Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

ماه از میان گل‌ها طلوع می‌کند.

(PLVN) - توک مدام برای مادرش غذا سرو می‌کرد. تلاش‌های او خانم مای را تحت تأثیر قرار داد. او می‌دانست که عروسش او را دوست ندارد، اما توک سعی می‌کرد شکاف بین مادرشوهر و عروس را پر کند.

Báo Pháp Luật Việt NamBáo Pháp Luật Việt Nam14/06/2025

از زمان عروسی‌شان، همسر توک فقط حدود یک ماه پیش خانم مای می‌ماند و بعد به شهر می‌رفت و به ندرت مادرشوهرش را می‌دید. با این حال، او دائماً حرف‌های کنایه‌آمیز و مبهمی می‌زد و فضایی خفقان‌آور ایجاد می‌کرد. اغلب وقتی خانم مای سوالی می‌پرسید، همسرش در پاسخ دادن کند بود، بنابراین توک مجبور بود به جای او پاسخ دهد. از آنجایی که توک او را زیاد دعوت می‌کرد، خانم مای با اکراه با او بیرون می‌رفت، مبادا توک فکر کند پسرش بی‌احترامی می‌کند. او برای پسرش، میت، که صورتش همیشه از تماشای تلفنش متورم بود، متاسف بود. بعد از غذا خوردن، به اتاقش می‌دوید و در را می‌بست. و بعد بونگ بود که اوتیسم داشت و در سن هفت سالگی هنوز در پیش‌دبستانی بود.

زمان به کندی می‌گذشت. او احساس می‌کرد که به طور فزاینده‌ای ضعیف و ناتوان می‌شود. آن روز که به آپارتمان مجلل توک رفت، احساس کرد همه چیز راکد است و آرزو داشت به مزارع گل‌های وحشی بنفش، برکه‌ی نیلوفر آبی معطر یا صدای جیک جیک مرغ‌ها و جوجه‌های مادر بازگردد. او به مکان‌هایی که آپارتمان‌ها مانند قوطی‌های کبریت روی هم چیده شده بودند و آسانسور باعث سرگیجه‌اش می‌شد، عادت نداشت...

Tranh minh họa. (Nguồn: Nguyễn Văn Học)

تصویرسازی. (منبع: نگوین ون هوک)

توک با دیدن چهره ناراحت مادرش، زمزمه کرد: «اگر ناراحتی، تو را به خانه می‌برم.» شنیدن این حرف حالش را خیلی بهتر کرد. با این حال، هنوز نگران ناراحت کردن توک بود. گفت که دو روز دیگر می‌ماند. همچنین به پسرش یادآوری کرد: «اگر مرا به خانه ببری، تو و برادرت می‌توانید در مورد مسائل صحبت کنید. گذشته‌ها را فراموش کنید. فقط امیدوارم شما دو نفر مثل کدوهایی که روی یک درخت مو رشد می‌کنند، همدیگر را دوست داشته باشید.» توک ساکت ماند. مادرش شانه‌اش را نوازش کرد و گفت که دو فرزند دیگر هم دارد و به نظر می‌رسید چیزی کم است. در نهایت، او پیشنهاد داد که بچه‌ها را برای بازدید به حومه شهر برگرداند. سادگی، آفتاب، باد، گیاهان و درختان روستا ممکن است به آنها کمک کند تا بر اعتیادشان به بازی‌های تلفنی غلبه کنند. توک گفت: «بله»، اما به نظر می‌رسید که نزدیک است گریه کند.

