Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

کاسه مخصوص سوپ رشته فرنگی

Báo Thanh niênBáo Thanh niên01/10/2023


در طول سه سال دبیرستان، او بیشتر وقتش را در مدرسه گذراند تا خانه. به سمت میز آشپزخانه رفت و قبل از اینکه حتی بتواند دهانش را باز کند، خاله تیانگ پرسید:

- اوه! امروز دیگه علفی بیرون نیست؟ چرا اومدی اینجا؟

او خندید، چون عمه‌اش اغلب اینطور با او شوخی می‌کرد، بنابراین برایش عجیب نبود.

- به فرزندم یک کاسه سوپ رشته فرنگی «مخصوص»، با مقدار زیادی جوانه لوبیا، و مقدار زیادی پیاز سرخ شده و ترقه گوشت خوک بدهید.

- اصلاً حرفش را هم نزن، سه ساله که همین کار را می‌کنند.

او قهقهه زد…

سه سال، یا بهتر بگویم، فقط دو سال و دو ماه، و مطمئنم تا آخر سال، هنوز به آن کاسه مخصوص آش رشته وفادار خواهم ماند. نمی‌دانم خاله از چه زمانی آن را در غذاخوری دبیرستان این روستا می‌فروشد، اما از وقتی این مدرسه را افتتاح کرده‌ام، نمی‌دانم دانش‌آموز دیگری مثل من بوده است!؟

- فکر کنم اگه بخوام بعداً سوپ رشته مخصوص بخورم، باید برگردم مدرسه تا سوپ رشته مارک "خاله تیانگ" رو بخورم، چون بیرون، احتمالاً جارو میارن... هه هه - تعریف کرد و با احتیاط به جاروی توی دست خاله‌اش نگاه کرد.

Tô hủ tiếu đặc biệt - truyện ngắn của Hương Hào (Trà Vinh) - Ảnh 1.

تصویر نمایشی

در کلاس، او فقط یک دختر معمولی و معمولی بود. زندگی او با فوت مادربزرگش شروع به زیر و رو شدن کرد. به طرز عجیبی، او هرگز نشنیده بود که کسی از والدینش نامی ببرد؛ دوران کودکی سخت او به این معنی بود که هرگز زحمت پرسیدن درباره آنها را به خود نمی‌داد. مادرش یا مرده بود یا مدت‌ها پیش رفته بود، او نمی‌دانست، و هیچ کس هرگز به او نگفته بود. در مورد پدرش - این یک سوال بی‌پاسخ باقی ماند. از زمان مرگ مادربزرگش، او نمی‌دانست کیست یا به کجا تعلق دارد (زیرا مادربزرگش اسرار تمام زندگی او را در خود داشت!)، کسی را نداشت که به او اعتماد کند، کسی را نداشت که وقتی از مدرسه به خانه می‌آمد منتظرش باشد، و کسی نبود که وقتی برای بازی می‌رفت دنبالش بگردد یا سرزنشش کند!

