![]() |
| عادت مطالعه به جوانان کمک میکند تا کتابهای خوبی را برای خواندن انتخاب کنند. عکس: چائو لی |
راستش را بخواهید، نمیفهمم چرا باید کتاب بخوانیم و تمام روز دماغمان را لای صفحاتش فرو کنیم. کی وقت طناببازی، لیلی، توپبازی، قایمباشک بازی کردن دارد... در کل، بازیهای زیادی هست که بچههای محله ما تمام روز بدون اینکه حوصلهشان سر برود، انجام میدهند.
برای پرداختن کامل به مسئله نیاز کودکان به یادگیری خواندن، والدینم شروع به خرید و قرض گرفتن رمانها و داستانهای کوتاه از انتشارات کیم دونگ کردند. پدرم اصرار داشت: «مهم نیست هر روز چه کار میکنی، باید حداقل یک داستان بخوانی، چه کوتاه باشد چه بلند.» برای «الهام بخشیدن» به فرزند لجبازشان، والدینم گاهی از یک دوست صمیمی میخواستند که دو کتابخوان مشتاقش را برای بازی به خانه ما بیاورد و بعد با هم کتاب میخواندیم. نمیدانم چه لذتی داشت، اما هر کودک سرش را در گوشهای از کتاب فرو میکرد. گاهی اوقات با ناامیدی به بالا نگاه میکردم و قصد داشتم آنها را به یک بازی بکشانم، اما آنها را در حال خندیدن مییافتم، در حالی که چشمانشان هنوز به کتابهایشان دوخته شده بود، بنابراین با ناراحتی به خواندن ادامه میدادم.
بعد از یک هفته، آن «کرمهای کتاب» دیگر نیامدند، احتمالاً به این دلیل که من را بیعلاقه یافتند، میزبان بدخلقی که اصلاً از مهمانها استقبال نمیکرد. داستانهای کوتاه و رمانها را نادیده گرفتم. مادرم تسلیم نشد: «بسیار خب، از این به بعد، در پایان هر روز باید داستانی را که میخوانی خلاصه کنی، هر داستانی مناسب است. من آن را قبل از خواب بررسی میکنم.» آهی عمیق کشیدم و سفارش را پذیرفتم.
یک روز، متوجه شدم که خلاصه کتابی که قصد خواندنش را داشتم، پشت جلدش چاپ شده است. مثل اینکه دنبال راه نجاتی بودم، با اعتماد به نفس از خواندن صرف نظر کردم، در پایان روز کل خلاصه را در دفترچهام کپی کردم و سپس مخفیانه کتاب را در یک روزنامه قدیمی پیچیدم و با خودم فکر کردم: هیچکس نخواهد فهمید و حتی به خاطر محافظت از کتابم مورد تحسین قرار خواهم گرفت. آن شب، مادرم بدون اینکه چیزی بگوید، آن را خواند و من با خوشحالی به خواب رفتم. صبح روز بعد، قبل از رفتن به سر کار، مادرم یک کتاب جدید به من داد و گفت: «نیازی نیست امروز کتاب را کادوپیچی کنی.» همین بود، هرچند که سرزنشم نکرد.
اما به لطف آن، من شروع به خواندن جدیتر کردم. کمکم از کتابهای خوب قدردانی کردم و حتی الان هم عناوین، حتی تصاویر روی جلد اول را به خاطر دارم. «آرد ابدی»، «پیرمرد خوتابیچ»، «ماجراهای کریکت»، «قصههای پریان گریم»، «قصههای پریان اندرسن»، «سفر به دوران کودکی»، «پسری که قفلها را باز میکرد»، «سفرهای جولیور»، «ماجراهای میت داچ و دوستانش»... همه داستانهای فوقالعادهای بودند و کمکم احساس کردم که نمیتوانم بدون کتاب زندگی کنم. هر صفحه افقهای جدیدی را باز میکرد و باعث میشد احساس کنم در دنیای دیگری گم شدهام. دنیایی سرگرمکننده و طنزآمیز از پیرمرد خوتابیچ. دنیایی مرموز از افسانههای گریم و اندرسن. گاهی اوقات آرزو میکردم که کمی از آرد ابدی هانس پیر خوششانس را داشته باشم. غرق در حیرت، وحشتزده و سرشار از احساسات ناشی از سفرهای ماجراجویانهی «سفرهای ژولین». یا از ته دل به میت داچ و دوستان دوستداشتنیاش میخندیدم...
بعد نوبت خواهر و برادر کوچکترم رسید. پدر و مادرم از هیچ هزینهای دریغ نمیکردند و بهترین کتابهای کودکان آن زمان را برای ما میخریدند. آنها همچنین مشترک مجلات کودکانه «Thiếu niên tiền phong» و بعداً «Hoa học trò» میشدند تا ما بخوانیم. وقتی دیدند که من غرق در خواندن هستم، خواهر و برادر کوچکترم با خوشحالی به آنها پیوستند و با هیجان آنچه را که از هر داستان، بزرگ یا کوچک، احساس میکردند با من در میان گذاشتند.
بهطور غیرمنتظرهای، عادتهای مطالعهی دقیق من توسط والدینم با سفرهای خاطرهانگیز پاداش داده شد. پدرم میگفت که باید بعد از مطالعه، چیزها را از نزدیک تجربه کنم تا ببینم زندگی به رنگارنگی صفحاتی است که نوشتهام. شاید به لطف آموزش اولیهام با کتاب، من و خواهرانم هر دو در ادبیات سرآمد بودیم و با املا و دستور زبان عالی مینوشتیم.
این عادتهای اولیهی مطالعهی ما بود که بعدها به ما کمک کرد تا یاد بگیریم کتابهای خوب را انتخاب کنیم، سریع بخوانیم و به همان سرعت آنها را بفهمیم. کتابها عشق به زندگی را در ما القا میکردند، روح ما را پرورش میدادند و در هر شرایطی نگرش مثبتی نسبت به زندگی ایجاد میکردند. کتابها همچنین یک حقیقت ساده را به ما آموختند: هیچ عادت خوبی به طور طبیعی به وجود نمیآید؛ همه آنها نیاز به آموزش و پرورش دارند.
منبع: https://huengaynay.vn/van-hoa-nghe-thuat/toi-da-duoc-ren-doc-sach-nhu-the-nao-164847.html







نظر (0)