این بخشی از دوران کودکیِ دلانگیزی است که هر فرد با خود به زندگی میآورد. در آنجا، دنیای خصوصیِ خود را آزادانه بازی میکند و در تفکری شیرین غرق میشود.
شیر شیرین و لالاییهای ملایم مادر، سرشار از عشق و محبت است.
۱. شاید این برای بچههایی که مثل من در روستا به دنیا نیامده بودند، یک نقطه ضعف بود. چون خیلی بعد، در سن دوازده یا سیزده سالگی، واقعاً دروازه روستا، درخت انجیر هندی، چاه، میدان روستا... را در لالاییهای مادرم ندیدم. زندگی دشوار پدر و مادرم، که در ارتفاعات مرکزی آفتابگیر برای امرار معاش تقلا میکردند، ما بچهها و نوهها را از سرزمین مادریمان دور نگه میداشت. صدای مادرم زیبا نبود، اما گرم و آرامشبخش بود، زمزمه ملایمش مثل لالایی بود که به سرعت من و خواهرانم را به خوابی عمیق و آرام فرو برد.
اولین درس من، و احتمالاً درس بسیاری دیگر، ملودی و شعر این آهنگ بود: « عشق پدر مانند کوه تای است/ عشق مادر مانند چشمه ای روان است/ با قلبی وقف شده برای احترام به مادر و پدر/ ادای احترام به فرزند وظیفه واقعی یک کودک است .» این عشق، مانند یک جریان زیرزمینی، در روح کودک نفوذ میکند و به تدریج فداکاری فرزندی آنها را شکل میدهد. و سپس، به عنوان یک بزرگسال، با داشتن خانواده کوچک خودم، در حالی که فرزند اولم را در آغوش دارم، همان لالاییهایی را که مادرم در آن سالهای گذشته برایم میخواند، زمزمه میکنم.
خاطرات کودکی من خالی از حضور مادربزرگ است. پدر و مادرم زادگاه خود را ترک کردند تا زندگی خود را در جنگلهای وحشی و دورافتاده بسازند و ما فقط میتوانستیم برای حمایت از خانواده به یکدیگر تکیه کنیم. بنابراین، هر بار که دوستانم را میدیدم که در آغوش مادربزرگهای مادری و پدری خود لم دادهاند، در آغوش گرفته میشوند و دلداری میگیرند، غمی کودکانه در درونم زبانه میکشید. در آن زمان، خانه من در مجتمع مسکونی کارکنان بود که پدر و مادرم در آن کار میکردند. هر خانه با یک دیوار از جنس بامبوی بافته شده از هم جدا میشد، بنابراین هر آنچه در یک خانه گفته میشد، در خانه بعدی به وضوح شنیده میشد، گویی خانه خودم بود. هر بار که لالایی مادربزرگم را میشنیدم، گوشم را به دیوار فشار میدادم تا به آن آهنگ آرامشبخش و دلنشین گوش دهم و سپس بدون اینکه متوجه شوم به خواب میرفتم. شاید در آن خواب، یک لکلک سفید به آرامی بر فراز پهنه وسیع مزارع برنج پرواز میکرد.
۲. من ضربالمثل «بوم یک بادبزن برگ نخل دارد/مرد ثروتمند میخواهد آن را با سه گاو و نه گاومیش عوض کند» را نه از اسم پسر بچهای به نام بوم در ابتدای روستا، بلکه به این دلیل یاد گرفتم که «بوم» از طریق لالاییهای مادرم به ذهنم خطور میکرد. گاهی اوقات از مادرم میپرسیدم: «چرا بوم آن را فقط با یک مشت برنج چسبناک عوض کرد؟ او خیلی حریص است، اینطور نیست مامان؟» و او سرم را نوازش میکرد و میخندید و میپرسید: «پس، تو هم یک مشت برنج چسبناک عوض کردی تا شکمت را پر کنی، درست است؟» و بعد هر دو از خنده منفجر میشدیم، خندهی معصومانه و خالص «بوم».
دنیای کودکی من شامل قافیههایی مثل «مورچهای که از درخت انجیر هندی بالا میرود/ از شاخه شکسته بالا میرود، داخل و خارج میشود/ مورچهای که از درخت هلو بالا میرود/ از شاخه شکسته بالا میرود، داخل و خارج میشود» و «سنجاقکها در ارتفاع پایین پرواز میکنند، یعنی باران/ در ارتفاع بالا پرواز میکنند، یعنی آفتاب/ در ارتفاع متوسط پرواز میکنند، یعنی سایه» و «گربهای که از درخت فوفل بالا میرود/ از موش میپرسد کجا رفته، خانهاش نیست» هم میشد... دنیایی فوقالعاده خیالانگیز و دوستداشتنی. این حیوانات در ذهن من ظاهر میشدند، دنبال هم میدویدند و بازی میکردند، لالاییهای مادرم را دنبال میکردند و تا الان همانجا ماندهاند.
