Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

من عاشق تاک‌های لوفا در زادگاهم هستم.

آن روز صبح، تاک‌های لوفا کاملاً شکوفا شده بودند. گل‌های زرد روشن مانند نور خورشید می‌درخشیدند و زنبورها و پروانه‌ها به سرعت یک چشم به هم زدن در اطراف بال می‌زدند. تاک‌ها آویزان بودند و در نسیم تکان می‌خوردند، برخی بلند، برخی کوتاه، برخی هنوز لطیف و تازه بودند و برخی دیگر شروع به بالغ شدن و تیره شدن می‌کردند. این گوشه کوچک در وسط شهر ناگهان ملایم و آرام شد، مانند یک قطعه فراموش شده از حومه شهر که به خودی خود جوانه زده باشد.

Báo An GiangBáo An Giang04/04/2026

تاک‌های سرسبز و شاداب کدو، منظره‌ای آرام از حومه شهر را تداعی می‌کنند.

آخر هفته‌ها، نی‌ین کوچولو خودش را با پدربزرگش به مراقبت از تاکستان‌های کدو مشغول می‌کرد، دستان کوچکش کدوهای جوان تازه چیده شده را نوازش می‌کرد، چشمانش گشاد شده بود، انگار که چیز خارق‌العاده‌ای کشف کرده بود. او با صدای معصومش انواع سوالات را می‌پرسید: «چرا کدوها مو دارند، پدربزرگ؟»، «چرا گل‌ها اینقدر زرد هستند؟»، «آیا آنها شیرین هستند؟» پدربزرگش به آرامی لبخند می‌زد و پاسخ می‌داد، انگار که با هر کلمه، خاطرات یک عمر از زادگاه قدیمی‌اش را بازگو می‌کرد.

ناگهان به یاد داربست‌های لیف‌های گیاهی در حیاط پدربزرگ و مادربزرگم، پشت خانه مادرم افتادم. آن زمان، آنها یک داربست بزرگ می‌ساختند که گوشه‌ای کامل از حیاط را می‌پوشاند. عصرهای آفتابی، ما ننوهایمان را زیر آن آویزان می‌کردیم، نسیم ملایمی که از میان برگ‌های لیف می‌گذشت، حس خنکی به ما می‌داد. نور خورشید از میان برگ‌ها می‌تابید و روی صورت، دست‌ها و خواب بی‌قرار فرزندانمان می‌تابید.

خانه مادربزرگم آنقدر لوفا داشت که نمی‌توانستیم همه‌اش را بخوریم. هر وعده غذایی شامل لوفا بود. چیزی که بیشتر از همه به یاد دارم، لوفا پخته شده با میگوی خشک است. مادربزرگم میگو را از مزارع می‌گرفت، آنها را در آفتاب خشک می‌کرد تا ترد شوند و آنها را برای خوردن در فصلی که ماهی و سایر غذاهای دریایی کمیاب بودند، نگه می‌داشت. یک کاسه سوپ لوفا با میگوی خشک، با کمی فلفل و یک قاشق غذاخوری، انگار تمام حومه شهر را در خود جای داده بود.

سوپ کدو حلوایی با میگو.

مادربزرگ همچنین کدو سبز کبابی خوابانده شده در سس ماهی و فلفل چیلی، و کدو سبز سرخ شده با مرغ و احشاء اردک درست می‌کرد. یک روز، پدربزرگ به مزرعه رفت و یک بلدرچین گرفت که مادربزرگ آن را با کدو سبز سرخ کرد. غذا ساده اما آنقدر خوشمزه بود که حتی بعد از اینکه غذا خوردنمان تمام شد، هنوز همانجا نشستیم و آن را تحسین کردیم و احساس پشیمانی کردیم.

اما کدوهای لوفا فقط برای خوردن نیستند. مادربزرگم کدوهای رسیده را روی شاخه‌های تاک می‌گذاشت تا خشک شوند و آنها را به عنوان دانه برای فصل بعد نگه می‌داشت. گاهی اوقات، او کدوهای رسیده را می‌جوشاند تا نوشیدنی درست کند و می‌گفت که این نوشیدنی برای مادران جدید "شیر کافی" فراهم می‌کند. یادم می‌آید آن سال، عمه‌ام نام، تان را به دنیا آورد و او ضعیف بود و شیرش را از دست داد و باعث نگرانی تمام خانواده شد. مادربزرگم بی‌سروصدا چند کدوی رسیده چید، آنها را شست و برای عمه‌ام جوشاند تا بنوشد. چند روز بعد، عمه‌ام حالش خیلی بهتر شد و تان از گرسنگی گریه کردن را متوقف کرد. این داستان خیلی کوچکی بود، اما باعث شد بیشتر به این باور برسم که مردم زادگاهم چگونه برای زندگی و التیام یکدیگر به گیاهان و میوه‌ها متکی هستند.

گل‌های لوفا زرد رنگ هستند و عطر ملایمی دارند.

بعدازظهرها، مادربزرگم اغلب از من می‌خواست که کنارش بنشینم و موهای خاکستری‌اش را بکنم. من آنجا می‌نشستم، انگشتانم هر تار موی نقره‌ای را دنبال می‌کردند، در حالی که گوش‌هایم به داستان‌های او گوش می‌دادند. داستان‌هایی از روزگاران قدیم، زمانی که پدربزرگ و مادربزرگم فقیر بودند و زمانی که جنگ بی‌امان بود. داستان‌ها با صدای باد و خش‌خش برگ‌های کدو در هم می‌آمیختند، هم دور و هم آشنا به نظر می‌رسیدند. گاهی اوقات همه چیز را نمی‌فهمیدم، اما قلبم هنوز گرم بود.

بعد بزرگ شدم و دور از خانه به مدرسه رفتم. هر بار که برمی‌گشتم، مادربزرگم یک کیسه کدو برایم می‌خرید. تقریباً دوازده تا، گاهی بیشتر. می‌گفت: «آنها را برای خوردن ببر تا اینقدر دلتنگ خانه نشوی. و به عنوان نشانه‌ای از دوستی، آنها را با دوستانت تقسیم کن.» لبخند زدم، اما قلبم درد گرفت. آن کدوهای سبز و شاداب در تمام مدت دوری از خانه همراهم بودند، انگار که بوی زمین، خورشید و مادربزرگم را با خود حمل می‌کردند.

سپس زندگی ما را با خود همراه کرد. بزرگ شدیم، ازدواج کردیم و در شهر ساکن شدیم. داستان‌هایی که زیر تاک‌های لیف تعریف می‌کردیم، در دوردست‌ها محو شدند. گاهی اوقات، ناگهان متوجه می‌شوم که طعم شیرین لیف زادگاهم و حتی حس دراز کشیدن در یک تخت آویز زیر تاک‌های سرسبز را فراموش کرده‌ام.

لوفا شیرین میوه‌ای سالم است که هم به عنوان غذا و هم به عنوان دارو مصرف می‌شود.

سپس، پدربزرگ نهین جعبه‌ای بذر به خانه آورد. او نمی‌دانست پدربزرگش آنها را از کجا آورده است، فقط می‌دانست که آنها «بذر کدو از حومه شهر» هستند. پدربزرگ بی‌سروصدا آنها را کاشت، داربستی ساخت و هر روز به آنها آب داد. در ابتدا، آنها فقط چند تاک ضعیف بودند، اما خیلی زود، داربست‌های کدو گوشه‌ای از باغ را با رنگ سبز پوشاندند.

حالا آنجا، در میان خیابان‌های شلوغ، ایستاده است، اما همچنان به آرامش یک خاطره باقی مانده است. برگ‌های لوفا بزرگ و سبز هستند، زبر و خشن. گل‌ها زرد روشن، با رایحه‌ای ملایم - نه خیلی قوی، بلکه ماندگارند و رهگذران را وادار به توقف برای استنشاق عطرشان می‌کنند. چندین میوه لوفا، مانند فانوس‌های کوچک، در نسیم تکان می‌خورند.

نی‌ین کوچولو با آن درخت کدو بزرگ شد. او به اندازه من درباره زادگاهش نمی‌داند، اما پدربزرگش، درخت کدو و داستان‌هایی که برایش تعریف می‌کردند را دارد. شاید همین کافی باشد تا یک کودک در این شهر احساس گم‌گشتگی نکند.

به فرزندم نگاه کردم، سپس به او. یک پیرمرد، یک پسر جوان، زیر داربست کدو ایستاده بودند. انگار زمان دوباره به هم پیوسته بود، بدون وقفه. معلوم شد چیزی که فکر می‌کردیم از دست رفته، هنوز جایی وجود دارد، کاش کسی به یادش بود، کاش کسی دوباره آن را می‌کاشت.

باد می‌وزید و به آرامی شاخه‌های کدو را تکان می‌داد. صدایی شبیه خنده مادربزرگم را از جایی در همان نزدیکی شنیدم. صدایی نرم، اما گرم. انگار سرزمین مادری‌ام هرگز آنجا را ترک نکرده بود، فقط منتظر روزی بود که دوباره در قلبم شکوفا شود.

متن و عکس: AN LAM

منبع: https://baoangiang.com.vn/thuong-lam-gian-muop-que-nha-a481643.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
Cầu khỉ

Cầu khỉ

خیابان‌های سایگون

خیابان‌های سایگون

همکار

همکار