او قبلاً خبرنگار و سردبیر یک خبرگزاری بود - شغلی جذاب با درآمدی پایدار. با این حال، وقتی مجبور شد به شغلی دور از خانه منتقل شود، مسیر متفاوتی را انتخاب کرد: برای تدریس درخواست داد تا بتواند به والدین مسن خود نزدیکتر باشد، تا هر شب بعد از کار بتواند برایشان غذای گرم بپزد و هر روز صبح از آنها بپرسد که آیا شب قبل خوب خوابیدهاند یا نه.
یک بار از او پرسیدم که آیا از ترک شغلی که خیلیها آرزویش را دارند پشیمان است؟ لبخندی زد، لبخندش کمی کمرنگ شد و دوباره پر رنگ شد: «معلوم است که پشیمانم. اما پدر و مادرم دارند پیر میشوند و من وقت زیادی ندارم. گذشته از این، تدریس رویای من بود وقتی که تازه فارغالتحصیل شده بودم. فقط آن موقع فرصتش را نداشتم. حالا که این فرصت پیش آمده، حیف است که از آن استفاده نکنم.» این را به آرامی گفت، اما چشمانش از شادی میدرخشید.
او که از روزنامهنگاری متخصص در برنامههای بشردوستانه بود، اکنون پشت تریبون میایستد و به دانشآموزان پانزده و شانزده ساله ادبیات تدریس میکند. شاید به این دلیل که با افرادی که با سختیها روبرو بودهاند، ارتباط زیادی داشته است، همیشه با محبت به دانشآموزانش نگاه میکند. او هر درس را با دقت آماده میکند و با نهایت دقت طرح درس مینویسد. در زنگ تفریح، به جای نشستن در اتاق معلمان، به حیاط مدرسه میرود، کنار بچهها مینشیند، با آنها گپ میزند، گوش میدهد و سپس داستانهایی را که در حین کار روزنامهنگاری با آنها مواجه شده است، برایشان تعریف میکند: داستانهایی درباره افرادی که با وجود رنج بردن از محرومیتهای فراوان، هنوز هم با تمام وجود برای خوبی تلاش میکنند.
او اغلب به من میگفت: «تدریس ادبیات فقط آموزش کلمات نیست؛ بلکه آموزش احساسات و چگونگی ابراز شفقت نیز هست.» شاید به همین دلیل است که برای او، هر درس فقط انتقال دانش نبود، بلکه کاشتن بذر مهربانی در قلب دانشآموزانش و راهنمایی آنها در مورد چگونگی رفتار صمیمانه با دیگران بود.
یک بار، او درباره دانشآموزی در کلاسش برایم تعریف کرد - پسری ساکت و گوشهگیر که خودش را جمعوجور میکرد، تا جایی که همکلاسیهایش گاهی اوقات نمیتوانستند حرفهایش را بفهمند. او در بازیها شرکت نمیکرد، حرف نمیزد و حتی در زنگ تفریح هم تنها مینشست.
با دیدن این موضوع، او به طور پیشگیرانه سعی کرد به او نزدیکتر شود و یک بعد از ظهر دیروقت بعد از مدرسه، از او خواست که بماند تا با هم صحبت کنیم.
با لحنی ملایم، انگار که میترسد احساسات پسر را جریحهدار کند، پرسید: «چرا متوجه شدهام که اخیراً زیاد لبخند نمیزنی؟ چیزی تو را آزار میدهد؟»
- "بله... من خوبم."
«اشکالی نداره که همیشه یه گوشه بشینی؟ همه سر کلاس دوست تو هستن.»
سرش را پایین انداخت، مدت زیادی تردید کرد، سپس به آرامی گفت: «خانوادهام فقیرند... میترسم دوستانم به من به دیده تحقیر نگاه کنند. جرات نمیکنم در هیچ کاری شرکت کنم.»
او به آرامی شانهی او را نوازش کرد: «فقیر بودن تقصیر تو نیست. هر کسی نقطه شروع متفاوتی دارد. مهم این است که تو سختکوش و مهربان باشی. من معتقدم همکلاسیهایت تو را به خاطر خودت تحسین میکنند، نه به خاطر داشتههایت.»
سرش را بالا آورد، چشمانش قرمز و متورم بود: «اما... اگه دوستام بهم بخندن چی؟»
- «اگر کسی خندید، فقط مستقیم به چشمانش نگاه کن و بگو: من هم مثل تو هستم، هر روز تمام تلاشم را میکنم. آدمهای خوب میفهمند. کسانی که خیلی خوب نیستند بالاخره تغییر میکنند. و من همیشه وقتی به من نیاز داشته باشی اینجا خواهم بود.»
روز بعد، او دانشآموز را دید که با پسرهای کلاس فعالانه مشغول بازی «هکی ساک» بود. سپس، چند هفته بعد، او شروع به شرکت در فعالیتهای کلاس و مدرسه کرد. با دیدن لبخند او، چشمانش برق زد، انگار که خودش هم هدیهای دریافت کرده بود.
وقتی آن داستان را برایم تعریف کرد، صدایش پر از هیجان بود، مثل کودکی که اسباببازی جدیدش را به رخ میکشد. با گوش دادن، گرمایی در قلبم احساس کردم. معلوم شد که لذت تدریس بسیار ساده است: فقط یک تغییر کوچک در یک دانشآموز، یک نگاه سپاسگزار، یک لبخند درخشان... همین برای یک معلم کافی است تا احساس کند تلاشهایش واقعاً ارزشمند است.
او گفت از زمانی که تدریس را شروع کرده، هر روز صبح با اشتیاق از خواب بیدار میشود و درسهایش را آماده میکند، مشتاقانه منتظر است تا به مدرسه برود و ببیند دانشآموزانش چه چیزهای جدیدی برای ارائه دارند. او گفت: «لازم نیست خوشبختی را در دوردستها جستجو کرد؛ همین که صدای سلام بچهها را میشنوم، دیدن اینکه با دقت به سخنرانی من گوش میدهند... همین کافی است.»
به مناسبت روز معلم ویتنامی، بیستم نوامبر، میخواهم یک آرزوی ساده برای شما داشته باشم: آرزو میکنم همیشه شعله اشتیاق به حرفهتان را روشن نگه دارید، همیشه در هر درس و چهره هر دانشآموز شادی بیابید. باشد که مسیری که انتخاب کردهاید همیشه زیباترین فصول زندگیتان را برایتان به ارمغان بیاورد.
ها ترانگ
منبع: https://baodongnai.com.vn/van-hoa/202511/hanh-phuc-with-teacher-profession-718039a/






نظر (0)