Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

گربه برای اجاره

۱. یک گربه کوچک در پانسیون ظاهر شد. از جنس کتان بود، به احتمال زیاد ماده، فوق‌العاده رام، همیشه این طرف و آن طرف می‌دوید و هر جا که دلش می‌خواست، می‌نشست. چندین بار جلوی حیاط پانسیون دراز کشید و در دمپایی آقای پسر لانه کرد. گربه کوچک و دوست‌داشتنی بود و فقط نگاه کردن به آن باعث می‌شد دلت بخواهد نوازشش کنی.

Báo Cần ThơBáo Cần Thơ28/06/2026

اما ذهن آقای پسر به گربه کوچک معطوف نمی‌شد؛ در مکانی دور، جایی که خانه و فرزندان آشنایش در آن قرار داشتند، لنگر انداخته بود. آقای پسر دو ماه بود که بیکار بود. پس‌اندازش برای مدت طولانی کافی نبود؛ اگر تا پایان ماه آینده شغلی پیدا نمی‌کرد، پولی برای فرستادن به خانه و حمایت از فرزندانش نداشت. بنابراین فقط می‌توانست نگاهی به گربه بیندازد و به صدای میومیو ملایمش گوش دهد. سپس با عجله به دنبال فرصت دیگری می‌گشت.

شغل‌های زیادی در شهر وجود دارد، اما وقتی به آنها نیاز باشد، همه ناپدید می‌شوند. آنها مانند دسته‌های ماهی در کمین هستند و ماهیگیر را تحریک می‌کنند؛ به محض اینکه طعمه را می‌بینند، به اعماق رودخانه شیرجه می‌زنند. آقای پسر حتی یک شغل موقت هم برای گذران زندگی پیدا نکرده است، چه برسد به یک شغل ثابت.

امروز دوباره با موتورسیکلتش بیرون رفت. وقتی نزدیک بازار جایی برای باربر دید، برای این کار درخواست داد. اما آنها مودبانه رد کردند و گفتند که از نظر فیزیکی خیلی طاقت‌فرسا است. سپس برای کار به عنوان راننده تاکسی درخواست داد. اما موتورسیکلتش خیلی قدیمی و فرسوده بود...

مدام به این سو و آن سو می‌دوید و شانه‌هایش سنگین و سنگین‌تر می‌شدند. و وقتی در اتاقش را باز کرد، در مواجهه با خالی بودن و گرما، تقریباً از حال رفت. هر بار، به دلیلی نامعلوم، گربه کوچک به سرعت بالا می‌آمد، با چشمان شفاف و معصومش به او نگاه می‌کرد، یک میو میو می‌کرد و سپس فرار می‌کرد. صدایی ظریف و کوچک، مانند فرو رفتن سوزن، چنان ماهرانه که موقتاً پارگی قلبش را التیام بخشید.

***

۲. جیانگ فقط کمی بیش از یک ماه پیش به اینجا نقل مکان کرد. این منطقه از شهر دور است و پدر گفت که برای سلامتی‌اش خوب است. او می‌تواند موقتاً اینجا بماند، تا زمانش فرا برسد. این را یک استراحت طولانی برای آماده شدن در نظر بگیرید.

پدرش به صراحت منشأ این خانه را بیان نکرد. اما جیانگ می‌توانست نشانه‌هایی را در سراسر آن حس کند. پرده‌های گلدوزی شده، رمان‌های عاشقانه روی قفسه‌ها. گاهی اوقات، وقتی جیانگ چرت می‌زد، به طور مبهمی چهره یک زن را می‌دید. این فقط یک احساس بود. آن زن زمانی در اینجا، کنار پدرش، در روزگاران گذشته زندگی می‌کرد. جیانگ فکر می‌کرد از آنجایی که پدرش به او چیزی نگفته بود، تلاش برای فهمیدن فایده‌ای ندارد.

