Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

پرنده گمشده

بک جیانگ - مردم هنوز هم می‌گویند که هان زیباترین دختر دهکده نگو است، و شاید حتی در کل کمون، کمتر کسی بتواند با او مقایسه کند.

Báo Bắc GiangBáo Bắc Giang23/03/2025

مادر لبخندی مهربان زد و سر دخترش را نوازش کرد.

- وقتی بزرگ شدی، خودت پرواز کن و خودت ببین!

از آن به بعد، هان همیشه عزم راسخی داشت. در حالی که دوستانش هنوز برای انتخاب یک مسیر شغلی پایدار تلاش می‌کردند، او با پشتکار انگلیسی آموخت، به ظاهر خود رسیدگی کرد و رفتار یک مهماندار هواپیما در آینده را اصلاح کرد. هیچ کس باور نداشت که دختری از روستا بتواند به چنین رویایی دست یابد. در اولین روز حضورش در پایتخت برای شروع کارش، مادرش مشغول آماده کردن همه چیز بود و مدام نگران بود که دخترش در دوری از خانه همه چیز را از دست بدهد. او کمی ماهی خشک، مقداری جوانه بامبو وحشی، شیشه نمک کنجد آشنا و حتی چند دست لباس که با عجله از بازار منطقه خریده بود را برداشت و بارها به او یادآوری کرد:

- اینجا مثل خونه نیست پسرم. همه چیز اونجا گرونه، پس کلی خوراکی با خودت بیار. و یادت باشه مراقب سلامتیت باشی!

هان خندید و مادرش را در آغوش گرفت و گفت که در شهر هیچ کمبودی وجود ندارد، اما مادرش هنوز یک بطری روغن دارویی را در کیفش گذاشته بود، انگار می‌ترسید دختر کوچکش در دنیایی عجیب و غریب که کسی از او مراقبت نمی‌کند، گم شود. پدرش به محراب اجدادی رفت، عودی روشن کرد و دعایی را زمزمه کرد. وقتی هان سوار ماشین شد، در ایستگاه اتوبوس ایستاد و او را تماشا کرد، چشمانش از غرور و نگرانی می‌درخشید.

در ابتدا، وقتی پروازها کم بود و برنامه کاری‌اش خیلی فشرده نبود، او همچنان عادت داشت کوله پشتی‌اش را ببندد و با اتوبوس به سفرهای طولانی برود و مشتاقانه به خانه برگردد تا پدر و مادرش را ببیند. هر بار که به خانه می‌آمد، مادرش در مورد همه چیز، از کار و غذا گرفته تا حتی خوابش، از او سوال می‌کرد. پدرش هیزم بیشتری به اجاق گاز اضافه می‌کرد و شخصاً بهترین تکه ماهی را برایش انتخاب می‌کرد. هان می‌دانست که چقدر دلش برایش تنگ شده است. اما بعد، کارش شلوغ‌تر شد. به تدریج روابط جدیدی پدیدار شد. او شروع به عادت کردن به سرعت بالای زندگی، به شب‌های طولانی در آسمان و روزهای طولانی سفر در سرزمین‌های خارجی کرد. سفرها به خانه کمتر و کمتر شد، تا اینکه ناگهان متوجه شد ماه‌هاست که به زادگاهش برنگشته است.

مردم محله در گوش هم زمزمه می‌کردند که هان خیلی تغییر کرده، دیگر آن دختر روستایی ساده‌ی سابق نیست. هان در شبکه‌های اجتماعی بیش از ۳۰۰۰۰۰ دنبال‌کننده داشت. هر عکسی که او منتشر می‌کرد هزاران لایک و کامنت‌های چاپلوسانه‌ی بی‌شماری را به خود جلب می‌کرد. در آنجا، مردم هان کاملاً متفاوتی را می‌دیدند، دختری جذاب با لباس‌های طراحان مد، که از هتل‌های مجلل بیرون می‌آمد یا در مهمانی‌های خیره‌کننده با ظاهری درخشان ظاهر می‌شد، در حالی که چهره‌های مشهور دنیای مد و سرگرمی او را احاطه کرده بودند.

- زندگی واقعاً به سمت بهتر شدن تغییر کرده است؛ دیگر هیچ کس دختر آقای لام را نمی‌شناسد.

- قبلاً خیلی زیبا بود، اما کی فکرشو می‌کرد الان انقدر لوکس باشه؟

- مهماندار هواپیما بودن باید خیلی خوب باشد، فقط با آدم‌های پولدار و ثروتمند ملاقات کردن.

