Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

بلدرچین، چوب‌پزوئید و پانگولین

Báo Đắk NôngBáo Đắk Nông12/05/2023


دارکوب به بلدرچین نصیحتی کرد:

هی عزیزم! هی عزیزم!

- بله قربان، چه کاری از دستم بر میاد براتون انجام بدم؟

مراقب باش! در میان علف‌های بلند بمان، مراقب بوفالوها و گاوهایی باش که تو را لگدمال می‌کنند! وقتی برای غذا به دنبال غذا می‌روی، مراقب باش!

- بله، شما هم! وقتی دارید تنه درخت را سوراخ می‌کنید، مراقب باشید شاخه‌ها را نشکنید، میوه‌ها را نیندازید یا باعث افتادن درخت نشوید.

- آره، منم همینطور!

چیمکات.jpg
تصویر نمایشی

دو برادر با دقت به یکدیگر دستور دادند: برادر کوچکتر در علف‌های بلند بماند و برادر بزرگتر در نوک درخت بماند. اگر بلدرچین در علف‌های بلند بماند، علف‌ها به دمش سیخ می‌زنند؛ اگر در بیشه بامبو بماند، برگ‌های بامبو به دمش سیخ می‌زنند؛ اگر در بیشه نیزار بماند، نی‌ها به دمش سیخ می‌زنند. هر جا که بلدرچین می‌ماند، به دمش سیخ زده می‌شد. در نهایت، آنها چاره‌ای جز ماندن در علف‌های بلند نداشتند؛ جای دیگری برای رفتن وجود نداشت، زیرا اگر در منطقه چمنزار می‌ماندند، باز هم به دمش سیخ زده می‌شد. در همین حال، برادر بزرگترش، دارکوب، در نوک درخت ماند.

بنابراین، پس از یک روز استراحت و یک شب خوابیدن، دو برادر بعدازظهر را صرف کار در مزارع، کاشت سبزیجات، پرورش دام و ساختن سرپناهی برای محافظت از باران کردند. دارکوب از تنها بودن بلدرچین پشیمان شد. او این نصیحت را به بلدرچین کرد:

هی عزیزم! گوش کن! صبح‌ها به خوک‌ها غذا می‌دهی و بعدازظهرها مرغ‌ها را توی لانه می‌گذاری! من می‌روم برایت کرم و حشره می‌گیرم!

- بله.

بعد از اینکه به بلدرچین دستور داد، برادرش به سرعت برای پیدا کردن غذا پرواز کرد و صدایی شبیه "تق تق..." ایجاد کرد. او این طرف و آن طرف می‌رفت و تق تق می‌کرد، به همین دلیل مردم او را دارکوب می‌نامند. او به اینجا و آنجا می‌رفت. عصر، دارکوب برگشت و همان صدای "تق تق، تق تق..." را ایجاد کرد. وقتی به خانه رسید:

هی! به خوک‌ها غذا دادی؟ مرغ‌ها رو گذاشتی تو مرغدانی؟

بله، به خوک‌ها غذا داده‌ام و مرغ‌ها را دوباره به مرغدانی برگردانده‌ام.

- آره، پس خوبه. بیا، این کرم/حشره رو بگیر.

بلدرچین برای گرفتن آن به سمت او دوید. صبح روز بعد، و هر روز مثل قبل بود، بلدرچین در خانه ماند تا به خوک‌ها و مرغ‌ها غذا بدهد، در حالی که دارکوب همچنان به دنبال غذا می‌گشت و عصرها کرم‌ها و حشرات را برای تغذیه بلدرچین می‌آورد. همچنان به من دستور می‌داد:

هی عزیزم! یادت باشه به خوک‌ها غذا بدی، یادت باشه برنج و سوپ بپزی، باشه؟

بله! سفرتان بی‌خطر!

هر روز، دارکوب و بلدرچین کار یکسانی انجام می‌دهند. دارکوب دنبال حشرات می‌گردد، در حالی که بلدرچین در خانه می‌ماند، خوک و مرغ پرورش می‌دهد و آشپزی می‌کند.

اما پنگولین، وقتی دید دارکوب دور است، با عجله به سمت بلدرچین رفت. وقتی دارکوب به خانه‌اش رسید، جرات نکرد نزدیک شود؛ از دارکوب می‌ترسید. بلدرچین با دیدن پنگولین که به خانه‌اش آمده بود، پرسید:

اینجا چیکار میکنی؟

هی، صداتو بالا نبر، می‌خوام کرمتو بخورم. اون کرم دارکوب، با من قسمتش کن.

