![]() |
حالا، آن فصل آفتابی از من دور است. سالهاست که نتوانستهام در پایان سال از نور طلایی خورشید زادگاهم لذت ببرم و احساس پوچی میکنم. مادرم به من گفت که روستا خیلی تغییر کرده است. توسعه اقتصادی جدید چهره روستای ما را دگرگون کرده است. خانههای بزرگ سر برآوردهاند و نردههای محکم در امتداد جاده بتنی پر پیچ و خم، که با بامبوهای سبز سایه انداختهاند، کشیده شدهاند و ناگهان فاصله بین خانهها و مردم را حتی بیشتر نشان میدهند. احساس غم و اندوه میکنم، دلتنگ خاطرات قدیمی هستم، هرچند میدانم که آن خاطرات برای همیشه در گذشته باقی خواهند ماند.
آن طرف تلفن، مادرم آرام سرفه کرد. قلبم به تپش افتاد. او اصراری به بازگشت به خانه نداشت. از وقتی که روستا را ترک کردم و بعد دورتر رفتم و راه خانه طولانیتر شد، او حتی یک بار هم اصرار به بازگشتم نکرده بود، هرچند که عمیقاً غمگین بود. این را میدانستم، اما مجبور بودم آن را بپذیرم. فهمیدم که مسئله این نبود که او مرا دوست ندارد یا دلش برایم تنگ نشده، بلکه میدانست که هنوز دنیایی از رویا دارم. او نمیتوانست مرا برای همیشه در محدودهی آرام زادگاهم نگه دارد و آرامترین روزهای زندگیام را سپری کنم. هر کسی باید در مقطعی از زندگیاش از منطقهی امن خود رها شود و به جاهای دوردستتری پرواز کند.
*
حالا اواسط دسامبر بود. هوا خشک و آفتابی بود. درختان شروع به شکوفایی زندگی کرده بودند، انگار تمام انرژی خود را برای نمایش رنگها جمع میکردند. گلهای بیتاب بیرون حصار نیز شروع به روشن شدن کرده بودند. مادرم گل بیتاب را بیش از هر گل دیگری دوست داشت، نه به این دلیل که کمیاب بود، بلکه به دلیل رنگهای پر جنب و جوش و حتی شکوفههایش که از دور مانند شعلههای سوسو زننده در آفتاب به نظر میرسید. اواخر بعد از ظهر، مادرم عادت داشت یک قوری چای دم کند، روی میز و صندلیهای چوبی ایوان بنشیند و آن را مزه مزه کند، گلها را تحسین کند و بیهدف گپ بزند.
دو یا سه روز پیش به خانه برگشتم. مادرم در ابتدای روستا به استقبالم آمد. کلاه مخروطی شکلی بر سر داشت و درست مثل روزی که مرا بدرقه میکرد، در باد تاب میخورد، اما حالت بدنش فرق کرده بود؛ کمرش قوز کرده بود و موهایش سفیدتر شده بود. و من هم متوجه شدم که چقدر تغییر کردهام. در طول چند روزی که در خانه بودم، جایی نرفتم، فقط دور و بر مادرم ماندم، علفهای هرز حیاط را وجین کردم، خاک اطراف گلهایی که کاشته بود را شخم زدم و در باغچه هیزم جمع کردم. مادرم مرا صدا زد و گفت که به این کار عادت ندارم و دست و پاهایم را میخاراندم. لبخندی زدم و احساس کردم که از شدت احساسات سرخ شدهام. چون مهم نبود کجا بروم، هنوز کودکی بودم که از این سرزمین زاده شده بودم، در این مکان بزرگ شده بودم، روز به روز، تا الان. در مدتی که در روستا بودم، مادرم غذاهای خوشمزه زیادی برایم درست میکرد. او یک شیشه سس ماهی تخمیر شده را که ماهها روی حرارت ملایم میجوشید، باز کرد و آن را در یک قابلمه سفالی تا زمانی که غلیظ شود، جوشاند و کمی فلفل و پیاز معطر به آن اضافه کرد. من و مادرم سوار بر یک قایق کوچک به سمت کانال پشت خانه میرفتیم تا نیلوفر آبی بچینیم. این ماه نیلوفرهای آبی پرپر نبودند، اما هنوز ترد، خوشمزه و بسیار شیرین بودند. بعدازظهرهای منتهی به عید تت، کنار مادرم روی وک پشت خانه مینشستیم، برنج سفید با ساقههای نیلوفر آبی و سس ماهی تخمیر شده، یک کاسه سوپ ماهی ترش با ماهی سرماری میخوردیم و به کاه مزارع بعد از برداشت برنج خیره میشدیم... چه چیزی میتوانست بهتر از این باشد؟ به نظر میرسید تمام نگرانیهای امرار معاش کاملاً از بین رفته است.
