Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

آفتاب در کف دستم

من دختر سوم پدرم هستم و دو خواهر کوچکتر دارم. پدرم همیشه می‌گفت: «امسال سال اردک‌های وحشی است.» او فقط آرزوی پسر داشت، بنابراین وقتی کوچک بودیم، مجبور بودیم موهایمان را کوتاه کنیم و لباس ابرقهرمانان بپوشیم. من از پوشیدن لباس‌های بلند متنفر بودم و حتی به عنوان یک نوجوان، یک همسر و یک مادر، هنوز هم از آن متنفر بودم. خودم را آموزش دادم تا یک دختر قوی باشم. هر روز با خودم زمزمه می‌کردم: «اگر من دختر باشم چه؟ هر کاری که پسرها می‌توانند انجام دهند، من هم می‌توانم انجام دهم.»

Báo Bình ThuậnBáo Bình Thuận14/03/2025


داستان کوتاه.jpg

پدرم به شدت آرزوی داشتن یک پسر را داشت. در واقع، او یک پسر داشت، برادر بزرگترم، اما متأسفانه او معلول بود. بنابراین پدرم مدام به مادرم فشار می‌آورد که یک پسر دیگر داشته باشد. در پنجمین تلاش، مادرم برای گذاشتن آی‌یودی رفت. او با عصبانیت گفت: «در ۴۰ سالگی، چه کسی می‌تواند برای همیشه بچه‌دار شود؟» و بنابراین، آرزوی او هرگز برآورده نمی‌شد. از نظر پدرم، ما فقط یک مشت اردک بی‌فایده بودیم. او به یک پسر نیاز داشت تا نسل خانواده را ادامه دهد. او به یک پسر نیاز داشت تا وقتی که به مشروب‌خواری می‌رود، مردم او را مسخره نکنند و نگویند: «یک بچه دیگر داشته باش تا پسری داشته باشی، تا وقتی مُردی، کسی باشد که بخور بدهد.» بعد از هر بار مشروب‌خواری، به خانه می‌آمد و هر یک از ما را صدا می‌زد تا اگر مادرم خانه نبود، بایستیم و به توهین‌هایش گوش دهیم. اگر مادرم بود، او همیشه چیزهایی از «هشت یا نه زندگی پیش» (همانطور که مادرم اغلب می‌گفت) را پیش می‌کشید تا دعوا راه بیندازد، و به محض اینکه مادرم جواب می‌داد، او از جا می‌پرید و هر چیزی را که پیدا می‌کرد برمی‌داشت تا او را بزند. مادرم گفت: «پس اگر می‌خواهی بحث کنی، باید بیرون در حیاط بایستی و سرشان داد بزنی. چرا جلویشان می‌ایستی؟ آنها تو را به کام مرگ می‌کشند.»

از پدرم می‌ترسیدم. از کتک‌هایی که به ما می‌زد می‌ترسیدم، وقتی یواشکی به خانه همسایه (در آن سوی یک جنگل وسیع حرا) می‌رفتیم تا تلویزیون تماشا کنیم و دیر به خانه برمی‌گشتیم، یا وقتی خیلی غرق بازی بودیم و خانه را جارو نمی‌کردیم، یا وقتی وقتی او خواب بود سر و صدا راه می‌انداختیم. بعدها، از او متنفر شدم. با بزرگتر شدنم، هم از او متنفر بودم و هم از او رنجیده بودم. این بار، به این خاطر نبود که او مرا کتک می‌زد، بلکه به این دلیل بود که برای مادرم متاسفم. این اتفاق دهه‌ها پیش افتاد، اما هر بار که به آن فکر می‌کنم، هنوز هم به وضوح برایم روشن است. یک شب بود، وقتی کلاس دوم بودم، پدرم مست به خانه آمد، با مادرم بحث کرد و مادرم به باغ دوید. پدرم دنبالش دوید، یک چوب برداشت و مصمم بود او را کتک بزند. خواهر بزرگترم، وحشت‌زده، برادر بزرگترم و ما را حمل کرد تا در باغ پنهان شویم. باغ تاریک و سیاه بود و پشه‌ها پاهای ما را نیش می‌زدند و باعث خارش آنها می‌شدند. خواهر کوچکترم مجبور شد کوچکترین فرزند را آرام کند تا جلوی جیغ و گریه‌اش را بگیرد و او را تهدید کرد: «اگر گریه کنی، بابا می‌آید و همه ما را می‌کشد!» و بنابراین او ساکت شد. هنوز صدای پدرمان را می‌شنویم که از داخل خانه فحش می‌دهد و تهدید می‌کند: «اگر همه شما را پیدا کنم، همه‌تان را می‌کشم. کجا قایم شده‌اید؟ می‌خواهید بیرون بیایید؟»

