مرتب کند.
دکتر دماغ دراز یکی یکی به اسباببازیها بال وصل کرد. آنها با صدای آواز شاد بوم به هوا رفتند: «پرواز کنید بالا! بیایید پرواز کنیم بالا! قلبهای ما بال درآورده است...»
با اینکه دکتر دماغ دراز تمام چسب را مصرف کرده بود، ماهی قرمز مادر نتوانست بالهایش را به آن وصل کند.
«واو... واو... پاهایم از بالهایم کمقدرتتر نیستند! میتوانم خیلی سریع گام بردارم تا به سگ کوچکم، وانگ، برسم.»
"و شخصیت اصلی چطور؟" - پرنسس سیندرلا از پدرش پرسید.
میمونشاه در حالی که کف دستش رو به بالا بود، پایین پرید و عصای آهنی را از پشت گوشش بیرون کشید.
در آشپزخانه با صدای بلندی باز شد. نیمی از یک تخت که از وسط اره شده بود، لق زد و سپس فرو ریخت.
شمن گفت: «بلند شو! به زودی چهار پا خواهی داشت.»
نیمی از تخت به طرز خطرناکی روی دو پای باقیماندهاش ایستاده بود. فیل به تخت جدید نزدیک شد، جایی که "شخصیت اصلی" در خود جمع شده بود، چهرهاش از تنهایی چروکیده و در هم کشیده شده بود. خرطومش دراز شد و مرد کتکخورده را به آرامی روی نیمهی شکافتهشدهی تخت بلند کرد، آنقدر سبک که او همچنان خرناس میکشید.
کدو تنبل را هم بلند کردند و کنار پدرش گذاشتند. چشمانش گشاد شد و دهانش باز ماند.
ملکهی کچل و پوست شکلاتی دستور داد: «بریم!»
پادشاه میمونها در حالی که عصای آهنینش را تکان میداد، روی ابری پرید. نیمی از تخت سنگین مانند فرشی جادویی به هوا رفت.
اسباببازیهای پرنده، آنها را در حیاط دنبال کردند و حتی چند ارکیده پژمرده را هم گرفتند.
سگ مادر، مثل تیری که از جاده بگذرد، چهارنعل دنبالش دوید.
آنها بیصدا پرواز میکردند، بالهایشان به هم میرسید و باد آنها را بلند میکرد. آسمان پر از ستاره بود. ستارهها چشمک میزدند و لبخند میزدند و نورشان با درخششی آسمانی میدرخشید.
بوم از ام پرسید: «وای، چقدر زیباست!»
«این یک ستاره است - گلی از آسمان.»
سیندرلا به شهری که با چراغها روشن شده بود اشاره کرد و گفت: «اون پایین چه شکلیه؟» لباس نقرهایاش شبیه ابرهای پفداری بود که دور بالهای کاغذیاش میچرخیدند.
«آن نور است - ستاره زمین.»
به لطف توانایی پرواز، هم بی و هم اسباببازیها متوجه شدند که جهان چقدر وسیع و زیباست! و بال؟ - اگر بخواهند پرواز کنند، بال خواهند داشت.
***
آنها نیمه شب در فرودگاه قدیمی فرود آمدند.
طلای مادرم با اشتیاق پرواز میکرد، اول از همه میرسید، و با نگرانی در را میخاراند.
سان ووکونگ عصای آهنینش را بالا برد. در باز شد. دستانش میلرزیدند، اما هنوز آنقدر قدرت داشت که دو تکه تخت را که از وسط نصف شده بودند، دوباره مثل قبل به هم وصل کند. خانوادهای روی آن به خواب عمیقی فرو رفته بودند.
ام دستور داد: «بیا ما هم بخوابیم! تخت میداند چه کار کند.»
اسباببازیها کمکم در کمد گذاشته شدند. چون چند شب بیدار مانده بودند، چشمانشان نیمهباز بود. روی هم افتاده بودند و به خواب عمیقی فرو رفته بودند.
مامان اول از همه بیدار شد، پایش به پای بابا خورد.
مادرم در حالی که چشمانش را بسته بود غرغر کرد: «چه چیز باارزشی در این کار هست که تو مجبوری هر شب این کار را بکنی!»
پدر چشمانش را باز کرد. دستش چیزی نرم و گرم را لمس کرد.
