Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

عشق مجازی - روزنامه اینترنتی تای نین

Việt NamViệt Nam02/03/2024

شب، رویایی و مه‌آلود بود. رویاهای درهم‌وبرهم، مانند فانوسی چرخان، در میان پرده‌های معطر و عطرآگین تخت می‌چرخیدند. همه آنها صحنه‌هایی از محبت لطیف، از اولین ملاقات ما بودند. او تازه از زمستان سخت شمال فرار کرده بود، لباس‌های حجیم و سنگینش و لب‌هایش از باد گزنده ترک می‌خورد. پیراهن آستین کوتاهی که تابستان گذشته برایش خریده بودم، به سینه پهنش چسبیده بود. او کش و قوسی به خود داد و هوای تازه باغ‌های جنوب را استنشاق کرد، سپس دستانش را کاملاً باز کرد و مرا در آغوش گرفت.

ممنونم، عشق من!

مدت زیادی بود که با کسی قرار نگذاشته بودم، از وقتی که شوهر سابقم چمدانش را بست و به خانه پدر و مادرش برگشت. قلبم، مثل درختی که بی‌سرپرست و بی‌آب رها شده باشد، خشک و پژمرده بود، اما حالا ناگهان به طرز غیرمعمولی سرزنده شده بود. شوهر سابقم نمی‌توانست تحمل کند که من همیشه لباس‌های آئو دای شیک بپوشم، آرایش روشن کنم و با اسکوتر به مدرسه بروم.

او نگاه‌های تحسین‌آمیز همکاران مرد من را که به اندام لاغر من دوخته شده بود، تصور می‌کرد. برای مدتی، از موتورسواری به مدرسه منع شده بودم. دیوانه شدم و شروع به دوچرخه‌سواری کردم. معاون مدرسه این را دید و از روی ترحم، مرا سوار ماشین کرد. بعد از دو روز، شوهرم فهمید، با چاقو راهم را بست و تهدید به چاقو زدن کرد، بنابراین دوباره به دوچرخه‌سواری برگشتم.

شوهرم به عنوان مشاور املاک کار می‌کرد و درآمد خوبی داشت، اما به شدت مشروب می‌خورد. مست می‌کرد و بعد به خانه می‌آمد و دعوا راه می‌انداخت و به همسر و فرزندانش بددهنی می‌کرد، تا جایی که دخترم، از هشت سالگی، می‌دانست وقتی مست به خانه می‌آید، باید به گوشه‌ای از خانه بدود تا از او پنهان شود. بعد از طلاق، احساس آرامش کردم، اما فقط برای چند ماه. سپس روزهایی از عدم اطمینان و رنجش از راه رسید. دخترم هم غمگین بود.

- بابا کجا داره مشروب می خوره؟ چرا خونه نیست؟ وقتی برگرده خونه می تونه یه کم سرزنشم کنه!

من عصبانی شدم و سر فرزندم داد زدم که به مدرسه برود و دیگر اینقدر حرف نزند. حتی بعد از اینکه پشت میزش نشست، او هنوز داشت جواب می‌داد:

- خیلی بدجنسی!

بعد از ازدواج، به مردها حساسیت دارم، هرچند هنوز خیلی شب‌ها آرزوی عشق دارم. خیلی از مردها سعی کرده‌اند به من نزدیک شوند، از جمله معاون مدیر. من کسی را نمی‌خواهم. ما فقط دوستانه و برادرانه چت می‌کنیم و وقتی شروع به لاس زدن می‌کنند، از آنها دوری می‌کنم. از وقتی رسانه‌های اجتماعی آمدند، من شروع به استفاده از فیس‌بوک و زالو کردم، بنابراین دوستان زیادی دارم، به تعداد زیادی می‌توانم به آنها اعتماد کنم و استرسم را تسکین دهم. من هم از روابط مجازی معاف نیستم. عجیب است که چگونه روابط مجازی می‌تواند مردم را مشتاق و مشتاق انتظار آنها کند. او یکی از شرکای عاشقانه آنلاین من بود و من او را انتخاب کردم. راستش را بخواهید، آن مرد اهل شمال چیز خاصی نبود. من فقط از چهره مهربان و صادقی که در عکس پروفایلش نشان می‌داد خوشم آمد و کمی به خاطر معرفی خودش کنجکاو شدم: "من یک کارگر کوره هستم. متولد منطقه معدن." من معلم ادبیات هستم، بنابراین خودم را به خاطر بد بودن در جغرافیا می‌بخشم. بعداً، بعد از اینکه همدیگر را شناختیم، با یک شعر او را اذیت کردم:

«کارگر کوره، کارگر کوره است.»

