Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

«سه فضیلت»

Báo Lâm ĐồngBáo Lâm Đồng28/05/2025

تصویرسازی: فان نهان

تصویرسازی: فان نهان

۱. نام او فین است - نگوین تونگ فین. این نام غیرمعمول است، معنی آن مشخص نیست و بسیار مدرن به نظر می‌رسد. در نهایت، این نام برای همگام شدن با زمان انتخاب نشده است، بلکه شخصی که او را به دنیا آورده بی‌سواد است. بدتر از آن، آنها احتمالاً حتی نمی‌دانستند چگونه تولد کودک را ثبت کنند، بنابراین منشأ نام ناشناخته است و تلاش برای رمزگشایی معنی آن حتی سخت‌تر خواهد بود. حیف است. تونگ فین از لحظه تولدش پدر نداشت. از زمان یادگیری صحبت کردن تا زمانی که به مدرسه رفت، کلمات زیادی را یاد گرفت و خواندن آنها را تمرین کرد، اما احتمالاً هرگز کلمه "پدر" - ساده‌ترین کلمه برای تلفظ - را نخوانده است. فین با مادرش زندگی می‌کند. مادرش تا حدودی کند ذهن است، با جملات بریده بریده مانند قدقد مرغ صحبت می‌کند و قادر به بیان روان جملات کامل نیست. علاوه بر این، مادرش اغلب دچار تشنج، نوعی صرع، می‌شود که باعث می‌شود ناگهان بیفتد و بارها و بارها دچار تشنج شود. به دلیل شرایط تنهایی‌شان، تونگ فین از سنین پایین یاد گرفت که در هنگام تشنج مادرش را بغل کند و از او حمایت کند و در تمام کارهای خانه به او کمک کند. به طرز عجیبی، او به نظر نمی‌رسید که نگران پدرش باشد و از بدبختی‌اش به دوستانش شکایت هم نمی‌کرد. اگر کس دیگری بود، آن درد از آسمان هم بزرگتر به نظر می‌رسید. آه، شاید فین می‌خواست با کسی درد دل کند، اما کسی نبود. چون هیچ‌کس در این منطقه نمی‌دانست مادرش با آن شکم باردار از کجا آمده است و در مدرسه هم هیچ‌کس نمی‌خواست با فین دوست شود. خلاصه، بدبختی او به طور تصاعدی چند برابر شد وقتی سرنوشت، تونگ فین را به شکلی درآورد که همکلاسی‌هایش آن را... واقعاً منحصر به فرد و عجیب می‌نامیدند.

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم بهتر است بچه‌هایی مثل توئونگ فین بتوانند برای همیشه نوزاد بمانند - شاید این‌طوری کمتر غم‌انگیز باشد. و آنها باید نوزادانی از خانواده‌های مرفه باشند، همیشه بی‌خیال و معصوم، خوب غذا بخورند و راحت بخوابند، و هرگز نگرانی‌ها یا اضطراب‌های مربوط به نقص‌های جسمی خود را تجربه نکنند. به‌طورکلی، کودکانی که زخم‌های جسمی دارند، زخم‌های عاطفی نیز دارند، بنابراین در صورت امکان، خداوند، به رحمت خود، باید به آنها اجازه دهد تا ابد در آغوش پرمهر مادران مبارزشان زندگی کنند، نه اینکه بزرگ شوند و با غم بی‌پایان روبرو شوند - به‌خصوص دختران.

غم و اندوه از زمانی شروع شد که توئونگ فین خیلی کوچک بود، اما او از همان موقع می‌دانست که با دوستانش فرق دارد. دلش شکسته بود. اما تا وقتی که از دوستانش نشنید که مادرش در دوران بارداری گوشت میمون خورده و همین باعث شده فرزندش با سندرم داون به دنیا بیاید، فین به گریه نیفتاد. او نمی‌دانست آن شایعه مسخره از کجا آمده، اما دوستانش آن را خیلی جدی و هیجان‌زده گرفتند و با بی‌خیالی در موردش صحبت کردند، کاملاً بی‌توجه به اینکه فین در زنگ تفریح ​​در انتهای کلاس نشسته بود و تک تک کلمات را می‌شنید...