پدر زیر لب گفت: «چی انقدر براش ارزش داره که هر شب خوابش رو میبینم؟» بعد صاف نشست.
نصف تخت طرف بابا به نصف تخت طرف مامان چشمک زد.
«بیا برقصیم!»
«بله».
والس شروع شد. آنقدر وحشیانه میچرخید که دو "نفرتزده" مدام به هم میخوردند.
رقص شدیدتر و شدیدتر شد. تخت آنقدر وحشیانه چرخید که مامان سرگیجه گرفت و مجبور شد چشمانش را ببندد و نفر کناریاش را بغل کند. نفر کناریاش دستانش را باز کرد و هر سه نفر را در آغوش گرفت. بی و بو از این کار خوششان آمد و ریزریز خندیدند.
***
«بیدار شو! بیدار شو و برو مدرسه!» - پدر بی را تکان داد.
بی چشمانش را باز کرد، به اطراف نگاه کرد و سپس زد زیر گریه.
«کی بهت گفت منو بیدار کنی بابا؟ داشتم خواب میدیدم که همه خانواده روی تخت قدیمی دراز کشیدن...»
پدرم زیر لب غرغر کرد: «چقدر عجیب! من هم خواب دیدم... در مورد اینکه تخت دور خودش میچرخد!»
«تخت میچرخه، مگه نه بابا؟»
پدرم فریاد زد: «اما این فقط یک خواب است. فراموشش کن! بلند شو و برو مدرسه!»
«ام کجاست؟» - بی به کناری نگاه کرد، جایی که ام دیروز دراز کشیده بود، اما ام آنجا نبود.
بو هم وقتی از خواب بیدار شد، داشت گریه میکرد.
«ساکت میشی یا کتک میخوری؟ خدای من، چرا من اینقدر بدبختم؟ نه روز به خاطر بچه آرامش دارم، نه شب به خاطر تخت خواب آرامش دارم...» - مادرم غرغر کرد.
«تخت میچرخه، مگه نه مامان؟»
مادرم فریاد زد: «جنزده است؟ الان دیگر نمیچرخد!...»
بی، بو را صدا زد و زمزمه کرد:
«یادت باشه این یکشنبه معجون جادویی رو بیاری! و پادشاه میمون پودر شده رو هم!»
«تقریباً کاملاً از پا افتاده. دارم به دور انداختنش فکر میکنم...»
«نکن!»
***
خورشید از شکاف در به درون آمد و رویا پایانی نداشت.
تخت خواب جعبهای، با دو قلب در هم تنیدهاش، مثل یک گهواره بزرگ و نرم بود که چهار نفر را برای خواب تکان میداد. بی روی پای بو استراحت میکرد. دست بابا دور دست مامان بود.
روی فرش اتاق نشیمن، مادر گلدی در حال لیسیدن نوزادش گلدی است.
داخل کمد، اسباببازیها در حالتهای مختلفی قرار داشتند: ایستاده، نشسته و دراز کشیده. بیچاره میمون شاه! بوی ترشی میداد و پوستش ترک خورده بود. تکههای سبز و قرمز در حال خرد شدن بودند. اما او موفق شده بود قبل از اینکه عمر کوتاه یک مجسمه سفالی به پایان برسد، کارش را تمام کند.
عروسک کچل، برهنه و شکلاتی رنگ خواب نبود. چشمان موربش، با نگاه مرموز و وحشیشان، به هر چیز آشنایی که به نظم قدیمیاش بازمیگشت، خیره شده بود و زیر لب غرغر میکرد: «ما اسباببازیها را دست کم نگیرید!»
داستانهای کوتاه از کو هوئونگ
>> وقتی بازار گرم یا سرد است، سرما میخورید! - داستان کوتاهی از دائو تی تان توین
>> "سه زن" - داستان کوتاهی از وین کوین
>> جشن ۶۵ سالگی روزنامه ادبیات و هنر و اهدای جوایز مسابقه داستان کوتاه.
>> در خواب، درخت ساپودیلا را ندیدم - داستانی کوتاه از نگوین وین نگوین
>> زیبایی در طبقه همکف - داستان کوتاهی از دو تری دونگ
>> باد - داستان کوتاهی از Ý Nhi
منبع: https://thanhnien.vn/um-truyen-ngan-cua-que-huong-18527223.htm












نظر (0)