جیانگ وقتش را صرف خواندن کتاب‌هایی می‌کند که اخیراً از کتابخانه قرض گرفته است. یا یک نقاشی را گلدوزی می‌کند، هرچند نمی‌داند چه زمانی تمام می‌شود. او چند درخت را از دانه می‌کارد، هرچند نمی‌داند چه زمانی رشد خواهند کرد.

جیانگ که مطمئن نبود چه زمانی آنجا را ترک خواهد کرد، همه کارها را با بی‌میلی انجام داد. این تا زمانی بود که یک بچه گربه پیدا کرد. خب، «پیدا کردن» کاملاً درست نیست؛ او آن را از یک پست آنلاین به فرزندی پذیرفت. شخصی فوراً به دنبال صاحب جدیدی بود؛ آنها در حال اسباب‌کشی بودند و محل جدیدشان اجازه نگهداری گربه را نمی‌داد. بچه گربه تازه به فرزندی پذیرفته شده بود و اگر کسی آن را تحویل نمی‌گرفت، رها می‌شد. جیانگ بلافاصله پس از دیدن پست به آنها پیام داد؛ او فکر کرد بچه گربه شبیه خودش است.

آن گربه‌ی کالیکو عاشق آزادی بود، هیچ‌وقت داخل خانه نمی‌ماند، بلکه همه جا می‌دوید. در ابتدا، جیانگ سعی می‌کرد او را محدود نگه دارد، اما با دیدن چهره‌ی غمگین بچه‌گربه، نتوانست تحمل کند و او را به حال خود رها کرد. گربه بیرون می‌رفت و بعد برمی‌گشت، مرتباً دو بار در روز. گاهی اوقات جیانگ این را خنده‌دار می‌دانست؛ انگار گربه برای حمایت از او کار می‌کرد. صبح‌ها می‌رفت، ظهر برمی‌گشت تا غذای خشک بخورد، بعدازظهر دوباره می‌رفت و عصر برمی‌گشت. گاهی اوقات، چند مارمولک یا موش برایش می‌آورد. خیلی کوچک، اما خیلی کاردان.

به نظر می‌رسد که این گربه اغلب از پانسیون روبروی جایی که جیانگ زندگی می‌کند، به آن طرف خیابان می‌دود. مستاجران دیگر پانسیون وقتی او را ملاقات می‌کنند به او سلام می‌کنند و وقتی می‌فهمند که او صاحب گربه است، در مورد وضعیت او به او می‌گویند. به لطف این، جیانگ احساس اطمینان می‌کند.

***

۳. آقای پسر یک شغل موقت پیدا کرد؛ حتی کارفرما مطمئن نبود که او چه مدت باید کار کند. آنها گفتند حدود یک سال. قرارداد هر سه ماه یکبار تمدید می‌شود.

شغل او پیشخدمتی بود. به طور دقیق، این شامل آشپزی، نظافت، خانه‌داری و حتی رانندگی می‌شد. رئیس گفت که به کسی نیاز دارد که به اندازه کافی قوی باشد تا در مراقبت از بچه‌ها کمک کند.

آقای پسر در را قفل کرد، از دروازه بیرون رفت و به سمت محل کارش رفت. اصلاً دور نبود. درست آن طرف خیابان. خانه‌ای کوچک به رنگ آبی که با داربستی از گل‌های کاغذی سفید و صورتی سایه انداخته بود، به اندازه کافی زیبا بود. او در زد و مشتاقانه منتظر ملاقات با صاحب خانه کوچک بود.