فین هر روز با قدم‌های آهسته به مدرسه می‌رفت. او از رفتن به مدرسه متنفر بود. نه اینکه از مدرسه خوشش بیاید، بلکه از یادگیری چیزها لذت می‌برد، اما از اینکه با ظاهری متفاوت از دیگران و در میان دوستان سالم و زیبا به مدرسه برود، خجالت می‌کشید. گاهی اوقات آرزو می‌کرد کسی شبیه خودش یا تقریباً شبیه او باشد تا تنهایی‌اش را کم کند، اما او تنها کسی بود که می‌توانست. فین بیشتر از همه از لحظه‌ای می‌ترسید که مجبور بود تنها جلوی کلاس بایستد تا به سوالات پاسخ دهد یا معلم از او چیزی بپرسد. معلم‌ها با درایت بودند و معمولاً سوالات آسانی می‌پرسیدند تا بتواند به درستی پاسخ دهد و جلوی کلاس مورد تحسین قرار گیرد، اما دوستانش هنوز هم هر وقت فین چیز خوبی می‌گفت، می‌خندیدند. آنها به اشتباهات او می‌خندیدند و به پاسخ‌هایش می‌خندیدند. در ابتدا، او دلش می‌خواست گریه کند، اما بعد خنده‌ی موجه آنها را درک کرد. اگر او بود، او هم می‌خندید. چطور می‌توانست نخندد وقتی صدایش آنقدر گرفته و گوش‌خراش بود؟ آن صدا از بدنی می‌آمد که شبیه میمون بود. چشمانش برآمده، چانه‌اش پهن و زمخت، پیشانی‌اش بیرون‌زده و بینی‌اش کج و رو به بالا بود. دهانش به شکل V وارونه و کج و معوج بود، لب‌هایش بیش از حد بزرگ و بیرون‌زده. بدتر از همه، طرز راه رفتنش هم زشت بود. کمرش قوز کرده، پاهایش از هم باز بود و با قدم‌های کشیده راه می‌رفت. اگر دوستانش دست از این مسخره کردن‌هایشان برمی‌داشتند، احتمالاً آنقدر ناامید نمی‌شد که بخواهد مدرسه را رها کند.

۲. آن روز، معلم از کلاس خواست تا یک رقص گروهی را که برای دو نفر طراحی شده بود، تمرین کنند. های، که کنار فین ایستاده بود، پس از شنیدن اعلام اینکه دانش‌آموزان باید دست در دست هم داده و دایره‌ای تشکیل دهند، روی تماشای رقص مدل برای دنبال کردن او تمرکز کرد و متوجه شد که باید دو نفر برقصند، به سرعت فرار کرد. "فرار" سریع او نشان داد که چقدر از گرفتن دست فین می‌ترسد. دوستانش با دلسوزی نگاه می‌کردند، در حالی که او، که فرار کرده بود تا کنار نگان بایستد، بدون هیچ اثری از گناه، با خوشحالی می‌خندید. شاید هیچ کس اشک را در چشمان فین ندید. شاید حتی خدا هم این اشک سرگردان را ندید...

در راه برگشت از مدرسه به خانه، تونگ فین بی‌اختیار هق‌هق می‌کرد، بی‌آنکه بترسد کسی صدای گرفته‌اش را بشنود، بی‌آنکه بترسد کسی مثل میمونی گریان به او بخندد. او گریه نمی‌کرد چون پسر دستش را نمی‌گرفت. این یک موضوع پیش‌پاافتاده بود، ارزش گریه کردن نداشت. او گریه می‌کرد چون پدر نداشت. با خودش فکر کرد چون پدر نداشت، بچه‌های دیگر او را اذیت می‌کردند. اگر پدر داشت، هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد با یک کودک «منحصربه‌فرد» حرفی بزند. اما او از مادرش متولد شده بود. بنابراین دوباره هق‌هق کرد... او راه می‌رفت و گریه می‌کرد، اما به جای رفتن به خانه، در بزرگترین و ارزان‌ترین فروشگاه عمو دوک در روستای کوهستانی توقف کرد. کاش چند نفر مثل او بودند. تونگ فین فکر می‌کرد که فقط عمو دوک به او احترام می‌گذارد و با او مثل یک کودک عادی رفتار می‌کند. داخل فروشگاه، عمو دوک مشغول فروش بود و او در گوشه‌ای منتظر نشسته بود. اشک و آب بینی از صورتش جاری بود. وقتی عمو دوک فروشش را تمام کرد، مثل روحی خیرخواه که گریه‌های رنج‌آور کودکی را می‌شنود، جلویش ایستاد. با دقت خیره شد، سپس دستش را دراز کرد و گونه‌اش را نیشگون گرفت.

