Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

خوشبختی دیرهنگام

های در سی و شش سالگی ازدواج کرد. شوهرش هنرمندی است که صاحب یک کافه کوچک در اعماق جنگل کاج است و عمدتاً به گردشگران خدمات ارائه می‌دهد. آنها زمانی که های پس از ماه‌ها کار پرمشغله و خسته‌کننده برای استراحت و ارتباط مجدد با طبیعت به آنجا رفته بود، با هم آشنا شدند. او با بازدید از کافه که به سبکی مینیمالیستی اما با سلیقه و با منظره‌ای از جنگل کاج تزئین شده بود، احساس آرامش و آزادی کرد. موسیقی ملودیک نگو توی مین از دستگاه ضبط قدیمی، فضای آرام شهر کوهستانی را به طور کامل تکمیل می‌کرد. شوهر های، ویت، هم مالک، هم متصدی بار و هم پیشخدمت بود. از همان اولین ملاقات، دو روح خویشاوند تأثیر مثبت ماندگاری بر یکدیگر گذاشتند. آنها مرتباً با هم در تماس بودند و به طور فزاینده‌ای احساس می‌کردند که قطعه گمشده یکدیگر هستند. پس از دو سال آشنایی، آنها با عروسی به اوج خود رسیدند و فصل جدیدی از زندگی خود را آغاز کردند.

Báo Phú YênBáo Phú Yên04/05/2025

تصویر: پی‌وی

مامان گفت عروسی خواهر بزرگترم باید حداقل بیست میز مهمان داشته باشد تا مناسب باشد. او تنها دختر خانواده است و بیش از یک دهه است که در شهر کار می‌کند و از همه چیز مراقبت می‌کند، بنابراین روز بزرگش باید پر جنب و جوش باشد تا احساس تنهایی نکند. من خندیدم و گفتم: «چه اهمیتی دارد، مامان؟ مهمترین چیز این است که آیا زندگی بعد از ازدواج شاد است یا نه، نه تشریفات.» خواهر بزرگترم فقط یک عروسی ساده با خانواده و دوستان نزدیک می‌خواست، افرادی که واقعاً معتقد بود برای ابراز دعای خیرشان می‌آیند.

چند روز قبل از عروسی، دوک گفت: «بگذار از برگ‌های نارگیل برایت یک طاق عروسی بسازم.» خواهر های دوران جوانی‌اش را پشت سر گذاشته بود، اما هنوز بسیار زیبا بود و جذابیت ملایم یک زن بالغ را داشت. در آن زمان، مادرش همیشه به دنیا آوردن زیباترین دختر در روستای دورافتاده و باتلاقی افتخار می‌کرد. خواهر های اگرچه دختری روستایی بود، گونه‌های گلگون، لب‌های منحنی و پوستی به سفیدی سفال داشت. با وجود تحمل آب و هوای سخت مانند سایر دختران مزرعه، او هنوز هم درخشان و تابناک مانند یک گل بهاری بود. چندین مرد جوان در روستا بارها و بارها مادران خود را ترغیب می‌کردند که از او خواستگاری کنند، اما پدرش اصرار داشت که خواهر های تحصیلات مناسبی داشته باشد.

خواهر بزرگترم در آن زمان باهوش و بهترین دانش‌آموز دبیرستان بود. برادر کوچکترم، دوک، سه کلاس از او عقب‌تر بود؛ او فقط کلاس دهم بود که خواهرم فارغ‌التحصیل شد. اما در مدرسه، معلمان همیشه از او به عنوان یک الگو صحبت می‌کردند. دوک به او بسیار افتخار می‌کرد. او اغلب به دوستانش افتخار می‌کرد که خواهر بزرگترش دانش‌آموز برتر سطح استان است.

از وقتی خواهر بزرگترم وارد دانشگاه شد، خواستگارهای همسایه شروع به اختلاف کردند. مردم از دختران تحصیل‌کرده می‌ترسیدند، چون معتقد بودند که او با یک مرد شهری با شغل دفتری ازدواج خواهد کرد و بعید است که برای کار کشاورزی به روستا برگردد. اگرچه آنها دلشکسته بودند زیرا خواهرم به مهربانی، ادب، مهارت و آشپزی خوب معروف بود، اما به دلیل اختلافات زیاد مجبور شدند از او دست بکشند.