دختری از خانه بیرون آمد. جیانگ به مرد جلویش نگاه کرد، آه آرامی کشید و به یاد آورد که پدرش از کسی که قرار است جای خانه‌دار را بگیرد، نام برده بود. او فکر می‌کرد پدرش عجیب است؛ خانه کوچک بود، نیازی به استخدام کسی نبود. اما پدرش گفت که با تنها زندگی کردن جیانگ راحت نیست. او همچنین گفت که این شخص توسط اقوام توصیه شده است، بنابراین او می‌تواند مطمئن باشد، آنها بسیار قابل اعتماد هستند. جیانگ فکر کرد، این پدرش است که باید اطمینان خاطر پیدا کند تا بتواند بدون هیچ نگرانی روی کارش تمرکز کند. جیانگ با لبخندی درخشان از مهمان استقبال کرد.

آقای پسر وارد شد و فضای کاملاً متفاوتی را احساس کرد. خانه به طور هماهنگ و مجللی تزئین شده بود، بسیار بهتر از بقیه محله. همه چیز مدرن در دسترس بود. او نگران شد، مطمئن نبود که آیا می‌تواند از پس این کار برآید یا نه.

او پرسید و مستقیم به سر کار رفت: «چه ساعتی شام می‌خوری؟»

- بله، معمولاً ساعت دوازده - گیانگ سرش را بالا آورد تا ساعت را ببیند.

شاید برایتان جالب باشد
دو نفر روی پشت بام هستند - داستان کوتاهی از آی دوی
دو نفر روی پشت بام هستند - داستان کوتاهی از آی دویهنوز کاملاً سپیده نزده بود؛ تاریکی هنوز منطقه را فرا گرفته بود. منظره ای عجیب، خفه کننده، ظالمانه و خطرناک بود.
پشت یک کشتی
پشت یک کشتیبا جدیدترین و داغ‌ترین اخبار در مورد زندگی اجتماعی، اقتصاد، حقوق، آموزش، جهان، ورزش، سرگرمی، فرهنگ و بسیاری از زمینه‌های دیگر در تای نین به‌روز باشید.
بوی آفتاب بر تپه نارنجی - داستان کوتاهی از نگوین هونگ
بوی آفتاب بر تپه نارنجی - داستان کوتاهی از نگوین هونگآسمان بار دیگر نقش شرور را بازی کرد. با عصبانیت مشتی ابر خاکستری را از پنجره بیرون انداخت و آنها را همانجا رها کرد.

دوباره پرسید: «خب، امروز چی دوست داری بخوری؟»

گیانگ با لبخند گفت: «هوم... عمو، خیلی هوس سوپ ترش کردم!»

آقای پسر به آرامی سرش را تکان داد، برگشت و به آشپزخانه رفت. در حالی که با خودش درباره چیزهایی که باید می‌خرید غرغر می‌کرد، فهرستی در ذهنش نوشت. علاوه بر سوپ ترش، احتمالاً مقداری ماهی آب‌پز هم می‌پخت. یخچال خالی بود، بنابراین باید تخم‌مرغ، شیر، مقداری میوه و سبزیجات می‌خرید.

جیانگ در حالی که آقای سان دور می‌شد، از پشت به او نگاه می‌کرد و ناگهان احساس گرما و امنیت کرد.

***

۴. آقای پسر که سال‌ها دور از خانه زندگی کرده بود، در آشپزی مهارت زیادی داشت. خیلی خوشمزه نبود، اما به نظرش قابل قبول بود. با این حال، جیانگ مدام از آشپزی او تعریف می‌کرد.

جیانگ در حالی که چشمانش از لبخند چین خورده بود، گفت: «خیلی وقت بود که چنین کاسه سوپ ترش خوشمزه‌ای نخورده بودم! همچنین خیلی وقت بود که کسی با من ننشسته بود تا با من غذا بخورد. فقط به من «پسر» یا «دختر» بگویید. اینکه مدام من را «خاله» صدا بزنید، باعث خجالتم می‌شود!»

آقای پسر احساس معذب بودن می‌کرد. او قصد داشت بعداً غذا بخورد، اما میزبان جوان اصرار داشت که او با او غذا بخورد. او به او حس یک دختر روستایی را می‌داد. کوچک و مهربان، اما به نظر می‌رسید چشمانش کمی غم را در خود جای داده است.