ترسیده بودم. نمی‌دانم چرا این بار ترسیده بودم، هرچند اولین باری نبود که مجبور می‌شدیم یواشکی به باغ برویم. در ذهن جوانم، جدی بودن اوضاع را حس می‌کردم، هرچند نمی‌فهمیدم چه اتفاقی دارد می‌افتد. خواهر بزرگترم گفت: «شما اینجا بنشینید تا من بروم مامان را پیدا کنم.» با شنیدن نامش، کمی احساس راحتی بیشتری کردیم. مامان نجات ما بود. کمی بعد، مامان گریه‌کنان و زیر لب فحش می‌داد. البته، داشت بابا را فحش می‌داد. همه ما با او گریه می‌کردیم و برادر بزرگترم با دهانی باز از ناامیدی ناله می‌کرد. بعداً، هر بار که گریه‌اش را می‌دیدم، نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم و برایش متاسف نباشم؛ حتی او هم نمی‌توانست بلند گریه کند.

متأسفانه، دوباره نم نم باران شروع به باریدن کرد. هر دو خواب آلود بودیم و از نیش پشه درد داشتیم و خیلی دلمان می‌خواست داخل برویم، اما مامان گفت اگر برویم داخل، بابا همه‌مان را می‌کشد. نمی‌فهمیدم این بار چرا بابا اینقدر عصبانی بود؛ فقط می‌دانستم مامان به ما گفته بود داخل نرویم. خب، قرار بود کجا برویم؟ خیلی دیر شده بود و باران می‌بارید. مامان برادر بزرگترم را بغل کرد و ما را تشویق کرد که برویم:

- بریم، خونه عمو تان بخوابیم.

عمو تان پسرعموی پدرم بود؛ خانه‌اش پایین آبشار، حدود سه کیلومتر از خانه من فاصله داشت. در تاریکی شب، من و مادرم به سختی راه می‌رفتیم. مادرم پسر بزرگم را جلوتر بغل کرده بود تا راه را پیدا کند، خواهر دومم فرزند کوچکم را بغل کرده بود و خواهر سومم، من و فرزند پنجمم به نوبت دنبالش می‌رفتیم. همینطور ادامه می‌دادیم و هر از گاهی صدای هق هق آرام مادرم را می‌شنیدم.

وقتی به خانه عمو تان رسیدیم، همه خیس عرق شده بودیم. عمو تان به ما نگاه کرد و بدون اینکه حتی سوالی بپرسد، فهمید چه اتفاقی افتاده است. همسرش لباس‌هایمان را زیر و رو کرد و از ما خواست لباس‌هایمان را عوض کنیم. من خیلی خسته بودم و خوابم برد. تمام روز بعد را در خانه عمو تان ماندیم. تمام روز از مدرسه تعطیل بودیم. خیلی خوب بود. توانستیم با دو پسرعمویمان بازی کنیم و در باغ بدویم و گیلاس بچینیم.

