Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

مقاله منتشر نشد.

تان با پشتکار شماره بعدی روزنامه را ویرایش کرد و وقتی بالاخره کامپیوترش را خاموش کرد، با کمال تعجب دید که ساعت از 6 بعد از ظهر گذشته است. وقتی از دفتر تحریریه بیرون آمد... با فکر کردن به دردسر گرم کردن برنج و سوپ، حمل یک کاسه و سپس نشستن چسبیده به تلویزیون، احساس غم و اندوه شدیدی کرد... تصمیم گرفت انبوه اسنادی را که در پایان بعد از ظهر رسیده بود، برای خواندن به خانه ببرد، سپس با توآن، رئیس دفتر یک روزنامه صنعتی جدید که اخیراً از شهر هوشی مین منتقل شده بود، تماس بگیرد تا وضعیت "مجرد" خود را با او در میان بگذارد و برای نوشیدن به رستورانی برود. به سمت میزش که پر از روزنامه و کاغذ بود رفت، انبوهی از اسناد را برداشت و نگاهی به آنها انداخت. تان متوجه یک پاکت نسبتاً ضخیم، از نوع چاپ شده توسط اداره پست، با چندین تمبر خطاب به او شد. آیا این یک شکایت بود یا اتهام؟ همانطور که می‌خواست اسناد را در کیفش بگذارد، متوجه دستخط روی پاکت شد - کج، یکنواخت و بسیار آشنا، اما آشنا:

Báo Lâm ĐồngBáo Lâm Đồng21/06/2025

آقای نگوین ون تان عزیز

معاون سردبیر روزنامه…

«من این دست‌خط را قبلاً دیده‌ام، مال کیست؟» تان بی‌صبر، قیچی را برداشت و پاکت را برید و یک دسته کاغذ A4 از آن بیرون آورد. او با عجله آنها را باز کرد... بعد از خواندن، روی صندلی‌اش ولو شد و سرش را کوبید: «خدای من!»

تصویرسازی: فان نهان
تصویرسازی: فان نهان

پس از بررسی و تأیید دفتر تحریریه برای ارسال شماره فردا به چاپخانه، تان نفس راحتی کشید، انگار بار سنگینی از دوشش برداشته شده بود. او در اینترنت گشت و گذار کرد، اما نمی‌توانست روی تحلیل اخباری که می‌خواند تمرکز کند. ویرایش و سازماندهی یک روزنامه کار طاقت‌فرسایی بود؛ بی‌دقتی و عدم تمرکز روی ایده‌ها، کلمات و ارائه می‌توانست منجر به مشکلات فوری شود. یک اشتباه کوچک می‌توانست عواقب گسترده‌ای داشته باشد، به خصوص که تان به تازگی به سمت دبیر تحریریه ارتقا یافته بود، بنابراین مجبور بود بیشتر روی کارش تمرکز کند. او به رفتن به خانه فکر کرد، اما به یاد حرف بی‌سروصدای لین امروز صبح افتاد که چمدانش را از در بیرون می‌آورد: «من برای چند روز به یک سفر کاری می‌روم؛ قبل از رفتن با شما تماس می‌گیرم!» تان که مانند یک جن‌زده آنجا نشسته بود، به طور مبهمی وضعیت خانوادگی چند ماه گذشته را به یاد آورد که با درگیری و تنش مداوم مشخص می‌شد...

تق... تق... تق!

تان صندلی‌اش را به سمت در چرخاند و چشمانش را مالید... هوین با لبخندی درخشان، چشمان سیاه و درخشانش در پس مژه‌های بلند و خمیده‌اش، به آرامی به سمت او لغزید:

- لطفاً یه نگاهی به این خبر برای من بنداز، رئیس!

چه خبر است؟

بله، در مورد مراسم افتتاحیه رویداد ورزشی شرکت X که به مناسبت جشن پایان سال برگزار شد.