دخترم، چرا امروز اینقدر ناراحتی؟

«دخترم»، این دو کلمه اولین باری نبود که عمو دوک او را اینگونه صدا می‌زد، اما شنیدن آنها باعث شد فین با صدای بلندتری گریه کند. او آرزو داشت که به این شکل صدا زده شود، و حتی بیشتر. مطمئناً هیچ کس نمی‌دانست که او چقدر آرزو دارد که به جای عمو دوک، او را «بابا» صدا کند. اما او عاشق همه بچه‌های دنیا بود، نه فقط او. با این فکر، توئونگ فین حتی بلندتر گریه کرد. عمو دوک به طور غیرمنتظره‌ای فین را در آغوش گرفت: «گریه نکن، عمو تو را دوست دارد، عمو تو را آرام خواهد کرد...»

توئونگ فین، غرق در محبت عمو دوک، زبانش بند آمده بود، مثل بچه‌ای که زمین خورده و از او می‌پرسند حالت خوب است یا نه، درد دارد یا نه. دلش می‌خواست دختر بچه‌ای کوچک باشد، دلش می‌خواست به دوستانش که اذیتش می‌کردند بگوید، دلش می‌خواست عمو دوک گوش آن دوستان فضول و شیطانش را بگیرد. اما جرات نداشت چیزی بگوید، فقط می‌لرزید و هق‌هق می‌کرد وقتی عمو دوک دستش را دراز می‌کرد و موهایش را نوازش می‌کرد.

-خفه شو!حالا بگو ببینم، کی جرات کرده دختر منو قلدری کنه؟!

اوه، اشتباه شنیده بود؟ او او را «بابا» صدا می‌زد و به او «دختر» می‌گفت. فین ساکت ماند و هر کلمه را در قلبش حک کرد. درست همان موقع، تو، مدیر کلاسش، برای خرید یک خودکار وارد مغازه شد. تو با لحنی سرزنش‌آمیز گفت:

- های داشت فین را اذیت می‌کرد، عمو دوک. او مطلقاً از گرفتن دست فین در حالی که آواز می‌خواندند و می‌رقصیدند، امتناع می‌کرد. او دوستانش را به خنده می‌انداخت و کاملاً غم دوستش را نادیده می‌گرفت. آن مرد خیلی آزاردهنده است.

عمو با شنیدن این حرف پوزخندی زد.

- خدای من. فکر کردم اتفاق خیلی بزرگی افتاده، مثلاً یکی جرأت کرده دخترم را بزند، اما گرفتن دست‌ها مسئله‌ی کوچکی است... مثل یک پشه. دختر من حتی حاضر نیست موقع رقص و آواز دست کسی را بگیرد، نه؟

فین دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با صدای بلند گفت:

- چون گفت من مثل یه شیطان زشتم، بابا... اه... دوک.

به دلایلی، فین او را «بابا دوک» صدا می‌زد و بعد از گفتنش، کمی خجالت کشید، اما او قبلاً این را گفته بود و کاملاً احساس راحتی می‌کرد.

- فقط اینکه او هنوز فرزند من را "زیبا" ندیده است. هر کسی با ویژگی‌های منحصر به فرد خودش به دنیا می‌آید؛ هر کسی نوعی زیبایی دارد، اما همه آن را درک نمی‌کنند، تازه این را هم بگویم که همه بچه‌های کلاس فقط بچه هستند. خب، فعلاً حق داری فرزند من را زشت صدا بزنی، و فرزند من هم حق دارد تو را... مغرور صدا کند. همه با هم برابرند. مشکل این است که فرزند من همیشه یک عقده حقارت بزرگ را با خود حمل می‌کند، بنابراین هر اتفاقی از محیط اطراف به راحتی منجر به خوداندیشی و غم می‌شود. پدر دوک توصیه می‌کند: عقده حقارت نه تنها بی‌احترامی به خدا و مادری است که شما را به دنیا آورده، بلکه توهین به خودتان نیز هست. اگر شخصی تمام فضایل لازم برای خوب بودن را داشته باشد، هیچ چیز در مورد ظاهرش نمی‌تواند او را زشت کند.

