او رو به مادرش کرد، چشمانش با برقی عجیب میدرخشید: «مامان، میتوانم در طول تعطیلات تت به واحد پدرم بروم و با او سر کار باشم؟» این حرف معصومانه مرا مبهوت کرد. معلوم شد که در ذهن سادهلوح او، تت جای بسیار خاصی دارد: جایی که پدرش کار میکرد.
روزی که فرزندم را به واحد آوردم، محیط از قبل با رنگهای بهاری پر جنب و جوش بود. ردیف ساختمانها مرتب، تمیز و مرتب بودند و پرچم ملی در آفتاب اواخر زمستان در اهتزاز بود. شاخههای شکوفههای هلو، که از رنگ میدرخشیدند، توسط سربازان در امتداد جادههای داخلی تزئین شده بودند.
پسرم در کنارم راه میرفت، چشمانش گشاد شده بود و مدام با تعجب به اطراف نگاه میکرد. برای او، واحد پدرش فقط یک محل کار نبود، بلکه مانند دنیایی کاملاً متفاوت بود: منظم، مرتب، اما به طور غیرمعمولی گرم و صمیمی.
![]() |
| عکس مصور: qdnd.vn |
پسرک به سرعت با حال و هوای عید تت در سربازخانه همرنگ شد.
شب سال نو، پسرم کنارم ایستاده بود و به آسمانِ شعلهور از آتشبازی خیره شده بود. نور در چشمان کودکانهاش منعکس میشد و از هیجان برق میزد. او به آرامی زمزمه کرد: «سال نو اینجا خیلی خوش میگذرد، بابا!» عموهایم، رفقایم، هر کسی که میدیدیم به ما سلام کردند و فراموش نکردند که پاکتهای قرمز پول را به عنوان هدیه سال نو به او بدهند. او آنها را در دستانش گرفت، لبخندی درخشان زد و مودبانه دستانش را به هم قلاب کرد تا سال نو را به همه تبریک بگوید.
با دیدن پسرم که در محاصره رفقایش بود، ناگهان موجی از شادی را احساس کردم. او را بردم تا سال نو را به گردانها و گروههای حاضر در واحد تبریک بگویم. در ابتدا، او کمی با ترس و لرز دنبالم آمد، اما هر چه جلوتر میرفتیم، اعتماد به نفس بیشتری پیدا میکرد. دست دادن و تبریک سال نو در میان خندههای شادمانه طنینانداز میشد. شاید این اولین باری بود که او فضای سال نو یک سرباز را تجربه میکرد - ساده، گرم و پر از رفاقت.
در روزهای بعد، پسر از «بنای یادبود پیروزی نیروهای ویژه لانگ بین» بازدید کرد، به داستانهایی درباره دستاوردهای باشکوه سربازان نیروهای ویژه گوش داد و در بازیهای سنتی مختلف تت مانند پرتاب حلقه، شکستن گلدان، مسابقه گونی و تماشای شطرنج سربازان شرکت کرد. هر بازی خنده و شادی دلچسبی را به همراه داشت.
لحظهای که بیش از همه مرا تحت تأثیر قرار داد، زمانی بود که پسرم برای عکس، لباس نظامی سبز پدرش را پوشید. پیراهن کمی برایش گشاد بود و آستینهایش تا مچ دستش میرسید، اما او خیلی صاف ایستاده بود و چشمانش پر از غرور بود. او گفت که وقتی بزرگ شد، او هم میخواهد سرباز ارتش عمو هو شود، در همان واحدی که پدرش بود. من زبانم بند آمده بود! در اواسط بهار، آن رویا خیلی طبیعی و معصومانه شکوفا شد.
روزی که پسرک واحد را ترک کرد تا به خانه برود و برای مدرسه آماده شود، بسیار غمگین بود. او برگشت و مدت زیادی به پادگان نگاه کرد، انگار میخواست هر گوشه کوچک را به خاطر بسپارد. سرش را نوازش کردم و به او گفتم که تعطیلات تت زیادی مانند این وجود خواهد داشت. اما میدانستم که تعطیلات تت به عنوان یک خاطره زیبا در قلبش باقی خواهد ماند.
برای من، این یک تعطیلات ویژه تت بود، زیرا برای اولین بار، پسرم فهمید و احساس کرد که تت برای یک سرباز چگونه است. یک تت ساده و صمیمانه، جایی که رنگ سبز لباس سرباز نه تنها یک وظیفه، بلکه منبع غروری بود که از پدر به پسر، آرام اما ماندگار، منتقل میشد.
منبع: https://www.qdnd.vn/quoc-phong-an-ninh/xay-dung-quan-doi/tet-dau-tien-o-don-vi-bo-1026226








نظر (0)