یادم نمی‌آید چطور بعدش به خانه رسیدیم، یا اینکه آیا پدر و مادرم دوباره دعوا کردند یا نه. در خاطرات کودکی‌ام، صحنه فقط به آن نقطه برمی‌گردد و بعد قطع می‌شود. فقط یادم می‌آید که چند ماه بعد، پدرم مقدار کمی پول از اقوام قرض گرفت و خانه را ترک کرد. مادرم بی‌وقفه گریه می‌کرد. من خیلی کوچک بودم که بفهمم چه اتفاقی دارد می‌افتد. عمه‌ها و عموهایم در خانه جمع شدند، مادرم را دلداری دادند و به او گفتند مطمئن باشد، پدرم را پیدا می‌کنند و «او را برمی‌گردانند». نمی‌فهمیدم چرا مادرم به عمه‌ها و عموهایم نیاز داشت تا پدرم را پیدا کنند؛ آیا بهتر نبود که او آنجا نباشد؟ کسی نبود که او را کتک بزند یا سرزنش کند.

یک شب، مادرم با گریه زمزمه کرد:

- من باید برایت پدر پیدا کنم چون بدون پدر، مردم به تو می‌خندند. من خودم می‌توانم سختی‌ها را تحمل کنم، اما تو باید هر دو والدینت را داشته باشی. تو دختری؛ وقتی بعداً ازدواج کنی، چه کسی حاضر است با کسی که پدر ندارد ازدواج کند؟

خواهر بزرگترم عصبانی شد:

- مامان، فقط ولش کن بره. من ترک تحصیل می‌کنم و به عنوان کارگر کارخانه کار می‌کنم تا به شما در امرار معاش خواهر و برادرهای کوچکترم کمک کنم.

در این زمان، خواهر بزرگترم کلاس نهم بود. او دو سال از مدرسه عقب مانده بود. و یک شرکت چوب‌بری جدید تازه در شهر افتتاح شده بود و افراد همسن او می‌توانستند در آنجا کار پیدا کنند؛ بسیاری از دوستانش برای کار کردن مدرسه را رها کرده بودند. مادرم حتی بلندتر گریه می‌کرد:

- فرزندانم، از شما التماس می‌کنم. زندگی من به خاطر بی‌سوادی‌ام خیلی سخت بوده است. شما باید خواندن و نوشتن یاد بگیرید تا بتوانید در یک اداره کار کنید و زندگی بهتری داشته باشید. خیلی سخت است، فرزندانم.

مادرم بی‌اختیار هق‌هق می‌کرد. او داستان قدیمی را تعریف کرد که چطور پدر و مادرم به دلیل گرسنگی شدید مجبور شدند زادگاهشان را ترک کنند و با تمام خانواده به جنوب نقل مکان کنند. چون پسری نداشتند، پدرم الکلی شد و مادرم را کتک زد. او گفت زندگی زنان سخت است و ما باید سخت درس بخوانیم تا بتوانیم بعداً زندگی بهتری داشته باشیم. خواهر بزرگترم گریه کرد. همه ما گریه کردیم، از جمله برادر بزرگترم...

از آن به بعد، هیچ‌کدام از ما دیگر نمی‌خواستیم ترک تحصیل کنیم. هر بار که نمرات بدی می‌گرفتم و احساس دلسردی می‌کردم و می‌خواستم ترک تحصیل کنم، حرف‌های مادرم را به یاد می‌آوردم: سعی کنید خوب درس بخوانید تا بعداً بتوانم شغلی پیدا کنم و پولی برای حمایت از مادر و برادرم به دست آورم. مادرم در ذهن ما آرزوی درس خواندن برای تغییر زندگی‌مان را القا می‌کرد و به ما کمک می‌کرد تا در درس‌هایمان پشتکار داشته باشیم و ترک تحصیل نکنیم تا مانند دیگران کارگر کارخانه شویم.

عموهایم پدرم را به خانه برگرداندند. او دوباره الکل نوشید، مست شد و به همسر و فرزندانش فحش داد و آنها را کتک زد. مادرم در سکوت تحمل می‌کرد و کمتر با او بحث می‌کرد. گاهی اوقات به ما می‌گفت که از او متنفر نباشیم، چون نمی‌توانست برایش پسری به دنیا بیاورد، دنبال زن دیگری رفته است. او می‌گفت اگر برادر بزرگترم سالم بود، اینقدر افسرده نمی‌شد، مشروب نمی‌خورد و همسر و فرزندانش را این‌طور کتک نمی‌زد. مادرم برادر بزرگترم را بغل می‌کرد و گریه می‌کرد. او دهانش را باز می‌کرد، صورتش در هم می‌رفت، می‌خواست با صدای بلند گریه کند اما نمی‌توانست، فقط ناله می‌کرد و ناله می‌کرد.

