Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

پسر کوچک به سراسر جهان سفر می‌کند.

وقتی مدیر میزش را ترک کرد، مخفیانه به دستشویی شرکت رفتم. نور خورشید به داخل اتاق با کاشی‌های صورتی می‌تابید. گرما فوراً مرا در بر گرفت. بیرون، با وجود اینکه خورشید در آسمان بالا بود، مه سفید غلیظی هنوز بر فراز درختان تیره شهر معلق بود. از جنگل انبوه و باستانی، شاخه‌های کوچک و زرد روشن برگ‌ها بیرون زده بودند. تنه درختان، فوق‌العاده قوی، بالای جایی که من ایستاده بودم، قد برافراشته بودند.

Báo Đồng NaiBáo Đồng Nai27/06/2025

تصویرسازی: هانگ شوان

رودخانه‌ی سفید آن بیرون جاری بود. آب تا لبه‌ی خاکریز سنگی بالا آمده بود. مه درختان را پوشانده بود و به ریشه‌هایی که از زمین بیرون زده بودند، و گل‌های وحشی که نمی‌توانستم ببینم، رسیده بود.

دفتر من در ارتفاع بالایی قرار دارد، از باد در امان است، و از سه طرف پنجره‌های شیشه‌ای دارد، اما دیوارهای فروریخته و ساختمان‌های سر به فلک کشیده‌ای که از چهار طرف سر بر آورده‌اند، هر بار که به آنها نگاه می‌کنم، اشک در چشمانم جمع می‌شود.

از نقطه دید من، می‌توانستم تکه‌ای از زمین متعلق به یک مهدکودک را ببینم. درختان کاملاً بلند بودند، با تنه‌های سفید و گل‌های سفید، برگ‌هایشان در حلقه‌هایی مانند قارچ‌های قدیمی که هاگ‌هایشان را تقسیم می‌کنند، چیده شده بودند. درختان باستانی تقریباً بر تمام باغ سایه انداخته بودند، شاید حتی تا پایه دیوارهای ساختمان هم می‌رسیدند. و بنابراین، زمین گسترده، طولانی و عمیق بود، با گل‌های وحشی که در همه جا پخش شده بودند. گل‌های تیگون سفید، بنفش و صورتی، نیلوفر زرد کم‌رنگ، نی‌های سفید نقره‌ای و علف‌های سبز درخشان با هم مخلوط شده بودند.

و در انتهای باغ، درختی غول‌پیکر و بادبزنی‌شکل به آسمان اوج گرفته بود. باد بی‌وقفه از میان شاخ و برگ‌های سبز تیره‌اش می‌گذشت، میلیون‌ها میلیون برگ دائماً در حال نوسان بودند و ملودی بی‌پایانی ایجاد می‌کردند. و من دیدم: لانه‌ی پرنده‌ای عظیم، مانند قلعه‌ای محکم، به تنه درخت چسبیده بود، با دسته‌هایی از پرندگان که به این سو و آن سو پرواز می‌کردند، گویی در طوفانی اوج می‌گرفتند.

دو ماه گذشته، آن مکان را کشف کرده‌ام. ذهنم دیگر پر از کتاب‌هایی نیست که مثل کرم شب‌تاب سوسو می‌زنند و همیشه آماده‌اند تا تمام انرژی‌شان را به سمت برگ‌های بالای سرم خالی کنند.

تلفن! تلفن زنگ خورد. با عجله از پنجره آفتاب‌گیر بیرون آمدم. اما به طرز عجیبی، ناگهان گله ای از گوزن ها در باغ ظاهر شدند که روی گیاهان می چریدند. آنها شبیه چیزی از یک افسانه بودند، قد بلند و باشکوه، خزشان مانند پارچه ابریشمی، مانند رگه های آب، بدن هایشان خیس. سینه های بزرگ و عضلانی آنها به هم چسبیده بود، گل ها از زمین روی آنها بالا می رفتند. پسر بچه ای ریز نقش با چشمان سیاه عمیق، روی پشت یک گوزن شاه نشسته بود که ژاکت مشکی براقی پوشیده بود و لباس هایش محکم به او چسبیده بود و او را حتی کوچکتر نشان می داد. چشمانم را محکم مالیدم. اوه نه، پسرک لبخند می زد، مثل هر پسر شاد دیگری. تلفن با صبر و حوصله به تکرار آزاردهنده اش ادامه داد. من مجبور شدم بیرون بروم، گیج و مبهوت، نمی دانستم چه کار کنم.

