Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

خانه روی شیب

بیش از ده سال از ازدواج کوچکترین عمه‌ام می‌گذرد. ​​در روز عروسی‌اش، من فقط یک دختر کوچک با دندان‌های افتاده و پوست تیره بودم. با دیدن او در لباس سفید و چادرش، آرزو کردم که وقتی بزرگ شدم، بتوانم مثل او لباس بپوشم. عروسی در یک رستوران برگزار شد؛ همه مهمانان لبخند می‌زدند، به جز مادربزرگم که چشمانش پر از اشک بود. کوچکترین عمه‌ام با کسی در دوردست ازدواج کرد و بعد از عروسی، او به دنبال شوهرش رفت. پدربزرگ و مادربزرگم او را فقط به عنوان دختر خود داشتند و او کوچکترین بود، بنابراین او را خیلی دوست داشتند. در آن زمان، من خیلی کوچک بودم که احساسات بزرگسالان را درک کنم و فقط سر میز نشستم و مجذوب او شدم.

Báo Cần ThơBáo Cần Thơ21/06/2025

عمه کوچکم به خانه شوهرش نقل مکان کرد، بنابراین من به ندرت فرصتی برای دیدنش داشتم. فقط در تعطیلات و جشنواره‌ها او را می‌دیدم که به خانه می‌آید. مادرم می‌گفت که او و شوهرش مشغول کسب و کار خود هستند. عموی کوچکم کشاورزی و جنگلداری خوانده بود و پس از فارغ‌التحصیلی، برای شروع یک کسب و کار به زادگاهش بازگشت. او در مزرعه کار می‌کرد و درآمد بسیار خوبی داشت. عمه کوچکم در خانه می‌ماند و از باغچه‌های گل مراقبت می‌کرد. در پانزدهم و اول هر ماه قمری، گل‌ها را برای فروش در بازار می‌چید. آنها فرزندی نداشتند، نه به خاطر عمه کوچکم، بلکه به خاطر عمویم. این موضوع پدربزرگ و مادربزرگم را بیشتر ناراحت می‌کرد. هر وقت مادرم از عمه کوچکم یاد می‌کرد، همیشه از اینکه نمی‌توانستند بچه‌دار شوند، ابراز تاسف می‌کرد.

هر وقت اسم عمه کوچکم می‌آید، پدرم معمولاً سکوت می‌کند، درست مثل پدربزرگ و مادربزرگ و عموهایم. عمه کوچکم زن مغروری است؛ او به ترحم کسی نیاز ندارد. اگرچه ما به ندرت همدیگر را می‌بینیم، اما یک ارتباط مرموز به من می‌گوید که او از شوهرش خوشحال است، همانطور که پدر و مادرم از تنها دخترشان، من، خوشحال هستند.

در دوران کودکی‌ام، تصویر کوچکترین عمه‌ام که در تمام دوران جوانی‌ام بسیار به من نزدیک بود، به تدریج محو شد، مثل دیدن از میان پرده‌ای نازک از مه. این وضعیت تا زمانی که به دانشگاه رفتم ادامه داشت. برای اولین بار که دور از خانه زندگی می‌کردم، احساس غم و نگرانی می‌کردم. در طول تعطیلات، به دلیل محدودیت زمان، نمی‌توانستم به راحتی به خانه برگردم، بنابراین اغلب به خانه عمه‌ام سر می‌زدم. خانه او در واقع خیلی به دانشگاه من نزدیک نبود. بیش از دو ساعت با اتوبوس و سی دقیقه پیاده‌روی دیگر طول کشید تا بالاخره خانه کوچک و کاشی‌کاری شده با رنگ قرمز روشن که در دامنه تپه قرار داشت، در مقابل چشمان منتظرم ظاهر شد.

جلوی خانه، گل‌های داوودی و گل‌های کیهانی بی‌شماری وجود داشت. با قدم زدن در مسیر شن‌ریزی شده‌ای که به در ورودی منتهی می‌شد، احساس کردم که انگار در یک افسانه سرگردان شده‌ام. عمه اوت، که کلاه حصیری مخروطی شکلی بر سر داشت، مشغول وجین کردن علف‌های هرز و چیدن حشرات از مزرعه کلم بود. او که صدای قدم‌های من را می‌شنید، همیشه با لبخندی ملایم از من استقبال می‌کرد.

