Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

خوشبختی کامل

نام با موسیقی دلنشین و آرامش‌بخش ترین کانگ سون به خواب رفت. ناگهان تلفنش زنگ خورد. نگاهی به صفحه انداخت و بی‌تفاوت دکمه قرمز را فشار داد. کمتر از 10 ثانیه بعد، صفحه دوباره روشن شد و او به حالت هواپیما رفت. صدای موسیقی را بلندتر کرد و چشمانش نیمه‌باز بود. اما نمی‌توانست به حالت اولیه‌اش برگردد. تصویر مادر پیرش دور و نزدیک، گاهی واضح و گاهی تار، سوسو می‌زد.

Báo Thái NguyênBáo Thái Nguyên09/04/2025

نام چشمانش را محکم بست و سرش را تکان داد، انگار که سعی داشت افکار سرگردان را از ذهنش دور کند، اما هنوز نمی‌توانست در موسیقی غرق شود، با اینکه تمام فضا پر از اشعار تأثیرگذار بود : «چند سال گذشته، و تو هنوز کجا می‌روی؟ پرسه می‌زنی، زندگی را خسته‌کننده می‌کنی...»

خوشبختی کامل - داستان کوتاهی از های دانگ

نام موسیقی را خاموش کرد و روی مبل ولو شد، با قیافه‌ای آزرده. بیش از دو سال از مرگ پدرش گذشته بود و او به خانه برنگشته بود و با مادرش تماس نگرفته بود. او عصبانی بود. از زمانی که زانو زده بود و به پدر و مادرش التماس می‌کرد که زمینشان را بفروشند تا بتواند کسب و کاری راه بیندازد، اما آنها به سردی امتناع کردند، دلخور بود. کوله پشتی‌اش را برداشت و همان شب از خانه بیرون رفت، اشک از چشمانش جاری بود و طعم شوری داشت. آن آخرین باری بود که گریه می‌کرد. قسم خورد که حتی اگر پدر و مادرش بعداً به او زمین پیشنهاد دهند، آن را قبول نخواهد کرد.

روزی که برای مراسم خاکسپاری پدرش به خانه برگشت، چشمانش خشک بود. مادرش بعد از ترتیب دادن مراسم خاکسپاری پدرش، از او خواست که در روستا بماند و کار کند تا رفت و آمد مردم بیشتر شود و خانه گرم‌تر شود. او کلمه‌ای نگفت، فقط لبخند کمرنگی زد و سپس همان شب سوار اتوبوس شد و رفت و آمد کرد و مادرش را در حالی که بی‌وقفه گریه می‌کرد، تنها گذاشت.

تقریباً سه سال بود که زندگی بی‌خیالی داشت. برادر کوچکترش در خارج از کشور کار می‌کرد و آنها فقط سالی دو یا سه بار تلفنی با هم صحبت می‌کردند. اقوام در خانه، که مدت‌ها از هم بی‌خبر بودند، از هم دور شده بودند و رابطه‌شان سرد شده بود. مدت زیادی بود که عمه هونگ تماس نگرفته بود و او نمی‌خواست جواب بدهد. قبلاً این کار را کرده بود و احساس راحتی می‌کرد، اما حالا احساس ناراحتی می‌کرد.

***

«بابا، لطفا من را ببخش! من کلیدها را گم نکردم. من تخم مرغ روی قفل را نخوردم. خیلی درد می‌کند، لطفا من را ببخش! متاسفم، بابا!» نام با گریه التماس کرد.

- حرومزاده... *زد*... *زد*... *تاپ*... *تاپ*... فکر کردی پول درآوردن برای من آسونه که انقدر عصبانیم می‌کنی؟ در رو بشکن! اگه فردا پول کافی برای خرید یه قفل دیگه پیدا نکردی، منو به خاطر بی‌رحمی سرزنش نکن... تو حتی تخم‌مرغ‌های منم دزدیدی! چقدر گستاخ!