یک بار مادرم این آواز را خواند: «حتی صد سال هم میتواند یک بنای سنگی را فرسوده کند، اما هزار سال هم نمیتواند یک کلمه گفته شده را پاک کند.» که ناگهان، صدای به هم خوردن قابلمهها، ماهیتابهها و ظرفها در خانهی بغلی پیچید. انگار مادرم از این لغزش زبانیاش جا خورد و ساکت شد. بعدها، وقتی بزرگ شدم، فهمیدم که پسر همسایه از روی بیفکری و ناپختگی به دنیا آمده و شنیدن آن لالایی قلب مادرش را به درد آورده است.
کمی بزرگتر که شدم، شروع کردم به لالایی خواندن برای خواهر و برادر کوچکترم، و این کار را از مادرم گرفتم. وقتی او بیوقفه گریه میکرد و میخواست بخوابد، و من او را از طبقه بالا به طبقه پایین میبردم، تکان میدادم و به هر طریق ممکن نوازشش میکردم، اما او همچنان گریه نمیکرد، سعی میکردم آهنگهایی را که مادرم برایم میخواند، بخوانم. در کمال تعجب، هق هقهای کوچولو کمکم فروکش کرد و او روی شانهام به خواب رفت، در حالی که من همچنان هر خطی را که به خاطر میآوردم، میخواندم. و به این ترتیب، او بزرگ شد و با لالاییهای من به خواب رفت.
حفظ این ارزشها برای نسلهای آینده از سادهترین و عادیترین چیزهای زندگی سرچشمه میگیرد که کمتر کسی به آنها فکر میکند و آنها را صرفاً عادت میداند. این نشان میدهد که هر چیزی که از زندگی پدیدار میشود، دارای سرزندگی پایدار و تأثیر گستردهای است.
حالا که زبان را به عنوان رسالت زندگیام انتخاب کردهام و آزادانه معنای عمیق لالاییها و ترانهها را کاوش کردهام، به لایههای ارزشی پنهان در زبان پی بردهام. این ارزش معنوی، اوج تجربه نسلهاست که برای نسلهای آینده در نظر گرفته شده تا در مورد آن تأمل و قدردانی کنند. حالا دیگر سادهلوحانه از مادرم وقتی میخواند « باد خردلها را به بهشت میبرد / گشنیزها برای تحمل تلخی زندگی میمانند» سوالاتی مانند «مامان، چرا خردلها به بهشت میروند و چرا گشنیزها عقب میمانند؟» نمیپرسم. این کاری بود که در کودکی انجام میدادم. تأمل در این تجربیات به من اجازه میدهد تا اعماق و سطوح زندگی را درک کنم و به درک مشترکی برسم.
۳. خاطرات کودکی چیزی است که تقریباً همه گرامی میدارند. آنها بذرهای سالمی هستند که در خاک روح هر فرد کاشته میشوند. هر فرد به طور متفاوتی از آن باغ مراقبت میکند و به گیاهان اجازه میدهد جوانه بزنند، شکوفا شوند و میوههای شیرین به بار آورند. زمان میگذرد و هرگز باز نمیگردد، و دوران کودکی نیز همینطور. احساس شنا کردن و آبتنی آزادانه در آبهای خنک دوران کودکی همیشه خاطرهای گرامی برای هر کسی است که در کنار رودخانه زادگاهش متولد و بزرگ شده است.
من برای پرورش گرمای لطیف درون قلبم به لالاییهای مادرم تکیه میکردم. در گذشته، مادربزرگم برای مادرم لالایی میخواند و عشق و امید زیادی را منتقل میکرد. مادرم نیز به نوبه خود، با تمام عشق و انتظارش برای من لالایی میخواند. سپس، با بزرگتر شدنم و به دنیا آمدن فرزندانم یکی پس از دیگری، من با استفاده از خاطرات معصومانه کودکیام برای آنها لالایی میخواندم و به من اجازه میدادم به دوران کودکیام برگردم. همین تجربیات بود که عشق به ادبیات و هر آنچه را که مظهر هویت فرهنگی ملت و میهن من است، در من پرورش داد.
شیر شیرین، لالایی ملایم مادر، که با چنان محبت و اشتیاقی زمزمه میشود، منبع عشق برای همه است. آن لالایی، ملایمترین و درخشانترین رودخانهای است که از کودکی تا پایان زندگی جاری است و گنجینهای از خاطرات زیبا را با خود حمل میکند. جایی در دوردستها، نسیم ملایم و گرم پاییزی زمزمه میکند: « باد پاییزی کودکم را به خواب میبرد / من پنج شب طولانی بیدار میمانم... »
منبع: https://thanhnien.vn/loi-ru-tao-noi-185240630173817728.htm







نظر (0)