«آیا این معدن طلا، معدن نقره یا معدن عشق است؟»

- اون یه کارگر معدن زغال سنگه، نه یه "زن بارکش" که تو فکر می‌کنی!

خدای من! او خیلی باهوش است. او حتی می‌تواند ذهن من را بخواند. یک بار، در پایان یک روز کاری عکسی گرفت و برای من فرستاد. چهره‌ای شبیه سیندرلا، صورتش با گرد و غبار زغال سنگ سیاه شده بود، کلاه ایمنی به سر داشت و چراغ قوه‌ای از زیر پیشانی‌اش بیرون زده بود. آن عکس به دلیل لبخند سفید خیره‌کننده‌اش در برابر سیاهی گرد و غبار زغال سنگ، مرا تسخیر کرد. او به طور محرمانه گفت که خانواده‌اش سه نسل است که در معدن زغال سنگ کار می‌کنند. دو دخترش بزرگ شده بودند، یکی در کلاس دوازدهم و دیگری در کلاس دهم. همسرش سه سال با یک راننده کامیون در معدن کار می‌کرد. از نظر اقتصادی ، راننده شاید از او بهتر نبود، اما او بهتر بود زیرا از همسر سابقش پسری داشت. و در اتاق خواب، قطعاً از او برتر بود. من به صحبت‌هایش در مورد این موضوع خندیدم. یک بار، درست وقتی دوش گرفتنش تمام شده بود، به طور آنی با او تماس ویدیویی گرفتم. حوله هنوز روی شانه‌هایش بود و سینه عضلانی‌اش را پنهان می‌کرد. در حالت نیمه برهنه به او خیره شدم، بدنی قوی و مردانه دیدم.

- باباش هنوز خیلی خوشتیپه!

من ریزریز خندیدم و او را اذیت کردم. وقتی دستش را برای شانه کردن موهایش دراز کرد، حوله تصادفاً افتاد. وقتی او را بدون پیراهن دیدم، هجوم گرما را احساس کردم.

- بیست سال دیگه هم کاملاً قابل استفاده خواهد بود! لطفاً یه همسر مناسب برام پیدا کن!

آره! صبر کنیم ببینیم یه خانم درست و حسابی پیدا میشه که بهم معرفی کنه یا نه!

تماس بعدی آخر شب بود، وقتی داشتم برای خواب آماده می‌شدم. عمداً یک تاپ کوتاه صورتی کمرنگ پوشیده بودم. اگر وانمود می‌کردم که کمی خم می‌شوم، سینه‌های سفتم دیده می‌شد. چشمانش را گشاد کرد و گفت:

تو واقعاً زیبایی!

ما وقت زیادی با هم نداشتیم. او از صبح تا عصر در معدن کار می‌کرد. من هم باید کلاس درس می‌دادم و عصرها برنامه‌های درسی روز بعد را آماده می‌کردم. بنابراین، اگر می‌خواستیم همدیگر را ملاقات کنیم، باید از ساعت ده شب به بعد می‌بود. او احتمالاً مثل من بود، هر شب مشتاقانه منتظر قرارمان. مثل دوران جوانی‌مان شیفته. من حتی متوجه نشده بودم که ظاهرم چقدر تغییر کرده است. یک روز صبح، دختری آنجا ایستاده بود و خیره نگاه می‌کرد:

- مامان دوباره موهاشو درست کرد؟

نه! مامان تازه موهاشو شونه کرده!

- این مدل مو خیلی قشنگه؛ باعث میشه چند سال جوون‌تر به نظر بیام.

وقتی آنها به کلاس رفتند، دانش آموزان بزرگتر با تحسین فریاد زدند:

عمه‌ام این روزها خیلی جوان و زیبا به نظر می‌رسد!

می‌دانم که آن معجزه به خاطر عشق بود، به خاطر او. می‌خواستم شورش کنم، اصیل زندگی کنم، نه اینکه پشت کلمات و ژست‌های رسمی یک معلم پنهان شوم. این چیزی بود که فکر می‌کردم، اما سخت بود. رسانه‌های اجتماعی هم واقعی هستند و هم غیرواقعی، هم واقعی و هم غیرواقعی. فاصله جغرافیایی هزاران مایلی فقط به مردم اجازه می‌دهد رویاپردازی کنند و خودشان را عذاب دهند. آن شب، دخترم اصرار داشت که با من بخوابد. این دختر کوچک عجیب است. او قرار است معلم مهدکودک شود، اما هنوز هم می‌خواهد با من بخوابد. موهایم را از هم باز کرد و با دقت هر تار را از هم جدا کرد.