هان با این پول، خانه قدیمی والدینش را بازسازی کرد، کاشی‌های سقف چکه‌کننده را با یک سری کاشی قرمز روشن جدید جایگزین کرد، کاشی‌های کف را تراز کرد و یک آشپزخانه ساخت تا مادرش دیگر مجبور نباشد در گوشه تاریک خانه آشپزی کند. روزی که ساخت خانه تمام شد، مادرش به این طرف و آن طرف می‌رفت، هر در تازه رنگ‌شده را لمس می‌کرد و با تحسین آه می‌کشید. پدرش مثل همیشه ساکت ماند. به صندلی چوبی قدیمی‌اش تکیه داد، سیگاری روشن کرد و به آرامی دود غلیظی را بیرون داد. اگرچه کلمه‌ای نگفت، هان می‌دانست که خیلی خوشحال است. هان علاوه بر بازسازی خانه، هزینه تحصیل برادر کوچکترش را در خارج از کشور نیز تأمین می‌کرد. روزی که او را در فرودگاه بدرقه می‌کرد، چشمان مادرش از اشک، ترکیبی از شادی و نگرانی، پر شد و دست هان را محکم گرفت و زمزمه کرد:

- به لطف شما، های این فرصت را دارد. خانواده ما فقیر است؛ در گذشته، والدین من هرگز جرات نمی‌کردند که فرزندانشان را برای تحصیل به دوردست‌ها بفرستند...

هان با دیدن برادر کوچکترش که از گیت امنیتی ناپدید می‌شد، ناگهان احساس آسودگی کرد. حداقل، او احساس می‌کرد که سختی‌ها و فشارهایی که در شهر تحمل کرده بود، بیهوده نبوده است. او به وضوح اولین پرواز خود را به یاد آورد، احساس عصبی پوشیدن لباس مهماندار هواپیما، لبخندی که با وجود کف دست‌های عرق کرده‌اش بر لب داشت. پس از مدت کوتاهی، متوجه شد که این حرفه به آن آسانی که در کودکی تصور می‌کرد، نیست. هان قبل از پرواز رسمی، مجبور شد آموزش‌های سختی را پشت سر بگذارد. رویاهای عاشقانه پرواز از بین رفته بود. در عوض، او ماه‌ها را صرف یادگیری در مورد ایمنی پرواز، مهارت‌های کمک‌های اولیه، نحوه برخورد با شرایط اضطراری و حتی نحوه خاموش کردن آتش، فرار و ارائه کمک‌های اولیه به مسافران در هوا کرد.

تمرین‌های آموزشی وجود داشت که او را بسیار خسته می‌کرد. یک بار، در طول یک تمرین اضطراری شبیه‌سازی شده، هان مجبور شد یاد بگیرد که چگونه در کمتر از ۹۰ ثانیه درب خروج اضطراری را باز کند و در شرایط اضطراری شبیه‌سازی شده از یک پل شناور پایین بیاید. سرعت، خونسردی و مهارت‌های دقیق پیش‌نیازهای عبور بودند. کسانی که کند یا وحشت‌زده بودند، بلافاصله رد صلاحیت می‌شدند.

خاطره‌انگیزترین تجربه، آموزش در محیطی با اکسیژن کم بود. با وجود کمترین مقدار اکسیژن باقی‌مانده، سرش گیج می‌رفت، دیدش تار می‌شد، اما مجبور بود سعی کند روش گذاشتن ماسک و آموزش به مسافران را به خاطر بسپارد. تنها پس از اتمام آزمایش، با تپش قلب روی صندلی‌اش افتاد. در آن لحظه، او فهمید: مهماندار هواپیما بودن صرفاً خدمت به مسافران در هوا نیست، بلکه محافظت از ایمنی صدها مسافر در هر پرواز نیز هست.

هان در یک روز آفتابی به روستای نگو بازگشت، زمانی که نور طلایی خورشید به درختان می‌تابید و از میان سقف‌های کاشی‌کاری شده‌ی پوشیده از خزه عبور می‌کرد و تمام حومه شهر را در نوری آرام می‌پوشاند. اواخر بعد از ظهر، روستای نگو به تدریج در رنگ‌های درخشان غروب خورشید فرو رفت. خورشید سرخ سایه‌های بلندی بر درخت کاپوک در حاشیه‌ی روستا انداخته بود. مادر هان ساکت روی ایوان نشسته بود. یک روزنامه‌ی قدیمی دست نخورده روی میز افتاده بود.

او به جاده خاکی که تا مزارع دوردست امتداد داشت، خیره شد. سال‌ها پیش، هان آن جاده را با کلی رویا ترک کرده بود؛ آیا روزی دخترش را برمی‌گرداند؟ به محض اینکه مادر هان قامت دخترش را دید، با گرمی فریاد زد: «برگشتی؟» نگاه مهربانش از موهای بلند و کمی ژولیده هان به شلوار جین ساده و پیراهن ساده‌اش چرخید.

