Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

مثل رودی که تا ابد جاری است.

(GLO) - حافظه انسان واقعاً عجیب است. چیزهایی وجود دارد که دیروز یا پریروز اتفاق افتاده است، اما امروز ما اصلاً نمی‌توانیم چیزی را به خاطر بیاوریم.

Báo Gia LaiBáo Gia Lai09/05/2025

1-minh-hoa-tap-but-huyen-trang.jpg
تصویرسازی: هوین ترانگ

سپس افراد، صحنه‌ها و داستان‌هایی وجود دارند که به نظر می‌رسد در گذشته‌های دور محو شده‌اند، مانند ابرها در آسمان محو می‌شوند یا در غبار فضا و زمان پنهان می‌شوند... با این حال، آنها برای همیشه در ذهن ما زنده می‌مانند. به نظر می‌رسد که حافظه، این تصاویر و خاطرات را با مهری "دائمی" دسته‌بندی و مهر کرده است، به طوری که حتی بدون سوگند عشق ابدی، آنها در اعماق قلب هر فرد، گرامی، عزیز و به اندازه نفس، نزدیک باقی می‌مانند.

در میان خاطرات پراکنده و فراموشی، در پهناوری و سرگردانی زندگی، تصاویر پدربزرگ و مادربزرگ و مادرم - کسانی که برای همیشه از دنیا رفته‌اند - همیشه حاضر هستند و به شکلی زنده و تأثیرگذار به حافظه‌ام بازمی‌گردند. وقتی من به دنیا آمدم، پدربزرگ و مادربزرگ پدری‌ام دیگر زنده نبودند، اما من خوش‌شانس بودم که پدربزرگ و مادربزرگ مادری‌ام را داشتم. من در خوشبختی داشتن آنها زندگی کردم و در تمام دوران کودکی‌ام عشق و حمایت آنها را دریافت کردم.

خانه ما از خانه پدربزرگ و مادربزرگم دور نبود، اما آن زمان هیچ وسیله نقلیه‌ای وجود نداشت. هر بار که به روستای پدربزرگ و مادربزرگ مادری‌ام برمی‌گشتیم، من و مادرم پیاده می‌رفتیم. مادرم با یک سبد کوچک در دست، یک کلاه مخروطی سفید بر سر و یک بلوز تنگ با درزهای دست‌دوز ماهرانه، درست شبیه زنان در ادبیات بود: مهربان، فرزندی دلسوز برای والدینش، و کوشا و توانمند در مدیریت خانه. با اینکه در جای دوری ازدواج کرده بود، ماهی چند بار برای دیدن والدینم به آنجا برمی‌گشت.

من و خواهر و برادرهایم از سه یا پنج سالگی دنبال مادرمان به دیدن پدربزرگ و مادربزرگمان می‌رفتیم، آنقدر آشنا که هر جاده و هر تغییر منظره‌ی مزارع برنج را هر سال و هر فصل می‌شناسیم. در ژانویه و فوریه، نهال‌های برنج بالغ می‌شوند، مزارع پر از آب هستند؛ در مارس، گیاهان برنج جوان و سرسبز هستند؛ در ماه مه، مزارع خشک هستند و آب فروکش می‌کند، برنج به رنگ زرد طلایی می‌رسد؛ در آگوست، باران‌های سیل‌آسا حومه شهر را از آب سفید می‌کند؛ و در دسامبر، نم‌نم باران و باد گزنده، تمام خاکریز را تا مغز استخوان سرد می‌کند.

نمی‌دانستم که آن حس آشنایی که گاهی اوقات برایم خسته‌کننده می‌شد، ریشه در عشقی عمیق و قلبی به سرزمین مادری‌ام داشت. تنها زمانی که آنجا را ترک کردم، متوجه شدم که دوران کودکی‌ام که در سرزمین مادری‌ام گذرانده بودم، به خاطراتی شیرین تبدیل شده است، منبعی که احساسات عمیقی را نسبت به پدربزرگ و مادربزرگم، والدینم و همان سرزمینی که مرا در خود پرورش داده بود، در من پرورش داده است.

آن موقع‌ها، هر وقت من و مادرم به دیدن پدربزرگ و مادربزرگم می‌رفتیم، همین که به خروجی خانه نزدیک می‌شدیم، من سریع جلو می‌دویدم و قبل از اینکه حتی به حیاط برسیم، فریاد می‌زدم: «پدربزرگ! مادربزرگ!». معمولاً آنها مثل مادرخوانده‌های پری ظاهر می‌شدند، اما نه از یک مه افسانه‌ای، بلکه از آشپزخانه یا خوکدانی یا مرغدانی. آنها لبخند می‌زدند و با خوشحالی آغوششان را برای استقبال از ما باز می‌کردند. یک کودک پاهایشان را بغل می‌کرد، دیگری به دست‌هایشان می‌چسبید و پدربزرگم یکی از بچه‌ها را در حالی که از ته دل می‌خندید، به هوا بلند می‌کرد.

