![]() |
هونگ در بهار همان سال، زمانی که ستوان خای به یک گروه کاری برای نوشتن مقالهای در مورد زندگی سربازان در منطقه مرزی منصوب شده بود، با او آشنا شد. او وظیفه داشت هونگ را در بازدید از سایتهای رادار در ارتفاع بالا راهنمایی کند. سرباز جوان، که چند سالی از هونگ جوانتر بود، اندامی لاغر اما محکم، چشمانی درخشان و لبخندی که همیشه به لطافت باد بود، داشت.
خای با صدایی آرام اما چشمانش درخشان، گویی چیزی مقدس را لمس کرده است، گفت: «شبها که بر فراز قلهی آ لو ایستادهاید، میتوانید تمام آسمان را طوری ببینید که انگار نفس میکشد. آن بالا، ما تک تک نفسها را تماشا میکنیم.»
هونگ سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد. بعضی از کلماتش تند نبودند، اما آرام، محکم و به طرز عجیبی زیبا بودند.
سفر به قله آ لو تقریباً نصف روز طول کشید، مسیر کوهستانی پر پیچ و خم و سنگی بود. اما در طول سفر، خای لبخندی ملایم بر لب داشت، راه میرفت و برای هونگ درباره واحدش و سالهای سپری شده در این سرزمین تعریف میکرد.
روزی که او زادگاهش را برای پیوستن به ارتش ترک کرد، مادرش آنقدر گریه کرد که چشمانش قرمز و متورم شده بود. سه بهار گذشت و خای هنوز نتوانسته بود برای تت (سال نو قمری) به خانه بیاید. خای به آرامی گفت: «هر بار که تت نزدیک میشود، واحد در آمادهباش کامل است. با نگاه به آتشبازیهای قله کوه، دلم برای مادرم تنگ میشود.» و شاخهای را که شانه هونگ را خراشیده بود، کنار زد.
هونگ لحظهای ساکت شد. هر سربازی چنین خاطرهی مقدسی را در اعماق قلب خود حمل میکند.
***
با رسیدن به میدان نبرد، پهنه وسیعی از آسمان در برابر چشمان هونگ نمایان شد. برج رادار مانند بازویی که به سوی آسمانها دراز شده، قد برافراشته بود و باد، مه و حتی نگرانیهای بینام و نشان کوهها و جنگلها را در آغوش گرفته بود. سربازان جوان با جدیت مشغول بررسی تجهیزات بودند. در میان صدای آرام ماشینآلات، خای با گامهای آرام، بدون فریاد یا عجله، فرمان میداد و تنها به چند نگاه و کلمات کوتاه نیاز داشت.
هونگ به وضوح میتوانست در تک تک حرکات آنها آمیزهای از غرور و مسئولیتپذیری را ببیند.
آن بعد از ظهر، هونگ به دنبال خای به ساحل سنگی رفت، جایی که او گفت: «ایستادن اینجا برای تماشای غروب خورشید مثل این است که تمام دنیا را در آغوش گرفته باشی.» و این درست بود. خورشید، سرخ مانند یک گوی آتشین، به آرامی به سمت دامنه تپهها فرو میرفت و نور باقیماندهاش یونیفرم سبز او را لمس میکرد و باعث میشد رنگ پیراهنش کمی روشنتر به نظر برسد.
هونگ پرسید:
- خای، چی باعث شده انقدر به اینجا وابسته بشی؟
خای لحظهای فکر کرد، سپس در حالی که صدایش به طور قابل توجهی پایین آمده بود، پاسخ داد:
- چون اینجا احساس مفید بودن میکنم. هر اسکن رادار، هر شیفت شب... میلیونها نفر را پشت سرم ایمن نگه میدارد. میدانم که قهرمان نیستم، اما میخواهم جایی که باید باشم بایستم.
این پاسخ، هونگ را بیکلام گذاشت. سرباز با لحنی بسیار معمولی از چیزهای عمیق صحبت میکرد. شاید همین بود که هونگ را بیش از همه تحت تأثیر قرار داد.
آن شب، هونگ با تیم گشت در پست دیدهبانی خوابید. باد زوزه میکشید و سرما پوستشان را میسوزاند، اما سربازان صاف نشسته بودند و چشمانشان به افق تاریک خیره شده بود. گهگاه، خای به بالا نگاه میکرد و به صدایی دور گوش میداد.
هونگ پرسید:
- چی شنیدی؟
کای لبخندی زد:
- صدای آسمان.
هونگ خندید. اما بعد خای ادامه داد:
- سربازان پدافند هوایی دیگر نیازی ندارند با قلبشان گوش دهند. وقتی حادثهای رخ میدهد، آسمان بسیار متفاوت به نظر میرسد. فقط یک تغییر کوچک، و ما میتوانیم آن را فوراً احساس کنیم.
خای برای هونگ از شیفت سال دومش گفت، تنها زمانی که واقعاً وحشتزده بود. شبی بود که بادهای شدید و باران سیلآسا میبارید. رادار سیگنال غیرمعمولی ارسال کرد و کل واحد به موقعیتهای اضطراری فراخوانده شدند. در آن لحظه، او به شدت دلتنگ مادرش شد و به یاد اندام کوچکش افتاد که هر شب روی ایوان منتظرش بود. اما در همان زمان، فکر دیگری در قلبش پدیدار شد: "اگر به خاطر من آنجا آرامش برقرار است، پس ترس من ارزشش را دارد." با فکر کردن به این موضوع و فکر کردن به مادرش، قلب خای آرام گرفت.
***
صبح روز بعد، قبل از اینکه حتی سپیده دمیده شود، واحد خبر دریافت کرد که تگرگ در شرف وقوع در منطقه کوهستانی است. تمام گروهان با عجله تجهیزات را جابجا کردند و اردوگاه را تقویت کردند. هونگ و گروه کاری نیز برای کمک به آنها پیوستند.
در این بحبوحه، هونگ، خای را دید که از دکل رادار کمکی بالا میرود تا مکانیزم قفل را بررسی کند. باد شدیدی به او وزید. هونگ میخواست او را صدا بزند که ناگهان صدای "ترک خوردن!" شنید - صدای سرد و خشک شکستن فلز.
خای نیفتاد. اما یکی از تیرکهای زیر ستون شل شد و باعث شد ستون به شدت تکان بخورد. او توانست ستون را بگیرد و با آرامش چفت آن را دوباره تنظیم کند. پس از تقریباً ده دقیقه پرتنش، پایین آمد، رنگش پریده بود اما چشمانش هنوز برق میزد.
هانگ با عصبانیت گفت:
- چرا اینقدر بی احتیاطی؟ اگر بیفتی...
کای خندید:
- اگه اون چفت موقع فعال بودن رادار خراب بشه، خیلی خطرناکتره. من بهش عادت دارم.
کلمات «عادت کردهام» به نرمی نفس از دهانش خارج شد، اما بلافاصله قلب هونگ را خفه کرد.
چیزهایی که سربازها به آنها عادت دارند، احتمالاً همان چیزهایی هستند که مردم عادی هرگز نمیخواهند به آنها عادت کنند.
تگرگ تمام بعد از ظهر ادامه داشت. هونگ در کلبه چوبی پناه گرفت. خای کنار هونگ نشست و هر دو در سکوت به صدای برخورد دانههای تگرگ سنگین به سقف آهنی موجدار گوش دادند. بوی خاک مرطوب هوا را پر کرده بود. ناگهان، او یک جعبه حلبی کوچک از کوله پشتیاش بیرون آورد، درب آن را باز کرد و داخل آن چندین کارت دستساز بود که توسط کودکان کشیده شده بود.