***

گوزن‌ها با آرامش در باغ می‌چریدند. زمین سرسبز و پوشیده از شبنم بود. از دوردست، صدای بچه‌ها به گوش می‌رسید. من مجذوب چهره‌های چابک و قدرتمندی شدم که در میان بوته‌های وحشی حرکت می‌کردند و این تصاویر از فیلم‌های حیات وحش را به یاد می‌آوردم. آیا واقعاً می‌توانستند واقعی باشند؟ پوزه‌های بلندی که دود بیرون می‌دادند، بدن‌های بلند و عظیم‌الجثه، گویی تازه از کف رودخانه برخاسته بودند.

ناگهان، دستی کوچک به میله‌های پنجره چسبید و مرا از جا پراند. سپس سری که ژاکتی به تن داشت بیرون آمد. پسر بچه‌ای کوچک به طرز خطرناکی بین میله‌های پنجره نشسته بود و با شیطنت به من لبخند می‌زد.

- سلام، من همین الان از راه دور رسیدم. داری چی رو نگاه می‌کنی؟

به گوزن‌ها نگاه کن، خیلی زیبا هستند!

پسر با غرور گفت: «اینها گوزن‌های من هستند، خانم. من آنها را به همه جای زمین برده‌ام. آنها اینجا را دوست دارند...»

پرسیدم:

و تو چی؟ داری از اینجا بالا میری چیکار میکنی؟

- برای دیدن بالاتر، برای دیدن دورتر. اوه، شما نمی‌توانید چیزی را که من می‌بینم ببینید.

چی دیدی؟

پسرک با لحنی مرموز پاسخ داد: «اوه! من باید گوزن‌ها را تماشا کنم. من فقط وقتی وقت آزاد دارم از خانه‌ها بالا می‌روم... درختانی را می‌بینم که از شکاف‌های بلند دیوارها بیرون زده‌اند. آنها حتی گل هم دارند، خواهر. گل‌هایشان سفید است، شبیه ابر هستند.»

همین؟ تمام شد؟

- اوه نه. هزاران هزار سقف دیدم که به هم فشار می‌آوردند. نزدیک بود توی یک توده عظیم آجر شکسته بیفتم. سقف‌ها خیلی تمیزند، خواهر؛ پرنده‌ها اغلب اینجا برای استراحت می‌نشینند. حتی یک نقطه را برای برگزاری جشنواره پرندگان انتخاب می‌کنند. انواع گل‌ها را می‌آورند تا در جای دیگری بکارند، اما باد آنها را می‌برد...

همین؟ تمام شد؟

- این همه ماجرا نیست. من همچنین رودخانه‌ای وسیع را دیدم که با درختان سرسبز و انبوه احاطه شده بود، جایی که گله گوزن‌های من می‌توانستند هزاران روز بدون کمبود غذا در آن چرا کنند. من تنه‌های گره‌دار درختان را در پای یک رنگین‌کمان قرمز پر جنب و جوش دیدم.

آیا می‌توانی همه چیز را ببینی؟

- اوه نه، ببین چقدر کوچکم... اما می‌توانم تو را آنجا ببینم. تو در یک اتاق گرم با سقف بسیار کوتاه نشسته‌ای. جلوی یک میز بزرگ که پر از کتاب است نشسته‌ای. می‌توانم کلمات را در عینک ضخیمت ببینم...

صدای قدم‌های شتاب‌زده‌ای حرف پسر را قطع کرد. آقای رئیس به شرکت رسیده بود، و مشتری‌ها هم همینطور. پسر لبخندی زد و در جوی آب ناپدید شد، اما صدایش طنین‌انداز شد:

- فردا صبح دوباره بیا!

***

گوزن جادویی هنوز هم خستگی‌ناپذیر در آن باغ پرسه می‌زد. و هر روز پسر کوچک می‌آمد و آنچه را که در آن بالا می‌دید، برایم تعریف می‌کرد.