سه سال پیش، در همان فصلی که گل‌های کاپوک شکوفا می‌شدند، مادر هان و چند همسایه روی ایوان نشسته بودند و با شور و شوق در مورد امور روستا گپ می‌زدند که ناگهان پسر همسایه، تین، نفس‌زنان و با دستانی لرزان در حالی که روزنامه‌ای را به سمتشان گرفته بود، وارد شد: «از بین بردن دنیای زیرزمینی یک خانم بلندپرواز». چشمان تمام گروه روی مقاله متمرکز شد، سپس ساکت شد. در عکس تار، آن چهره ظریف، هرچند تا حدی مبهم، اما غیرقابل انکار بود. اگرچه نام آن به اختصار TTH نوشته شده بود، اما همه در روستای نگو می‌دانستند که او کیست.

آن تران تو هان بود - دختری که زیر درخت انجیر هندی در حاشیه روستا می‌نشست و لبخندش به زلالی آفتاب پاییزی بود. آنها نمی‌توانستند باور کنند که هان - مهماندار هواپیمایی که زمانی روستا به آن افتخار می‌کرد - مغز متفکر پشت پرده یک «دنیای زیرزمینی» فحشا در سطح ۴.۰ باشد، جایی که دختران جوان مانند مهره‌هایی در دست یک کنترل‌کننده اغوا و دستکاری می‌شدند. هان هنگام دستگیری، بیش از ۳۰ فاحشه، از جمله مهمانداران و مدل‌های مشهور هواپیما را مدیریت می‌کرد و قیمت‌های گزافی دریافت می‌کرد.

هان به همین جا بسنده نکرد، او همچنین راهی برای تبدیل دختران حلقه فحشای خود به "الهه‌های یونیفرم‌پوش" ابداع کرد - آنها را مجبور می‌کرد لباس مهمانداران خطوط هوایی مختلف را بپوشند، از آنها عکس می‌گرفت تا برای مشتریان بفرستد تا جذابیت آنها را افزایش دهد و قیمت‌ها را در طول معاملات بالا ببرد. روزنامه در دستش می‌لرزید. مادر هان زبانش بند آمده بود، طعم بتل کوید روی لب‌هایش از بین رفته بود و بدون اینکه خودش متوجه شود، به زمین افتاده بود... محله بار دیگر مملو از اخبار فوری بود. خانمی که زمانی به آسمان‌ها پرواز کرده بود، در چنگال قانون فرود اضطراری کرد.

حالا، روستا مثل همیشه آرام و ساکت است، فقط قلبش تغییر کرده. بعد از ماه‌ها اشتباه، او نه تنها برای پیدا کردن خودش، بلکه برای شروع دوباره برگشت. صبح روز بعد، هان با مادرش به بازار رفت. زیر سقف بازار قدیمی، بعضی‌ها با ترحم به او نگاه می‌کردند، بعضی‌ها سرشان را به نشانه‌ی سلام تکان می‌دادند و بعضی‌ها هم در سکوت رویشان را برمی‌گرداندند. هان فهمیده بود که اعتماد چیزی نیست که یک شبه دوباره به دست بیاید.

کم کم، مردم عادت کردند که هان را در حال کمک به مادرش برای فروش اجناس در بازار ببینند، یا آرام زیر درخت کاپوک بنشینند و با پشتکار در دفتر خاطراتش بنویسند، درباره گذشته، درباره درس‌هایی که زندگی از طریق دردناک‌ترین سقوط‌ها به او آموخته بود. یک بعد از ظهر، در حالی که هان مشغول شستن گلدان‌های کوچک جلوی خانه بود، تین با روزنامه‌ای با تیتر: «وقتی پرنده‌ای گمشده راه بازگشت به لانه‌اش را پیدا می‌کند» به سمت آنها دوید. بار دیگر نام او در روزنامه ظاهر شد، اما این بار نه به خاطر جنایاتش، بلکه در مقاله‌ای درباره تغییر، درباره قدرت غلبه بر اشتباهاتش.

هان به آرامی لبخند زد و به آسمان پهناور نگاه کرد. باد هنوز می‌وزید، خورشید هنوز درخشان می‌تابید. گذشته شاید مدتی او را عقب نگه داشته بود، اما نمی‌توانست مانع از حرکت رو به جلوی او شود. در پیش رو، سفری جدید در انتظارش بود، با روزهای آفتابی و رگبارهای غیرمنتظره، اما این بار، او گم نمی‌شد.

منبع: https://baobacgiang.vn/canh-chim-lac-loi-postid414415.bbg

پربازدیدترین

Google Trends

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
پیروزی

پیروزی

رنگ سبز پیوند می‌دهد

رنگ سبز پیوند می‌دهد

قایق سبدی

قایق سبدی