Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

داستان کوتاه: عشق پدر

Việt NamViệt Nam20/12/2024


(روزنامه کوانگ نگای ) - ۱. تماس نیمه‌شب همسایه‌ام که به من اطلاع داد پدرم برای درمان اورژانسی در بیمارستان بستری شده است، باعث شد مثل یک کودک گریه کنم. این اولین بار در زندگی‌ام بود که اینطور گریه می‌کردم.
بعد از اینکه کارم تمام شد، فوراً با اتوبوس به زادگاهم برگشتم. در طول سفر بیش از هشتصد کیلومتری، قلبم پر از فکر و نگرانی بود. بیماری پدرم چطور بود؟ آیا بحرانی بود؟ و روزهای بعد از آن چطور؟ آیا باید در زادگاهم می‌ماندم تا از او مراقبت کنم، یا باید به شهر برمی‌گشتم تا کارم را ادامه دهم و رویاهای ناتمامم را دنبال کنم، چون فقط ما دو نفر در خانه بودیم؟

۲. راهروهای بیمارستان صبح زود پر از جمعیت بود. آنهایی که روپوش سفید پوشیده بودند با عجله از این طرف و آن طرف می‌رفتند. خانواده‌های بیماران هم به همان اندازه مضطرب و نگران بودند. من از میان جمعیت گذشتم و دویدم. بخش قلب در طبقه سوم نمایان شد. به محض اینکه شماره اتاق را دیدم، به داخل هجوم بردم. ناگهان اشک در چشمانم حلقه زد.
پدر با ملحفه‌ای آبی روشن روی تخت دراز کشیده بود. چشمانش بسته بود. نفسش به سختی بالا می‌آمد. انگار گریه کرده بود. اشک را در چشمانش دیدم.
- بابا حالش خوبه، چرا داری میای خونه و کارت رو عقب میندازی؟
کنار پدرم نشستم و با تردید دست استخوانی و چروکیده‌اش را گرفتم - دست مردی که به زحمت بالای شصت سال سن داشت. متوجه شدم که وزن زیادی کم کرده است، مخصوصاً بعد از اینکه تنها دخترش تصمیم گرفت به جای بازگشت به خانه پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، در شهر بماند تا شغلی پیدا کند.
در حالی که پدرم مشغول پارو کردن شن، حمل آجرهای شکسته و حمل سیمان برای تعمیر شیبی بود که تازه با اولین باران شدید فصل فرسایش یافته بود، با عصبانیت و بدون هیچ مانعی گفتم: «در خانه، دستمزدها خیلی ناچیز است، چطور می‌توانیم امرار معاش کنیم؟»
«اما من می‌توانم به تو نزدیک باشم، پدر!» صدایش نفس‌گیر و پر از درماندگی بود.
از اینکه پدرم را ناراحت کرده بودم احساس گناه می‌کردم، اما نمی‌توانستم خودم را راضی کنم که از او اطاعت کنم. پیدا کردن شغلی در استان در رشته تحصیلی‌ام بسیار دشوار بود. ممکن بود مجبور شوم شغلی خارج از منطقه خودم را بپذیرم یا با بیکاری طولانی مدت مواجه شوم. روزی که چمدان‌هایم را بستم و از خانه بیرون رفتم، پدرم سعی کرد خوشحال به نظر برسد، اما می‌دانستم که او بسیار غمگین است.

MH: وو ون
MH: وو ون

۳. من دختر نسبتاً لجبازی هستم. از سنین پایین، همیشه از پدرم فاصله می‌گرفتم و هنوز هم می‌گیرم. نمی‌توانم دلیلش را توضیح دهم. برعکس، او بی‌قید و شرط از من مراقبت و مواظبت می‌کند. او حتی اجازه نمی‌دهد وقتی صحبت از شستن لباس یا آشپزی می‌شود، من کوچکترین حرکتی بکنم. او فقط به من می‌گوید که روی درس‌هایم تمرکز کنم و او خوشحال خواهد شد.

پدرم به من خیلی افتخار می‌کرد. من همیشه شاگرد اول کلاس بودم و سال‌های زیادی در سطح استان، دانش‌آموز ممتاز بودم. کابینت‌هایم پر از گواهی‌های شایستگی بود. او آنها را به هر کسی که می‌دید نشان می‌داد. او قول داده بود که زندگی راحت‌تر و شادتری نسبت به الان به من بدهد. به همین دلیل هرگز از چیزی شکایت یا گله نمی‌کرد. او تمام روز خستگی‌ناپذیر کار می‌کرد. مزارع بایر و ردیف‌های ذرت و سیب‌زمینی رونق داشتند. شالیزارهای برنج در دامنه تپه، جایی که آبیاری نامشخص بود، هنوز هم برداشت‌های فراوانی داشتند. باغ جلوی خانه همیشه سبز بود و در هر فصلی سبزیجات می‌داد. پدرم برای دیگران هم کار می‌کرد و هر کاری که از او خواسته می‌شد انجام می‌داد. او همیشه در مزارع بود، درختان اقاقیا می‌کاشید و کاساوا پرورش می‌داد.