«شرکت X... در ابتدای هفته، معاون سردبیر، نام، جلسه‌ای توجیهی برگزار کرد و تأکید کرد که «مطبوعات باید در کنار کسب‌وکارها بایستند» و باید به ارائه اطلاعات برای کمک به کسب‌وکارها در غلبه بر مشکلات در این رکود اقتصادی توجه شود. او به‌طور خاص به چند شرکت، از جمله شرکت X اشاره کرد...» - ناگهان تان با یادآوری این موضوع، اخم کرد و با خود فکر کرد: «چند سال گذشته، همه در این استان می‌دانند که مدیر این شرکت یک تاجر شلخته است، اما به نحوی موفق می‌شود از هر روزنه‌ای عبور کند. این مرد همکلاسی رئیس نام است!»...

تان در حالی که دوباره به صفحه نمایش نگاه می‌کرد، فریاد زد: «چاپخانه همین الان به یک چاپخانه جدید نقل مکان کرد!»

هوین زمزمه کرد: «خب، رئیس، لطفاً کمپین آنلاین من را تأیید کن!»

«ممکنه... دستورالعمل‌های آقای نام باشه، و اینکه چقدر سریع اونا رو فهمید؟» یه فکر زودگذر و نگران‌کننده از ذهن تان گذشت، در حالی که چانه‌اش رو روی دستش گذاشته بود و به هوین خیره شده بود، که چشمانش پر از امید بود...

- آیا واقعاً لازم است که فقط اخبار مراسم افتتاحیه را با عجله منتشر کنیم؟ نه... بیایید تا روز اختتامیه صبر کنیم و گزارش خلاصه‌ای تهیه کنیم.

ابری تیره برای لحظه‌ای از چشمان کبوترگونه‌ی هویِن گذشت، در حالی که بی‌صدا به او خیره شده بود، انگار که او یک غریبه بود. در حالی که با دستپاچگی دست‌نوشته را در کیفش می‌گذاشت، با لکنت زبان گفت و سعی کرد هق‌هق خود را فرو بنشاند: «بله... بله!»

تق. تق. تق... تق! صدای کفش‌های چوبی به سرعت محو شد. اتاق در سکوت فرو رفت و تان می‌توانست صدای تپش قلبش را بشنود.

«شرکت X... در شیفت من، به من اختیار داده شده بود که پست‌های آنلاین را تأیید کنم... اما آیا واقعاً باید به آقای نام «کمک» کنم؟ تازه، این یک گزارش کنفرانس است، چه عجله‌ای است؟ ملایم بودن خبرنگاران را لوس می‌کند!» تان نگاه گیج، صدای وحشت‌زده و صدای تق‌تق ریتمیک کفش‌های هویون را تصور کرد که ظاهراً پر از کینه‌ای وصف‌ناپذیر بود. او ناخواسته به لین فکر کرد و دو تصویر متضاد را در ذهنش مجسم کرد. هویون مهربان و بی‌تکلف بود... او چنان مهربانی و خوشرویی از خود ساطع می‌کرد، در حالی که همسرش به همان اندازه دمدمی مزاج و متظاهر بود! چیز دیگری که همیشه او را آزار می‌داد، تمرکز مداوم لین بر معاملات تجاری پرسود بود. لین خوش‌برخورد بود، در حالی که هویون درونگرا و احساساتی بود... با فکر کردن به این موضوع، تان ناگهان مهمانی فصلی شرکت از ماه گذشته را به یاد آورد. در لحظه‌ای سرشار از شور و نشاط، در حالی که با دیگران لیوانی را بالا می‌برد، نزدیک هوین ایستاد و لیوان‌هایش را به هم زد، نمی‌دانست چه چیزی به او شجاعت داده بود که با احتیاط موهایش را ببوسد. برای لحظه‌ای، هوین با چشمانی گرم و سرشار از اعتماد به او نگاه کرد... و با این حال، او در مورد هوین آنقدر بی‌ملاحظه رفتار کرده بود - افکار تان آشفته بود و مانند یک گناهکار توبه کرد...

چند روز بعد، صبح زود، معاون سردبیر، نام، تلوتلوخوران وارد دفتر تحریریه شد و دست‌نوشته‌ای را جلوی تان گذاشت:

- من مقاله خبرنگار N درباره شرکت X را با دقت بررسی کرده‌ام! این رویداد ورزشی همچنین فرصتی برای تقویت روحیه تجاری شرکت‌ها است. این یک مقاله "کلیدی" در صفحه اقتصاد است، راهی مطمئن برای افزایش فروش! مشاغل در حال سفارش 300 نسخه هستند... مدیر می‌خواهد این آخر هفته با ما گپ بزند!