بعد از آن حادثه، عمه‌اش او را به فرزندی پذیرفت. اما این عمه چه کسی بود؟ او از پیشینه‌اش خبر نداشت. فقط می‌دانست که آن زن او را «دختر کوچک سیاه‌پوست» صدا می‌زند و خودش را عمه‌اش می‌نامد. هر وقت مدرسه از او کپی دفترچه ثبت نام خانوار برای معافیت از شهریه می‌خواست، او درخواست تمدید می‌کرد و روز به روز تعلل می‌کرد. چون عمه‌اش هرگز دفترچه ثبت نام خانوار را به او نشان نمی‌داد، بنابراین نمی‌توانست ببیند که آیا اسمش در آن هست یا نه. عمویش حتی بی‌اطلاع‌تر هم بود، چون در قمار به عمه‌اش بد باخته بود و جرات نمی‌کرد کلمه‌ای بگوید. در نتیجه، عمه‌اش همه چیز را اداره می‌کرد و ولخرجی می‌کرد. او با پشتکار درس می‌خواند و هر چه عمه‌اش به او می‌داد می‌خورد. گاهی اوقات، هنگام درس خواندن، مجبور بود قراضه جمع کند تا برای تنقلات بفروشد و وقتی بزرگتر شد، در کافه‌ها برای خرید لوازم مدرسه کمک می‌کرد. معلم کلاس و دوستانش، با دیدن شرایط خانواده‌اش، پول خود را برای پرداخت شهریه و سایر هزینه‌ها روی هم می‌گذاشتند. یک بار، معلم کلاس دهم مدام از او می‌خواست که دفترچه ثبت نام خانوارش را برای بررسی معافیت از شهریه ارائه دهد و حتی تهدید کرد که والدینش را دعوت خواهد کرد. او توضیح داد که گیج شده و جزئیات را نمی‌داند، زیرا هیچ کس انتظار نداشت زندگی او اینقدر پیچیده و بغرنج باشد.

***

پسر دیگری از دوردست‌های روستا با دیدن وضعیت او، سرپرستی‌اش را پذیرفت، اما ثبت نام خانوادگی‌اش هنوز به خانه عمه‌اش گره خورده بود. ظاهراً عمه‌اش نوعی پول توجیبی ماهانه دریافت می‌کرد. حذف نامش به معنای از دست دادن آن پول بود. او اصلاً اهمیتی نمی‌داد و فقط روی یادگیری خواندن و نوشتن تمرکز می‌کرد. از زمانی که بزرگ شد، درس‌هایش به شدت آسیب دید؛ از نه سال متوالی که دانش‌آموز ممتازی بود، حالا تقریباً متوسط ​​شده بود. فقط اشتیاقش به نقاشی کم نشده بود. او صرف نظر از زمان، نقاشی می‌کرد. در زمان استراحت ناهار در مدرسه، بعد از خوردن سوپ رشته فرنگی، به کتابدار اعتماد می‌کرد. سپس آزادانه کتاب می‌خواند. بعد از خواندن، کاغذ و خودکار بیرون می‌آورد تا نقاشی کند و صحنه‌هایی از شهر، روستا و شخصیت‌های کتابی را که تازه خوانده بود، تصور می‌کرد. همه استعداد او را تصدیق می‌کردند؛ او به زیبایی نقاشی می‌کرد و چشم تیزبینی برای رنگ‌ها داشت. شاید همین اشتیاق بود که او را زنده نگه داشت؟ او یک بار در مسابقه نقاشی «مدرسه رویایی»، بخشی از فعالیت‌های جشن روز معلم ویتنامی، زمانی که هنوز دانش‌آموز سال اول خجالتی بود، جایزه اول را برد. معلمان مدرسه اغلب به او سفارش می‌دادند که نمودارها و تصاویر وسایل کمک آموزشی را بکشد. با این حال، در نقاشی‌هایی که وقتی احساس استرس یا بی‌حوصلگی می‌کرد، می‌کشید، هرگز جرات نمی‌کرد تصویری از خانواده‌اش بکشد.

در خانه‌اش (همسرش قبل از اینکه بتواند ترتیب انتقالش به خانه را بدهد، بر اثر یک بیماری جدی فوت کرده بود)، او با پسرش در یک کلاس بود، بنابراین داشتن یک خواهر یا برادر مایه آرامش بود. اما لباس‌ها و مدل موهایشان برای مدرسه کاملاً متفاوت بود. پسرش لباس‌های مرتب می‌پوشید و از خودش مراقبت می‌کرد، با عطر، لباس‌های نو و یک دوچرخه برقی به مدرسه می‌رفت. در مورد او، لباس‌هایش قدیمی و چروکیده بود و فقط گاهی اوقات برایش لباس نو می‌خرید، یا از همسایه‌اش لباس می‌گرفت. او نیازی نداشت زیاد در موردش فکر کند؛ داشتن لباس برای پوشیدن کافی بود. رفتن به مدرسه با دوچرخه قدیمی و زهوار در رفته‌اش که او خریده بود، او را خوشحال می‌کرد. او فقط به خودش می‌گفت که باید سخت درس بخواند، مهم نیست چه اتفاقی بیفتد. فقط از طریق تحصیل می‌توانست به تغییر امیدوار باشد.