ما با سیب‌زمینی و ذرتی که مادرم می‌پروراند، سبزیجات وحشی باغ، خرچنگ‌ها و حلزون‌هایی که من و خواهرانم در مزارع برنج می‌پختیم و صدف‌ها و صدف‌هایی که از نهرها جمع‌آوری می‌کردیم، بزرگ شدیم. مادرمان با پشتکار به عنوان کارگر اجیر شده کار می‌کرد، سپس زمینی را برای پرورش کاساوا و ذرت اجاره می‌کرد. ما نیمی از روز را در مدرسه و نیمی دیگر را در کار به مادرمان کمک می‌کردیم. در طول تابستان، دو خواهر بزرگترم به او در وجین علف‌های هرز مزارع به صورت اجاره‌ای کمک می‌کردند و کمی پول برای شهریه مدرسه به دست می‌آوردند. هر زمان که ذرت برداشت می‌شد یا گیاهان کاساوا از خاک بیرون آورده می‌شدند، من و خواهرانم با مادرمان برای خوشه‌چینی می‌رفتیم. صبح‌ها به مدرسه می‌رفتیم، بعدازظهرها کاساوا را خوشه‌چینی می‌کردیم و عصرها به مادرمان کمک می‌کردیم تا کاساوا را کنار چراغ نفتی پوست کنده و خرد کند تا صبح روز بعد خشک شود... و بدین ترتیب بزرگ شدیم، هر کدام از ما در آزمون ورودی دانشگاه شرکت کردیم، به شهر نقل مکان کردیم و خانه را ترک کردیم.

یادم می‌آید وقتی داشتم امتحان ورودی دانشگاه می‌دادم، مادرم گفت که از عموها و عمه‌هایم مقداری پول قرض می‌گیرد تا من درس بخوانم. به او گفتم این کار را نکند، خودم درس می‌خوانم و هر چه در امتحان بگیرم خوب است. امید زیادی به دانشگاه نداشتم. دو خواهر بزرگترم دو سال متوالی در امتحانات رد شده بودند و مجبور بودند به جای آن به دانشگاه بروند. مادرم می‌گفت مهم نیست چه چیزی درس می‌خوانم، تا زمانی که بتوانم بعداً شغلی پیدا کنم و از سختی‌ها دوری کنم. او می‌توانست پول قرض کند، می‌توانست از پس مخارج بربیاید، تا زمانی که من سخت درس بخوانم. اما من نمی‌توانستم تحمل کنم که ببینم او مدام پول قرض می‌گیرد، نمی‌خواستم ببینم که با نظراتی مانند «بالاخره ازدواج می‌کند، چرا باید اینقدر درس بخواند؟ باید استعفا دهد و به عنوان کارگر کارخانه کار کند» یا «ما فقیریم، چرا او را به چنین دبیرستانی بفرستیم؟» به خودم درس می‌دادم، در حالی که اشتیاق سوزانی برای ترک این خانه، رفتن به شهر و داشتن آینده‌ای روشن‌تر داشتم.

آن سال به دانشگاه راه یافتم. در مدرسه‌ای که انتخاب اولم بود، پذیرفته شدم. روزی که خانه را به مقصد شهر ترک کردم، نه پشیمانی داشتم و نه ترس؛ در عوض، احساس خوشحالی می‌کردم. بالاخره از آن خانه، از پدرم آزاد شده بودم...

احساس می‌کردم مثل یک پرنده جوان هستم، هیجان‌زده که بال‌هایش را باز کند و برای اولین بار به آسمان پهناور پرواز کند. با پشتکار درس می‌خواندم، خجالتی بودنم مانع از این می‌شد که مثل همکلاسی‌هایم فعالانه دنبال شغل‌های پاره وقت بگردم. فقط روی درس خواندن تمرکز می‌کردم و با دقت مقدار ناچیز پولی را که مادرم هر ماه برایم می‌فرستاد مدیریت می‌کردم و وقتی برای خرید کتاب و لوازم نیاز داشتم، با نودل فوری امرار معاش می‌کردم. بعضی ماه‌ها، کل ماه نودل فوری می‌خوردم چون مجبور بودم کتاب‌های درسی بخرم. اما هنوز هم احساس خوشبختی می‌کردم، خوشبختی چون دیگر مجبور نبودم به توهین‌های پدرم گوش بدهم. خوشبختی چون مجبور نبودم شاهد دعوا و مشاجره والدینم باشم. نمی‌دانستم مادرم چقدر سخت کار می‌کند، چقدر باید قرض بگیرد و برای قرض گرفتن پول بدود تا آن چند صد هزار دونگ را هر ماه برای من بفرستد. او بعداً اغلب می‌گفت: «بزرگ کردن پنج فرزند که در شهر درس می‌خوانند، فکر می‌کنی شوخی است؟»

از آن به بعد، فاصله بین من و پدرم بیشتر شد. من به مدرسه رفتم و سپس در شهر کار کردم و از بازگشت به خانه امتناع ورزیدم. با اینکه مادرم به من گفت که برای کار به خانه نزدیک‌تر بیایم و پدرم این روزها حالش بهتر است، افسوس که هیچ پرنده‌ای که از لانه‌اش دور می‌شود، نمی‌خواهد به لانه قدیمی‌اش برگردد، مامان. آنها فقط می‌خواهند لانه جدیدی برای خودشان بسازند، لانه‌ای به نام آزادی. من سرسختانه در شهر ماندم، سپس ازدواج کردم و به دنبال شوهرم به زادگاهش برگشتم. در ذهنم، هرگز نمی‌خواستم نزدیک پدر و مادرم زندگی کنم. با اینکه موهایشان سفید شده بود. با اینکه پدر و مادرم می‌گفتند چون همه فرزندانشان در دوردست ازدواج کرده‌اند، آن دو تنها خواهند بود. با اینکه مادرم می‌گفت اگر زندگی با خانواده شوهرم اینقدر سخت است، به ما زمین می‌دهد تا خانه خودمان را بسازیم... من هنوز هم سرسختانه همه چیز را رد می‌کردم. نمی‌خواستم به خانه بروم، نمی‌خواستم نزدیک پدرم باشم. در ذهنم، بین من و پدرم آسمانی پهناور وجود داشت. شوهرم به من گفت که اینقدر از پدرم متنفر نباشم، چون دلش برایش می‌سوزد چون همسر و فرزندانش او را نادیده می‌گیرند و طردش می‌کنند، و حتماً خیلی تنهاست. من به حرف‌هایش گوش دادم اما حرف‌هایش را نادیده گرفتم، چون فکر می‌کردم تقصیر پدرم است، نه ما. بنابراین، بیش از یک دهه از زندگی مشترکمان، با پدرم صحبت نکردم، هرچند برای عید تت (سال نو قمری) به خانه می‌رفتم، اما فقط برای احوالپرسی با او.

بعضی وقت‌ها، از خودم می‌پرسم اگر پدرم الان بیمار بود چه اتفاقی می‌افتاد؟ چه واکنشی نشان می‌دادم؟ نمی‌توانم جواب را پیدا کنم. قلبم پر از کینه است. بعد این سوال را از خودم دور می‌کنم؛ پدرم هنوز خیلی سالم است. در هفتاد سالگی، هنوز می‌تواند یک فرغون را هل بدهد تا به مادرم در کود دادن به درختان رامبوتان کمک کند. مادرم می‌گوید که او در تمام عمرش حتی یک قرص هم نخورده است، برخلاف مادرم که مدام بیمار است.

مامان می‌گوید بابا هنوز خیلی سالم است.

