Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

حالا آن کوچه قدیمی کجاست؟

Báo Thanh niênBáo Thanh niên29/10/2023


در ابتدا، نمی‌دانستم آن شاخه‌های سبز چه نوع سبزی هستند یا ساقه‌های شکافته شده به چه کسی فروخته می‌شوند. به تدریج فهمیدم که آنها اسفناج آبی هستند؛ مردم برگ‌ها را دور می‌ریزند و ساقه‌ها را می‌شکنند تا به رستوران‌ها تحویل دهند. وجود آنها غذا را جذاب‌تر و خوردن آن را آسان‌تر می‌کند. شاید به همین دلیل است که صاحبان رستوران‌ها به افرادی نیاز دارند که سبزیجات را خرد کنند. به همین دلیل این شغل به وجود آمد. خرد کردن سبزیجات کار آسانی است، خیلی سخت نیست. شما فقط در یک مکان می‌نشینید. گاهی اوقات، اگر کمرتان درد می‌کند، بلند می‌شوید، چند بار مانند ورزش حرکات کششی انجام می‌دهید و سپس به کار خود ادامه می‌دهید.

صاحب مغازه ساکت بود و زیاد صحبت نمی‌کرد، اما اغلب لبخند می‌زد. هر بار که مرا در حال عبور می‌دید، لب‌هایش را به آرامی کج می‌کرد. حس می‌کردم این یک حالت چهره ملایم و دوستانه است، سلامی از یک بومی سایگون به پسری نه ساله از کوانگ نگای مثل من. و من سلام او را با لبخندی خجالتی و غنچه شده پاسخ می‌دادم، در حالی که دهان کوچکم کمی انحنا پیدا می‌کرد.

آن آشنایی کم کم به محبت تبدیل شد. بنابراین، هر از گاهی، او به من سیب‌های قرمز آبدار و گلابی‌های زرد می‌داد. و من اولین بار صدایش را وقتی شناختم که گفت: «بفرمایید.»

صدایش به نرمی لبخند بود، به سختی برای من قابل شنیدن. در جواب از او تشکر کردم. همین. مکالمه بدون هیچ حرف اضافه‌ای پایان یافت. تا به امروز، هنوز اسمش را نمی‌دانم.

Hào khí miền Đông: Con hẻm xưa ấy nay đâu? - Ảnh 2.

پیرزنی که سبدی از تنقلات را روی شانه‌اش حمل می‌کرد، بچه‌ها را صدا می‌زد و آنها را به خرید اجناسش دعوت می‌کرد.

۲. چند قدم دیگر که بردارید، به خانه‌ی یک زوج میانسال به نام فوک مای می‌رسید. اسم پسرشان را نمی‌دانم. فقط می‌دانم که همسایه‌ی روبروی اتاق اجاره‌ای پدر و مادرم هستند.

این زوج از آن سبزی‌فروش انتهای کوچه، خوش‌صحبت‌تر و بشاش‌تر هستند. به‌ویژه شوهر، به‌طرز باورنکردنی خوش‌برخورد است. در میان همسایه‌های من از سایگون، شوهر که فوک نام دارد، از همه به من نزدیک‌تر است و بیشترین تعامل را با من دارد.

من و عمویم، صرف نظر از سن، مثل دوستان صمیمی بودیم. هیچ تفاوتی بین ما وجود نداشت، هرچند با توجه به جایگاه اجتماعی‌مان، او احتمالاً به اندازه پدربزرگم سن داشت. هیچ ترسی از اختلاف طبقاتی وجود نداشت، هرچند خانواده‌اش بسیار ثروتمندتر از من بودند - یکی مرد ثروتمندی بود که برای تدریس به پسرش معلم‌های خارجی استخدام می‌کرد و دیگری در یک اتاق کوچک و تنگ زندگی می‌کرد و برای گذران زندگی تقلا می‌کرد.

هر چه خیابان قدیمی‌تر باشد، پخته‌تر می‌شود. هر چه آدم‌ها پیرتر می‌شوند، فراموش کردنشان آسان‌تر می‌شود. اما من همیشه جاهایی را که در قلبم هستند به یاد خواهم داشت. کوچه‌ی آشنا را به یاد دارم. آدم‌های عزیزش را به یاد دارم. و شهر دوست‌داشتنی که به نام عمو هو نامگذاری شده است.

