در آن لحظه، به نظر می‌رسید تمام خستگی‌ها ناپدید شده‌اند و تنها کلمات شیرین و عشق سرشار باقی مانده است.

آن دو در یک دبیرستان همکلاسی بودند. در طول یک فعالیت فوق برنامه، لین ناگهان احساس خارش و سوزش روی پوستش کرد و لکه‌های قرمز به تدریج روی بازوها و مچ‌هایش ظاهر شد. او به سرعت از معلم کلاس خود اجازه خواست تا به درمانگاه برود. پس از مدتی نشستن، نگوک، پسری از کلاس بعدی، وارد شد تا برای او پماد بخواهد. ناراحتی که اکنون احساس می‌کرد، او را بیشتر آشفته کرد و چشمانش از نگرانی برق زد.

نگوک با دیدن این صحنه، به آرامی به لین نزدیک شد تا حالش را جویا شود و همزمان به لین کمک کرد تا ناحیه آسیب‌دیده را با آب خنک بشوید. این آرامش و نگرانی واقعی، نگوک را نزد دوستش عزیز کرد.

دوک نگوک و دوست دخترش توی لین. عکس توسط سوژه ارسال شده است.

در روزهای مدرسه بعد، این دو دوست به هم نزدیک‌تر شدند. در زنگ تفریح، نیمکت‌های سنگی به محل ملاقات آنها تبدیل شد تا در مورد تکالیف دشوار بحث کنند یا از یکدیگر سوالات تصادفی و بی‌معنی بپرسند. طولی نکشید که آنها به سال آخر دبیرستان رسیدند، هر دو با پشتکار درس می‌خواندند. نگوک در آخرین صفحه از سالنامه لین نوشت: «چیزهایی هست که بارها می‌خواستم بگویم، اما هر وقت جلوی تو می‌ایستم، احساس معذب بودن می‌کنم... امیدوارم اکنون و در آینده، همیشه آن لبخند خالص و قدرتی را که همیشه تحسین می‌کنم، حفظ کنی. من آرزو دارم روزی لباس سبز یک سرباز را بپوشم. من احساس حضور در ارتش، زندگی منظم و محافظت از آنچه برایم عزیز است را دوست دارم. آنگاه به اندازه کافی شجاع خواهم بود تا آنچه را که امروز فقط جرات گفتنش را دارم به تو بگویم. من از تو خوشم می‌آید!»

آن دست‌خط‌های محکم و مصمم، انگیزه‌ای برای هر دوی آنها بود تا با عزمی راسخ تلاش کنند. روزی که نامه‌های پذیرش دانشگاه خود را دریافت کردند، در میان شادی فراوان و مسیرهای جدیدی که قرار بود طی کنند، با خوشحالی دست‌های هم را گرفتند و یک «توافق» ساده بستند: اگرچه در مکان‌های مختلفی خواهند بود، اما همیشه به یکدیگر نگاه می‌کنند، با هم کار می‌کنند و خود را کاملاً وقف آینده‌شان می‌کنند و در مواجهه با مشکلات و چالش‌ها هرگز دست‌های یکدیگر را رها نمی‌کنند.

در طول چهار سال آشنایی‌شان، لین به وضوح زمانی را که انگوک در رژه بزرگداشت هفتادمین سالگرد پیروزی دین بین فو شرکت کرد، به یاد می‌آورد. در طول جلسات آموزشی، آنها از زمان استراحت استفاده می‌کردند تا هر روز چند دقیقه‌ای از طریق تماس ویدیویی یکدیگر را ببینند. اگرچه آنها زمان کمی برای دیدن یکدیگر داشتند، لین همیشه کار انگوک را درک می‌کرد و به آن افتخار می‌کرد.

انگوک پس از انجام تکلیفش به خانه برگشت و می‌خواست دوست دخترش را غافلگیر کند، بنابراین از قبل به او نگفت. آن روز، موقع بسته شدن دفتر، با دسته گلی از رزهای قرمز پررنگ به در دفترش رسید. قبل از اینکه لین بتواند از تعجبش بیرون بیاید، انگوک به او نزدیک شد، گل‌ها را به او داد و عشقش را در مقابل همه، که او را تماشا و تحسین می‌کردند، به او اعتراف کرد.

هر دو خانواده از داستان عاشقانه زیبای توئی لین و دوک نگوک حمایت کردند. آنها فقط منتظر بودند تا شغل او تثبیت شود تا بتواند او را به خانه بیاورد تا همسرش در ارتش باشد. در آن زمان، "توافق" سال‌ها پیش به یک پیوند مبارک تبدیل می‌شد.

    منبع: https://www.qdnd.vn/quoc-phong-an-ninh/xay-dung-quan-doi/giao-keo-tinh-yeu-1034681