Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

احیای جوانی

(GLO) - یک بار خواهر بزرگترم را دیدم که مدت زیادی جلوی آینه ایستاده بود. اولش فکر کردم دارد صورتش را از نظر لکه بررسی می‌کند، اضطرابی رایج بین خانم‌ها، اما اینطور نبود.

Báo Gia LaiBáo Gia Lai20/05/2025

معلوم شد که او با دقت به یک تار موی خاکستری که تازه داخل سینک افتاده بود، خیره شده بود. از پنجره به بیرون نگاه کردم؛ خورشید هنوز به شدت می‌تابید و باد از میان شاخه‌های درختانی که به ایوان تکیه داده بودند، می‌وزید. درختان خیلی سریع رشد می‌کردند و در میان شلوغی و هیاهوی زندگی انسان‌ها، قد کشیده بودند.

از صبح زود، پدرم بلند می‌شد و سرفه می‌کرد. من و خواهرانم با عجله مسواک می‌زدیم، صورتمان را می‌شستیم و بعد با دوچرخه به مدرسه می‌رفتیم. و همینطور می‌گذشت، یک رفت و برگشت بی‌پایان، بدون اینکه متوجه شویم چقدر در آینه تغییر کرده‌ایم. امروز، با نگاه به خواهرم، از خودم پرسیدم: ما کی جوانی‌مان را از دست دادیم؟

در کودکی، فقط آرزو داشتم زود بزرگ شوم، به سرعت کسی که سعی می‌کند از جاده‌ای گِلی عبور کند. بزرگتر شدم، یک کلاس بالاتر رفتم، دانشجو شدم، سپس مهندس... اما هنوز از خودم می‌پرسیدم: آیا من هم به مرحله جوانی رسیده‌ام؟

12.jpg
تصویرسازی: هوین ترانگ

یک بار، وقتی به خانه رفتم و دیدم خانه خالی است، به پشت خانه رفتم و پدر و مادرم را دیدم که مشغول پیوند زدن نهال‌های موز جوان به ردیف بودند. آن موقع بود که واقعاً این ضرب‌المثل را درک کردم که می‌گوید: «جوان‌ها سیب کاستارد می‌کارند، پیرها موز» و از خودم پرسیدم: آیا واقعاً ممکن است پدر و مادرم پیر شده باشند؟ آن شب، نتوانستم بخوابم.

مدام به برگ‌های جوان و لطیف موز فکر می‌کردم که در باد بال بال می‌زدند. نسیم اواخر بهار، مانند عقربه نامرئی ساعت، آن برگ‌های لطیف را لمس می‌کرد و نقاط عطف سخت زمان را نشان می‌داد. اما صبح روز بعد، مانند هر کس دیگری، در شلوغی و هیاهوی زندگی غرق شدم و گاهی چیزهایی را که در موردشان فکر کرده و اندیشیده بودم، فراموش می‌کردم.

سرم شلوغ بوده، بنابراین کمتر به زادگاهم برمی‌گردم و این را به عنوان پوششی برای خودم درست کرده‌ام. یک شب، در حالی که آنجا دراز کشیده بودم و به صدای باد که پنجره‌های طبقه بالا را می‌لرزاند گوش می‌دادم، از خودم پرسیدم که حال باغچه خانه چطور است. به خانه زنگ زدم تا بپرسم، و مادرم با تأسف پاسخ داد: «خانه خوب است، اما باد خیلی شدید بود؛ همه درختان موز، درست زمانی که میوه می‌دادند، افتاده‌اند.» درست است که برای سالمندان، درختان نمادی از امید هستند. با افتادن درختان موز، اکنون امیدشان به درختان سیب کاستارد تازه کاشته شده است.

یک بار، وقتی برای یک سفر کاری رفته بودم، پسرم تیت تماس گرفت و گفت: «درخت‌های سیب کاستارد مادربزرگ و پدربزرگ دارند میوه می‌دهند، بنابراین باید آنها را قطع کنیم، بابا.» در واقع، می‌توانستم به سوپرمارکت بروم و یک کیسه کامل میوه تازه برایش ببرم. اما آن درختان سیب کاستارد جایی بودند که مادرم امیدهایش را به آنها بسته بود. او هر روز با خوشحالی از آن درختان مراقبت می‌کرد، درختانی که ممکن بود چند سال طول بکشد تا میوه بدهند.

مادرم با کودکی بچه‌ها زندگی می‌کرد، در حالی که من آن چیز گرانبها را در زندگی‌ام فراموش کرده بودم. سپس تیت کوچولو ادامه داد: «اما من ناراحت نیستم، بابا! من از مادربزرگ و پدربزرگ حمایت می‌کنم که درختان سیب کاستارد را قطع کنند تا جاده به دهکده بالایی عریض‌تر شود، تا بچه‌ها راه نزدیک‌تری به مدرسه داشته باشند و از شیب تند اجتناب کنند.»

زمان خیلی سریع می‌گذرد. ​​امروز، به خانه برگشتم و دیدم بچه‌ها با هیجان همدیگر را صدا می‌زنند، در حالی که با دوچرخه از جاده تازه افتتاح شده به مدرسه می‌رفتند. در قدیم، جاده‌ای که من و خواهرانم از آن به مدرسه می‌رفتیم اصلاً این شکلی نبود.

حالا، درختان موز از بین رفته‌اند، درختان سیب کاستارد قطع شده‌اند، و مادرم نیز در آن سوی تپه درگذشته است، و ابرهای سفید او را به قلمرو ناپایداری برده‌اند. ناگهان، پسرم در گوشم زمزمه کرد: «بابا، موهای خاکستری زیادی داری. امشب همه را برایت از ریشه درمی‌آورم!» لبخند زدم، شانه‌اش را - شانه محکم یک مرد جوان - نوازش کردم و به آرامی گفتم: «بی‌خیال، پسرم، زمان بالاخره می‌گذرد.»

منبع: https://baogialai.com.vn/gap-lai-thanh-xuan-post323701.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
رکورد وینیل

رکورد وینیل

سوگند

سوگند

زیبایی

زیبایی