- هوین درباره این حادثه نوشت؛ این حوزه تخصص اوست!

- می‌دانم! شاید لازم باشد خبرنگاران را به حوزه‌های مختلف منتقل کنیم. به نظر می‌رسد ن. برای این حوزه مناسب است، در حالی که هوین توانایی ارتباط با کسب‌وکارها را ندارد. روزنامه‌نگاری مستلزم به‌کارگیری اصول به صورت انعطاف‌پذیر، در زمان و مکان مناسب است!

- بله، آقا! یک مسئله خانوادگی غیرمنتظره پیش آمده، بنابراین می‌خواهم درخواست مرخصی کنم! در حال حاضر مشغول مرتب کردن تکالیفم برای آماده شدن برای ارائه‌ام هستم...

«واقعاً؟» دست خشن و پینه بسته‌ی آقای نام به شانه‌ی تان کوبید. «پس بگذار من این مشکل را حل کنم!» آقای نام خندید و چشمانش که معمولاً به ندرت به نگاه کسی نگاه می‌کردند، ناگهان با برقی تیز زیر ابروهای پرپشتش درخشیدند. «همسرت تازه برگشته، نه؟ تو خیلی چاپلوسی. می‌توانی چند روزی مرخصی بگیری!»

بعدازظهر همان روز، تان به صورت آنلاین مصاحبه‌ای با مدیر شرکت X در مورد عزم آنها برای نوآوری و چشم‌اندازهای امیدوارکننده‌ای که برای کسب و کارشان ایجاد شده بود را دید... او سرش را کمی تکان داد و زیر لب غرغر کرد: «خودنمایی! آیا هر دو طرف آبرویشان رفته است؟ خب، از آنها چنین انتظاری نداشته باشید!»

***

هی! تعریف شما از خبر چیه؟

- تو مستی! یه خبرنگار معتبر همچین سوالی میپرسه! - توآن لیوانش را بالا برد: - "بشین تو ماشین! به سلامتی!"

توآن پس از گفتن «صد در صد» کمی خندید و با دقت به تان خیره شد: «شوخی می‌کنی؟ طبق کتاب‌های درسی کلاسیکی که اغلب به نسل جوان‌تر یاد می‌دهیم... خبر یعنی «اعلان چیزی جدید یا چیزی که چندی پیش اتفاق افتاده»! حتی یک تعریف بسیار شاعرانه هم وجود دارد: «خبر، گل یک گلدان، نان یک قرص نان است!» توآن ایستاد و شراب را در دو لیوان پر ریخت: «بس کن! فردا یک جلسه مهم داریم! و آیا خبر جدیدی هست؟»

تان روی میز ولو شد و دستش را لای موهای ژولیده‌اش کشید. بعد از چند لحظه، سرش را بلند کرد، لیوان شرابش را چرخاند و بعد به آرامی سر کشید: «درسته! معلوم شد که نه تنها گل‌ها را ندیدم، بلکه گلدان را هم شکستم!»

- «ای پدرخوانده، اینقدر خیال‌پردازی و اغراق نکن! ازدواج کن، وگرنه مثل پیرمردها رفتار می‌کنی!» - توآن به آرامی بازوی تان را به نشانه‌ی همدردی و دلداری نوازش کرد.

- همسرم اصرار به طلاق داشت چون نمی‌توانست اشتیاق من به حرفه‌ام را درک کند! من نمی‌توانستم «او را به بند بکشم»، اما از اینکه شعر «زنبورهای قهوه‌ای در شب عمیق» لوو کوانگ وو را به خاطر دارید، ناراحتم؟ خیلی تأثیرگذار است: «من تو را دوست دارم، در تمام چهار فصل روی امواج / فکر می‌کردم بعد از دزدیدن کشتی‌ات طلا و نقره پیدا می‌کنم / اما تمام چیزی که پیدا کردم تخته‌های شکسته و یک کف فرسوده بود...!» شما گفتید که روزنامه‌نگارانی مثل ما، با حق امتیاز ناچیزمان، نمی‌توانند با... رقابت کنند و چرا به خودمان اجازه می‌دهیم که با «سرمایه‌داران» سر یک میز بنشینیم؟ پول یا قلم، که قدرت و نفوذ بیشتری دارد؟ ها، ها، ها! اما بعد از جدایی، او آنچه را که نیاز داشت پیدا کرد! «آنچه من نیاز دارم، تو نداری / من به نسیم‌هایی که تو می‌دهی اهمیتی نمی‌دهم»، این زندگی است، آقا! «در یک تخت خوابیدن اما رویاهای متفاوتی دیدن» مثل این است که حکم اعدام را در دست داشته باشی! هم گل‌ها و هم گلدان را گم کردم... آه، و سه سال طولانی گذشت!

