Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

سرود راهپیمایی

داستان کوتاه: دین نگوک هونگ

Báo Cần ThơBáo Cần Thơ07/03/2026


عصر به آرامی بر فراز رودخانه کان تو محو می‌شد. کلاس درس مرکز ارگ در طبقه دوم بود. پنجره به خیابانی کوچک و پر از درخت باز می‌شد. هین خم شده بود تا کلیدهای پیانو را برای دانش‌آموز جوانش تنظیم کند که تلفنش به آرامی در جیب ژاکتش لرزید. او برای پاسخ دادن به آن به راهرو رفت. از آن طرف، صدای شاد یک افسر از فرماندهی نظامی بخش گفت: «هین، خبر خوبی برایت دارم. این بار برای خدمت سربازی انتخاب شده‌ای.»

بعد از اینکه گوشی را گذاشت، هین چند ثانیه بی‌حرکت ایستاد، قلبش به شدت می‌کوبید، انگار خواب می‌دید، انگار بهار درست همان لحظه از راه رسیده بود.

وقتی به کلاس برگشت، هین نتوانست لبخندش را پنهان کند. دانش‌آموزانش با هیجان گپ می‌زدند و از او سوال می‌پرسیدند و موسیقی شادتر از همیشه پخش می‌شد. بعد از کلاس، هین مستقیماً به کافه کنار رودخانه رفت، جایی که او و نام، دوست دانشگاهی‌اش، اغلب می‌نشستند و قایق‌های در حال عبور در رودخانه کان تو را تماشا می‌کردند. به محض اینکه نام، هین را دید، متوجه چیزی در چشمانش شد. او سریع گفت: «من به خدمت سربازی فراخوانده شده‌ام، نام!» انگار می‌ترسید که لحظه‌ای تأخیر باعث شود شادی از بین برود. نام برای چند ثانیه ساکت ماند، چشمانش قبل از شادی، تعجب را نشان می‌داد: «بالاخره رویای من به حقیقت پیوست!»

هین به سطح رودخانه که در زیر نور خورشید می‌درخشید، خیره شد. او می‌دانست که مسیر پیش رو متفاوت خواهد بود، اما در همان لحظه، همه چیز را با احساسی شاد و نشاط‌آور، مانند صدای موسیقی، می‌دید.

هین در حالی که به سمت خانه رانندگی می‌کرد، قلبش از هیجان به تپش افتاده بود. جاده آشنا، که با درختان کهنسال تمر هندی و از کنار بازار کشاورزان می‌گذشت، ناگهان بیش از هر زمان دیگری برایش عزیز شد. به محض رسیدن به خانه، با پدر و مادرش که برای کار رفته بودند تماس گرفت. مادرش پشت تلفن می‌خندید، خنده‌اش ملایم مانند نسیم رودخانه بود، کلماتش نرم اما پر از غرور بود: "خب، خانواده ما حالا یک سرباز دیگر دارد!"

لباس نظامی بخشی از دوران کودکی هین بوده است. پدرش، اهل هانوی ، توسط ارتش به کار در کان تو منصوب شد، جایی که با مادرش آشنا شد و آنها عاشق هم شدند، مانند رشته‌ای که دو منطقه کشور را به هم متصل می‌کند. هین همیشه آرزو داشت وقتی بزرگ شد، مانند والدینش لباس نظامی بپوشد.

هین پس از رد شدن در آزمون ورودی مدرسه نظامی، مدت زیادی بسیار غمگین بود. او به تحصیل در رشته موسیقی آوازی و سپس آموزش موسیقی روی آورد، اما رویای کودکی‌اش همیشه با او ماند. هین پس از پذیرفته شدن در حزب، داوطلب شد تا به خدمت سربازی برود. در طول روزهایی که منتظر نتایج بودند، و بعضی شب‌ها در رختخواب دراز می‌کشید و به صدای باران که روی سقف حلبی می‌ریخت گوش می‌داد، هین از خود می‌پرسید که آیا سرنوشتش پوشیدن لباس نظامی است یا نه. و امروز، هین سرشار از شادی است.

هین پس از اطلاع دادن به والدینش، با پدربزرگ و مادربزرگش تماس گرفت. پدربزرگش با شنیدن داستان او از ته دل خندید، در حالی که مادربزرگش مدام به او یادآوری می‌کرد که در دوران خدمت سربازی مراقب سلامتی‌اش باشد و درست غذا بخورد. هین به شدت دلتنگ پدربزرگ و مادربزرگش بود.

هین به بالکن رفت و به کوچه‌ی کوچکی که روشن شده بود نگاه کرد. نسیم خنک و دلچسبی از رودخانه‌ی هائو می‌وزید.

