Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

فرزندان دیگران

امسال، بونگ تازه ۱۰ ساله شده است. او دختر کوچولوی زیبایی با موهای بلند و پرپشت، چشمان بزرگ و تیره و پیشانی برجسته و لجباز است. بونگ باهوش است، شاید کمی تنبل، اما طرز صحبت کردنش بامزه و جذاب است. علاوه بر این، هر کسی که بونگ را ملاقات کرده باشد، می‌گوید که تفکر و استدلال او بالغ و بالغ است. خانم لونگ لان، روزنامه‌نگار و دوست مادرش، اغلب به دخترش به شیوه‌ای شاعرانه می‌گوید: بونگ روحی پیر در بدن یک کودک است. «بلوغ زودرس» بونگ احتمالاً تا حدودی به دلیل شرایط است. مادر بونگ یک مادر مجرد است. اگرچه او بزرگتر است، اما شخصیت او اغلب به سادگی یک کودک است، بنابراین بونگ باید بزرگ شود تا به مادرش «آموزش» دهد، همانطور که پدربزرگ و مادربزرگ و عمه‌ها و عموهایش به شوخی می‌گویند. مادرش که بونگ را در سن نزدیک به چهل سالگی به دنیا آورده است، طبیعتاً او را بسیار دوست دارد، اما گاهی اوقات، به دلیل دست و پا چلفتی بودن، بونگ را ناراحت و عصبانی می‌کند. داستان «فرزندان دیگران» یکی از این نمونه‌هاست.

Báo Bà Rịa - Vũng TàuBáo Bà Rịa - Vũng Tàu13/06/2025

تصویرسازی: مین پسر
تصویرسازی: مین پسر

امسال، بونگ در کلاس پنجم، سال آخر راهنمایی‌اش است، بنابراین مادرش بسیار نگران است. او با نگرانی از اطرافیانش می‌پرسد و سعی می‌کند درباره انتقال بونگ به کلاس بالاتر اطلاعات بیشتری کسب کند. او اغلب از اینکه برای اولین بار مادر شده و در عین حال یک مادر مجرد است، به دوستانش شکایت می‌کند که باید همه چیز را خودش بفهمد و حل کند. چیزهای زیادی در مورد بزرگ کردن فرزند به تنهایی وجود دارد که او نمی‌داند و کلافه شده است. بنابراین، درست از ابتدای سال تحصیلی، او با یکی پس از دیگری با آشنایان تماس می‌گیرد تا از آنها راهنمایی بخواهد. خانه کوچک است و صدای او کاملاً بلند است، بنابراین بونگ نیازی به گوش دادن ندارد؛ او می‌تواند همه چیز را بشنود و بفهمد. گاهی اوقات در مورد مزایای مدارس تخصصی سوال می‌کند، و گاهی اوقات نگران کلاس‌های اضافی و امتیازهای اضافی است. او از بونگ می‌پرسد که می‌خواهد به کدام مدرسه برود: مدرسه تخصصی نگوین آن نین مثل نگوک هان، بهترین دوست بونگ، یا مدرسه تران فو نزدیک خانه پدربزرگ و مادربزرگش، تا وقتی مادرش نیست، کسی باشد که به او کمک کند.

چند روز پیش، قبل از خواب، مامان داشت کیف مدرسه بونگ را بررسی می‌کرد که نمره ۸.۵ را در آزمون انگلیسی بونگ دید. ۸.۵ خیلی کم نبود، اما هنوز از نمرات قبلی بونگ و حتی از انتظارات مامان هم پایین‌تر بود. بونگ برگه امتحان را در پوشه برگه امتحان نگه داشته بود، نه آن را به رخ مامان می‌کشید و نه از او پنهان می‌کرد. اما وقتی مامان برگه امتحان را دید، فوراً آن را برداشت، از نزدیک بررسی کرد و سپس شروع به پرسیدن کرد. مثل بقیه مادرها، او به خود نمره اهمیتی نمی‌داد، بلکه فقط می‌خواست بداند که آیا نمره بونگ از همکلاسی‌هایش کمتر است یا نه. اول پرسید:

- پسر/دختر، امتحان سخت بود؟

- بله، این... خیلی سخته.

- لینه لان چند امتیاز گرفت؟ لینه لان همچنین بهترین دوست بونگ است.

- لینه لان هم 8.5 امتیاز گرفت.

- ون آن چند امتیاز گرفت؟ ون آن قبلاً جایزه سطح شهر را برای دانش‌آموز برجسته انگلیسی برنده شده بود. بونگ کمی آزرده خاطر شد.

- احتمالاً نمره ۱۰ گرفته است.