- سه سال پیش چی شد؟

- شما می‌دانید که معاون سردبیر روزنامه من، نام، به سرعت یک موقعیت نسبتاً پردرآمد در بخش اقتصادی الف به دست آورد، قبل از اینکه مدیر شرکت ایکس به دلیل نقض عمدی قانون، فساد، رشوه و غیره دستگیر شود.

- اون که همین تازگی بود، پس چرا سه سال؟ اگه زمان جدایی تو و همسرت رو حساب کنیم، شنیدم حدود دو سال پیش بوده؟

- خبر فقط گل‌های توی گلدان نیست... خبر باید آتش آغازین یک نبرد باشد. تنها در آن صورت است که رگباری از آتش توپخانه آغاز می‌شود... اینگونه است که گزارش‌دهی و تحقیقات آغاز می‌شود. چه کسی این را گفته؟ - سکوت. تان لبخند زد و نگاهش به جایی نامعلوم دوخته شد. توآن با بی‌صبری حرفش را قطع کرد: - داریم از صحبت در مورد زندگی به صحبت در مورد کار می‌پریم!

- نکته اینجاست: اگر سه سال پیش حواسم پرت نمی‌شد و به اندازه کافی مسئولانه رفتار می‌کردم تا گزارش خبری هوین را برای انتشار آنلاین بخوانم و تأیید کنم، مدیر شرکت X الان در دادگاه حاضر نبود!

«واقعاً؟» توآن چشمکی زد. «هوین کیه؟»

تان با صدایی پر از پشیمانی به آرامی گفت: «مهربان، باوقار، اما با اراده‌ای قوی!» پس از لحظه‌ای سکوت، او ادامه داد: «در حالی که معاون سردبیر، نام، شیفته‌ی شرکت X، گزارش خبری‌اش، بود و آن را تبلیغ می‌کرد، هرچند که این گزارش فقط رویداد ورزشی را پوشش می‌داد تا بهانه‌ای برای برجسته کردن و بررسی چندین حوزه‌ی تولید و تجارت باشد که در آن‌ها شرکت و مدیر آن نشانه‌هایی از تخلف نشان داده بودند... با این حال، من از خواندن آن گزارش خودداری کردم و حتی به طور مبهمی انگیزه‌های هویون را برای نوشتن آن اشتباه فهمیدم. اگر آن را آن بعدازظهر خوانده و منتشر کرده بودم... این «آخرین تیر» بود و فرصت خوبی برای بحث حرفه‌ای ایجاد می‌کرد. اگر افکار عمومی توجه می‌کرد، اوضاع به راحتی مانند آنچه بعداً اتفاق افتاد، پیش نمی‌رفت، به طوری که معاون سردبیر، نام، به تیمش دستور داد تا تصویر شرکت X را دستکاری، بزک و جلا دهند. در آن زمان، روزنامه یک مقاله تبلیغاتی منتشر کرد و بیش از یک ماه بعد، شرکت از آقای نام و خبرنگار N دعوت کرد تا به تایلند سفر کنند ... در طول آن سفر، هویون مرخصی گرفت و به زادگاهش در شمال بازگشت.» متأسفانه، مادرش دچار سکته مغزی شدیدی شد و مجبور شد بیش از یک ماه مرخصی بگیرد، اما مادرش زنده نماند... هوین با بازگشت به دفتر تحریریه، شوکه و فرسوده شد... معاون سردبیر دائماً او را به کار در مناطق دورافتاده با الزامات سختگیرانه در مورد زمان و مقالات منصوب می‌کرد... او گفت که در چنین شرایطی، کمتر کسی می‌تواند روی کار حرفه‌ای خود تمرکز کند. در طول بررسی پایان سال، آقای نام به "زیردستان" خود دستور داد تا هوین را با نظراتی که مانند گلوله به نظر می‌رسیدند، بمباران کنند... برخی اظهار داشتند: "مقالات هوین فاقد دوراندیشی است. از طریق یک قطره آب، باید اقیانوس را دید؛ دیدگاه و ارزیابی او از فعالیت‌های تولیدی و تجاری شرکت X فاقد اشتراک‌گذاری و تشویق است..." سردبیر در شرف انتقال بود و هوین از ترس درگیری و همچنین با احتیاط از ارتباطات گسترده آقای نام، نظر خود را بیان نکرد. هوین به "عدم انجام وظایف" رتبه‌بندی شد و دفتر زمزمه کرد: "هیئت تحریریه اظهار داشت که هوین هیچ پتانسیلی برای توسعه در روزنامه‌نگاری ندارد." حدود سه ماه بعد، او درخواست انتقال به شهر هوشی مین را داد. او به کار روزنامه‌نگاری خود ادامه داد، اما بین دو دفتر تحریریه دیگر جابجا می‌شد...