آن شب، مادرم داستانهای بیشماری برایم تعریف کرد. بیرون، هلال ماه بر انبوهی از کیهان، گلهای همیشه بهار و گلهای داوودی میتابید... روی سکوی چوبی اتاق جلویی دراز کشیده بودم. بوی عود روی محراب پدرم شیرین بود، دود سفیدی در فضای دنج میپیچید. کنار مادرم دراز کشیده بودم که زانوهایش را کنارم جمع کرده بود و گاهی موهایم را نوازش میکرد. سکوی چوبی، با چوب تیره و فرسودهاش، جایی بود که در کودکی، هر ظهر برای چرت زدن طولانی روی آن میرفتم و بعداً، وقتی به مدرسه رفتم، برای درس خواندن، هجی کردن و تمرین نوشتن، رو به پایین دراز میکشیدم... سالهای گذشته مانند یک حلقه فیلم از ذهنم گذشت. از وقتی پدرم فوت کرد، زندگی مادرم بسیار سختتر شده بود. دستهای پینه بستهاش به آرامی صورتم را نوازش میکردند. در هوای معطر بهاری، صدای گرفته مادرم این را بازگو میکرد:
- این چند سال گذشته بد بوده، برداشت برنج حداقل بوده است. سال گذشته، بارانهای شدید و طوفانهایی آمد، ساحل رودخانه فرسایش یافت... تمام گلهایی که مادرم کاشته بود به داخل رودخانه ریخته شدند. بعد از طوفان، مادرم از همسایهها خواست که خاکریز را بازسازی کنند و گلها را دوباره بکارند... و حالا آنها دوباره به زیبایی شکوفه میدهند.
مادرم بعد از صحبت کردنش ریزریز خندید. چشمانش برق میزد. چشمان زنی تنها که در طول زندگی طولانیاش چیزهای زیادی را تجربه کرده بود.
نشستم، به مادرم نگاه کردم، موهای مرتب بسته شدهام را صاف کردم و به آرامی پرسیدم:
- مامان، چرا ما به موج اقتصادی جدید ملحق نمیشویم؟ الان کاشت برنج برای سیر کردن شکم ما کافی نیست! ما هم مثل بقیه مردم درخت دوریان و درختان میوه دیگر پرورش میدهیم و وقتی فصل برداشت میرسد، خیلی خوب از پسش برمیآییم.
مادرم ریزریز خندید. بعد از لحظهای تأمل، به محراب پدرم نگاه کرد و سپس به دوردستها خیره شد. روستا هنوز با نور چراغهای خانههایی که بیدار بودند، سوسو میزد و صدای موسیقی احساسی از اتاقهای کارائوکه در انتهای روستا طنینانداز میشد...
«نه، فرزندم، من میخواهم مزرعه را نگه دارم. نگه داشتن مزرعه یعنی نگه داشتن خاطرات زیبای گذشته. هنوز روزهایی را که پدرت زنده بود، زمانی که با هم در این مزرعه زحمت میکشیدیم، به یاد دارم. پدرت رفته است و من چقدر رنج میکشم! در اعماق وجودم، هنوز هم میخواهم تصاویر زیبای پدرت، تو، گذشته را حفظ کنم...»
با شنیدن حرف های مادرم، اشک در چشمانم حلقه زد. خدای من، مادرم هنوز هم برای روزهای قدیم، برای خاطرات شیرین گذشته زندگی می کند. زندگی او پر از سختی و مشقت بوده است. از پشت او را در آغوش گرفتم، سعی کردم نفهمد که دارم گریه می کنم، اما انگار او حس کرد که اشک از گوشه چشمم سرازیر شد، غلتید و روی شانه لاغرش فرود آمد.
