Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

اشک پروانه

Báo Thanh niênBáo Thanh niên17/10/2024


«مامان… مامان…»

صدای کودکی که صدا می‌زد، او را از جا پرید و گفت: «مامان اینجاست! مامان اینجاست!» شب سرد بود و مه، نقره‌ای و اثیری. او با دست‌هایش به حیاط رفت. بیرون، پسر کوچک و برهنه‌اش برایش دست تکان می‌داد. پشت سرش، جمعیتی آشفته از کودکان بودند که می‌دویدند و با شور و شوق بازی می‌کردند. او دستانش را به سمت پسر دراز کرد. پسر لحظه‌ای به او نگاه کرد، سپس با خنده‌ای تیز مثل خراشیدن شیشه روی شیشه، فرار کرد. او در حالی که می‌دوید و فریاد می‌زد: «پسرم! پسر، پیش مامان بمان!» شب تاریک بود. او دیوانه‌وار به دویدن در جاده متروک ادامه داد. پسر خیلی سریع می‌دوید. آیا او هنوز از دست او عصبانی بود؟ او دیوانه‌وار رکاب می‌زد، سایه‌اش هنوز جلوی چشمانش سوسو می‌زد. او در چاله‌ای در جاده افتاد. چاله به نظر بی‌انتها می‌آمد و او به سرعت به پایین پرت شد...

Nước mắt của bươm bướm - Truyện ngắn dự thi của Trần Thị Minh- Ảnh 1.

با وحشت از خواب پرید و متوجه شد که این فقط یک خواب بوده است. هوا سرد بود، اما او غرق در عرق بود. پسر و آن بچه‌های عجیب از وقتی که او را باردار شده بود، در خواب‌هایش او را آزار می‌دادند. او به او امیدوار بود، اما شرایط سخت او را مجبور کرد که دندان‌هایش را به هم بفشارد و او را رد کند، تا چیزی را که عشق خود را به آن مرد نفرت‌انگیز می‌نامید، حفظ کند. و با این حال، در نهایت، فرزندش را از دست داد و عشقش از بین رفت. و او را با این همه کینه تلخ تنها گذاشت...

نور کم مهتاب از پنجره به داخل می‌تابید و سرمای شب آخر پاییز باعث لرزیدنش شده بود. مادرش کنارش دراز کشیده بود، صدایش گرفته بود: «برو بخواب. خیلی هذیان می‌گویی.» دراز کشید و سعی کرد خودش را جمع کند و صورتش را در سینه مادرش فرو کند: «خیلی ترسیده بودم! پسر برگشت و دوباره صدایم کرد.» مادرش بلند شد، عودی روشن کرد، دعایی زمزمه کرد، سپس به آرامی دراز کشید: «فکر کردن زیاد منجر به هذیان زیاد و سردرگمی زیاد می‌شود.» نفس مادرش پیشانی‌اش را نوازش می‌کرد. دوباره احساس آرامش کرد. سال‌ها بود که عادت داشت این‌طور با مادرش بخوابد. مادرش اغلب دخترش را به آرامی کنار می‌زد و با لحنی بازیگوشانه سرزنش می‌کرد: «برو کنار. تو یک زن بالغی...» سپس ناله می‌کرد: «من ازدواج نمی‌کنم. تا آخر عمرم با تو می‌خوابم.»

با این حال، روزی خود را در آغوش سینه مرد دیگری یافت، عضلانی‌تر و نفس‌هایش سنگین و تند. "همسر من می‌شوی...؟" اما وقتی او اعلام کرد که باردار است، چشمانش از شادی و امید برق می‌زد، مرد وحشت کرد:

- خدای من! فقط دست بردار! فقط دست بردار!

چرا؟ من امسال بیست و هشت ساله شدم...

- چون ما هنوز فقیریم! هنوز فقیریم! فهمیدی؟! از شر بارداری خلاص شو، بعدش می‌تونیم ازدواج کنیم. حالا، بیا روی ساختن اوضاع مالی‌مون تمرکز کنیم.

او بر این موضوع اصرار داشت. و صبح روز بعد، مردش در حالی که او هنوز خواب بود و بالشش را در دست گرفته بود، به اشتباه فکر می‌کرد که نامزدش را در آغوش گرفته است، ناپدید شد. او برای جستجوی او به محل ساخت پل رفت، اما به او گفته شد که او به پروژه اصلی برگشته است. او با تلخی، بدن خسته‌اش را به اتاق اجاره‌ای‌اش کشاند. سپس مرخصی گرفت تا پدر بچه‌ای را که در رحم داشت، پیدا کند.