من در لذت کتاب‌ها زندگی می‌کردم، نمراتم هر سال بالاتر از سال قبل بود، و موفقیت‌هایم پشت موفقیت‌ها. پدرم داشت پیرتر می‌شد. شب‌ها، اغلب به خاطر حملات سرفه و درد قفسه سینه، غلت می‌زد. نیمه‌شب‌ها بلند می‌شد تا به خودش روغن بمالد، خودش را گرم کند، یا قبل از اینکه به داخل برگردد و آرام در را ببندد، به بیرون می‌رفت تا مدتی اطراف را نگاه کند. به نظر نمی‌رسید که زیاد به این موضوع توجه کرده باشم. اگر هم به آن فکر می‌کردم، فقط فرض می‌کردم که او بی‌خوابی دارد.
روزی که خبر قبولی دانشگاهم را دریافت کردم، پدرم خانه نبود. دویدم تا پیدایش کنم. او مشغول مرتب کردن و کندن علف‌های هرز اطراف قبرهای کنده شده با عجله در گورستان پایین تپه، در سمت چپ روستا بود. در گرمای سوزان تابستان، او مانند سایه‌ای کوچک و رقت‌انگیز به نظر می‌رسید. کنارش ایستاده بودم، صدایم هنگام صحبت می‌لرزید. او مشت علفی را که در دست داشت، انداخت، به من خیره شد و چشمانش از شادی لبریز بود.
پدر اصرار کرد: «بریم خونه، پسرم!»
تمام راه خانه، پدرم بیشتر از همیشه حرف می‌زد، در حالی که من فقط در سکوت راه می‌رفتم، قلبم ناگهان پر از نگرانی شده بود.

۴. روستای من کوچک است، با کمی بیش از صد خانه. از دور، مانند لانه‌های پرندگانی به نظر می‌رسد که به دامنه کوه چسبیده‌اند. مردم روستای من با هم زندگی می‌کنند، متحد و دوست‌داشتنی، شادی‌ها را با هم تقسیم می‌کنند و در غم‌ها به یکدیگر دلداری می‌دهند و یکدیگر را تشویق می‌کنند. این چیزی است که هنگام کار دور از خانه بیش از همه به من آرامش می‌دهد. پدرم نیز به من اطمینان داد و گفت: «با همسایه‌های اطراف، در مواقع نیاز در کنار هم خواهیم بود، پس زیاد نگران نباش!»
«مامان من کیه بابا؟» این سوال را بارها از پدرم پرسیدم. وقتی کوچک بودم، جوابی عجولانه و طفره‌آمیز از او دریافت می‌کردم:
- مادرم خیلی دور کار می‌کند و تا عید تت (سال نو قمری) برنمی‌گرده!

من ساده‌لوحانه حرف‌های پدرم را باور کردم و روزها و ماه‌ها را شمردم. وقتی درخت زردآلوی خانه‌ی آقای تین در روستای پایینی را دیدم که شکوفه داده بود، و وقتی خانم تین آمد تا برگ موز برای پیچیدن کیک‌های برنجی چسبناک بخواهد، در دلم احساس درد کردم، چون فکر می‌کردم مادرم به زودی به خانه برمی‌گردد. اما او همچنان غایب بود. خانه‌ی کوچک همیشه فقط ما دو نفر، پدر و پسر، بود. با بزرگتر شدنم، کم‌حرف‌تر شدم. وعده‌های غذایی سریع خورده می‌شدند. پدرم بیشتر و بیشتر سیگار می‌کشید، مخصوصاً در روزهای سرد و بارانی. دود با رطوبت خانه در هم می‌آمیخت.
- خیلی دلم براش میسوزه، یه پدر مجرد که بچه نامشروعش رو بزرگ میکنه...!