***

شوهرش در جنگ مرزی درگذشت و او را تنها گذاشت تا دو فرزند خردسالشان را بزرگ کند. توک بزرگ شد، درس خواند و برای امرار معاش به شهر رفت. تون، فرزند دوم، ترجیح می‌داد در مزارع بماند. تون عاشق ماه و ستارگان، گیاهان و درختان بود و خود را وقف رسیدگی به برکه‌ها، باغ‌ها و هر چیز دیگری می‌کرد و محیطی آرام و پر از میوه را تضمین می‌کرد. تمام زمین‌ها و باغ‌ها به نام تون ثبت شده بودند. در قدیم، زمین‌های روستایی بسیار ارزان بودند، برخی حتی به صورت رایگان واگذار می‌شدند، اما اکنون به دلیل جاده‌های اصلی، ارزش طلا را دارند. ساکنان شهر برای جستجوی زمین برای ساخت خانه و باغ به دنبال زندگی آرام می‌آمدند. توک سعی کرد سهمی مطالبه کند، اما تون امتناع کرد. توک چندین بار با تون بحث کرد و این بحث بر قلب خانم مای سنگینی می‌کرد. وقتی او پیشنهاد داد که کمی به پسر بزرگترش بدهد، تون با عصبانیت گفت: "آنها ریشه‌هایشان را از دست داده‌اند، چرا باید به آنها اهمیت بدهیم، مادر!"...

توک زندگی لوکس و مجلل را ترجیح می‌داد و تحت تأثیر همسرش، اغلب دعوت‌های اقوام و روستاییان را نادیده می‌گرفت. هر زمان که مراسم خانوادگی یا مراسم یادبودی برگزار می‌شد، توک بهانه‌ای برای رد کردن پیدا می‌کرد. این نگرش او را از روستا دور می‌کرد و باعث بیگانگی بین برادران و اقوام می‌شد. هر زمان که خانم مای بیمار بود، فقط تون و همسرش از او مراقبت می‌کردند. او به خودش می‌گفت که توک حتماً خیلی سرش شلوغ است. یک بار، دو برادر در پل مونگ مشاجره بزرگی داشتند. صورت توک قرمز شد، صدایش خشن شد و گفت که هرگز به زادگاهش برنمی‌گردد. خانم مای نگران شد و سعی کرد راهی برای آشتی دادن دو پسرش پیدا کند. یک بار، هنگام چیدن گل نیلوفر آبی، خانم مای به تون گفت: "او برادر بزرگتر است، اما احمق است. بیایید کمی زمین به او بدهیم. هنوز یادم هست، به توک گفتم مقداری را نگه دارد، اما او آن را نمی‌خواست." تُن با آرامش گفت: «مامان، من هیچ چیزی از آنها طلب نمی‌کنم. ما چند هزار متر مربع زمین داریم، دادن یک تکه به او چیزی نیست. زمین هدیه‌ای از طرف والدین ماست، اما او قدرش را نمی‌داند. چیزی که بیشتر از همه از آن متنفرم، رفتار خواهرشوهرم است. او مدام ما را روستایی خطاب می‌کند و از این مکان متروکه تحقیر و بی‌اعتنایی نشان می‌دهد...»

***

خانم مای و پسرش اواخر بعد از ظهر به خانه رسیدند. جاده روستا ساکت بود. از ابتدای روستا، توک می‌توانست بوی حومه شهر را که او را احاطه کرده بود، حس کند. توک از مادرش پرسید که آیا می‌تواند برای شام بماند. در طول غذا، تون چیزی نگفت، اگرچه خانم مای سعی کرد گفتگوی شادی را شروع کند. بعد از شام، تون برای صرف چای به خانه همسایه رفت. ماه به روشنی در حومه شهر می‌درخشید. عطر گل‌های نیلوفر آبی و مزارع هوا را پر کرده بود و شب را به طرز باورنکردنی آرام کرده بود. توک حصیری را در وسط حیاط آجری پهن کرد و به ماه خیره شد. او خاطرات روزهای قدیم را با مادرش مرور کرد. خاطرات او را به دوران کودکی‌اش برد، زمانی که توک و تون بازی می‌کردند و از برگ‌های نخل قایق می‌ساختند تا یکدیگر را بکشند. هر فصل برداشت، کوچه با کاه پوشیده می‌شد و حیاط آجری پر از برنج بود. بارها، دو برادر در حیاط غلت می‌زدند و مثل ذرت بو داده می‌خندیدند. خاطرات آرامش‌بخش اشک را به چشمان توک می‌آورد. در یک چشم به هم زدن، موهای دو برادر رو به خاکستری شدن رفت. خانه قدیمی، هرچند مخروبه، حالا که تون آن را بازسازی کرده بود، بسیار زیبا شده بود. کاش... احساساتش ناگهان آشفته شد. صبح روز بعد، قبل از طلوع آفتاب، توک به شهر بازگشت.

