Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

شکوفا شدن در زندگی آنقدرها هم سخت نیست.

Người Lao ĐộngNgười Lao Động06/05/2023


در این دنیا، به تعداد آدم‌ها، زندگی‌های مختلف وجود دارد. هر فرد سرنوشت و شرایط خاص خود را دارد. برخی زندگی‌ها آرام و صلح‌آمیز هستند، در حالی که برخی دیگر پر از سختی و رنج. هیچ‌کس نمی‌تواند محل تولد خود را انتخاب کند، اما هر کسی حق دارد تصمیم بگیرد که چگونه زندگی کند. برای توی لان، دانش‌آموز من در مرکز آموزش مداوم منطقه، این کاملاً درست است. او تصمیم گرفت خودش را بپذیرد و تغییر دهد و با این کار، زندگی‌اش را تغییر داد.

والدین توی لان وقتی او کلاس نهم بود و برادر کوچکترش کلاس پنجم بود، از هم جدا شدند. لان و خواهر و برادرانش با پدر و مادربزرگشان زندگی می‌کردند. در خاطرات توی لان، آن روزها وحشتناک و دهشتناک بودند، زیرا پدرش دائماً مست بود. هر داستانی که او تعریف می‌کند، با اشک آمیخته شده است، با اینکه سال‌های زیادی گذشته است. در آن زمان، هر بار که پدرش مست می‌شد، همه چیز را در هم می‌شکست. خانه، که از قبل بدون مادر بی‌ثبات بود، حتی بیشتر از قبل ویران شد.

Đời mình đâu khó để nở hoa - Ảnh 1.

تصویرسازی: هوانگ دانگ

اما گریه بی‌وقفه چیزی را عوض نمی‌کرد. پدرش همان بود و مادربزرگش پیر شده بود. لان بارها با دیدن مادربزرگش که مخفیانه اشک‌هایش را پاک می‌کرد و با دیدن برادر کوچکترش که به طور فزاینده‌ای گوشه‌گیر و متفاوت می‌شد، از پدرش بیشتر عصبانی می‌شد. لان قبلاً آرزو می‌کرد که اگر پدرش الکل نمی‌نوشید و مادرش را کتک نمی‌زد، خانواده‌اش هنوز هم خانه‌ای کامل و پر از عشق بودند.

مواقعی بود که لان احساس دلسردی می‌کرد، می‌خواست همه چیز را رها کند، می‌خواست به جایی دور برود تا از توهین‌های روزانه و کتک‌های بی‌دلیل فرار کند. به نظر می‌رسید مادربزرگش وقتی آن روز لان را بی‌قرار و بی‌قرار دید، افکار لان را حس کرد؛ گهگاه، لان با چشمانی اشک‌بار به او نگاه می‌کرد. مادربزرگش لان را به سمت بیشه بامبو در انتهای کوچه کشید و گفت:

- می‌خوای الان از این خونه بری، مگه نه؟ اما آیا اونجا آرامش بیشتری نسبت به اینجا خواهد داشت؟ من خیلی پیرم که از تو مراقبت کنم. و خوآی (برادر کوچکتر لان) هم بالاخره اینجا رو ترک می‌کنه. چرا پیش مادرت برنمی‌گردی؟

این را گفت و سپس توی لان را محکم در آغوش گرفت. نمی‌توانست گریه کند؛ از وقتی پدر و مادر لان از هم جدا شده بودند، اشک‌هایش خشک شده بود، روزهایی که سعی می‌کرد با پسرش بحث کند اما موفق نمی‌شد، و زمان‌هایی که نوه‌اش را به دامنه‌ی تپه‌ی متروکه می‌کشاند تا از کتک‌ها فرار کند، اشک‌هایش را خالی کرده بود. حالا دیگر گریه نمی‌کرد. فقط بی‌صدا لان را در آغوش گرفته بود، بدن پیر و نحیفش تقلا می‌کرد.

در واقع، لان می‌خواست آنجا را ترک کند اما نمی‌دانست کجا برود. او همچنین به بازگشت نزد مادرش فکر نمی‌کرد. مادر لان، یتیم اهل جزیره‌ای، پس از تحمل کتک‌های پدر لان به دلیل حسادت بی‌اساس، بی‌سروصدا به جزیره بازگشته بود. از آن زمان، او دیگر برنگشت. شاید مادرش هرگز تصور نمی‌کرد که پس از رفتن او، پدرش تمام خشم و عصبانیت خود را بر سر لان و خواهرانش خالی کند.