- دوک تانگ چند تا گرفت؟ دوک تانگ پسری است که پشت همان میزی می‌نشیند که بونگ نشسته است. بونگ با شنیدن این حرف، خمیازه کشید و با اکراه پاسخ داد:

- دوک تانگ 9 امتیاز دارد.

- چطور ثانگ کلاس زبان انگلیسی اضافی نرفت، با این حال نمره‌اش ۹ از من بالاتر شد؟

«من از کجا بدونم؟ و مامان، دیگه مدام در مورد اون «بچه‌های بقیه» حرف نزن. من دختر توام، و حتی اگه اونا نمره کامل بگیرن، بچه‌های تو نیستن!» مامان سریع برگشت و بونگ رو از کمر بغل کرد و سعی کرد آرومش کنه.

- اوه، دختر عزیزم، اینقدر عصبانی نباش! متاسفم، اما می‌بینی؛ همه دانش‌آموزان دیگری که از آنها پرسیدم نمره بالاتری از تو گرفتند. ون آن از قبل به خاطر دانش‌آموز خوبی بودنش شناخته شده است، جرات نمی‌کنم این را بگویم، اما آن دو نفر دیگر...

هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد! بونگ آهی کشید و چشمانش را محکم بست. چند دقیقه بعد، خواب ساختگی‌اش به خواب واقعی تبدیل شد. اما حتی در خواب واقعی هم، بونگ مطمئن بود که مادرش هنوز بیدار است و کنارش است.

چه به دلیل سن باشد و چه به این دلیل که مامان برای مشاوره با دوستان و آشنایان تماس می‌گیرد، و چه به خاطر تعامل مکررش با مقالات فرزندپروری آنلاین، هنوز نگران رشد هوش هیجانی (EQ) بونگ است. بونگ که در ۹ یا ۱۰ سالگی دست و پا چلفتی بود، هنوز نمی‌داند چگونه کارهای خانه را انجام دهد و مامان هنوز باید او را حمام کند. مامان حتی به عمه دین گفت که بونگ، در سن او، هنوز هیچ نشانه‌ای از بلوغ نشان نداده است، در حالی که برخی از دوستان بونگ سال گذشته عروس داشتند. بونگ با اکراه پاسخ داد: «اخیراً، زیاد با تو بحث می‌کنم، افکار عجیب و غریبی دارم؛ این هم نشانه بلوغ است.» مامان خندید و گفت: «آره، آره، شاید.»

امروز بعد از ظهر، وقتی مامان دید که بونگ روی مبل دراز کشیده و با آیپد فیلم تماشا می‌کند، فوراً به او دستور داد:

«چشمت را از روی آن آی‌پد بردار، برو بالا و وسایل را برای من بیاور.» بونگ سریع وسایل را برداشت و روی صندلی گذاشت، سپس دوباره آی‌پد را برداشت تا به تماشای فیلمی که ناتمام گذاشته بود ادامه دهد. مادرش با دیدن این موضوع عصبانی شد و به او یادآوری کرد:

- بچه‌های دیگر می‌دانند چطور بدون اینکه از آنها خواسته شود، تا کنند، اتو کنند، ظرف بشویند و خانه را جارو کنند، اما شما تمام روز را صرف وبگردی و تماشای تلویزیون می‌کنید.

بونگ آی‌پدش را زمین گذاشت و شروع به تا کردن لباس‌ها کرد، اما از درون داشت می‌جوشید: «همیشه 'بچه‌های دیگران' هستند!»

اواخر بعد از ظهر، مامان بونگ را صدا زد تا حمام کند. بونگ به اتاقش رفت، در را قفل کرد و صدا زد:

- بگذار خودم حمام کنم. وگرنه مامان از «بچه‌های دیگران» شکایت می‌کند.

- اوه، اما مگه بچه‌های همسن تو همین الان هم نمی‌تونن درست و حسابی حموم برن و خودشون رو بشورن؟ مامان هنوز متوجه جدی بودن قضیه نشده، برای همین فقط داره منو اذیت می‌کنه.

- اگه انقدر به بچه‌ی بقیه اهمیت میدی، پس برو بچه‌ی یکی دیگه رو پیدا کن و ببرش حموم. من می‌تونم از خودم مراقبت کنم.

موقع غذا، مامان ماهی را از قابلمه بیرون آورد تا به بونگ بدهد تا با برنج بخورد، اما بونگ سرش را تکان داد و ماهی را دور کرد.