اما های و بسیاری از دوستانش نمی‌فهمیدند...

- الان نمی‌فهمند چون جوانند، اما بعداً خواهند فهمید و هزار برابر بیشتر دوستشان خواهند داشت.

عمو دوک صاحب بزرگترین فروشگاه مواد غذایی در منطقه است. او و همسرش بیست سال است که ازدواج کرده‌اند اما فرزندی ندارند. همسرش به دلیل بیماری سختی درگذشت. مردم محله از او خواستند که کودکی را به فرزندی بپذیرد، اما او گفت: «من نمی‌خواهم عشقم را به یک کودک نگون‌بخت هدیه کنم.»

بله، چون او به هیچ کودکی محبت نمی‌کند، با همه بچه‌های اینجا مثل پسران و نوه‌های خودش رفتار می‌کند. بچه‌های روستای کوهستانی خیلی به عمو دوک علاقه دارند. وقتی کودکی با خواهر و برادرهای بزرگترش به مغازه‌اش می‌آید، اصرار می‌کنند که دوباره هم بیایند. عمو دوک با هر کودکی که می‌آید دوستانه رفتار می‌کند، حالشان را می‌پرسد و یک بسته بیسکویت، یک آبنبات یا یک شیشه شیر به آنها می‌دهد. در این منطقه، اگر کودکی نیازمند باشد، او خیلی ماهرانه راهی برای کمک به او پیدا می‌کند. مطمئنم تونگ فین نمی‌داند که کیسه‌های برنج و مایحتاج روزانه‌ای که کسی مرتباً به خانه‌اش می‌آورد و ادعا می‌کند که از طرف یک نیکوکار است، از طرف عمو دوک است. او کارهای نیک انجام می‌دهد و نمی‌خواهد کسی بداند...

۳. سال آخر دبیرستان تمام شده بود. آن روز، فین به مغازه «بابا دوک» سر زد تا اولین گواهینامه شایستگی‌اش را نشان دهد. «بابا دوک» خوشحال بود که ناگهان شنید:

فین با آرامش گفت: «احتمالاً آخر امسال ترک تحصیل می‌کنم!»

- هاه، عجیبه.

- خانواده من توانایی مالی فرستادن من به دانشگاه را ندارند و اگر اینطور باشد، من حتی نباید به دبیرستان بروم.

- فقط برو مدرسه، پدرت مراقب هر چیزی که یاد می‌گیری خواهد بود.

اما این چه فایده‌ای داشت؟

چرا، دخترم؟

- چرا کسی باید یک کارمند «منحصربه‌فرد» مثل شما را استخدام کند و پول و وقتش را برای فرستادن او به مدرسه هدر دهد؟

- نگران نباش. فقط بعد از اینکه درسات تموم شد، مدرکت رو بیار اینجا. پدرم به کسی نیاز داره که کمک کنه این مغازه رو به یه سوپرمارکت کوچیک تبدیل کنه.

اما بابا، باید قول بدهی که من را برای آن کار استخدام کنی.

باشه. بیا قول بدیم کوچولو!

- یادت باشه بابا! - کلمه «بابا» با صدایی گرفته ادا شد، انگار که می‌خواست گریه کند...

منبع: https://baolamdong.vn/van-hoa-nghe-thuat/202505/ba-duc-02c7b72/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

افزایش هزینه‌ها، آب و هوای غیرقابل پیش‌بینی: بزرگترین دهکده گل شهر هوشی مین برای فصل تعطیلات تت تحت فشار زیادی قرار دارد.
ظاهر چشمگیر بخش سایگون، از کنگره حزب استقبال می‌کند.
جوانان لباس می‌پوشند و برای شرکت در جشن تت، صبح زود به بازار بن تان می‌روند.
روستاهای گل هانوی مملو از جمعیت هستند و خود را برای سال نو قمری آماده می‌کنند.

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

نمای نزدیک از یک درخت پوملو از نوع دین در گلدان، به قیمت ۱۵۰ میلیون دونگ ویتنام، در شهر هوشی مین.

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول