Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

به یاد وو شو

Báo Thanh niênBáo Thanh niên20/12/2023


منظره‌ی وو شو در خاطرم تنها تصویری مبهم و زودگذر است. من هرگز فراغت جمع‌آوری پرتوهای نور را نداشته‌ام، هرگز آرامشی برای گوش دادن به آواز باد و ابرهای در حال حرکت نداشته‌ام. من فقط گاهی اوقات به آنجا سر می‌زنم، و هر بار درست به موقع برای غروب آفتاب می‌رسم و آنجا را ترک می‌کنم.

Thương nhớ Võ Xu - Ảnh 2.

بازار وو شو

اما هنوز هم یک صحنه روستایی آرام، فضاهای سبز خش خش کننده را به یاد دارم. هر وقت مهمانان به دیدنم می‌آمدند، برگ‌ها و گل‌ها جیک جیک می‌کردند و به آنها خوشامد می‌گفتند. درست مثل عمه و عمویم که با آغوش گرم و لبخندهای پر از عشق، با شادی از ما استقبال می‌کردند.

جاده تا خانه عمه و عمویم حدود نود کیلومتر بود، اما آن موقع، با سفر با موتورسیکلت قدیمی و زهوار در رفته پدرم، تقریباً سه ساعت طول می‌کشید تا به آنجا برسیم. و همانطور که از اسمش پیداست، مسیر یا تصادف می‌کرد یا از دست می‌رفت. اگر خوش شانس بودید، مسیر از خانه من تا وو شو هموار و آسان بود؛ اگر بدشانس بودید، موتورسیکلتتان ناگهان خراب می‌شد و روشن نمی‌شد. تازه، جاده خاکی قرمز، به طول بیش از ده کیلومتر، از خانه من مثل یک دختر دمدمی مزاج بود، از آن‌هایی که نه آفتاب را دوست دارند و نه باران را. آفتاب با عصبانیت جاده طولانی را با گرد و غبار می‌پوشاند، در حالی که باران آن را لغزنده و گلی می‌کرد. با این حال، هر سال مشتاقانه منتظر رفتن به وو شو بودم...

عمه و عمویم خیلی مهربان و خوش اخلاق هستند؛ همه آنها را دوست دارند و به آنها احترام می گذارند. عمه و پدرم دخترعمو و دخترعمو هستند. مادر عمه ام فرزند سوم است و مادربزرگم فرزند هفتم. پدر و مادرم عمه و عمویم را مثل خواهر و برادر خودشان دوست دارند.

و بدین ترتیب، زمان گذشت. هر چند سال یکبار به آنجا می‌رفتم. سپس تابستان هجدهمین سال زندگی‌ام فرا رسید. عمویم درگذشت. تمام آسمان کودکی‌ام در میان ابرهای تیره بی‌شماری فرو ریخت. غم‌هایی وجود دارند که نمی‌توان نامی بر آنها گذاشت، تنها می‌توانند زخم‌های تیز و سردی را در قلمرو عشق و خاطره ایجاد کنند...

از وقتی عمویم فوت کرده، عمه‌ام آنجا مانده است. آرام. تنها. گاهی اوقات، به خانه‌ی فرزندانش سر می‌زند، اما بعد به خانه‌ی خالی‌اش در وو شو برمی‌گردد.

گاهی اوقات از خودم می‌پرسم، آیا کسی به این دلیل در وطن خود می‌ماند که مدیون سرزمینی است که سال‌ها روحش را در آغوش گرفته و آرزوهایش را پرورش داده است، یا به دلیل پیوندهای زندگی که تمام اصول و احساسات اخلاقی را در بر گرفته است؟ نمی‌دانم آیا وو شو در نظر او سرزمین موعود است، اما شاید این سرزمین با شادی و غم زیادی در زندگی‌اش گره خورده است. با صدای جیک جیک پرندگان از خواب بیدار می‌شود، گرمای خورشید را که موهایش را نوازش می‌دهد حس می‌کند. همسایه‌هایی که از آنجا رد می‌شوند فراموش نمی‌کنند چند کلمه‌ای به خانه‌اش بگویند . شب‌ها، صدای قورباغه‌ها و حواصیل‌ها در یک سمفونی شاد هماهنگ می‌شود.

عمه‌ام گفت که از قبل به همسایه‌ها دستور داده است که هر روز صبح، وقتی به بازار می‌روند، اگر جوابی نشنیدند، او را صدا بزنند و بپرسند و اگر جوابی نشنیدند، در را با لگد باز کنند و وارد شوند... با شنیدن این حرف، آنقدر دلم برایشان سوخت که اشک از چشمانم جاری شد!