عمه تیانگ اغلب به او می‌گفت: «سخت درس بخوان، وگرنه بعداً هیچ‌کس از تو مراقبت نخواهد کرد.»

«من هم این را می‌دانم، و تمام تلاشم را کرده‌ام، اما...» هر بار که این درد عمیق به سطح آورده می‌شود، اشک در چشمانش حلقه می‌زند.

در مدرسه، علاوه بر همکلاسی‌هایش، یک دوست صمیمی هم داشت: عمه‌اش. او اغلب با عمه‌اش درد دل می‌کرد. عمه‌اش او را مثل نوه‌اش دوست داشت و او هم عمه‌اش را خیلی دوست داشت. عمه‌اش اغلب او را به خاطر تنها کاری که می‌کرد سرزنش می‌کرد: نخوردن ناهار.

هی! اگه قرار نیست چیزی بخوری، برو یه جای دیگه! اگه غش کردی به من زنگ نزن!!!

اولش، احساس کرد که خشن است و کمی هم گریه می‌کند. اما فهمید که عمه‌اش این را می‌گوید چون نگران گرسنه بودنش است. بالاخره به آن شوخی‌های کمی اغراق‌آمیز عادت کرد.

- اگه انقدر رشته پلو بخوری، خودت تبدیل به رشته پلو میشی!

- خب، غذا بخوریم؟

- من هر وعده غذایی را در خانه می‌خورم.

خب، چی می‌خوای بخوری؟

عمه‌اش با صدای بلند صحبت می‌کرد، چهره‌ی «قاتل» و چاقوی تیز برش گوشت در دست، او را به لرزه انداخته بود؛ او فقط توانست بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، یواشکی به سمت کتابخانه برود.

و با این حال، به مدت سه سال تمام، هنوز فقط سوپ رشته فرنگی، رشته فرنگی خشک، رشته فرنگی برنجی، سوپ رشته فرنگی برنجی با ورمیشل بود...

- واقعاً سخته، خاله. یه مشکلی هست: بعضی‌ها همیشه غذا می‌خورن اما هیچ‌وقت وزن اضافه نمی‌کنن، مثل من، در حالی که بقیه که غذا نمی‌خورن، مدام وزن اضافه می‌کنن.

«پس خودت را از گرسنگی می‌کشی، مرا سرزنش نکن!» خاله تقریباً سه سال همان آهنگ قدیمی‌اش را تکرار کرد.

- وقتی فارغ التحصیل بشی، دیگه هیچکس نمیذاره عمه ات چیزی بگه.

شرایط او شبیه عمه‌اش بود، بنابراین عمه‌اش او را درک می‌کرد و با او همدردی می‌کرد. او بعد از کلاس ششم مدرسه را رها کرد و به عنوان کارگر روزمزد مشغول به کار شد. او هر کاری را که می‌توانست پیدا کند، صرف نظر از آب و هوا، انجام می‌داد. وقتی دیگر کارگر مزرعه‌ای وجود نداشت، او در ساخت جاده یا حمل آب به صورت کرایه‌ای مشغول می‌شد. گاهی اوقات به ماهیگیری می‌رفت، برگ‌های نیشکر یا برگ‌های ذرت را جدا می‌کرد. در غیر این صورت، بی‌تفاوت در بازار می‌نشست و انبه، گواوا و چوب نیشکر می‌فروخت.