عمویم اغلب معما بازی می‌کرد و سوالات سریعی در مورد جمع، تفریق، ضرب، تقسیم و جدول ضرب می‌پرسید تا ببیند آیا جواب‌ها را می‌دانم یا نه. او سیلی از سوالات را می‌پرسید و سرم گیج می‌رفت. البته سوالات آسان نمی‌توانستند مغزم را گیج کنند. او می‌خندید، سرم را نوازش می‌کرد و از من تعریف می‌کرد.

او نه تنها از من تعریف می‌کرد، بلکه پول زیادی هم به من می‌داد. هر بار که هوس سیگار می‌کرد، یک پاکت خالی به همراه مقداری پول به من می‌داد و از من می‌خواست که به کافه نزدیک بروم و برایش سیگار بخرم. من هر چه باقی می‌ماند را نگه می‌داشتم. او فقط برای تفریح ​​سیگار می‌کشید، نه به خاطر اینکه اصلاً معتاد بود. او روزی چند نخ سیگار می‌کشید، فقط برای اینکه کمی خودنمایی کند و به مردم بفهماند که مرد است. خیلی آسان بود. فقط چند قدم با پشتکار برمی‌داشتم و جایزه می‌گرفتم. چیز زیادی نبود، پنج یا ده هزار دونگ، اما برای یک کودک در آن زمان، این یک لذت بزرگ بود. حداقل می‌توانستم چند کاسه ژله یا مقداری شیرینی بخرم تا از آن لذت ببرم.

بعد، یک بار، عمویم چیزی حدود بیست یا پنجاه هزار دونگ به من داد. مطمئن نیستم کدام عدد بین این دو بود. فقط یادم هست که پول خرید دارو نبود، بلکه پولی بود برای نذورات به ارواح سرگردان در پانزدهمین روز از هفتمین ماه قمری. بعد از نذورات، عمویم به بچه‌ها گفت که دور هم جمع شوند و شیرینی، تنقلات و پول را بردارند. او می‌دانست که من ضعیف و دست و پا چلفتی هستم، بنابراین مقداری پول مخصوص من کنار گذاشت.

۳. درست کنار اتاق اجاره‌ای پدر و مادرم، خانه‌ی دو خواهر به نام‌های مای و لان بود. آن‌ها هم بسیار صمیمی و خوش‌برخورد بودند و با لهجه‌ی شهری مشخصی صحبت می‌کردند. نوجوانان، خوش‌برخورد، پر سر و صدا و طبیعی بودند، بدون هیچ تفاوت منطقه‌ای.

کنار خانه مای و لان، اُآن زندگی می‌کند. این زن کمی چاق است. او برای امرار معاش از خانه‌اش نوشیدنی و قهوه می‌فروشد. قیمت‌ها مناسب هستند، برای افراد شاغل کاملاً مقرون به صرفه. ارزان‌ترین چای، چای سرد است. فقط هزار دونگ، اما پارچ بزرگی است، برای رفع تشنگی کافی است.

هر وقت پول داشتم، با عجله می‌رفتم تا قهوه سرد با شیر، سارساپاریلا یا نوشابه شماره یک بخرم. تنها روی نیمکت می‌نشستم، جرعه جرعه می‌نوشیدم و از نسیم لذت می‌بردم، در حالی که موش‌ها را تماشا می‌کردم که در زمین مرطوب پشت سرم می‌لولیدند.

اگر بخواهم از یک شخص به یاد ماندنی دیگر از سایگون نام ببرم، احتمالاً خانم ها خواهد بود. او صاحب ردیفی از پانسیون‌ها و یک دکه روزنامه فروشی بود. پدر و مادرم و دیگر مستاجران، همگی از او روزنامه و اسپرینگ رول می‌خریدند. هر وقت مردم پول کم می‌آوردند، او اجازه می‌داد بعداً پولشان را بدهند، یا حتی اگر پول نمی‌دادند، آن را مطالبه نمی‌کرد.