پرسید: «کلاس چندمی؟»

«بله، من کلاس یازدهم هستم...» گیانگ موهایش را پشت گوشش زد و با خجالت به کاسه برنج نیم‌خورده‌اش نگاه کرد. «امسال استراحت می‌کنم، سال دیگر برمی‌گردم.»

جیانگ داستان خود را برای آقای پسرش تعریف کرد. او یک بیماری قلبی مادرزادی داشت که با افزایش سنش بدتر شد. سلامتی‌اش رو به وخامت گذاشت و مجبور شد مدرسه را رها کند و منتظر بماند تا برای جراحی به خارج از کشور برود. اگر این جراحی موفقیت‌آمیز باشد، او سلامتی خود را دوباره به دست خواهد آورد.

صدای میومیوی گربه‌ای مکالمه‌شان را قطع کرد. آقای پسر برگشت و گربه‌ی آشنای کالیکو را دید.

- عزیزم، امروز دیر به خانه آمدی؟ حتماً گرسنه‌ای، بگذار بروم کمی غذای خشک برایت بیاورم. - گیانگ بلند شد و به سمت کاسه غذای گربه رفت تا غذای خشک را برایش بریزد.

گربه میومیو می‌کرد، چه برای اعلام چیزی و چه برای خوشامدگویی به آقا پسر، سپس به خوردن ادامه داد، مطیعانه مانند کودکی که خوراکی مورد علاقه‌اش را می‌خورد.

آقای پسر با نگاه به جیانگ و سپس به گربه، ناگهان احساس غم و اندوه شدیدی کرد.

***

۵. جیانگ هفته آینده پرواز خواهد داشت. زمان عمل جراحی از قبل تعیین شده است. پدر تماس گرفت تا به او اطلاع دهد و به او گفت که خودش را آماده کند.

آقای پسر از قبل می‌دانست. صاحب روزنامه به او فرصت می‌داد تا شغل جدیدی پیدا کند. او با آرامش پذیرفت و به صاحب جوان در بسته‌بندی وسایلش کمک کرد. گیانگ چیز زیادی نداشت، فقط دو چمدان. سخت‌ترین قسمت ماجرا گربه بود. او نمی‌دانست بعد از رفتن گربه چه اتفاقی برایش خواهد افتاد.

آقای پسر پیشنهاد داد: «نظرت چیه گربه‌ات رو اجاره بدم؟ من ازش خوشم میاد. بودنش باعث میشه کمتر احساس تنهایی کنم.»

جیانگ به این فکر عجیب خندید. چطور ممکن است؟ او دنبال کار می‌گشت و حالا باید از یک گربه هم مراقبت می‌کرد - آیا این کار اوضاع را دشوارتر نمی‌کرد؟ او که می‌دانست آقای پسر واقعاً گربه را دوست دارد، فکر دیگری به ذهنش رسید.

ویتنام شرکت‌های آمریکایی را به گسترش سرمایه‌گذاری در فناوری پیشرفته تشویق می‌کند.
ویتنام شرکت‌های آمریکایی را به گسترش سرمایه‌گذاری در فناوری پیشرفته تشویق می‌کند.صبح روز 26 ژوئن، در دفتر مرکزی دولت، هو کوک دونگ، معاون نخست وزیر، آقای جف پلیس، مدیر زنجیره تأمین گروه Coherent (ایالات متحده آمریکا) را به حضور پذیرفت. در طول این دیدار، معاون نخست وزیر تأیید کرد که ویتنام، کسب و کارهای آمریکایی را به گسترش سرمایه‌گذاری، به ویژه در صنایع فناوری پیشرفته، نوآوری و نیمه‌هادی، تشویق می‌کند.
تشویق کسب‌وکارهای آمریکایی به گسترش سرمایه‌گذاری در بخش‌های فناوری پیشرفته.
تشویق کسب‌وکارهای آمریکایی به گسترش سرمایه‌گذاری در بخش‌های فناوری پیشرفته.هو کوک دونگ، معاون نخست وزیر، گفت که ویتنام از گسترش فعالیت‌های شرکت‌های آمریکایی در ویتنام، به ویژه در صنایع پیشرفته و بخش‌هایی با ارزش افزوده بالا، استقبال می‌کند.
ویتنام و ایالات متحده همکاری خود را در مقابله با پیامدهای جنگ تقویت می‌کنند.
ویتنام و ایالات متحده همکاری خود را در مقابله با پیامدهای جنگ تقویت می‌کنند.VTV.vn - در 22 ژوئن، دبیر کل و رئیس جمهور، تو لام، وزیر موقت نیروی دریایی ایالات متحده، هونگ کائو، را به حضور پذیرفت.