خواهر بزرگترم بعد از پایان چهار سال تحصیلش، در شهر کار می‌کرد. کارش شلوغ بود، گاهی تا دیروقت کار می‌کرد و هنوز نمی‌توانست همه کارها را تمام کند، بنابراین به ندرت به خانه می‌آمد. گاهی اوقات فقط برای مدت کوتاهی در خانه بود، سریع غذا می‌خورد و بعد تماس می‌گرفت که برود. هر ماه، نیمی از حقوقش را با موتورسیکلت یا پست برای مادرش می‌فرستاد تا در خانه استفاده کند. هر وقت پول را می‌فرستاد، با مادرش تماس می‌گرفت تا به او یادآوری کند که در غذا خساست نکند، سبزیجات و میوه‌های بیشتری برای تامین ویتامین‌ها بخرد. به مادرش گفته بود که تمام خانواده را مرتباً برای معاینات پزشکی ببرد و به مامان و بابا گفته بود که وقت استراحت است. مدام تکرار می‌کرد: «مامان و بابا تمام عمرشان نگران ما بوده‌اند؛ حالا وقت آن است که از دوران پیری‌شان لذت ببرند و نوه‌هایشان را در آغوش بگیرند.»

نوه‌های اینجا دو فرزند دوک، یک پسر و یک دختر، هستند. دوک پس از پایان دبیرستان، مدرسه را رها کرد تا کشاورزی را به دست بگیرد. خواهر بزرگترش گفت: «این ایده خوبی است. اگر همه در یک دفتر کار کنند، چه کسی کشاورزی می‌کند، دامداری می‌کند و غذا و کالاهای مادی مورد نیاز جامعه را تولید می‌کند؟» خواهرش خندید: «تحصیلات من در ازای برنج و غذای شماست. کشاورزان، صرف نظر از دوره، ضروری‌ترین نیرو هستند.»

خواهر بزرگترم که از صبح تا شب خستگی‌ناپذیر در شرکت کار می‌کرد، به ندرت وقت آزاد برای پیدا کردن دوست یا آشنایی با کسی داشت. او فقط چند دوست دانشگاهی داشت که هنوز با آنها در ارتباط بود، اما پس از فارغ‌التحصیلی، همه آنها راه خود را رفتند. محل کار او عمدتاً زنانه بود و مردانی که آنجا بودند، از قبل سر و سامان گرفته بودند. و با توجه به اینکه والدینش در خانه با مشکلات دست و پنجه نرم می‌کردند، خواهر بزرگترم دائماً برای موفقیت تلاش می‌کرد و فکر می‌کرد که والدینش زمان زیادی برای منتظر ماندن او ندارند.

در حالی که همسالانش همگی ازدواج می‌کردند و از بازی کناره‌گیری می‌کردند، های همچنان خستگی‌ناپذیر کار می‌کرد، زود می‌رفت و دیر برمی‌گشت. هر بار که در عروسی دوست دانشگاهی یا اولین جشن تولد فرزند دوست دبیرستانی‌اش شرکت می‌کرد، های کاملاً احساس جدایی می‌کرد، زیرا علاوه بر کار خسته‌کننده‌اش با اعداد و ضرب‌الاجل‌ها در دفتر، چیز دیگری برای صحبت نداشت. در حالی که دوستانش گروه‌هایی مانند "باشگاه مادران" یا "نکات فرزندپروری" تشکیل داده بودند و تجربیات خود را با اشتیاق به اشتراک می‌گذاشتند، های فقط می‌توانست بی‌سروصدا به مشکلات و شکایات مشتریان رسیدگی کند. دوستانش گاهی اوقات به شوخی می‌گفتند: "اگر آنقدر سخت کار کنی که وقت نداشته باشی مثل لای آن را خرج کنی، پس این همه پول را کجا می‌گذاری؟"

خواهر های پس از سال‌ها پس‌انداز، در سن سی سالگی برای والدینش خانه‌ای کاشی‌کاری شده ساخت. حدود یک سال بعد، دوک ازدواج کرد. خواهر های به تنها برادر کوچکترش گفت: «بگذار من از آن مراقبت کنم.» آخر هفته، او مسافت طولانی را طی کرد تا دوک و همسرش را برای انتخاب لباس عروسی و گرفتن عکس‌های عروسی‌شان ببرد. او با توجه به هر جزئیات کوچک گفت: «این یک اتفاق بی‌نظیر در زندگی است.» او مادرش را برای خرید جواهرات طلا به عنوان هدیه برای عروسش برد و فقط جدیدترین و لوکس‌ترین طرح‌ها را انتخاب کرد. مادرش گفت که در زمان او، فقط یک جفت گوشواره گل ختمی قابل قبول بود. خواهر های به آرامی پاسخ داد: «ما باید با زمانه سازگار شویم، مادر.»