- باشه، مامان، خودم از خودم مراقبت می‌کنم. برو و ماهی را برای «بچه‌های دیگران» تمیز کن تا بخورند. وگرنه، شکایت می‌کنی که بچه‌های دیگران ماهی زیادی می‌خورند، برای همین است که اینقدر باهوشند. تعجب نمی‌کنم! مامان به بونگ خیره شد، هم عصبانی و هم سرگرم، اما «حتی خدا هم از دخالت در غذای کسی اجتناب می‌کند»، بنابراین ساکت ماند، روی غذا خوردن تمرکز کرد و به خودش گفت که حرف نامناسبی نزند و عبارت حساس «بچه‌های دیگران» را ملایم‌تر کند. با این حال، به نحوی، بعد از تمام شدن غذایش، مامان اعتراض بونگ را فراموش کرد و به او یادآوری کرد که میز را به درستی تمیز کند، که این فقط دوباره خشم بونگ را شعله‌ور کرد.

- بله، من می‌دانم که بچه‌های دیگر بهتر از من میز را تمیز می‌کنند. مامان، لطفا از آنها بخواه که بیایند و این کار را انجام دهند!

بونگ رویش را برگرداند و گفت: «هی، بچه، چرا اینطوری حرف می‌زنی؟» صدایش از قبل با اشک آمیخته شده بود.

- می‌دونم دست و پا چلفتی و بی‌کفایتم، اما مگه من بچه‌ی خودت نیستم؟ چرا مدام منو با بقیه مقایسه می‌کنی؟!

مادر مبهوت شد. او هرگز تصور نمی‌کرد که آن کلمات نسنجیده بونگ را تا این حد ناراحت کند. او با عجله به سمت بونگ رفت، قصد داشت بونگ را بغل کند و عذرخواهی کند، اما بونگ اخم کرده بود، اخم کرده بود و مستقیماً به اتاقش رفت.

مامان ظرف‌ها را شست، همه جا را تمیز کرد، میز را پاک کرد و صندلی‌ها را چید، جرات نداشت از بونگ بخواهد کاری انجام دهد. فضا ساکت و سنگین بود و بونگ را کمی ترساند. راستش را بخواهید، بونگ فقط می‌خواست مامان دست از غر زدن و مقایسه کردنش با دوستانش بردارد، اما شاید خیلی زیاده‌روی کرده بود. مامان حتماً خیلی ناراحت است، وگرنه چرا باید اینقدر طولانی سکوت می‌کرد؟ بونگ که کتاب‌های زیادی خوانده بود و تیک‌تاک زیاد دیده بود، می‌دانست که مقایسه کردن فرزند با دیگران عادت بدی است که نه فقط مامان، بلکه بسیاری از مادران دارند. اما دانستن این یک چیز است و اینکه وقتی مقایسه می‌شود، از عصبانیت خودداری کند چیز دیگری است. همیشه «فرزندان دیگران»، «فرزندان دیگران». چطور می‌توانم مثل فرزندان دیگران شوم؟ بونگ آهی کشید، سپس پشت میز نشست و کتاب‌هایش را بیرون آورد تا مطالعه کند.

آخر شب، در حالی که بونگ هنوز پشت میزش نشسته بود و داشت درس ریاضی‌اش را تمام می‌کرد، مادرش در را باز کرد و وارد شد. مادرش به آرامی به او نزدیک شد و دستش را دور شانه‌ی بونگ انداخت:

- تکالیفت رو تموم کردی؟ سخت بود؟ به کمک من نیاز داری؟ بونگ دهانش را با دستش پوشاند و خمیازه بلندی کشید.

«من تمام کردم، معلم کلی تکلیف به ما داده...» بونگ بعد از جواب دادن، ناگهان یادش آمد و ریزریز خندید و اضافه کرد:

«من باید سخت درس بخوانم تا بچه خوبی باشم، پس مامان، اول تو برو بخواب!» مامان به آرامی بونگ را محکم در آغوش گرفت.

- بیا کوچولو. متاسفم. نمی‌خواستم ناراحتت کنم. در واقع، فقط می‌خواستم بیشتر تلاش کنی. اما حالا می‌فهمم، تو فرزند من هستی. تو بی‌نظیری، و من تو را به خاطر خودت دوست دارم، بونگ من، نه ون آن یا دوک ثانگ. از این به بعد، دیگر هرگز برای سرزنش بونگ از عبارت "فرزندان دیگران" استفاده نخواهم کرد. حالا کتاب‌هایت را ببند. بیا برویم بخوابیم!

بونگ مادرش را محکم در آغوش گرفت، بوسه‌ای سریع بر گونه‌اش کاشت و با خوشحالی گفت:

- آره، خدا رو شکر! از این به بعد، دیگه مجبور نیستم اون "بچه نمونه"ی مزاحم رو ببینم، ههه!

داستان‌های کوتاه از بوی دِ ین

منبع: https://baobariavungtau.com.vn/van-hoa-nghe-thuat/202506/con-nha-nguoi-ta-1045228/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
تصاویر زیبا از نور خورشید

تصاویر زیبا از نور خورشید

آخر هفته.

آخر هفته.

دانشجویان ویتنامی

دانشجویان ویتنامی