توی لان در آغوش مادربزرگش بی‌وقفه هق هق می‌کرد و برای مادربزرگش هم گریه می‌کرد. مادربزرگش چیزی نگفت، فقط لان را محکم در آغوش گرفت. چطور لان می‌توانست این‌طور برود؟ و خوآی چطور؟ چه بر سر او می‌آمد؟

توی لان اشک‌هایش را پاک کرد. حقیقت غیرقابل انکار بود، مهم نبود چقدر سعی می‌کرد از آن اجتناب کند. فکر کردن به درد چیزی را حل نمی‌کرد. تغییر لازم بود. توی لان در پانزده سالگی تصمیم گرفته بود تغییر کند. کلاس نهم را تمام کرد و سپس تصمیم گرفت ترک تحصیل کند. او عمیقاً پشیمان بود، اما راه دیگری وجود نداشت. پدرش بیمار و دائماً مست بود و مادربزرگش هم خیلی پیر بود. توی لان مدرسه را ترک کرد و به سر کار رفت. در ابتدا، او در یک کارخانه پوشاک در روستا کار می‌کرد. دستمزدها زیاد نبود، اما با بودجه‌بندی دقیق و پولی که مادربزرگش از رسیدگی به باغ به دست می‌آورد، اوضاع کمی راحت‌تر از قبل شد. لان سعی کرد خواهر کوچکترش را به ادامه تحصیل تشویق کند، به این امید که مجبور نشود مانند او تحصیلاتش را ناتمام بگذارد.

توی لان در هجده سالگی برای شغل نجاری درخواست داد. کار سخت‌تر بود، اما حقوقش بهتر بود. برای لان در آن زمان، مهم نبود چقدر سخت باشد، تا زمانی که مادرش خوشحال بود و برادر کوچکترش خوب کار می‌کرد، می‌توانست بر هر چیزی غلبه کند. پدرش نیز به تدریج تغییر کرد. شاید به دلیل کاهش سلامتی، کمتر مشروب می‌خورد و دیگر مثل قبل چیزها را پرت نمی‌کرد یا لان و خواهرش را کتک نمی‌زد و سرزنش نمی‌کرد. لان خوشحال بود؛ زندگی آرام‌تر از قبل بود.

دو سال پیش، برادر کوچکتر لان کلاس دوازدهم را تمام کرد و به هنرستان فنی و حرفه‌ای رفت، بنابراین لان به فکر ادامه تحصیل افتاد. با اینکه بالای بیست سال داشت، عطش او برای دانش هرگز فروکش نکرد. توی لان می‌دانست که مرکز آموزش مداوم منطقه برای افرادی مثل او کلاس‌هایی ارائه می‌دهد. بنابراین ثبت نام کرد. او همزمان درس می‌خواند و کار می‌کرد و همه چیز را با دقت مدیریت می‌کرد. بسیاری از مردم به طور غیرمستقیم اظهار داشتند که در سن او باید به جای درس خواندن، روی ازدواج و فرزندان تمرکز کند. آنها حتی در مورد دلیل درس خواندن او در حالی که خودش شاغل بود، تردید داشتند. توی لان فقط لبخند زد. او زندگی خودش را انتخاب کرد؛ هیچ کس نمی‌توانست آن را برای او زندگی کند.

امسال، برادر کوچکترش فارغ‌التحصیل شد و شروع به کار کرد، که این سال، سال آخر دبیرستان توی لان نیز هست. او لبخندی زد و گفت: «شاید به سرعت همسالانم پیشرفت نکنم، اما قطعاً هرگز متوقف نخواهم شد.» در حال حاضر، او روی امتحانات فارغ‌التحصیلی پیش رو تمرکز دارد. ایجاد تعادل بین کار و درس بسیار دشوار است، اما او همیشه لبخندی درخشان بر لب دارد. او همیشه در هر کاری که انجام می‌دهد پر از انرژی است.

اگرچه می‌دانم که هنوز با چالش‌های زیادی روبرو هستی، اما معتقدم که قدرت غلبه بر آنها را داری و موفق خواهی شد. از آنجایی که جرأت پذیرش و تغییر را داشتی، زندگی‌ات شروع به شکوفایی کرده است.



منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
تام دائو

تام دائو

عودها را خشک کنید.

عودها را خشک کنید.

مسابقه

مسابقه