قلبش شکسته بود، از شدت ناامیدی مطلق رنج می‌کشید، در حالی که با زحمت از کلینیک زایمان بیرون می‌آمد. درد تا اعماق وجودش نفوذ کرده بود. عذاب او را به اعماق رنج، غم، تحقیر و نفرت پرتاب می‌کرد. هفته گذشته، او را در حالی که گریه می‌کرد، التماس می‌کرد و زانو زده بود تا التماس کند، پیدا کرد، اما معشوقی که چند روز پیش نیمی از قلبش، عشق خالصش بود، اکنون خود را به عنوان مردی زن‌باره و بی‌وفا نشان داده بود. او با سردی او را کنار زد و یک دسته پول به او داد و گفت: «بهتر است او را ترک کنی. ما دیگر قرار نیست با هم باشیم. دیگر هرگز دنبال من نگرد!»

او به یاد آورد که ناخودآگاه وارد زایشگاه شد و در لحظه‌ای از نفرت شدید، بی‌اختیار تصمیم گرفت کودک بی‌وفا را از بدنش جدا کند. سپس خود را در گودالی عمیق، تنگ و بدون اکسیژن یافت. برای نفس کشیدن نفس عمیقی کشید. صداهایی شتاب‌زده و قدم‌هایی شتاب‌زده به گوش می‌رسید، سپس تپش قلب... چشمانش را باز کرد. پزشک با آسودگی آهی کشید: "بیدار شدی." او به او خیره شد، نمی‌فهمید چه اتفاقی دارد می‌افتد. گیج شده بود، سپس ناگهان نشست و سرم درهم‌پیچیده را کنار زد و وحشت‌زده گفت: "کجاست؟ کجاست؟" پزشک به او اطمینان داد: "دراز بکش و استراحت کن. هنوز نمی‌توانی به خانه بروی. فردا که حالت بهتر شد به خانه برو. اول باید تو را تحت نظر داشته باشیم..."

ظهر روز بعد بود که بالاخره با قدم‌های آهسته به خانه رسید. مادرش با یک حس خاص، دست دخترش را گرفت و در حالی که اشک می‌ریخت، گفت: «چطور توانستی... آیا تمام نصیحت‌های من را فراموش کردی... که ما، مادر و دختر، می‌توانیم از یکدیگر حمایت کنیم...؟»

تنها کاری که از دستش بر می‌آمد این بود که صورتش را در آغوش مادرش پنهان کند و با احساسی از بی‌عدالتی، بی‌اختیار هق‌هق کند.

با پایان مرخصی‌اش، مثل یک دیوانه خودش را غرق کار کرد و سعی داشت گناه آزاردهنده‌اش را فراموش کند. گاهی اوقات، اواخر بعد از ظهر، با تردید از کنار کلینیک رد می‌شد، نیمی می‌خواست بماند و نیمی می‌خواست برای فرار از ترس، عجله کند. چهره‌های ترسوی زنان جوان را می‌دید که نزدیک می‌شدند... دلش شکست. آن زنان جوان سلامتی خود را بازیابند. شاید عشق جدیدی را آغاز کنند. اما چه بر سر خونشان، آن جنین‌های بیچاره می‌آمد؟ درست مثل فرزند خودش در ماه گذشته. آنها تبدیل به زباله‌های پزشکی می‌شدند! تصویر سطل قرمز حاوی بقایای فرزند خودش و فرزندان دیگران قبل از او، مدام از جلوی چشمانش رد می‌شد... اوه، جرات فکر کردن به آن را هم نداشت.

اما شب‌ها، از این پهلو به آن پهلو می‌چرخیدم و خودم را عذاب می‌دادم.

او شبی را که دوباره خواب نوزاد را دید، به وضوح به یاد آورد. خنده‌اش خیلی واضح بود، اما در یک لحظه، به رویایی مبهم، اثیری، دور اما نزدیک تبدیل شد، گویی از جایی دور طنین‌انداز می‌شد. او دیوانه‌وار به دنبالش دوید، می‌خواست او را در آغوش بگیرد، می‌خواست حرف‌های شیرین زمزمه کند. او فکر می‌کرد اگر سریع به گناهانش نزد فرزندش اعتراف نکند، هرگز او را نخواهد بخشید. نوزاد همچنان تلو تلو می‌خورد. در حالی که می‌دوید، پایش به کیسه‌های پلاستیکی بزرگ و سیاهی که در امتداد مسیر پراکنده بودند، گیر کرد. از آن کیسه‌های نرم، نوزادانی بیرون ریخته بودند که سینه‌خیز می‌خزیدند... او با وحشت از خواب بیدار شد و دیوانه‌وار دستش را دراز کرد تا چراغ‌های خانه و حیاط را روشن کند. در آن لحظه، چیزی در درونش بیدار شد و او را ترغیب کرد: آن جنین‌های بیچاره را به خانه بیاور و به آنها خانه‌ای بده! آنها را از سرنوشتشان به عنوان زباله‌های پزشکی نجات بده! عجله کن! تنها در آن صورت قلبش آرامش پیدا می‌کرد.