وقتی من و پدرم برای خرید به فروشگاه مواد غذایی می‌رفتیم، مردم با هم پچ‌پچ می‌کردند. من شوکه شده بودم و از پدرم پرسیدم، اما او در جواب رویش را برگرداند. من از او عصبانی بودم و از خوردن یا آشامیدن امتناع کردم. او همه کار کرد تا من را متقاعد کند، اما در نهایت تسلیم شد و حقیقت را به من گفت.
من یکی از بچه‌های بدشانس در میان ده‌ها کودک رها شده‌ای بودم که پدرم پیدا کرد و برای مراقبت به معبد آورد. من ناز و دوست‌داشتنی بودم، بنابراین او مرا به فرزندی پذیرفت. او به آرامی موهایم را نوازش می‌کرد و در حالی که با من زمزمه می‌کرد، صحبت می‌کرد. او به من گفت که وقتی مراحل فرزندخواندگی را طی می‌کرد، بسیاری از مردم مخالفت می‌کردند. چون او یک مرد بود، تنها زندگی می‌کرد و زخم‌هایی که از میدان جنگ در کامبوج با خود آورده بود، هر زمان که هوا تغییر می‌کرد، درد می‌گرفت.

خیلی ناراحت بودم، اما همیشه سعی می‌کردم جلوی پدرم قوی به نظر برسم، آنقدر می‌خندیدم و شوخی می‌کردم که تعجب می‌کرد و برای جواب دادن به من اصرار می‌کرد. سعی می‌کردم قیافه‌ای بشاش به خودم بگیرم و به او می‌گفتم که همین که او را دارم برایم کافی است، در حالی که مخفیانه در بازارها و معابد منطقه می‌گشتم و دنبال مادرم می‌گشتم که چه کار می‌کند و کجاست.

۵. گورستان در پانزدهمین روز از هفتمین ماه قمری، متروک و خالی از سکنه است. مسیری پر پیچ و خم از روستا به مزارع منتهی می‌شود که گهگاه صدای غرش چند موتورسیکلت که با سرعت از کنار آن عبور می‌کنند، به گوش می‌رسد. افرادی که به کوه‌ها یا مزارع می‌روند، در سکوت قدم می‌زنند. پدر خانواده نذوراتی را آماده می‌کند و آنها را به مرکز گورستان می‌آورد تا بخور روشن کنند تا راهبان معبد بتوانند برای ارواح درگذشتگان دعا کنند.
با نگاهی عمیق و متاثر به پدرم نگاه کردم:
- پدر، از بین والدین اون بچه‌های بدبخت کسی به قبرستان اومده؟
«بله، پسرم. برگشته‌اند.» پدر با ناراحتی سر تکان داد.
- اما چطور می‌توان کودکی را که خودشان رها کرده‌اند پیدا کرد؟ بسیاری از آنها از کرده خود پشیمان شده‌اند، گریه می‌کنند و داستان خود را تعریف می‌کنند. برخی حتی برای کمک به مراسم تشییع جنازه، پول به دست پدر خانواده داده‌اند.

مدتی در این مورد فکر کردم و از آن به بعد، دیگر نه احساس ناراحتی کردم و نه از خودم پرسیدم که چرا پدرم نزدیک به سی سال، حتی قبل از تولد من، کاری را انجام می‌داد که مسئولیتش نبود.
پدر با دقت به غروب خورشید که پایین می‌آمد، منظره را در بر می‌گرفت، کم‌کم همه جا را در تاریکی فرو می‌برد و در یک لحظه ناپدید می‌شد، خیره شده بود.

۶. با نزدیک شدن ۲۲ دسامبر، واحد قدیمی پدرم با یکدیگر تماس گرفتند تا تجدید دیداری داشته باشند و جستجویی برای یافتن گورهای پراکنده رفقایشان در جنگل‌های یک کشور همسایه ترتیب دهند. یک جانباز مسن به خانه ما آمد. پدرم بسیار خوشحال شد و از من خواست که برای چای آب بجوشانم. آن دو مرد که با هم با مرگ و زندگی روبرو شده بودند، بی‌وقفه صحبت می‌کردند. آنها خاطرات شادی‌آوری از نبردها، ضدحمله‌ها و حتی زمان‌هایی که به رفقای زخمی کمک می‌کردند تا به عقب برگردند، تعریف می‌کردند.

در مکالمه آنها، به طور مبهم نام مکان‌هایی را شنیدم که برای اولین بار در سرزمین معابد می‌شنیدم: اویادائو، بان لونگ، بورکئو، استرانگ-ترنگ... سپس مکالمه ناگهان آرام شد وقتی پدرم با ناراحتی از نابودی ۵۴۷ نقطه مرتفع در رشته کوه دانگ-رچ صحبت کرد، جایی که نیروهای پل پوت آن را به عنوان پایگاهی برای نیروهای داوطلب ویتنامی انتخاب کرده بودند. در این لشکرکشی، بسیاری از رفقا جان باختند، برخی قسمت‌هایی از بدن خود را جا گذاشتند، یا بقایای آنها پیدا نشد تا به گورستان واحد، زادگاه و خانواده‌هایشان بازگردانده شود.