اوه، می‌ترسم برادرم سرزنشم کند، جرات ندارم با تو در میان بگذارم.

- پس دهنت رو ببند، هیچی نگو.

بنابراین بلدرچین موافقت کرد که با پانگولین غذا را تقسیم کند. پانگولین کسی بود که غذا را تقسیم کرد، او نگذاشت بلدرچین غذا را تقسیم کند، بنابراین آنها غذا را به این شکل تقسیم کردند:

- هی، تو یک می‌گیری، من دو می‌گیرم؛ تو دو می‌گیری، من سه می‌گیرم؛ تو سه می‌گیری، من چهار می‌گیرم؛ تو چهار می‌گیری، من پنج می‌گیرم... تو نه می‌گیری، من ده می‌گیرم...

آنها به تقسیم حشرات به همین ترتیب ادامه دادند تا اینکه همه آنها ناپدید شدند. دارکوب بعد از خوردن همه حشرات، با عجله دور شد. عصر، دارکوب برگشت، تق تق، تق تق...

هی عزیزم! هی عزیزم!

بلدرچین بی‌صدا در لوله‌ی شستشوی برنج پنهان شد. از ترس سرزنش برادرش، کاملاً بی‌حرکت داخل آن ماند.

ای خدا، برادرم کجا رفته؟ ناپدید شده! او حتی مرغ‌ها را هم زندانی نکرده و به خوک‌ها غذا هم نداده است.

دارکوب رفت تا آب بیاورد تا برنج را برای خوردن خوک‌ها بشوید که ناگهان بلدرچین کوچک را دید که داخل لوله آب پنهان شده بود.

اوه، چرا اینجا نشستی؟

- ازت می‌ترسم عزیزم. می‌ترسم سرزنشم کنی.

چرا به من ایراد می‌گیری؟

- من به پانگولین کرم‌های شما رو دادم، آقا.

- فردا دوباره میاد؟

بله، گفته شده بود که دوباره می‌آید.

- آره، اگه اینطوره، پس فردا دعوتش می‌کنم خونه‌ی اسباب‌بازی؛ بچه‌ها اونجا بازی می‌کردن.

بلدرچین احساس آسودگی و راحتی کرد زیرا برادرش او را سرزنش نکرد. روز بعد، پس از اینکه دارکوب برای جستجوی غذا بیرون رفت، پنگولین دوباره، خرخرکنان و نفس نفس زنان، به خانه بلدرچین آمد.

برو گمشو! برو گمشو!

- چی میل داری؟

- دوباره اومدم که حشری‌هاتو بخورم.

- آره، بیا غذا بخور، برادرم داره پذیرایی می‌کنه، سرت داد نمی‌زنه.

بله، اونوقت خوبه.

سپس، کسی که سهم‌ها را تقسیم می‌کرد، دوباره پانگولین بود، و بلدرچین، که همیشه مطیع بود، اجازه داد سهم خود را بردارد.

- هی، تو یک می‌گیری، من دو می‌گیرم؛ تو دو می‌گیری، من سه می‌گیرم؛ تو سه می‌گیری، من چهار می‌گیرم؛ تو چهار می‌گیری، من پنج می‌گیرم... تو نه می‌گیری، من ده می‌گیرم...

بلدرچین در حالی که کرم می‌خورد، گفت:

برادرم این را گفت: بعد از اینکه فردا حشرات را خوردیم، به خانه اسباب‌بازی‌ها می‌رویم.

- اوه، واقعاً؟

بله، او گفت که خواهد آمد.

پنگولین از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید. معلوم شد که بلدرچین علیه او نقشه کشیده بود. دارکوب یک خانه اسباب‌بازی ساخته بود و تله‌ای گذاشته بود تا پنگولین را به داخل آن بکشاند. روز بعد، پنگولین خیلی زود رسید و شنید که می‌تواند به خانه اسباب‌بازی برود. پس از دریافت سهم خود از کرم‌ها، فوراً آنها را خورد و دیگر از سرزنش دارکوب نترسید. پنگولین زیاد غذا خورد و غذایش را با ولع بلعید.

- خب، تا حالا به پنگوسی گفتی بره خونه اسباب‌بازی؟

بله، من قبلاً به شما گفتم، آقا.

بعد از خوردن کرم‌ها، دو کودک به خانه اسباب‌بازی رفتند. دارکوب‌ها بالای سرشان پرواز می‌کردند، بلدرچین‌ها در اطراف می‌پریدند و پنگولین‌ها به آرامی روی زمین می‌خزیدند. پنگولین گفت:

بفرمایید، شما اول بروید، گورتان را گم کنید!

- بله.