خای با لحنی آرام گفت: «بچههای مدرسه روستا آنها را برای ما میفرستند. هر سال آنها را میفرستند. مادرم یک بار مقالهای در مورد واحد ما خواند و گفت: «به لطف شما بچهها، روستای ما آرام است.» با شنیدن این حرف، احساس آرامش زیادی کردم.»
هونگ گفت:
- حتماً خیلی دلت برای خونه تنگ شده، درسته؟
خای بلافاصله جواب نداد. بعد از لحظهای، با صدایی به نرمی باد شروع به صحبت کرد:
- البته که به یاد داریم. اما این اشتیاق... حالا آن را بخشی از شغلمان میدانیم.
هونگ ناگهان در گوشه چشمش احساس سوزش خفیفی کرد.
***
هونگ پس از سه روز خدمت، واحد خود را ترک کرد. قبل از پایین آمدن از کوه، خای، هونگ را به نقطهای مرتفع برد که میتوانستند شهر کوچک پایین را ببینند. این هدیه خداحافظی او بود.
- ببین، دهکدهی پایین مثل گلها توی شب روشنه. ما بیدار موندیم تا اون گلها شکوفه بدن.
هونگ نمیدانست چه بگوید. او فقط مدت زیادی ساکت همانجا ایستاد.
قبل از اینکه از هم جدا شوند، کای گفت:
- وقتی روزنامه مقاله جدیدی منتشر میکند، لطفاً یادتان باشد آن را برای من هم بفرستید. به این ترتیب، میدانم که وظیفه نگهبانی معمول ما در این چند روز گذشته کمی معنادارتر شده است.
هونگ سر تکان داد. اما هونگ متوجه نبود که این آخرین باری است که خای را میبیند.
دو ماه بعد، در حالی که هونگ در حال آماده شدن برای نوشتن یک گزارش ویژه دیگر بود، واحد او گزارش داد که خای در حین نجات تجهیزات رادار از سقوط، در یک رعد و برق شدید به شدت مجروح شده است. او در راه بیمارستان درگذشت.
وقتی خبر رسید، هونگ بیحرکت نشست. چشمانش بیروح به فضا خیره شده بود؛ حتی یک کلمه هم روی صفحه ظاهر نشد.
روزی که او برای روشن کردن عود برای برادرش رفت، باد کوهستان به شدت به صورت هونگ تازیانه زد. هونگ جلوی سنگ قبر ایستاده بود و به دلایلی، سخنان خای مدام در سرش تکرار میشد: «هر نشانهای از آسمان، بخشی از صلح کشور است.»
خای در تمام طول زندگی به قول خود عمل کرد.
آن سال، هونگ مقالهاش را تمام کرد و در شماره پایان سال منتشر شد. هونگ یک نسخه از آن را برای مادر خای فرستاد. او با هونگ تماس گرفت، صدایی گرفته از هیجان:
- ممنون پسرم. به لطف آن مقاله، میبینم که خای هنوز جایی در این آسمان زنده است.
هونگ بیحرکت ایستاد، نسیم ملایمی را که از روی دستش میگذشت حس میکرد، انگار کسی او را به آرامی لمس میکرد. شاید سربازان هرگز واقعاً آنجا را ترک نکرده بودند. آنها به سادگی به شکل دیگری از حضور، ساکت، استوار و به روشنی ستارگانی که زمانی از آنها محافظت میکردند، روی آورده بودند.
حتی حالا، هر وقت هونگ به آسمان شب نگاه میکند، هنوز خای را به یاد میآورد. لبخند ملایمش، کلمات گرمش در میان باد سرد و قامتش را که مانند نقطهای کوچک اما مقاوم در آسمان پهناور، در مقابل رادار چرخان ایستاده بود، به یاد میآورد.
افرادی هستند که برای مدت بسیار کوتاهی وارد زندگی ما میشوند، اما میراثی ماندگار از نور از خود به جا میگذارند.
منبع: https://huengaynay.vn/van-hoa-nghe-thuat/tac-gia-tac-pham/bau-troi-mua-xuan-162141.html







نظر (0)