با این فکر، احساس کرد که خیلی خوش‌شانس‌تر است که می‌تواند به مدرسه برود و مثل این سوپ رشته فرنگی بخورد، خاله. بنابراین خاله‌اش را بیشتر دوست داشت.

هی، وقتی بعداً به دانشگاه بروی، پول شهریه را از کجا می‌آوری؟

«من باید از خودم مراقبت کنم... چرا خیلی از افرادی که در شرایط سخت‌تری از من هستند می‌توانند از پسش بربیایند، اما من نمی‌توانم؟» لازم نبود زیاد فکر کند؛ کلماتش مثل برق از دهانش بیرون آمد.

فکر «دانشگاه» به او انگیزه مضاعفی می‌دهد تا رویای طراح شدنش را دنبال کند، رویایی که از کودکی در سر می‌پروراند. او اغلب با خودش فکر می‌کند: «همیشه به بالا نگاه نکن؛ سعی کن به پایین نگاه کنی، حتی پایین‌تر، به پشت سرت. افراد زیادی هستند که از تو محروم‌تر و فقیرترند، اما هنوز هم خوب زندگی می‌کنند و موفق می‌شوند. من از صدها نفر دیگر خوش‌شانس‌ترم، پس چرا بدبین باشم؟» هر فکری او را به ادامه دادن ترغیب می‌کند، مانند کسی که در بیابان راه می‌رود - وقتی تصمیم می‌گیری بروی، باید خطر سوختن پاهایت را بپذیری و راهت را به مقصد پیدا کنی، حتی اگر بدانی مسیر هموار نخواهد بود و پر از کاکتوس خواهد بود.

عمه‌اش اغلب با ناراحتی آهی می‌کشید و می‌گفت: «خواب‌های خیلی خسته‌کننده‌ای می‌بینی، فقیری اما آرزوهای خیلی بزرگی داری!»

او اغلب با لبخندی کنایه‌آمیز خودش را توجیه می‌کرد و می‌گفت: «رویاپردازی هیچ هزینه‌ای ندارد، من چیزی برای از دست دادن ندارم، پس چرا نباید جرات کنم؟ حالا که اینطور هستم، باید سخت درس بخوانم تا بتوانم بعداً مثل بقیه شغلی داشته باشم.»

***

روزنامه‌ها همزمان تیترهایی مانند «بسته‌بندی سایگون روی یک سایکلو، دختر یتیم جایزه‌ای به ارزش نزدیک به ۲۰۰ میلیون دونگ ویتنامی را در چهارمین فصل مسابقه «ویتنام - جایی که من زندگی می‌کنم ۲۰۱۹» که توسط آکادمی طراحی و مد لندن در هانوی برگزار شد، منتشر کردند. این اثر هنری، بناهای نمادین سایگون مانند کلیسای جامع نوتردام، بازار بن تان، اداره پست شهر، برج بیتکسکو، فروشندگان خیابانی، باغ وحش سایگون، پل تی نگ و دکه‌های روزنامه‌فروشی را روی یک سایکلو در این نقاشی به تصویر کشیده است. «سایگون سرگردان» - عنوان اثر هنری که او به مسابقه ارسال کرد، با وجود اینکه تنها نه ماه بود که ساکن سایگون شده بود - توسط برگزارکنندگان مورد ستایش قرار گرفت زیرا «... با طرح رنگ غالب سیاه و سفید خود، شکوه مجلل خود را از دست نمی‌دهد، بلکه در عوض دارای زیبایی مرموزی است؛ زیبایی باستانی که از ارزش‌های ساده به مدرنیته فراتر می‌رود. این اثر هنری به عنوان دعوتی برای دوستان داخلی و بین‌المللی عمل می‌کند تا خیابان‌ها، گوشه و کنار و قهوه یخی را کشف کنند و هر زیبایی منحصر به فردی را که به طور مشخص سایگون، گذشته و حال است، کشف کنند...». او در روز نمایشگاه و دریافت جایزه ده‌ها بار اشک ریخت.