وقتی به خانه‌اش می‌رفتم، اغلب کنار میز سنگی می‌نشستم، زنگوله بادی به آرامی از ایوان آویزان بود، نور خورشید از میان برگ‌ها عبور می‌کرد و لکه‌های سفید نقره‌ای براقی روی پاهایم می‌انداخت. چشمانم را به آرامی می‌بستم و حس عجیبی از آرامش را تجربه می‌کردم؛ فشارهای درس خواندن محو می‌شد و تنها آرامش یک صبح دل‌انگیز کوهستانی باقی می‌ماند. بالای درختان، پرندگان مانند کودکان بازیگوش جیک جیک می‌کردند. او کنارم می‌نشست و با مهربانی درباره پدربزرگ و مادربزرگم، والدینم و سایر اقوامم در خانه می‌پرسید. من با دقت به سوالاتش پاسخ می‌دادم، سپس کیسه‌های جلبک دریایی را که مادربزرگ و مادرم آماده کرده بودند به او می‌دادم. او همیشه خوشحال می‌شد: «خوشمزه به نظر می‌رسد، واقعاً یک غذای مخصوص شهر خودمان است. من با آن سالاد درست می‌کنم؛ عمویم عاشقش است.»

بعد از گفتن این حرف، بلند شد و به آشپزخانه رفت تا مواد لازم برای سالاد جلبک دریایی را آماده کند. من هم به او کمک کردم. هر دوی ما با شور و شوق آشپزی می‌کردیم و گپ می‌زدیم، نسیم ملایم کوهستان از میان خانه می‌وزید، پرده‌های پنجره را تکان می‌داد و بوی خاک مرطوب و عطر تند گل‌ها را با خود می‌آورد. همین‌طور که خورشید بالاتر می‌آمد، ساعت روی دیوار دوازده ضربه زد و موتورسیکلت عمو اوت با صدای گوش‌خراشی در حیاط ایستاد. او تازه از مزرعه برگشته بود.

عمویم وارد خانه شد، کلاه پارچه‌ای لبه‌دار پهنی بر سر داشت، قدم‌هایش محکم و صدایش پرطنین بود. به او سلام کردم و او اغلب لبخند می‌زد و از من به خاطر اینکه اینقدر سریع بزرگ شده‌ام، تعریف می‌کرد. غذا روی میز سنگی ایوان، داغ و معطر، سرو می‌شد. عمو اوت از سالاد جلبک دریایی تعریف کرد و گفت که خوشمزه است. عمه اوت با شنیدن این حرف گفت که خانواده‌اش کلی پول فرستاده‌اند و آن را برای درست کردن سالاد برای او نگه داشته‌اند. عمویم لبخند زد و مقداری غذا در کاسه‌اش گذاشت.

بعد از شام، عمه و عمویم روی ایوان نشستند، چای نوشیدند و درباره کسب و کارشان پچ پچ کردند. امسال محصول فلفل فراوان بود و عمویم قصد داشت مزرعه‌اش را گسترش دهد و تعداد بیشتری بکارد. وقتی شستن ظرف‌ها تمام شد و بیرون رفتم، او دیگر به مزارع برگشته بود. بنابراین، من و عمه‌ام آنجا زیر سایه گل‌های نخود فرنگی پروانه‌ای نشستیم، نسیم گوش‌هایمان را نوازش می‌کرد و ناگهان دلم خواست برای همیشه اینجا بمانم. چقدر این خانه چوبی آرامش‌بخش است، ریتم زندگی چقدر آرام و دلپذیر است...

عمه اوت تمام روز با باغ بزرگش مشغول بود، سبزیجات و گل پرورش می‌داد و کارهای خانه را انجام می‌داد، بنابراین من هرگز استراحت او را نمی‌دیدم. می‌خواستم کمک کنم، بنابراین آستین‌هایم را بالا می‌زدم و در کنارش کار می‌کردم. من به خصوص صبح‌های زود را دوست داشتم که گل‌ها را برای فروش در بازار می‌چیدیم. بازار بزرگ نبود و خریداران یا فروشندگان زیادی وجود نداشتند. ما دو نفر کنار جاده، زیر سایه یک درخت انجیر جوان می‌نشستیم و رهگذران را به خرید گل دعوت می‌کردیم. بیشتر آنها آشنا بودند؛ آنها سر قیمت چانه نمی‌زدند، فقط در مورد فرزندان و همسران یکدیگر می‌پرسیدند. من همچنین عاشق شب‌های آرام قدم زدن در شیب پر پیچ و خم بودم. ما با هم قدم می‌زدیم، ماه مانند یک بشقاب برنزی بالای سرمان می‌درخشید و کرم‌های شب‌تاب دسته دسته چشمک می‌زدند. عمه اوت در بازگشت از قدم زدنمان، یک قوری چای گل نخود پروانه‌ای دم می‌کرد؛ آب آبی معطری مانند خورشید صبح بود و بعد از یک جرعه، من جرعه دیگری می‌خواستم.