در آن لحظه، مادرم از راه رسید و سبدی را که در دست داشت، رها کرد. سبد معمولاً شامل یک دسته موز رسیده، یک شاخه فوفل سبز، گاهی یک بسته برگ فوفل یا دوازده شاه‌ماهی بود که با دقت در برگ‌های خشک موز پیچیده شده بودند. او با شوخی مادرم را سرزنش می‌کرد و می‌گفت: «چرا این همه چیز می‌خری؟»، سپس با بادبزن برگ نخلش، هر یک از ما را باد می‌زد و با محبت و مهربانی لبخند می‌زد.

مادرم با کلاهش خودش را باد می‌زد تا عرقش را خشک کند، سپس با فراغت خاطر برای پدربزرگ و مادربزرگم داستان‌هایی درباره خانواده و درس خواندن بچه‌ها تعریف می‌کرد؛ از آنها می‌پرسید که آیا پسرها نامه‌ای به خانه فرستاده‌اند، چه زمانی برنج را از جویبار برداشت می‌کنند، و آیا لوبیاهای انتهای کوچه امسال میوه زیادی داده‌اند، و آیا بچه‌ها و نوه‌ها می‌توانند بیایند و وقتی رسیدند در چیدن آنها کمک کنند...

او به داستان ما گوش داد، به مادربزرگ و مادرم پاسخ داد و سپس به هر سه ما برادرها کمک کرد تا در تخت آویز بنشینیم. هر چه تخت آویز بامبو بیشتر تاب می‌خورد، ما بیشتر از شادی می‌خندیدیم. آن احساس آرامش و شیرینی نه فقط یک بار، بلکه برای دهه‌ها در قلب من تازه ماند.

گاهی اوقات، وقتی خانه نبودیم، پدربزرگ و مادربزرگ‌هایمان برای دیدن فرزندان و نوه‌هایشان می‌آمدند. هر وقت می‌رسیدند، من و خواهر و برادرهایم با هیجان گپ می‌زدیم، برای بغل کردن رقابت می‌کردیم و تمام خانواده غرق در شادی می‌شدیم. پدر برای چای آب می‌جوشاند و برادر بزرگترم را برای خرید شراب به مغازه می‌فرستاد؛ مادر فوفل آماده می‌کرد و برنج و مرغ می‌پخت. در دوران یارانه، وعده‌های غذایی شامل دو وعده برنج مخلوط با ذرت و سیب‌زمینی در روز بود، اما غذاهایی که برای پدربزرگ و مادربزرگ‌هایمان آماده می‌کردیم همیشه بسیار متفکرانه و خاص بودند.

آن موقع فکر می‌کردم پدربزرگ و مادربزرگم مهمان‌های محترم خانواده هستند. وقتی بزرگتر شدم، فهمیدم که رفتار پدر و مادرم از روی ادب نبود، بلکه از روی احترام واقعی و ارادت به فرزند بود. به هر حال، نمی‌شود دهه‌ها یا حتی یک عمر با اقوام رسمی بود. این یک روش صمیمانه برای رفتار با آنهاست که از عشق و احترام به والدین سرچشمه می‌گیرد.

گاهی اوقات، وقتی والدین ما به سفرهای کاری می‌رفتند، پدربزرگ و مادربزرگ‌هایمان برای مراقبت از ما می‌آمدند. مادربزرگ خانه را جارو و مرتب می‌کرد و مبلمان را مرتب و تمیز می‌چید. پدربزرگ از هر نوه می‌پرسید که درس‌هایشان چطور پیش می‌رود، چه شعرهایی بلدند و چه داستان‌هایی را دوست دارند برایش تعریف کنند. سپس به باغ می‌رفت، بوته‌های چای تازه کاشته شده را تحسین می‌کرد، به مزرعه کلم تازه کاشته شده نگاه می‌کرد، بوته‌های کدو و کدو تنبل را برای بالا رفتن از داربست بیرون می‌کشید، بررسی می‌کرد که زنبورهای عسل چند لایه در لانه خود ساخته‌اند و سپس با نوه‌ها بازی می‌کرد.

دهه‌ها گذشته است و پدربزرگ و مادربزرگم مدت‌هاست که از دنیا رفته‌اند. مادرم نیز در دنیای پس از مرگ به آنها پیوسته است. در دنیای زندگان، آنها مطمئناً دوباره به هم پیوسته‌اند و مراقب ما هستند، همانطور که در طول زندگی خود چنین کردند.

و ما، با الهام از عشق بیکران پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها و والدینمان، از خاطرات شیرینی که نشان از «عشق پایدار» دارند، همچنان عشق و مهر فرزندی را در فرزندان و نوه‌هایمان پرورش می‌دهیم. نسلی پس از نسلی، یکی پس از دیگری، همچون رودخانه‌ای بی‌پایان...

منبع: https://baogialai.com.vn/nhu-dong-song-chay-mai-post322187.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
ارگ سلطنتی تانگ لانگ در شب

ارگ سلطنتی تانگ لانگ در شب

توسعه ملی

توسعه ملی

شکار ابر در دونگ کائو، باک جیانگ

شکار ابر در دونگ کائو، باک جیانگ