از طریق آن جانباز، همچنین فهمیدم که پدرم زمانی رابطه عاشقانه زیبایی با یک پرستار داشته است. وعده‌های عاشقانه آنها در شب‌های مهتابی زیر سایبان جنگل، کنار نهر، داده می‌شد. رویاهای خانه‌ای کوچک پر از خنده کودکان از دل برخوردهای بی‌شمار و گفتگوهای صمیمانه آنها بافته می‌شد. اما بعد...
دوست پدرم دیگر چیزی نگفت و به او نگاه کرد. پدرم ساکت ماند. اما می‌دانستم که قلبش در آشوب است. خاطرات زیبای عاشقانه دوران جنگش همیشه در ذهنم تداعی می‌شد و در این زندگی پر از نگرانی به او قدرت می‌داد. نمی‌توانستم کمک زیادی به او بکنم، حتی ابراز عشق هم برایش دشوار بود. شاید او مرا سرزنش نمی‌کرد، بنابراین به رفتار صمیمانه با من ادامه می‌داد و همیشه برای دخترش که خیلی زود رنج کشیده بود، بهترین چیزها را در زندگی آرزو می‌کرد.

۷. تا روز پنجم، پدرم اصرار داشت که به خانه برگردد، زیرا مزارع، خوک‌ها، مرغ‌ها و گورستان متروک و ویران شده بودند. او نمی‌توانست محکم راه برود و به کمک نیاز داشت. من هم مضطرب بودم زیرا شرکت یک پروژه جدید داشت و رئیس بخش مدام تماس می‌گرفت و مرا به رفتن ترغیب می‌کرد. با شهود پدری که فرزندش را خیلی خوب درک می‌کند، با من صحبت کرد تا مرا از موقعیت ناخوشایند بیرون بیاورد:
- این روزها پیدا کردن یه شغل خوب آسون نیست، پس بهتره که پیداش کنی، شرکت دنبالت می‌گرده!
داشتم لباس‌های پدرم را می‌شستم که ایستادم و به او نگاه کردم، انگار می‌خواستم بیشتر از او بشنوم. در آن لحظه خیلی ترحم‌انگیز به نظر می‌رسید. با لباس‌های کهنه و چروکیده‌اش خیلی لاغر شده بود.

«می‌دانم مامان!» سعی کردم جلوی اشک‌هایم را بگیرم، اما بینی‌ام شروع به سوزش کرد.
من به تنهایی از گورستان بازدید کردم، در سکوت در میان زندگی کسانی قدم می‌زدم که هرگز طلوع خورشید را ندیده بودند و در آن بعدازظهر سنگین به خاک سپرده می‌شدند. قبرهای کوچک و پنهان و سنگ قبرهای خام اشک به چشمانم آوردند. به زنی فکر کردم که ممکن بود مادرم باشد، کسی که هنوز هویتش را نمی‌دانم، شاید روزی او را پیدا کنم.

مجبور بودم برای کار به زادگاهم برگردم، از پدرم مراقبت کنم و به او در انجام مراسم اجدادی در این گورستان خاص کمک کنم. ناگهان فکری از ذهنم گذشت، وقتی دیدم که خاکستر از توده‌ای از کاغذهای نذوراتی که کسی تازه سوزانده بود، در هوا معلق است. زیر لب دعایی خواندم و سپس برگشتم.
به محض اینکه به بالای تپه رسیدم، پدرم را دیدم که در ورودی کوچه ایستاده بود. چهره‌ی خاموشش، باشکوه و مهربان، در سایه‌ی کوه محو شده بود.

پسر ترن

اخبار و مقالات مرتبط:



منبع: https://baoquangngai.vn/van-hoa/van-hoc/202412/truyen-ngan-tinh-cha-ede14cb/

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
تولدت مبارک! (or: تولدت مبارک!)

تولدت مبارک! (or: تولدت مبارک!)

ایمان به پیروزی

ایمان به پیروزی

دانش‌آموزان مدرسه ابتدایی از منطقه لیِن چیئو، دا نانگ (سابق) با اهدای گل، به هیون تی تان توی، دختر شایسته بین‌المللی ۲۰۲۴، تبریک گفتند.

دانش‌آموزان مدرسه ابتدایی از منطقه لیِن چیئو، دا نانگ (سابق) با اهدای گل، به هیون تی تان توی، دختر شایسته بین‌المللی ۲۰۲۴، تبریک گفتند.