گاهی کسی به خانه کوچک سر می‌زد. آنها سبزیجات و گل‌ها را به مقدار زیاد می‌خریدند، بنابراین مجبور بودند چند روز قبل سفارش دهند؛ گاهی اوقات، یک کارگر روزمزد که برای عمویش کار می‌کرد، برای گرفتن پیش‌پرداخت خرید چیزی می‌آمد. همه این افراد ساده و بی‌تکلف بودند، با پوست‌های تیره و براق و چشمانی درخشان و درخشان. او همیشه یک فنجان چای معطر، یک شیرینی پخته شده به آنها تعارف می‌کرد و مقداری میوه تازه چیده شده از باغش را به آنها می‌داد تا به برادرزاده جوانش بدهد.

در طول اقامتم در خانه‌اش، در تخت‌خواب لم می‌دادم، نور خورشید را که از میان برگ‌ها می‌تابید تماشا می‌کردم، به جیک‌جیک پرندگان گوش می‌دادم و دلم برای چنین زندگی ساده‌ای تنگ می‌شد. با تماشای او که مشغول باغ بزرگ، آماده کردن دقیق غذا برای عمویم و مدیریت امور مالی خانه بود، فکر کردم مطمئناً هیچ غمی نمی‌تواند با این روال آرام آمیخته شود. چشمانش از زمانی که تازه ازدواج کرده بود، درخشان‌تر بود؛ شاید از همه چیز در اطرافش راضی بود.

عمه‌ام خیلی ماهر و آشپز خوبی است. من عاشق کیک‌های اسفنجی وانیلی خوش‌عطری هستم که در فر می‌پزد، و همچنین عاشق اسموتی آووکادوی نرمش هستم که روی آن تکه‌های نارگیل سفید و نرم ریخته شده است. روزی که به مدرسه برگشتم، او غذایی پر از غذاهای مورد علاقه‌ام پخت. او حتی مقدار زیادی تنقلات هم برایم آماده کرد تا به شهر ببرم و با دوستانم تقسیم کنم. قبل از اینکه سوار ماشین شوم تا عمویم مرا به جاده اصلی برساند، دستم را گرفت و انواع و اقسام توصیه‌ها را به من کرد. دستش را محکم فشردم و قول دادم که در تعطیلات بعدی دوباره به دیدنش بروم.

زمان بی‌وقفه می‌گذشت، چه در دوران دانشجویی و چه در روزهای پراسترس و چالش‌برانگیز پس از فارغ‌التحصیلی. خانه چوبی در نیمه راه تپه، پس از شلوغی و هیاهوی زندگی، به پناهگاهی آرام برای بازگشت من تبدیل شد. عمه و عمویم حالا پیرتر شده‌اند و حیاط جلویی دیگر پوشیده از گل‌های بی‌پایان نیست. اما وقتی به آنجا سر می‌زنم، خانه را به همان آرامشی که در خاطراتم بود، می‌بینم. عمویم دیگر مشغول کاشت فلفل نیست، بنابراین بیشتر اوقات در خانه است. عمه‌ام هنوز به درختان میوه باغ رسیدگی می‌کند، هنوز کیک‌های خوشمزه می‌پزد و هنوز هم هر وقت به دیدنش می‌روم، موهایم را به آرامی نوازش می‌کند.

من همیشه مطمئن بوده‌ام که عمه‌ام خیلی خوشحال است، و اصلاً به آن اندازه که مادرم نگران است، ناراحت نیست. هر کسی تعریف خودش را از زندگی دارد؛ تا زمانی که ما راضی باشیم، درست یا غلطی وجود ندارد...

داستان کوتاه: له نهونگ

منبع: https://baocantho.com.vn/ngoi-nha-tren-trien-doc-a187729.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
قلمرو خاطرات

قلمرو خاطرات

ما برادران

ما برادران

ضد حمله

ضد حمله