فکر می‌کنم پدر هنوز خیلی سالم است.

همه فکر می‌کردند پدرم هنوز خیلی سالم است، چون هر روز با دوچرخه‌اش در روستا می‌گشت...

ناگهان خواهر بزرگترم تماس گرفت و گفت که پدرم سرطان دارد. سرطان ریه، و برای درمان در بیمارستان بستری شده است. آن بیمارستان انکولوژی چیز جدیدی نبود؛ آنها فقط وقتی بیماری خیلی جدی بود او را بستری می‌کردند. من شوکه شده بودم. نیمه شب با اتوبوس به شهر رفتم.

پدرم در رختخواب دراز کشیده بود، نحیف و ضعیف. اشک از صورتم جاری بود و داشتم خفه می‌شدم و از او می‌پرسیدم که حالش خوب است. برگشت و به من نگاه کرد، اسمم را صدا زد و گفت که استراحت کنم، حالش خوب است. جلوی ما، همیشه می‌گفت که حالش خوب است. وقتی درد خیلی زیاد می‌شد، صدای ناله‌های آرام او را می‌شنیدم. خواهر بزرگترم به من می‌گفت هر چند ساعت یکبار او را ماساژ دهم. او درد داشت اما از ترس اینکه بچه‌هایش را اذیت کند، جرات نمی‌کرد درخواست کمک کند. ناگهان تمام کینه‌های قدیمی ناپدید شدند. پشیمان شدم که در طول سال‌ها بیشتر از او مراقبت نکرده‌ام. عمه‌ام از شمال هم برای دیدن برادرم آمده بود؛ حالا فقط ما دو نفر بودیم. پدرم از دیدن او بسیار خوشحال شد، نشسته بود و با شور و شوق صحبت می‌کرد، انگار که فقط وانمود می‌کرد بیمار است. یک روز، مخفیانه به حرف‌های پدر و عمه‌ام گوش دادم. صدای هق هق گریه آرام او را شنیدم، نگران بودم که بعد از مرگ برادر بزرگترم، چون همه دختر بودند، کسی از او مراقبت نکند. به وضوح شنیدم که گفت: «زندگی من پر از شکست بوده، خواهر.» و بعد مثل یک کودک گریه کرد. عمه‌ام گریه کرد. من هم گریه کردم. حس مبهمی از ترس ما را فرا گرفت. دیشب، مردی که کنار پدرم روی تخت بود از بیمارستان مرخص شد؛ شنیدم که در نیمه راه فوت کرد...

پدرم فقط یک هفته قبل از فوتش در بیمارستان بستری بود. او سرطان لاعلاجی داشت که به مغزش متاستاز داده بود. این موضوع به وضوح در پرونده پزشکی او ذکر شده است.

هنوز باورم نمی‌شود که حقیقت دارد. سریع‌تر از یک رویا اتفاق افتاد. تازه حالا متوجه رنجی که پدرم در سکوت تحمل کرد می‌شوم. «زندگی تو چیزی جز شکست نیست.» حرف‌های پدرم مدام در ذهنم مرور می‌شود. با این حال، سال‌هاست که نمی‌توانم دردش را درک کنم، فقط کینه به دلم مانده.

تازه حالا می‌فهمم که در زندگی، همه چیز به طور مطلق درست یا غلط، سیاه یا سفید نیست. مهم‌ترین چیز عشق است.

تازه حالا می‌فهمم که خوشبختی مثل نور خورشید است؛ خیلی دور به نظر می‌رسد، اما خیلی نزدیک است - می‌توانی آن را ببینی، اما نمی‌توانی آن را در دستت بگیری.

اما چه فرقی می‌کند اگر بفهمم؟ پدرم رفته است...

منبع: https://baobinhthuan.com.vn/nang-trong-long-tay-128579.html

پربازدیدترین

Google Trends

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
چدن

چدن

غرق در شادی از پیروزی.

غرق در شادی از پیروزی.

جشنواره فلوت همونگ

جشنواره فلوت همونگ