به نظر ساده می‌آمد، اما اجرای آن واقعاً چالش برانگیز بود. پس از طی مراحل بسیار، او سرانجام از کلینیک‌های سقط جنین اجازه گرفت تا جنین‌های نگون‌بخت را جمع‌آوری کند. در روزهای اولیه جمع‌آوری آنها، وقتی کیسه‌ها را باز می‌کرد تا نوزادان را در شیشه‌ها قرار دهد، وحشت‌زده شد؛ محتویات تا گلویش انباشته شده بود. این ارواح بیچاره بی‌رحمانه توسط مادرانشان طرد شده بودند. اما آسیب‌های بصری فقط او را به ادامه کار ترغیب می‌کرد. بنابراین، هر عصر، موتورسیکلت قدیمی‌اش او را به تمام کلینیک‌ها می‌برد. او با دقت همه چیز را در دفتر خاطراتش ثبت می‌کرد.

در [تاریخ]، ۱۲ نوزاد (پنج کوزه). یک نوزاد پنج ماهه بود (که جداگانه دفن شده بود و تین آن نام داشت).

روز... ۸ نوزاد (سه شیشه شیر)...

دفتر خاطراتش ضخیم‌تر و ضخیم‌تر می‌شد. چندین «پدر» و «مادر» دیگر هم به او ملحق شدند و هر روز به نوبت کمک می‌کردند. یک مرکز بازیافت پلاستیک، تمام ظروف پلاستیکی بزرگ و کوچکی را که در محل کارش داشت، برای نگهداری جنین‌های سقط‌شده در اختیارش قرار می‌داد... برایش عجیب بود. از زمان شروع «آن کار»، فقط یک بار خواب پسرش را دیده بود و دیگر هرگز. آن بار، پسرش اجازه داد او را محکم در آغوش بگیرد و لبخندی دوست‌داشتنی زد، نه مثل قبل که هیس هیس می‌کرد و جیغ می‌زد! وقتی از خواب بیدار شد، ترکیبی از شادی و غم را احساس کرد و در اعماق وجودش، باور داشت که پسرش او را بخشیده است، هرچند جایی در گل و لای حل شده بود. شاید او به گلی پر جنب و جوش در کنار جاده، ابری سفید کوچک در آسمان یا پرتو ماه تبدیل شده بود که هر شب دیروقت او را از زایشگاه به خانه هدایت می‌کرد...

***

باد گزنده هنوز می‌وزید و سرمای شب زمستانی را با خود می‌آورد. او می‌لرزید و شال گردنش را دور گردنش محکم می‌کرد. خانه‌اش در دوردست‌ها، در حاشیه‌ی یک خیابان شهری کم‌جمعیت و پردرخت قرار داشت. چراغ‌های خیابان، نور زرد کم‌رنگ و ضعیفی می‌تاباندند. درست زمانی که برای جلوگیری از برخورد با تپه‌ای از خاک، مسیرش را کج کرد، محکم ترمز کرد. وحشت‌زده، نزدیک بود به کودکی که در وسط جاده نشسته بود، برخورد کند. ایستاد و به سمتش رفت. کودک به او نگاه کرد. خدای من! آیا این همان دختر کوچکی بود که هفته‌ی قبل در یک زباله‌دانی پیدا کرده بود؟ آن شب، حدود ساعت نه، در راه خانه از روی پل بو، صدای گریه و ناله‌ی ضعیفی را شنیده بود: "مامان، لطفا من را به خانه ببر." موتورسیکلتش را برگرداند. باد نهر به شدت سرد بود. درست کنار زباله‌دانی، یک بسته آنجا افتاده بود. با شک، آن را باز کرد و از شوک به عقب برگشت. بدن سفت شده‌ی یک دختر بچه‌ی حدوداً شش ماهه بود که یک خال مادرزادی سیاه بزرگ به اندازه‌ی یک انگشت روی شانه‌اش داشت. او اشک‌هایش را فرو خورد و اشک‌ها تا خانه از صورتش سرازیر شدند.