در تمام آن سالها از خانه دور بودم، برای رویاهای خودم زندگی میکردم، مادرم را تنها گذاشتم، با آسمانی پر از خاطرات. او مرا سرزنش نکرد. او هرگز مرا به خاطر هیچ چیز سرزنش نکرد. با این حال من احساس گناه میکنم.
خورشید اواخر سال صاف و درخشان بود. صبح زود، کنار خاکریزی ایستاده بودم که مادرم میگفت سال گذشته به دلیل امواج و طوفانهای شدید که درخت پیر را سرنگون کرده بود، فرو ریخته است. حالا، آن خاکریز پوشیده از چمن سبز نرم بود. مادرم با مهارت خرفه، گل همیشه بهار و گلهای دیگر را در امتداد مسیر کاشت. صبح، گلها به زیبایی شکوفا شدند. سایههای سبز، قرمز، بنفش و زرد زیر نور گرم خورشید اواخر فصل بارانهای موسمی خودنمایی میکردند. نفس عمیقی از هوای تازه زادگاهم کشیدم. با نگاه به رودخانه پر پیچ و خم جلوی خانهام که فصل اقتصادی جدید و شلوغ روستا را منعکس میکرد، قلبم شکوفا شد. در عرض پنج یا ده سال، روستای من متفاوت خواهد بود، بسیار توسعه یافتهتر از الان، و البته کاملاً در مقایسه با گذشتهاش دگرگون شده است. با خودم فکر کردم: به عنوان یک مهندس کشاورزی با مدرک دانشگاهی عالی از یک دانشگاه معتبر خارجی، چرا نباید به جای رفتن به سرزمینی دور، به وطن خودم کمک کنم؟
یهو یه فکر خاص از ذهنم گذشت.
*
سال رو به پایان است، خورشید به زیبایی میدرخشد. ساردینها روی طاقچههای کنار رودخانه خشک میشوند و چشمان سفیدشان در آفتاب برق میزند. مربای زنجبیل، مربای انبه... هم در حال خشک شدن هستند و پوشش شکریشان در نور خورشید میدرخشد. جلوی لپتاپم نشستهام و قبل از پایان سال کهنه، چند کار نهایی را انجام میدهم، و شاید آخرین کارهایی که در دفتر انجام میدهم که بعد از عید تت، خاطرهای زیبا از دوران جوانی پر جنب و جوشم، منسوخ میشوند. احساس غم و اندوه میکنم، اما چشمانداز بعد از آن - شاید - حتی روشنتر خواهد بود. به طور مبهم اینطور فکر میکنم.
خورشیدِ اواخر سال، طلایی مانند عسل، به سقفهای کاشیکاریشدهی خزهزده چسبیده بود و لایهای درخشان از گرد و غبار را در کوچهها و خیابانهای روستا پخش میکرد. در امتداد ساحل رودخانه، ماهیهای ساردین روی قفسههای بامبو خشک میشدند و فلسهای سفیدشان میدرخشید. بوی شور و تند ماهی خشکشده در باد میآمیخت، رایحهای خاص از روستا که حتی با چشمان بسته، سیلی از خاطرات را تداعی میکرد. در میان سفیدیِ بکر ماهی، صدای تقتق قفسههای خشککنِ باز و پچپچِ سرزندهی زنانی که ماهیها را در آن سوی رودخانه میچرخاندند، ایستاده بودم که قلبم نرم شد و سرشار از لطافتی وصفناپذیر گشت. ناگهان متوجه شدم که دیگر نمیخواهم مسافری باشم که بیوقفه در جستجوی تجملات دوردست باشد. میخواستم بایستم، زندگیام را وقف این سرزمین ساده و بیتکلف کنم، تا هر روز صبح بتوانم عطر شور دریا را استنشاق کنم و در قلبم آرامش بیابم، مانند نور خورشید که به آرامی روی آن فلسهای درخشان ماهی محو میشود.
منبع: https://huengaynay.vn/van-hoa-nghe-thuat/tac-gia-tac-pham/mat-nang-cuoi-nam-161729.html







نظر (0)