***

در روزهای منتهی به عزیمتش، خانه کوچک هین با خنده و گپ و گفت اقوام، معلمان، دوستان و نمایندگان محلی که به دیدارش می‌آمدند، به نظر می‌رسید که بزرگتر شده است. هر دسته گل، هر دفترچه یادداشت، هر دستمال و هر هدیه کوچک، محبت گرم همه را به هین نشان می‌داد. معلم آوازش در حالی که دست هین را محکم گرفته بود، گفت: «حتی پس از پیوستن به ارتش، موسیقی را رها نکن، هین.» با فرا رسیدن شب و رفتن مهمانان، هین کنار ارگ آشنایش نشست. صداهای ملایم ساز، مقدمه‌ای برای سفر جدیدی بود که در انتظارش بود.

صبح روز مراسم ثبت نام، پرچم‌های قرمز در همه جای جاده‌های منتهی به محل استخدام به اهتزاز درآمده بودند و بلندگوها آهنگ‌های آشنا و زنده‌ای را پخش می‌کردند. فضا شلوغ بود و از ساحل رودخانه تا هر کوچه کوچک دیگری گسترش می‌یافت. هین، که یونیفرم جدیدش را مرتب پوشیده بود، موهایش را بالا بسته بود و چشمانش از هیجان آمیخته با کمی حسرت می‌درخشید، وقتی به محل برگزاری مراسم رسید، چند ثانیه‌ای مکث کرد... صف‌های طولانی از سربازان جدید مرتب ایستاده بودند، اقوامشان دو طرف را پر کرده بودند و صدایشان با خنده و ترکیبی از احساسات در هم آمیخته بود.

هزاران کیک برنجی چسبناک (بان تت) توسط مقامات محلی، آژانس‌ها و سازمان‌های مختلف تهیه شد تا به عنوان هدیه به سربازان جدید داده شود. این کیک‌ها که با برگ موز سبز شده و با عطر برنج چسبناک تازه معطر شده‌اند، آرزوی صلح و قدرت برای سفر پیش رو را دارند.

در میان جمعیت کثیر عزاداران، بسیاری از دوستان هین آمدند و با هیجان نام او را صدا زدند. نام نزدیک به هین ایستاده بود و در سکوت به او در حمل کوله پشتی و دسته کیک برنجی چسبناک کمک می‌کرد. این یک حرکت کوچک اما پر از توجه بود. آن دو یکدیگر را از کلاس‌های مشترک، تمرین‌های اجراهای مدرسه و بعدازظهرهایی که در کنار رودخانه گپ می‌زدند، می‌شناختند. احساسات آنها در طول سال‌ها بیشتر شده بود، اما بین دوستی و چیزی عمیق‌تر، اما بی‌نام، باقی مانده بود. نام مدت زیادی به هین نگاه کرد و سپس به آرامی گفت: «در آرمان‌هایت ثابت قدم بمان.» هین با لبخندی واضح و مصمم به او نگاه کرد.

طبل‌هایی که آغاز عملیات نظامی را اعلام می‌کردند، طنین‌انداز شدند و با موسیقی درآمیختند و ملودی قهرمانانه‌ای خلق کردند. کسانی که می‌رفتند و کسانی که باقی مانده بودند، با عجله خداحافظی کردند. برخی از مادران دست فرزندانشان را محکم گرفته بودند، در حالی که پدران پشت سر آنها ایستاده بودند، چهره‌هایشان متفکر اما همچنان خندان بود.

هین برگشت تا به نام نگاه کند. بعد از لحظه‌ای سکوت، نام گفت: «وقتی هین برگشت، دوباره می‌رویم موسیقی گوش می‌دهیم و غروب خورشید را کنار رودخانه تماشا می‌کنیم، باشه؟» هین سر تکان داد و ناگهان نام را محکم در آغوش گرفت. آغوش آنقدر محکم بود که خاطرات ماندگار جوانی، چیزهای ناگفته را در خود نگه می‌داشت.

همین که ماشین شروع به حرکت کرد، در آفتاب بهاری، هین ملودی بسیار ملایمی را شنید که در قلبش نواخته می‌شد، ملودی‌ای که با بهار جوانی که سفر خود را آغاز می‌کرد، هماهنگ بود.

منبع: https://baocantho.com.vn/hanh-khuc-len-duong-a199557.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
پازل یوگا

پازل یوگا

بازآفرینی زیبایی‌های فرهنگ عامیانه.

بازآفرینی زیبایی‌های فرهنگ عامیانه.

بهای صلح

بهای صلح