گفتن اینکه چه میزان قدرت و خوش‌بینی در پشت آن کلمات نهفته بود، دشوار است. آیا این تاب‌آوری زنی بود که سال‌ها سختی را در کنار ملتش تحمل کرده بود و در میان طوفان‌های زندگی آرام مانده بود؟ یا اندوه آن بعدازظهرها، گوش دادن به صدای باد که در میان برگ‌ها می‌پیچید، یا کسی که با چشمانی پر از غم و اندوه، با حالتی لرزان روی ایوان ایستاده بود و از خود می‌پرسید چرا هیچ‌کدام از فرزندانش به دیدارش نیامده‌اند؟ و سپس، هنگامی که غروب خورشید در سکوت شب محو می‌شد، تنها یک چهره تنها در میان تپه‌های شنی متروک و تنها باقی مانده بود...

سال گذشته، پسرعمویم او را به خانه‌ام آورد و با هیجان گفت: «عمو، او به وو شو نقل مکان کرده تا برای همیشه آنجا زندگی کند.» همین کافی بود تا ما از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدیم. قبل از اینکه مادرم پیر شود، پدر و مادرم همیشه نگران تنها بودن عمه‌ام و «بیمار شدنش در سرمای شب» بودند. سپس، آه پدرم مکالمات را قطع می‌کرد: «اگر او با کس دیگری زندگی نکند، آیا حاضر است با ما زندگی کند؟»

حالا که به او نزدیک‌تر شده‌ای، خانه در این سرزمین شنی دیگر آنقدرها هم متروک نیست. شاید هر سرزمینی در خود حس نوستالژی ماندگاری را به همراه دارد؟ آیا عشق به سرزمین است یا عشق به مردم که مانع قدم‌های دور از خانه می‌شود، به طوری که وقتی دور هستند، دلتنگش می‌شوند و وقتی آنجا هستند، قدرش را می‌دانند؟ و وقتی به گذشته نگاه می‌کنیم، مکان‌هایی که پاهایمان رد پایشان را گذاشته‌اند، همیشه محبت عمیقی را در خود جای داده‌اند...

Sông La Ngà chảy qua thị trấn Võ Xu

رودخانه لا نگا از میان شهر وو شو می‌گذرد.

همه چیز دائماً در حال تغییر است. زمان نمی‌تواند ثابت بماند. جاده‌ی خانه‌ی من تا خانه‌ی او نیز هموار و صاف شده است. گاهی اوقات، احساس می‌کنم کسی تکه‌ای ابریشم را برای خشک شدن زیر آفتاب سوزان شرق چلانده است. وقتی باران می‌بارد، ابریشم از خیس شدن تیره می‌شود و دیگر آن توده‌ی گل‌آلود سیاه، قرمز، نارنجی و قهوه‌ای مانند خاک رس نیست.

اسکوتر پیر آرام در گوشه‌ای از خانه نشسته بود و راه را برای اسکوترهای دیگر باز می‌کرد تا ماموریت خود را با مردم ادامه دهند. پدرم هنوز آن را تمیز می‌کرد، انگار که همدم عزیزی بود. احتمالاً دلش برای درخت زردآلوی پیر و باغچه کوچک و زیبای جلوی خانه عمه‌ام خیلی تنگ شده بود.

اما وو شو همیشه من را شگفت‌زده می‌کند. هر بار که به آنجا می‌روم، آنجا لباس‌های کاملاً جدیدی پوشیده است. مانند یک مرد یا زن جوان در اوج شکوفایی، شکوفا، زیبا و سرشار از زندگی. لباس‌های دیروز دیگر مناسب امروز نیستند.

اگرچه زندگی تغییر کرده است، اما عشق من به مردم و سرزمین اینجا همچنان قوی است. درخت زردآلو، که زمانی بسیار پر جنب و جوش بود، با رنگ‌های طلایی خود، منطقه‌ای از خاطرات را نقاشی کرده است. زمان ممکن است بسیاری از جنبه‌های زندگی را پاک کند، اما نمی‌تواند حسرت و محبت عمیق قلب من را لمس کند. لبخند ملایم و چشمان مهربان عمویم به همان پاکی دوران کودکی‌ام باقی مانده است. و آغوش پرمهر عمه‌ام هنوز هم گرمای خود را مانند همیشه گسترش می‌دهد، حتی اگر اندام کوچکش با افزایش سن لاغرتر شده باشد...

دوست من، اگر روزی فرصتی برای بازدید از دوک لینه - بینه توان داشتی، سری به وو شو بزن تا عطر برنج رسیده را بشنوی، صدای پیچ و تاب خوردن رودخانه لا نگا را بشنوی که آوازش را می‌خواند، تغییرات را در هر نفس بشنوی. و صدای خنده‌های شاد، چه عجیب و چه آشنا، را بشنوی...

Thương nhớ Võ Xu - Ảnh 1.



لینک منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
حضور در خیابان‌ها در روز ملی

حضور در خیابان‌ها در روز ملی

تجربه حضور در نمایشگاه

تجربه حضور در نمایشگاه

میدان لام وین - قلب دا لات

میدان لام وین - قلب دا لات