- موهای مامان الان چند تا تار خاکستری داره!

فکر می‌کنی مادرت هنوز جوان است؟ او چهل و دو سال دارد!

او ریزریز خندید و شکم لاغرم را نوازش کرد.

- تو هنوزم خوشگلی! ازدواج کن! اما با اون معدنچی زغال سنگ ازدواج نکن! اون همیشه خیلی کثیف به نظر میرسه.

احساس کردم غرورم به خاطر او جریحه‌دار شد.

- در مورد معدنچیان زغال سنگ چطور؟ و چطور... آنها از این موضوع مطلع بودند؟

- ههه! مامان، یواشکی داشتم کامپیوترت رو نگاه می‌کردم. ببخشید!

- مهم نیست که یک شخص چه حرفه ای دارد، تا زمانی که انسان شریفی باشد.

- اما اون... جفت خوبی برای مامان نیست! یه معلم که با یه معدنچی زغال سنگ ازدواج می‌کنه. هههه! فکر کنم مامان فقط برای سرگرمی یه رابطه عاشقانه آنلاین داشته، درسته؟

من آزرده خاطر هستم.

- پدرت دلال املاک است، همیشه لباس‌های مرتب می‌پوشد، و کیف پولی پر از پول دارد؛ همکاران زن مادرت حتماً به او حسادت می‌کنند. اما آیا او به جایی رسیده است؟

کودک کوچک غمگین، ساکت بود و سپس به خواب عمیقی فرو رفت.

به او پیام دادم و گفتم که 30 آوریل و روز جهانی کارگر در روزهای شنبه و یکشنبه قرار دارند، بنابراین او چهار روز مرخصی خواهد داشت. از او خواستم به دیدنم بیاید. واقعاً می‌خواهم او را ببینم. چون رابطه‌مان را فقط یک بازی اینترنتی نمی‌بینم، می‌خواهم او را حضوری ببینم، عشق را با مردی تجربه کنم که با عضلاتش کار می‌کند اما ذهنی باهوش و تیز دارد. یک معدنچی که تا دیروقت بیدار می‌ماند و با معلم ادبیاتش درباره ادبیات بحث می‌کند. او درباره همه چیز از *Bỉ vỏ* اثر نگوین هونگ، *Vùng mỏ* اثر وو هوی تام گرفته تا *پیرمرد و دریا* اثر همینگوی و *صد سال تنهایی* اثر مارکز نظر داد. یک بار، او درباره یک شخصیت زن در یک رمان روسی نظر داد:

- من از اینکه لو تولستوی در رمان آنا کارنینا خودش را جلوی قطار انداخت تا خودکشی کند خوشم نیامد. مهم نیست زندگی چقدر غم‌انگیز شود، همیشه راهی برای خروج وجود دارد.

تمام شب از این پهلو به آن پهلو غلتیدم و به این فکر کردم که بعد از طلاقم چقدر ناعادلانه با مردها رفتار کرده‌ام. با ابراز محبتم بر تصورات قبلی‌ام در مورد بی‌نیازی از مردان غلبه کردم و کم‌کم، بدون اینکه خودم متوجه باشم، عاشقش شدم.

بنابراین، تاریخی برای یک روز آفتابی در پایان ماه آوریل تعیین شد. «پس از آن قطعی شده است. هر کسی که نظرش را عوض کند، حسابی توبیخ خواهد شد!» او گفت که به تای نین می‌رود، عمویش را در تان چائو ملاقات می‌کند و سپس یک موتورسیکلت قرض می‌گیرد تا به محل ملاقات برود.

موافقم. البته یک چیز مهم دیگر هم هست، خیلی ظریف. وقتی همدیگر را ملاقات کنیم، بسته به موقعیت به او پیشنهاد می‌دهم. اگر مدت زیادی در کافه بنشینیم، وانمود می‌کنم که خسته‌ام، می‌خواهم کمی آرام صحبت کنم، می‌خواهم به یک متل نزدیک بروم. فقط تا همین حد جرات تصور کردن دارم، بعد به انتخاب لباس‌هایم می‌پردازم. کدام لباس برای اولین ملاقات ما مناسب است؟ یک لباس خیلی جذاب خواهد بود، چون پاهای بلند و زیبایی دارم. نه! خیلی عجیب است! چه نوع معلمی اینقدر تحریک‌آمیز لباس می‌پوشد؟ در مورد یک لباس، چیزی فروتنانه‌تر چطور؟ من یک لباس مشکی دارم که خیلی به پوست روشنم می‌آید. نه! شبیه کلاغ سیاه می‌شوم. آه! من یک لباس سنتی ویتنامی می‌پوشم. یک لباس سنتی خیلی به اندامم می‌آید و شاید او هم آن را دوست داشته باشد. تصمیم گرفتم یک لباس سنتی به رنگ صورتی نیلوفری انتخاب کنم. مطمئنم که کارگر کوره قطعاً شیفته‌اش می‌شود. من به زیبایی خودم اطمینان دارم.