او در حالی که کنار کودک نشسته بود، با محبت پرسید: «آن شب در پل بو بودی؟ می‌خواهی برایت چه کار کنم؟» کودک به هق‌هق افتاد: «دلم می‌خواهد... دلم می‌خواهد خورشید را ببینم... دلم می‌خواهد پدر و مادرم را ببینم... دلم می‌خواهد به او شیر بدهم. از مادرم متنفرم...» اشک در چشمانش حلقه زد: «فرزندم، نفرت را رها کن و هر چه زودتر آرامش پیدا کن. به زودی آرزویت محقق خواهد شد...» و در یک چشم به هم زدن، خود را در کنار جاده یافت، در سکوتی که زیر نور زردرنگ خیابان احاطه شده بود. غرق در غم و اندوه، به راه رفتن ادامه داد، بدون اینکه تشخیص دهد صحنه‌ای که تازه دیده بود واقعی بود یا توهم...

***

صبح زود، او و دو "مادر" دیگر برای خرید به فروشگاه رفتند تا مقدمات دفن فرزندانشان را فراهم کنند. فریزر از قبل پر بود. او قبلاً ده‌ها نوزاد را دفن کرده بود، اما هر بار احساس درد شدیدی می‌کرد. از صبح، سه "مادر" به چندین گلفروشی سر زده بودند، اما گل مورد علاقه‌شان را پیدا نکرده بودند. یکی از "مادران" با بی‌صبری گفت: "معمولاً از گل داوودی سفید استفاده می‌کنیم چون روح بچه‌ها پاک است." اما سرش را تکان داد. می‌خواست گل مینا پیدا کند. فصلشان بود، اما چرا اینقدر کمیاب بودند؟ تا آخرین گلفروشی نبود که بالاخره آنها را پیدا کرد. او زیباترین دسته گل‌ها را برای بردن به خانه انتخاب کرد. بچه‌ها با هم در خانه‌ای مخصوص خودشان در مزرعه چای خانواده‌اش زندگی می‌کردند. تمام هزینه‌های حفر، ساخت و کاشی‌کاری قبرها توسط عمه‌اش از دونگ نای تأمین می‌شد. او از یک راهب دعوت کرده بود تا مراسم را در گورستان انجام دهد. «والدین» همچنین جعبه‌های استایروفومی حاوی شیشه‌های جنین‌ها را به بالای تپه منتقل کرده بودند. یک کارگر ساختمانی ابزارها را آماده می‌کرد. همین که خورشید شروع به تابیدن کرد، در میان دود معطر عود، او اشک‌هایش را فرو خورد:

بچه ها، خورشید داره حسابی میدرخشه. میتونید تا دلتون میخواد از تماشای خورشید لذت ببرید!

یکی یکی، همه شیشه‌ها را باز کردند، کمی شیر تازه داخلشان ریختند و یک گل مینا داخلشان گذاشتند. بیش از چهارصد موجود کوچک با اولین پرتوهای نور خورشید و پاک‌ترین هوای زمین گرم شدند. همه بی‌حرکت ایستاده بودند و در سکوت تماشا می‌کردند. او به بچه‌ها که با خوشحالی پابرهنه روی زمین می‌دویدند و در آفتاب صبحگاهی بازی می‌کردند، لبخند زد. سپس، تنها در یک لحظه، بچه‌ها برگشتند تا زیر گل‌های مینا لانه کنند. وقتی همه شیشه‌ها را بستند، همه از دیدن گل‌های داخل که با قطرات آب شفاف و درخشان می‌درخشیدند، شگفت‌زده شدند...

روز بعد، هنگام بازدید از قبر، گروه از منظره‌ای که قبلاً هرگز ندیده بودند، شگفت‌زده شدند. از بالای قبر، پروانه‌های سفید و زرد بی‌شماری، مانند گل‌های مینا، دور سنگ قبرها بال می‌زدند. یکی از پروانه‌ها روی شانه‌اش فرود آمد. روی بال‌های سفید خالصش، لکه‌ای خاکستری تیره دیده می‌شد. چشمان سیاه براقش، مانند دو دانه خردل، به نظر می‌رسید که با دقت به چشمان او خیره شده است. و در آن چشمان، دو قطره کوچک آب باقی مانده بود...

Nước mắt của bươm bướm - Truyện ngắn dự thi của Trần Thị Minh- Ảnh 2.


منبع: https://thanhnien.vn/nuoc-mat-cua-buom-buom-truyen-ngan-du-thi-cua-tran-thi-minh-185241013205024903.htm

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
زیبایی

زیبایی

حال و هوای جشن روز ملی در دوم سپتامبر.

حال و هوای جشن روز ملی در دوم سپتامبر.

یک بعد از ظهر در زادگاهم

یک بعد از ظهر در زادگاهم