وقتی به خانه برگشت، جمعیت زیادی را در خانه عمویش دید که انواع هدایا، کیک، میوه، نوشیدنی لانه پرنده، شیر جعبه‌ای را آورده بودند و می‌گفتند که قرار است او را تغذیه کنند تا بتواند بهتر نقاشی کند و جایزه بالاتری ببرد. سپس پرسیدند که مبلغ جایزه چقدر است، آیا نقدی است یا از طریق حواله بانکی، و او چگونه این پول را مدیریت خواهد کرد. آنها روابط بین اقوام، نزدیک و دور، نحوه صحبت کردن او با آنها، میزان صمیمیتش با مادربزرگش، چیزهایی که به او می‌داد، نحوه کمک به خانواده مادربزرگ و عمویش را شرح دادند... او به هیچ چیز پاسخ نداد، فقط سر تکان داد و به همه سلام کرد، سپس لبخند زد. اوضاع همین بود، اما قلبش پر از غمی وصف‌ناپذیر بود. چگونه می‌توانست رویای تحصیل در آکادمی طراحی و مد را به واقعیت تبدیل کند در حالی که هیچ چیزی به نام خود نداشت؟! پول جایزه تمام هزینه‌های سه سال تحصیل او در هانوی را پوشش می‌داد؛ برگزارکنندگان به او پول نقد نمی‌دادند. اگر در مسابقه شرکت نمی‌کرد، همه چیز را از دست می‌داد. این چیزی است که احتمالاً تعداد کمی از اقوامی که برای استقبال از او و غیره به خانه‌اش آمده بودند، می‌دانستند یا درک می‌کردند.

در حالی که حیاط جلویی خانه پر از جنب و جوش بود، بهانه‌ای پیدا کرد تا برای شستن صورتش به پشت خانه برود، سپس در حالی که می‌دوید، از میان مزارع گذشت و تا خانه عمه تیانگ پیش رفت.

وای! سلبریتی برگشته، ها؟

خدای من، خاله، لطفا اذیتم نکن. خیلی خسته‌ام. سوپ رشته فرنگی خاصی داری؟ میشه یه کاسه برام درست کنی؟ ههه...

-لعنت بهت! اونجا بشین... همین الان... همین الان.

قوانین

با جوایزی تا سقف ۴۴۸ میلیون دانگ، زیبا زندگی کنید.

سومین مسابقه «زیبا زیستن» با موضوع «قلبی مهربان، دستانی گرم» بستری جذاب برای تولیدکنندگان محتوای جوان است. شرکت‌کنندگان می‌توانند با ارائه آثاری در قالب‌های مختلف مانند مقاله، عکس و ویدیو ، با محتوای مثبت و احساسی و ارائه‌های جذاب و سرزنده مناسب برای پلتفرم‌های مختلف روزنامه Thanh Nien، محتوای جذابی خلق کنند.

دوره ارسال آثار: ۲۱ آوریل - ۳۱ اکتبر ۲۰۲۳. علاوه بر مقاله، گزارش، یادداشت و داستان کوتاه، امسال این مسابقه شامل عکس و ویدیو در یوتیوب نیز می‌شود.

سومین مسابقه «زندگی زیبا» که توسط روزنامه تان نین برگزار می‌شود، بر پروژه‌های اجتماعی، سفرهای خیریه و کارهای خیرخواهانه افراد، کارآفرینان، گروه‌ها، شرکت‌ها و مشاغل در جامعه، به ویژه جوانان نسل Z، تأکید دارد. بنابراین، این مسابقه یک بخش مسابقه جداگانه دارد که توسط ActionCOACH Vietnam حمایت می‌شود. حضور مهمانانی که صاحب آثار هنری، ادبی و هنرمندان جوان مورد علاقه جوانان هستند، به گسترش گسترده موضوع مسابقه و ایجاد همدلی در بین جوانان نیز کمک می‌کند.