مردم اغلب می‌گویند: «دشمن از دور به بدی خواهرشوهر نیست»، اما خواهرشوهرم، خواهر بزرگترم، واقعاً آدم فهمیده‌ای است. هر بار که به خانه می‌آید، وقتی فقط ما دو نفر هستیم، به من می‌گوید: «مهم نیست کسی چقدر به همسرش عشق یا نفرت داشته باشد، هیچ‌کس نمی‌تواند از یک شوهر عاشق پیشی بگیرد.» او با تمام وجود در مورد نحوه رفتار و زندگی مشترک درست به من توصیه می‌کند. او می‌گوید: «به عنوان یک مرد، باید بخشنده باشید، به خصوص نسبت به همسر و فرزندانتان.»

با این حال، حتی در دهه سی زندگی‌اش، مجرد ماند و همسایه‌ها شروع به پچ‌پچ کردن کردند که او یک پیرزن و خیلی ایرادگیر است. او وانمود می‌کرد که نمی‌شنود و مادرش، نگران، گاهی اوقات از شایعات همسایه‌ها غر می‌زد. او فقط لبخند می‌زد و می‌گفت: «من خیلی سرم شلوغ است، مامان، وقت قرار گذاشتن ندارم.» مادرش سرش را تکان داد، کمی غمگین و رنجیده بود، زیرا دخترش آنقدر تحصیل‌کرده و آگاه بود که حرف‌های پیرزن روستایی به دلش نمی‌نشست. در واقع، او خیلی خوب می‌فهمید، اما برای او، مسائل مهم زندگی را نمی‌توانستند با عجله حل کنند. شاید کسی که دوست داشت کمی دیرتر از راه می‌رسید، اما باید کسی می‌بود که قلبش همیشه منتظرش بوده است.

وقتی اوضاع آرام شد، با وجود پسران و دختران و خانواده‌ای راحت و هماهنگ، پدرش به او گفت: «به اندازه کافی از خانواده مراقبت کرده‌ای؛ حالا به خودت فکر کن.» او نه سر تکان می‌داد و نه تکان می‌داد، اما به تدریج سرعت زندگی‌اش را کم کرد. او با اعتدال بیشتری کار می‌کرد و بیشتر به رژیم غذایی، خواب و استراحت خود توجه می‌کرد. رویای کودکی‌اش سفر بود. اما او به طور خاص مکان‌های شلوغ و پر رفت و آمد را دوست نداشت. در تعطیلات کوتاه، با موتورسیکلت خود در جاده‌های روستایی رانندگی می‌کرد و گاهی با کشتی به جزیره‌ای ناامن در رودخانه آرام و تا حدودی مالیخولیایی هائو می‌رفت تا باغ‌های میوه پیدا کند. در تعطیلات طولانی‌تر، به کوه‌ها و دریا می‌رفت، اغلب به مکان‌های دورافتاده، گاهی حتی به جزایر مرزی، به روشی که هیچ کس دیگری با آن متفاوت بود. او گفت: «هر روز در چرخه صنعتی گرفتار می‌شوم، بنابراین فقط آرزوی طبیعت بکر و اصیل را دارم.»

در طول آن سفرها، او با ویت آشنا شد و آنها به طور طبیعی با هم آشنا شدند، انگار که برای هم ساخته شده بودند. ممکن است فکر کنید دو روح بسیار شبیه به هم به راحتی حوصله‌شان سر می‌رود، اما های لبخند زد و گفت: «من معتقدم که فرد مناسب را ملاقات کرده‌ام.»

در روز عروسی‌اش، های در لباس آئو دای قرمز پر جنب و جوش با طرح ققنوس، درخشان به نظر می‌رسید، اندامی برازنده و آرام. عشق، چهره‌اش را زیباتر کرده بود و چشمانش از شادی برق می‌زد. با تماشای خجالتی او در کنار مردی که عشق زندگی‌اش بود، گونه‌هایش از اشک پر شد و مردد بود که او را بدرقه کند. چشمانش خیس بود، اما قلبش پر از شادی بود زیرا انتظار های پاداش گرفته بود. پس از عروسی، او به همراه شوهرش به شهر کوهستانی بازگشت تا یک کافی‌شاپ و یک گالری هنری اداره کند. ویت گفت که همچنان به های اجازه می‌دهد زندگی دلخواهش را انتخاب کند. با اینکه او یک مرد بود، در آن لحظه که دخترش را به خانه شوهرش می‌فرستاد، نمی‌توانست اشک‌هایش را پنهان کند. او پرسید: «پس دخترم را از دست داده‌ام؟» های با چشمانی اشکبار، دست پدرش را محکم گرفت: «نه، این‌طور نیست، تو داماد شده‌ای.»

منبع: https://baophuyen.vn/sang-tac/202505/hanh-phuc-muon-e374bcb/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
گل‌ها به اسکله بین دونگ می‌رسند.

گل‌ها به اسکله بین دونگ می‌رسند.

خانه شناور

خانه شناور

دختر کوچولو کنار پنجره

دختر کوچولو کنار پنجره