۴. همین برای من کافی بود تا در این کوچه باریک، هوای شهر را استنشاق کنم، جایی که مسیر با مهربانی انسانی گسترده است.

در این کوچه بود که با مردمی از شهر آشنا شدم که زندگی زیبایی داشتند، حتی اگر فقط از طریق نگاه‌ها، لبخندهای اولیه یا گفتگوهای صمیمانه‌شان بود. آنها با روحیه‌ای از دلسوزی و مشارکت زندگی می‌کردند و مهربانی همسایگی را نشان می‌دادند.

اینجا بود که عمیقاً فهمیدم زندگی کسانی که در خانه‌های اجاره‌ای زندگی می‌کنند چگونه است. مشکلات غذا، لباس و پول، چرخه بی‌پایان نگرانی‌ها و سختی‌ها. هر فرد شرایط خاص خود را داشت، اما همه آنها از یک شهر در استان کوانگ نام، دور از خانه، آمده بودند و به دنبال خوشبختی و رفاه در این سرزمین موعود بودند. آنها در کنار هم زندگی می‌کردند، در یک خانه بزرگ پناه می‌گرفتند و مانند خواهر و برادر به یکدیگر عشق می‌ورزیدند.

اینجا بود که من شاهد صحنه پر جنب و جوش مردمی از اقشار مختلف جامعه بودم که برای گذران زندگی خود تلاش می‌کردند و برای یافتن هر ریالی به هر گوشه و کناری سرک می‌کشیدند و فریادهای آشنا و دلنشینشان در فضا می‌پیچید.

«کسی برنج چسبناک با بلدرچین... برنج چسبناک با ذرت... برنج چسبناک با لوبیا سیاه... می‌خواد؟»

"لیچی، لیچی خشک، رامبوتان، لونگان اینجا..."

و سپس صدای تق‌تق صندل‌های زن خوش‌صدا که سوپ رشته‌فرنگی به سبک هوئه می‌فروشد، مرد جوانی که آخر شب سوپ رشته‌فرنگی می‌فروشد، یا پیرزنی که اجناسش را حمل می‌کند و ژله و تنقلات می‌فروشد و بچه‌ها را به خرید اجناسش دعوت می‌کند، به گوش می‌رسد.

امروز همه آنها در این دنیای پهناور کجا هستند؟ آیا کسی از این بیماری همه‌گیر آسیب دیده است؟ دیگر نمی‌دانم. مدت زیادی از آخرین باری که پاهایم برای یافتن خاطره‌ای در آن کوچه قدیمی به عقب برگشته بود، می‌گذرد. ​​فقط شنیدم که صاحب روزنامه گفت کی دونگ حالا خیلی متفاوت است. تصور می‌کنم تفاوتی که او در موردش صحبت می‌کند چیزی بیش از ساختمان‌های بلند، خیابان‌های شلوغ و فضایی مجلل‌تر و مجلل‌تر نیست. همه خانوارهای اطراف نقل مکان کرده‌اند و هر کدام راه خود را رفته‌اند. بیشتر مستاجران در ردیف خانه‌ها به زادگاه خود بازگشته‌اند. تعداد کمی از مردم به سایگون چسبیده‌اند و به مبارزه روزانه خود برای بقا ادامه می‌دهند. صاحب روزنامه نیز از روزنامه دست کشیده است. چند نفر دیگر روزنامه‌های چاپی می‌خوانند؟

هر چه خیابان قدیمی‌تر باشد، پخته‌تر می‌شود. هر چه آدم‌ها پیرتر می‌شوند، فراموش کردنشان آسان‌تر می‌شود. اما من همیشه جاهایی را که در قلبم هستند به یاد خواهم داشت. کوچه‌ی آشنا را به یاد دارم. آدم‌های عزیزش را به یاد دارم. و شهر دوست‌داشتنی که به نام عمو هو نامگذاری شده است.

Hào khí miền Đông: Con hẻm xưa ấy nay đâu? - Ảnh 4.


لینک منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
معصوم

معصوم

همه چیز را با فرزندتان کشف کنید.

همه چیز را با فرزندتان کشف کنید.

سایگون

سایگون