جیانگ در طول غذا گفت: «من قبلاً در مورد آن با پدرم صحبت کرده‌ام. امروز سوپ ترش با اسفناج آبی، سالاد ریشه نیلوفر آبی و ماهی‌های کوچک آب‌پز داریم - همه غذاهای مورد علاقه من. وقتی برگردم، به جایی برای استراحت هم نیاز دارم.»

اگر او تصمیم بگیرد در مدرسه‌ای در همان نزدیکی درس بخواند، ممکن است چند ماه یا حتی بیشتر طول بکشد. جیانگ از آرامش زندگی در اینجا لذت می‌برد.

بنابراین جیانگ به پدرش گفت که آقای پسر را برای ادامه کار به عنوان خانه‌دار استخدام کند. او از خانه مراقبت می‌کرد، گیاهان تازه رشد کرده را آبیاری می‌کرد و در حالی که منتظر بازگشت جیانگ بود، از بچه گربه مراقبت می‌کرد.

آقای پسر تردید کرد. این پیشنهاد خیلی خوبی بود. دقیقاً به همین دلیل که خیلی خوب بود، تردید کرد. کار زیادی انجام نمی‌داد، با این حال مثل یک پیشخدمت به او حقوق می‌دادند - آیا این کمی زیاده‌روی نبود؟

جیانگ با لبخندی شیطنت‌آمیز گفت: «نگران نباش عمو. وقتی حالم بهتر شد، کلی کار داری که انجام بدهی. بعدش مجبورت می‌کنم با من همه جا را بگردی تا همه جا را بگردی

این بار آقای پسر بود که خندید؛ او معشوقه جوان را خیلی دوست‌داشتنی یافت. همه چیز اینجا خیلی بامزه بود.

گربه کوچولو چند باری میومیو کرد و از آنجا رد شد. انگار می‌دانست صاحبش چند روزی است که رفته، برای همین این اواخر زیاد بیرون نمی‌رفت، در عوض نزدیک جیانگ می‌ماند و کنارش دراز می‌کشید تا او کتاب بخواند و گلدوزی کند. احتمالاً از آقای پسر می‌خواست گلدوزی را تمام کند. همه برای پر کردن جای خالی قلبشان و شروع یک سفر جدید به سوزن و نخ نیاز دارند.

گربه انگار موافق بود و میومیوی بلندی سر داد.

داستان کوتاه: فات دونگ

منبع: https://baocantho.com.vn/con-meo-cho-thue-a208287.html

روندها بر اساس دسته‌بندی

پربازدیدترین

Google Trends

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
مردم ها نای امروز

مردم ها نای امروز

سربازان جوان در نمایشگاه موضوعی «جنوب برای همیشه سپاسگزاری از او را به یاد خواهد داشت» کتاب‌ها و نشریات را تماشا می‌کنند.

سربازان جوان در نمایشگاه موضوعی «جنوب برای همیشه سپاسگزاری از او را به یاد خواهد داشت» کتاب‌ها و نشریات را تماشا می‌کنند.

سفر عشق

سفر عشق