بلدرچین که جثه کوچکی داشت، بدون اینکه به تله دست بزند، جست و خیز کنان فرار کرد. بعد از اینکه بلدرچین داخل رفت، پانگولین که جثه بزرگتری داشت، ناگهان «بنگ!» کرد و داخل تله افتاد.

- بلندش کن کوچولو! بلندش کن کوچولو!

دارکوب پرسید: «هی! هی! کجایی؟ پنگولین مُرد؟»

بلدرچین نه تنها آن را بلند نکرد، بلکه یک دسته هاون هم روی آن گذاشت. دهان بلدرچین گفت: «باشه، من آن را بلند می‌کنم» اما پاهایش همچنان تکان می‌خورد و ناله می‌کرد.

- بلندش کن کوچولو! بلندش کن کوچولو!

پنگوسی همچنان از بلدرچین التماس می‌کرد و کمک می‌خواست. بلدرچین به جای اینکه تله را بلند کند تا آن را نجات دهد، هاون‌ها و دسته‌های هاون را روی هم چید، آنها را لگدمال کرد و روی آنها پرید و تکان داد تا سنگین‌تر شوند، تا اینکه پنگوسی درجا مرد. کمی بعد، دارکوب ظاهر شد: «تق، تق، تق، تق...»

- هی هی، کجایی؟ پنگوسی مُرد؟

- بله، او مرده است، آقا.

بیا بریم کبابش کنیم و بخوریم!

دو برادر آتشی روشن کردند و وقتی آتش شعله‌ور شد، پانگولین را کباب کردند. از آنجایی که پانگولین خیلی بزرگ بود، کباب کردن آن بسیار دشوار و طاقت‌فرسا بود. گوشت پانگولین طعم کمی ناخوشایندی داشت، احتمالاً به دلیل روح آن. دارکوب پس از قصابی آن، از بلدرچین پرسید:

- چه قسمتی را دوست دارید بخورید؟

«می‌خوای سرشو بخوری؟» - بلدرچین سرش را تکان داد.

«دم را بخورم؟» - بلدرچین سرش را تکان داد.

«ته دم را بخوری؟» - بلدرچین سرش را تکان داد.

«می‌خوای کلیه‌ها رو بخوری؟» - بلدرچین سرش را تکان داد.

بلدرچین نمی‌خواست از آن بخورد. وقتی دید بلدرچین چیزی نمی‌خورد، دارکوب دستور داد:

- اگر اینطور است، پس بی‌خیال. اگر می‌خواهی جگرش را بخوری، روی زغال کبابش کن! روی خاک و خاکستر کبابش نکن؛ منفجر می‌شود و خانه‌مان را می‌سوزاند.

بعد از اینکه برادرش رفت، بلدرچین در خانه تنها ماند. جگر را برداشت تا کباب کند، خاکستر را کنار زد و سپس آن را کباب کرد. "بوم!" یک انفجار بلند، آتش خانه را سوزاند و چیزی برای خوردن باقی نگذاشت، نه زیراندازی برای خوابیدن، نه پتویی برای پوشاندن خود. آتش همه چیز را سوزاند. بلدرچین و دارکوب نه خانه‌ای برای زندگی داشتند و نه جایی برای غذا خوردن. بنابراین بلدرچین کوچکتر در علف‌های بلند ماند و بزرگتر در بالای درخت. آنها دوباره با یکدیگر خداحافظی کردند:

عزیزم، مراقب باش! تو روی علف‌های بلند هستی، مراقب بوفالوها و گاوهایی باش که تو را لگدمال می‌کنند. تو بیرون دنبال غذا می‌گردی، پس مراقب باش!

- بله، تو هم! تو وسط درختی و من می‌ترسم که درخت بشکند، میوه‌ها بریزند یا درخت فرو بریزد. لطفاً مراقب باش!

- بله، من هم!

از آن زمان، او در علف‌های بلند، او در تنه درخت بوده است، و بلدرچین و دارکوب دور از هم نگهداری شده‌اند.

این داستان حاکی از آن است که در زندگی، مردم باید بدانند که چگونه یکدیگر را راهنمایی و محافظت کنند، از تنبلی و تکیه صرف به دیگران برای حمایت اجتناب کنند. این داستان همچنین به ما یادآوری می‌کند که به نصایح و آموزه‌های بزرگان گوش فرا دهیم و از کارهای نادرست اجتناب کنیم تا به چیزهای خوب در زندگی دست یابیم...



منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
مسابقه

مسابقه

جشنواره بودایی

جشنواره بودایی

شادی در روز صلح

شادی در روز صلح