بائو، برادر کوچکتر نام، در گوشه ایوان چمباتمه زده بود و چشمانش پر از ترس بود، در حالی که پدرش را تماشا می‌کرد که برادر بزرگترش را تا جایی کتک می‌زد که پاهایش خونریزی می‌کرد. هر بار که آقای چین شلاق را می‌چرخاند، بائو رویش را برمی‌گرداند، چشمانش را محکم بسته بود و بدنش به عقب می‌خزید. او که برای برادرش متاسف بود، با لرز به آقای چین نزدیک شد و با لکنت زبان عذرخواهی کرد:

- بابا... بابا... این... نام نبود که کلیدها را گم کرد، این... من بودم! موقع ماهیگیری... آنها را توی برکه انداختم!

سیلی مانند صاعقه ای آسمانی به صورت بائو خورد و باعث شد صورتش سرخ شود و چشمانش از حدقه بیرون بزند. بائو در حالی که سرش را گرفته بود، روی زمین افتاد. نام به داخل هجوم برد و او را در آغوش گرفت و هر دو بی اختیار گریه کردند.

درست همان موقع، خانم هوی از بازار برگشت. او به شوهرش اشاره کرد و پرسید:

- اون دو تا عوضی دوباره چه دردسری درست کردن؟ به خاطر اونا هیچ روزی آروم نیست.

آقای چین دوباره فریاد زد: «البته.»

- این حرامزاده‌های لعنتی فقط غذا رو هدر میدن و به درد نمی‌خورن. حالا می‌خوام یه کاسه گه بهشون بدم...

خانم هوی که موقعیت را درک نمی‌کرد، همچنان مشت‌هایش را به سمت دو پسرش گره کرده بود. نام، وحشت‌زده، در میان هق‌هق گفت:

- مامان و بابا، التماس می‌کنیم که ما را ببخشید. دفعه‌ی بعد دیگر جرأت نمی‌کنیم این کار را انجام دهیم.

آقای چین با صدای هیس مانندی گفت: «رحم نکن…»

نام از خواب بیدار شد، غرق در عرق بود و متوجه شد که این فقط یک کابوس بوده است.

درست همان موقع، همسر نام از آشپزخانه با عجله بیرون آمد و با صدای بلند فریاد زد:

نام، نام! چرا گوشیت رو خاموش کردی؟ خاله هونگ همین الان بهم زنگ زد!

لان با دیدن شوهرش که آنجا نشسته بود، افسرده و صورتش غرق در عرق، به آرامی گفت:

لان پرسید: «کابوس دیدی؟» و سعی کرد شوهرش را آرام کند، در حالی که به آرامی عرق پیشانی نام را با دستمال پاک می‌کرد. نام به تلفنش نگاه نکرد، آن را با ظرافت از چشمانش دور کرد و سپس به آرامی شروع به صحبت کرد و هر کلمه را با صدای بلند بیان کرد:

- گوش نده! بهش بگو دیگه هیچ وقت بهت زنگ نزنه!

لان کنار شوهرش نشسته بود، چهره‌اش غمگین بود، انگار گزینه‌هایش را با دقت بررسی کرده بود. صدایش آرام و شمرده بود:

«بعد از این همه سال، هنوز از مادرت عصبانی هستی؟ می‌توانی به تمام دنیا پشت کنی، اما نمی‌توانی مدام به مادرت پشت کنی. بدون او، تو این زندگی را نداشتی، من و فرزندانمان را نداشتی. در گذشته، والدین ما شاید با ما سختگیر و خشن بودند، اما همه اینها برای تو و بائو بهتر بود. حالا که خودم مادر شده‌ام، این را عمیق‌تر می‌فهمم. آیا واقعاً می‌خواهی فرزندانمان در آینده با ما همین‌طور رفتار کنند؟!»