ماه و ستارگان زادگاهش چیزی را در اعماق وجود توک بیدار کردند. او دعوت دوستش را به یاد آورد. آن آخر هفته، همسر و فرزندانش را به روستای دوستش برد. باغ سبزیجات، برکه ماهی، چمنزارها، پرندگان، مرغ‌ها - همه این دو کودک را خوشحال کردند. میت با خوشحالی با بچه‌های محله بازی می‌کرد و در مورد هر چیزی که می‌دید سوال می‌پرسید. بونگ یک چوب ماهیگیری در دست گرفت و برای چیدن سبزیجات به باغ رفت. با دیدن سنجاقک‌ها و پروانه‌ها، او شروع به لبخند زدن و صحبت بیشتر کرد. آن تصاویر توک را ساکت کرد. درست است. او بیش از حد خودخواه بود، به دنبال چیزهای بی‌معنی زیادی بود و زندگی آرام را فراموش کرده بود.

***

در سالگرد مرگ آقای مای، توک و همسرش دو فرزندشان را به زادگاهشان بازگرداندند و خانم مای و تون را غافلگیر کردند. همسر تون آشپزی می‌کرد و در کارهای خانه کمک می‌کرد و همسر توک نیز در کارها مشارکت داشت. نور ملایم خورشید بر ردیف‌های درختان فوفل می‌تابید. وقتی نور خورشید قطع می‌شد، همسر توک حتی برای وجین کردن گل‌ها به باغ می‌رفت، در تضاد کامل با زن قدرتمندی که چهار سال قبل قسم خورده بود هرگز به این روستا برنگردد...

توک به فرزندانش و برای اینکه نوه‌هایش بشنوند گفت: «بازی کردن در این حیاط بهترین است. اینجا جایی است که پدر و عمو تون در تمام دوران کودکی ما با هم بازی می‌کردند. یک بار، پدر از مخزن آب پرید، به یک ظرف آبخوری برخورد کرد و زانویش را برید و خونریزی شدیدی داشت. عمو تون گریه کرد و رفت تا مادربزرگ را صدا کند. همچنین زمانی بود که ما دو نفر با هم رقابت می‌کردیم تا ببینیم چه کسی می‌تواند دیگری را بیشتر حمل کند. وقتی نوبت عمو تون شد، او آنقدر لاغر بود که شلوارک او تا زانوهایش پایین می‌رفت.» بونگ ناگهان گفت: «بابا، من اینجا را دوست دارم!» میت وسط حرفش پرید: «می‌خواهم در زادگاهمان بازی کنم.» توک خندید: «پس همه شما را برمی‌گردانم تا از مادربزرگ و عمو و عمه زندگی کنید.»

تون در داخل مشغول آماده کردن هدایا بود و به تمام حرف‌های برادر و برادرزاده‌هایش گوش می‌داد. وقتی هدایا آماده شدند، تون مراسم را رهبری کرد، در حالی که خانم مای و توک پشت سر او ایستاده و دست‌هایشان را در هم قلاب کرده بودند. خانم مای برای اتحاد دو پسرش دعا کرد. تون احساس کرد قلبش به تپش افتاده است. او از خود می‌پرسید که آیا پدرش از اینکه برادرش را در چنین آزمایش سختی قرار داده عصبانی است؟ آیا برادرش راه خود را تغییر خواهد داد یا فقط وانمود می‌کند که همدردی همه را جلب کند؟ توک صمیمانه دعا کرد و از تون خواست که احساساتش را بهتر درک کند، زیرا از اعمال خود به عنوان یک برادر بزرگتر پشیمان بود. در روستا، "افراد مهم" زیادی بودند که رفته بودند و به ندرت برمی‌گشتند، و فقط در پایان عمرشان درخواست زمین برای دفن شدن می‌کردند - چه کسی گوش می‌داد؟ روستاییان صادق و ساده بودند، اما وقتی با بی‌احترامی مواجه می‌شدند، آماده بودند که پشت کنند.

تون و توک هنوز پشت یک میز نشسته بودند و حرفی نزده بودند، فقط بچه‌ها با خوشحالی و معصومیت غذا برمی‌داشتند. همسر توک احساس کرد که باید اول عذرخواهی کند. در این لحظه، توک و تون بالاخره به چشمان یکدیگر نگاه کردند. توک گفت: «همسرم حرفش را زده و من هم از شما به خاطر رفتار نسبتاً متکبرانه‌ام عذرخواهی می‌کنم. امروز، علاوه بر شرکت در مراسم یادبود پدرم، من و همسرم امیدواریم که شما و بچه‌ها حرف‌های توهین‌آمیز ما را ببخشید.» سپس توک به خانم مای نگاه کرد: «من هم از شما عذرخواهی می‌کنم، مادر. می‌دانم که از اینکه چند سال گذشته برای تت (سال نو قمری) به خانه نیامده‌ام و باعث نگرانی شما شده‌ام، بسیار ناراحت بوده‌اید. ما واقعاً با هم نامحرم بوده‌ایم.»

تون شراب ریخت و با برادرش لیوان‌ها را به هم زد. عطر شراب محلی گرم و آرامش‌بخش بود. آن دو با هم دست دادند. چشمان خانم مای از اشک شوق پر شده بود. شوهرش مطمئناً بسیار خوشحال می‌شد. چون او بسیار خوشحال بود، جرعه‌ای شراب با فرزندانش نوشید. بعد از شام، در حالی که چای می‌نوشید، تون به توک گفت: «خانواده‌ات از بازگشت تو و فرزندانت بسیار خوشحال هستند. امروز بعد از ظهر، یک متر قرض می‌گیرم و از عمو فین می‌خواهم که بیاید و شاهد آن باشد. چند صد متر زمین نزدیک پل مونگ به تو می‌دهم. با کمی سرمایه می‌توانی خانه‌ای بسازی. آخر هفته، باید بچه‌ها را به روستا برگردانی. می‌بینم که بچه‌ها دلتنگ زادگاهشان هستند.» توک و همسرش به یکدیگر نگاه کردند، نمی‌توانستند شادی خود را پنهان کنند.

بعد از ظهر، تقسیم ارث به خوبی پیش رفت. همسر توک و همسر تون درباره چیزهای زیادی با هم درد دل کردند. از غروب، ماه از برکه نیلوفر آبی بالا آمد و عطر مست‌کننده‌اش را به حیاط و خانه آورد و با عطر یاس و اسمانتوس درآمیخت. ضیافت خانوادگی شامل سه مهمان از خانواده گسترده بود که همگی ماه را تحسین می‌کردند. ماه به روشنی بر تمام منطقه می‌درخشید.

بعداً، وقتی تنها شدند، خانم مای از تون پرسید: «چرا با غریبه‌ها اینقدر راحت هستی، اما با برادرت خیلی سختگیر؟» تون پاسخ داد: «مامان، اگر آنها را آزمایش نکنم، آیا هرگز در اعمالشان تجدید نظر می‌کنند؟ من فقط می‌خواهم که او هرگز به روستاییان به دیده تحقیر نگاه نکند و ریشه‌هایش را گرامی بدارد.» خانم مای سر تکان داد: «درست است. این فوق‌العاده است!»

با این حال، خانم مای نمی‌دانست که این تان بوده که از دوست توک خواسته بود تا توک را برای درمان به زادگاهش دعوت کند. بیماری دوری از خانه و نداشتن مکانی آشنا بسیار خطرناک بود.

منبع: https://baophapluat.vn/trang-len-tu-phia-hoa-post551698.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
ارتفاعات در فصل برداشت.

ارتفاعات در فصل برداشت.

زیبایی

زیبایی

ستاره‌ای بر فراز خط افق

ستاره‌ای بر فراز خط افق