او اسبی را دید که در ارتفاع پایین بر فراز آب پرواز می‌کرد و شیهه‌اش کف سفیدی را به هوا پرتاب می‌کرد. او رشته‌کوهی پوشیده از خلنگ، گل مورد علاقه من، را دید. او شهرهای باستانی ساخته شده از عسل را دید که میلیون‌ها زنبور هنوز خستگی‌ناپذیر در آنها کار می‌کردند.

آنوقت همه چیز را خواهی دید، همه چیز را…

اغلب عینکم را برمی‌داشتم، در سکوت به فضا خیره می‌شدم و چیزهایی را که پسر کوچک به من می‌گفت، زمزمه می‌کردم.

پس از این گفتگوها، آقای ژاپ ظاهر شد. او به سمت میز من آمد و پرسید:

سلام خانم، حالت خوبه؟

- قربان، من کاملاً خوبم - نمی‌خوام آقای رئیس به چیزی شک کنه.

خیلی خسته به نظر می‌رسد.

- اوه نه. رشته کوه‌هایی در سراسر زمین امتداد دارند که پوشیده از گل‌های خلنگ هستند. من عاشق آنها هستم.

انگشتش را جلوی چشمانم گرفت:

خب، این چیه؟

- یک پسر بچه کوچک، که ژاکت پوشیده است.

«آه!» با تعجب گفت و سپس از آنجا دور شد.

یک روز صبح، پسر کوچولو به من گفت:

- آقای ژاپ وقتی بچه بود، اغلب ژاکت و لباس‌های تنگ می‌پوشید. او حتی بی‌پروا یک شمشیر پلاستیکی حمل می‌کرد و همیشه آن را بیرون می‌کشید تا جوجه‌های تازه از تخم درآمده را بترساند.

این داستان باعث شد مدت‌ها بخندم.

با نگاهی موشکافانه دوباره ظاهر شد و گفت: «هی، خانم، به چی می‌خندید؟»

من پاسخ دادم:

- شمشیر پلاستیکی برای چه کاری استفاده می‌شود، آقا؟ و چرا جوجه‌های تازه از تخم درآمده را می‌ترساند؟

او غرید: «او از پارانویا رنج می‌برد!»

***

من در حمام پنهان شدم و با پسر کوچک خندیدم، همانطور که خورشید شروع به طلوع کرد. نور شیرین همه جا را فرا گرفته بود، و حالا من عادت کرده بودم که صبح زود بیدار شوم و اول صبح سر کار بروم. پسر به لبه پنجره تکیه داده بود و داستان‌هایی از اینکه چگونه گله‌های گوزن در سرزمین‌ها سفر کرده‌اند، برایم تعریف می‌کرد. مکان‌هایی بدون رودخانه اما با شراب، و مکان‌هایی که کوه‌های آب‌نبات هرگز از بین نمی‌روند... و بنابراین، فراموش کردم که در قفل نیست، و فقط با همین فاصله، یک نفر می‌توانست به دنیای دیگری وارد شود.

مدیر پشت سرم ایستاده بود، دستان درازش را دراز کرد و پسر کوچک را محکم گرفت.

با وحشت فریاد زدم: «اوه، داری چیکار می‌کنی؟»

او با پیروزی گفت: «به این نگاه کن. نگاه کن، یک عروسک شکسته روی طاقچه پنجره نشسته. نمی‌دانم کی آن را اینجا گذاشته است!»

«نه، نه. این اون نیست...» سعی کردم دستم را دراز کنم و پسر کوچولو را نجات دهم.

با هر دو دست مشت شده، مرد کوچک را به زمین انداخت.

من پسر بچه را دیدم که به درون آن باغ افتاد. به محض اینکه زمین را لمس کرد، مانند سرابی ناپدید شد. گوزن‌های زیبا نیز ناپدید شدند، گویی هرگز وجود نداشتند. اما چشمان پسر، درخشان‌تر از هر نوری که تا به حال در این دنیا دیده‌ام، برای همیشه در روح من باقی مانده است.

داستان‌های کوتاه از تران تو هانگ

منبع: https://baodongnai.com.vn/dong-nai-cuoi-tuan/202506/chu-be-di-khap-the-gian-8b90d59/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
خانواده در حال جشن گرفتن سال نو قمری

خانواده در حال جشن گرفتن سال نو قمری

برازنده

برازنده

اقتصاد پایدار، زندگی راحت و خانواده‌ای شاد.

اقتصاد پایدار، زندگی راحت و خانواده‌ای شاد.