لان که دید شوهرش واکنشی نشان نداد، فرصت را غنیمت شمرد و بیشتر صحبت کرد:

- عمه هونگ تماس گرفت و گفت که زمینی در زادگاه ما اکنون یک جاده ارتباطی از میان آن می‌گذرد و کسی بیش از ۵ میلیارد دونگ برای آن پیشنهاد داده است. مامان می‌خواهد دوباره با تو و عمو بائو تماس بگیرد تا در مورد فروش یا عدم فروش آن صحبت کند تا بتواند تصمیم بگیرد. عمو بائو در ژاپن است، بنابراین اشکالی ندارد، اما تو حتی به تلفن هم جواب نمی‌دهی. آیا شما دو نفر واقعاً قصد دارید تمام روابط خود را با مامان و اقوامتان در حومه شهر قطع کنید؟ آیا می‌خواهید یک پدر خودخواه، لجباز، سنگدل و بی‌رحم باشید؟ چه الگویی برای فرزندانتان خواهید بود؟

نام تک تک کلمات همسرش را می‌شنید، اما رفتارش بی‌تفاوت و حواس‌پرت بود. بلند شد و به توالت رفت تا صورتش را بشوید و سرش را مرتب کند، در حالی که زیر لب با خودش زمزمه می‌کرد:

- چه کسی چنین اعمال بی‌رحمانه و بی‌رحمانه‌ای انجام داده که سزاوار چنین چیزی است؟ در روزهایی که نام در ایستگاه اتوبوس، بی‌پول، و مجبور به فروش خون خود برای زنده ماندن بود، پدرش کجا بود، مادرش کجا بود؟ آنها مصمم هستند که این سرزمین گرانبها را حفظ کنند در حالی که پسرشان را نادیده می‌گیرند و تحقیر می‌کنند؛ اکنون، می‌توانند محکم، محکم بچسبند...

- حتی اگر مامان زمین را نگه می‌داشت، باز هم در نهایت به تو و برادرت می‌رسید. اگر مامان و بابا آن موقع موافقت می‌کردند که زمین را بفروشند و پولش را به تو بدهند، شاید به موفقیتی که امروز داری، نمی‌رسیدی. شاید درس‌های سختی‌ها ارزشمندترین درس‌هایی باشند که تو و برادرت را به افرادی که امروز هستید، تبدیل کرده‌اند!

نام با قاطعیت گفت:

- تو را از ذکر دوباره این موضوع منع می‌کنم. اگر گوش ندادی، مرا به خاطر سنگدل بودن سرزنش نکن.

***

بعد از اینکه شش ماه با هم قهر بودیم، یک روز، نام اول صحبت کرد:

- فردا را مرخصی می‌گیرم و بچه‌ها را به زادگاهمان برمی‌گردانیم تا به مادربزرگ سر بزنند!

لان جوابی نداد، اما به آرامی لبخند زد و چهره‌اش از شادی درخشید. شاید امروز روزی بود که لان واقعاً شادی را در کامل‌ترین شکل خود احساس کرد!

«...از کجا معلوم که سنگ‌ها درد را حس نمی‌کنند؟ لطفا بگذار باران بر این سرزمین پهناور ببارد. روزی، حتی سنگ‌ها هم به یکدیگر نیاز خواهند داشت.» - این آهنگ قلب نام را به تپش انداخت، احساسی از پشیمانی و تاسف در عمیق‌ترین زوایای روحش رخنه کرد. شاید ترین کونگ سان درست می‌گفت وقتی می‌گفت: «حتی سنگ‌ها هم به یکدیگر نیاز دارند»، پس چرا نام، که یک انسان است، به مادرش نیاز نداشت؟

منبع: https://baothainguyen.vn/van-hoa/van-hoc-nghe-thuat/202504/hanh-phuc-tron-ven-32e15b2/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
پیشرو

پیشرو

رنگ‌های جزایر جنوبی

رنگ‌های جزایر جنوبی

رنگ‌های بهاری منطقه مرزی

رنگ‌های بهاری منطقه مرزی