با اشتیاق منتظر قرار ملاقات بودم و از نظر ذهنی آماده پذیرش هر اتفاقی بودم. از قبل نقشه‌ای کشیده بودم: او را متقاعد می‌کردم که کارش به عنوان کارگر کوره را رها کند و بیاید با من زندگی کند. با ارتباطات اجتماعی نسبتاً گسترده‌ای که داشتم، می‌توانستم برایش شغل مناسبی پیدا کنم، مثلاً نگهبانی در مدرسه یا هر سازمان دیگری با حقوق مناسب. خانه‌ای جدید، کوچک و دوست‌داشتنی را در ذهنم تصور می‌کردم. هر روز صبح، شخصاً برایش یک قوری چای دم می‌کردم، برایش یک کاسه فرنی دل و قلوه یا یک کاسه فو گوشت گاو می‌پختم. در پایان روز تدریس، باران شدیدی می‌بارید و من بارانی‌ام را فراموش کرده بودم. او با عجله با موتورسیکلتش به دنبالم می‌آمد و چتر بزرگش در مقابل باد مقاومت می‌کرد.

- دخترم، تو خونه مراقب خودت باش! پول مامان تو کمد هست، هرچی دوست داری بخوری بخر. وقتی با دوستات میری بیرون، یادت باشه آروم رانندگی کنی و کلاه ایمنی بذاری. خاله تم امشب خونه‌مونه. مامان برای یه کاری میره شهر.

من انواع و اقسام نصیحت‌ها را به دخترم کردم، در حالی که فراموش کرده بودم او بیست سال دارد و اگر زود ازدواج کند، می‌تواند خانه‌دار شود. او اصلاً ناراحت به نظر نمی‌رسید؛ در عوض، لبخند زد و دستش را دور شانه‌ام انداخت.

نگران نباش مامان! روز خوبی داشته باشی! زنده باد آزادی!

دیشب خیلی منتظر ماندم اما او زنگ نزد. دیگر نمی‌توانستم صبر کنم، به او زنگ زدم، اما تنها چیزی که شنیدم صدای بوق‌های خسته بود. برایش پیامک فرستادم:

- کجایی؟

پیام با علامت سوال تا صبح روز بعد بی‌صدا ماند. فقط دو روز مانده بود تا او به سمت من پرواز کند. بلیط هواپیما رزرو شده بود؛ او حتی عکسی از بلیط پرواز ویت‌جت خود را برای من فرستاد. هیچ دلیل ناگهانی برای لغو قرارمان وجود نداشت. در طول استراحت ناهار، کامپیوترم را باز کردم و دوباره با او تماس گرفتم. خدای من! حالا چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ عینکم را برداشتم، آن را پاک کردم و با دقت به صفحه نمایش نگاه کردم. چرا عکس پروفایلش کاملاً سیاه بود؟ به سمت کامپیوتر دویدم، فیس‌بوک را باز کردم و با دقت نگاه کردم. درست است. اتفاق بدی برای خانواده‌اش افتاده بود. عکس پروفایل سیاه و غمگین به وضوح آن را نشان می‌داد. چه کسی؟ مادرش؟ دخترش؟ یا خودش؟ مستقیماً با او تماس گرفتم، اما تنها چیزی که دریافت کردم این پیام بی‌احساس بود: "مشترکی که می‌خواهید با او تماس بگیرید در حال حاضر در دسترس نیست..."

روزهای پرآشوب آخر فروردین به سرعت گذشت. انگار او را فراموش کرده‌ام، انگار هرگز در زندگی‌ام وجود نداشته، حتی اگر فقط یک عشق مجازی بوده باشد.

پی پی کیو


منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
برداشت فراوان صدف.

برداشت فراوان صدف.

صنایع دستی سنتی در ویتنام

صنایع دستی سنتی در ویتنام

خط پایان

خط پایان