وای، چقدر جدی!

- مهم نیست چطور سعی کنم آن را توجیه کنم... من عمیقاً از غفلت گذشته‌ام در توجه نکردن به اخبار هوین پشیمانم! در دوره‌ای که او تحت فشار بود و به کسی نیاز داشت که با او همدردی کند، پیشنهاد آقای نام به من "داده شد" که برای تأسیس یک دفتر نمایندگی در مناطق جنوبی استان منصوب شوم... سپس امور خانوادگی من کاملاً بهم ریخت...

توآن با نگرانی پرسید: «حال هوین چطور است؟»

تان، غرق در افکارش، کیفش را باز کرد و دنبال نامه گشت: «هیون همین الان پیش‌نویس گزارش خبری که سه سال پیش نوشته بود و این نامه را برایم فرستاد. لطفاً آن را بخوانید...!»

توآن نامه را در دست داشت و با حالتی متفکرانه بارها و بارها آن را می‌خواند. توآن در حالی که چانه‌اش را به حالت استراحت داده بود، چشمانش را به سمت تان تنگ کرد و کمی سر تکان داد: «هنوز هم شانسی هست، 'شوالیه'!» هوین او را تحسین می‌کرد و او را یک الگوی حرفه‌ای می‌دانست. او نمی‌توانست انکار کند که در هر تبادل و بازخوردی که در مورد کارش داشت، تحت تأثیر مهربانی، فداکاری و اشتیاق او قرار گرفته است... وقتی او از خواندن خبرنامه امتناع کرد، ناخواسته و غیرمنتظره باعث ناامیدی عظیم او شد. او حتی فکر می‌کرد که او با آقای نام تبانی کرده است! سپس، مشکلاتی که معاون مدیر کل در دفتر ایجاد کرده بود، رویاها و ایمان خالص او را از بین برد... هوین خبرنامه را نگه داشت و برای او پس فرستاد... این فقط یک سرزنش یا یادگاری نبود. او هنوز هم به وضعیت او، مانند آهویی که در دام افتاده است، در زندگی و حرفه‌اش اهمیت می‌داد و با او همدردی می‌کرد. سه سال گذشته بود و با گذشت زمان، چه چیزی را به آن می‌نامیم؟ آه... تضاد و درست و غلط بالاخره به وضوح حل شده است. به نصیحت من گوش کن، باید به زودی او را ببینی!

*گزیده ای از مجموعه داستان کوتاه، *آتش دیرهنگام*

منبع: https://baolamdong.vn/van-hoa-nghe-thuat/202506/bai-bao-khong-dang-7673456/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
«زنان جوان با لباس سنتی ویتنامی»

«زنان جوان با لباس سنتی ویتنامی»

آفتاب بعد از ظهر در کوچه قدیمی

آفتاب بعد از ظهر در کوچه قدیمی

ساختمان خنک‌کننده نیروگاه حرارتی NGHI SON

ساختمان خنک‌کننده نیروگاه حرارتی NGHI SON