در مورد آثار ارسالی: نویسندگان می‌توانند در قالب مقاله، گزارش، یادداشت یا تأملاتی درباره افراد و رویدادهای واقعی شرکت کنند و باید عکس‌هایی از سوژه‌ها را نیز ضمیمه کنند. آثار ارسالی باید فرد/گروهی را به تصویر بکشند که اقدامات زیبا و عملی برای کمک به افراد/جوامع انجام داده‌اند و داستان‌های دلگرم‌کننده و انسانی و روحیه‌ای خوش‌بینانه و مثبت را منتشر می‌کنند. برای داستان‌های کوتاه، محتوا می‌تواند بر اساس داستان‌ها، شخصیت‌ها یا رویدادهای واقعی یا تخیلی باشد. آثار ارسالی باید به زبان ویتنامی (یا انگلیسی برای خارجی‌ها، با ترجمه توسط برگزارکنندگان) نوشته شوند و نباید بیش از ۱۶۰۰ کلمه باشند (داستان‌های کوتاه نباید بیش از ۲۵۰۰ کلمه باشند).

در مورد جوایز: این مسابقه در مجموع نزدیک به ۴۵۰ میلیون دونگ ویتنام جایزه دارد.

به طور خاص، در دسته مقالات ویژه، گزارش‌ها و یادداشت‌ها، موارد زیر وجود دارد: ۱ جایزه اول: به ارزش ۳۰،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی؛ ۲ جایزه دوم: هر کدام به ارزش ۱۵،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی؛ ۳ جایزه سوم: هر کدام به ارزش ۱۰،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی؛ و ۵ جایزه تقدیری: هر کدام به ارزش ۳،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی.

۱ جایزه برای محبوب‌ترین مقاله در بین خوانندگان (شامل بازدیدها و لایک‌ها در Thanh Niên Online): به ارزش ۵،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی.

برای بخش داستان کوتاه: جوایز برای نویسندگانی که داستان کوتاه ارسال کرده‌اند: جایزه اول: ۳۰،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی؛ جایزه دوم: ۲۰،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی؛ ۲ جایزه سوم: هر کدام ۱۰،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی؛ ۴ جایزه تقدیری: هر کدام ۵،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی.

برگزارکنندگان همچنین یک جایزه 10،000،000 دونگ ویتنامی به نویسنده مقاله‌ای درباره کارآفرینان نمونه و یک جایزه 10،000،000 دونگ ویتنامی به نویسنده مقاله‌ای درباره یک پروژه خیریه برجسته یک گروه/سازمان/کسب و کار اهدا کردند.

به طور خاص، کمیته برگزارکننده ۵ نفر را برای تقدیر انتخاب خواهد کرد که هر کدام ۳۰،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنام به همراه جوایز متعدد دیگر دریافت خواهند کرد.

آثار (مقالات، عکس‌ها و ویدیوها) برای شرکت در مسابقه باید به آدرس songdep2023@thanhnien.vn یا از طریق پست (فقط برای بخش‌های مقاله و داستان کوتاه) ارسال شوند: دفتر تحریریه روزنامه Thanh Nien : 268 - 270 Nguyen Dinh Chieu, Vo Thi Sau Ward, District 3, Ho Chi Minh City (لطفاً روی پاکت به وضوح ذکر کنید: شرکت در سومین مسابقه SONG DEP (زندگی زیبا) - 2023). اطلاعات و قوانین دقیق در بخش « زندگی زیبا» روزنامه Thanh Nien منتشر شده است.

Tô hủ tiếu đặc biệt - truyện ngắn của Hương Hào (Trà Vinh) - Ảnh 3.



لینک منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
تحول دیجیتال - گامی محکم به جلو

تحول دیجیتال - گامی محکم به جلو

شادی در ویتنام

شادی در ویتنام

هنر ویتنامی

هنر ویتنامی