• استودیوی عکاسی کا مائو در خاطراتم.
  • داستان حرف "T" نوشته‌ی روزنامه‌نگار تران نگوک هی

نمی‌فهمم چرا آن موقع مردم آنها را گروه تئاتر سیار می‌نامیدند، با اینکه روی تابلویشان به وضوح نوشته شده بود «گروه کای لونگ». هر وقت این گروه به رائو دوآ می‌آمد، روستای من مثل یک جشنواره پرجنب‌وجوش می‌شد و زندگی روزمره ناگهان خیلی شلوغ‌تر می‌شد. هر جا که می‌رفتی، صدای صحبت مردم درباره نمایش‌ها و هنرمندان را می‌شنیدی. بنابراین همه برای دیدن اجراها چند شب وقت می‌گذاشتند، مبادا این فرصت را از دست بدهند و مجبور شوند تا فصل خشک بعدی برای بازگشت گروه صبر کنند.

والدین من کشاورزهای اصیلی بودند، اما وقتی صحبت از لذت بردن از اپرای سنتی ویتنامی یا هر نوع سرگرمی دیگری می‌شد، فوق‌العاده روشنفکر بودند و مانند بسیاری از خانواده‌های دیگر، فرزندانشان را از رفتن منع نمی‌کردند. با این حال، آنها در مورد قیمت بلیط بسیار سخت‌گیر بودند؛ هر کسی که می‌توانست پول دربیاورد، می‌توانست برود. به طور کلی، تمام هزینه‌های اجرای یک شب باید توسط خود شخص پرداخت می‌شد. من و خواهر و برادرهایم از اینکه اجازه ورود داشتیم بسیار خوشحال بودیم؛ بچه‌های همسایه‌هایمان گاهی اوقات مجبور بودند تمام روز التماس کنند تا فقط یک "بله" ناامیدانه از والدینشان بگیرند. در زادگاه من، فصل خشک را می‌توان برای بچه‌هایی مثل من فصل پولسازی دانست. حمل خاک، کندن نهال برنج برای اجاره، گرفتن ماهی در آب‌های کم‌عمق... همه اینها می‌توانستند پول کافی برای بلیط‌های شبانه برای ما به ارمغان بیاورند. بعد از صبحانه، سبدها و سطل‌هایمان را برمی‌داشتیم و به مزارع می‌رفتیم تا جوی‌ها را تخلیه کنیم و تا اواخر بعد از ظهر ماهی بگیریم. ماهی‌ها را برمی‌گرداندیم تا به تولیدکنندگان سس ماهی بفروشیم و این پول برای بلیط کافی بود، گاهی اوقات حتی برای یخ رنده شده، آب‌نبات لیمویی و بادام زمینی بو داده هم کافی بود...

دهه‌ها گذشته است، اما حتی حالا هم به وضوح احساساتی را که اولین باری که به تماشای یک نمایش رفتم، به یاد می‌آورم. هر وقت آن را به یاد می‌آورم، اغلب به خودم لبخند می‌زنم و در خیال خاطرات غرق می‌شوم.

محمدحسن: مین تان

محمدحسن: مین تان

آن سال من کلاس ششم بودم، هنوز به اندازه کافی عاقل نشده بودم و هرگز به تنهایی یا با دوستانم به سفر طولانی نرفته بودم. مادرم برادر بزرگترم، نام، را مامور کرد که مرا ببرد. او به دلایلی که نمی‌توانستم توضیح دهم، نمی‌خواست این کار را بکند و تنها بعداً فهمیدم که موضوع در مورد فعالیت‌های قرار ملاقات پسران و دختران از محله‌های مختلف است. هر وقت یک گروه تئاتر سیار به شهر می‌آمد، علاوه بر تماشای اجرا، فرصتی برای مردان و زنان جوان بود تا با هم قرار بگذارند و یکدیگر را بشناسند. برادرم با دیدن گریه زیاد من و اینکه مادرم از من محافظت می‌کرد، با اکراه موافقت کرد. بنابراین، تمام روز مثل کسی که روی ابرهاست، بی‌قرار بودم و مدام به حیاط می‌دویدم تا به خورشید نگاه کنم. به محض اینکه خورشید در غرب شروع به غروب می‌کرد، من با برادرم به رائو دوآ می‌رفتم تا اجرا را تماشا کنم. شنیدم که این بار گروه هر چهار «مین» را داشت، یعنی چهار هنرمند: مین دونگ، مین هوانگ، مین سانگ و مین چیان. روی ایوان ایستاده بودم که برادرم نام را دیدم که چاقویی برداشت و به باغ رفت تا چند برگ نارگیل خشک را ببرد و آنها را به هم گره زد تا چندین مشعل درست کند. وقتی رفتیم، آنها را با خودمان می‌بریم تا در راه برگشت روشنشان کنیم و راه را ببینیم.

وقتی خورشید داشت غروب می‌کرد و نور خورشید به طور قابل توجهی ملایم‌تر شده بود، من و برادرانم به همراه چند نفر دیگر از روستا راه افتادیم. همه لباس‌های شیک پوشیده بودند و چهره‌هایشان از شادی می‌درخشید. بعد از طی مسافت کوتاهی، برادرم نام، دسته‌ای مشعل پنهان کرد تا بتوانیم بعداً از آنها استفاده کنیم و از دردسر حمل یک دسته بزرگ اجتناب کنیم. ما مسیر خاکی را دنبال کردیم، از یک روستا گذشتیم و سپس از مزارع به روستای دیگر رفتیم و درست زمانی که خورشید در حال غروب بود به رائو دوا رسیدیم. تنها چند صد متر مانده بود تا به زمین بازی برسیم که گروه تئاتر هونگ ترام صحنه خود را برای اجراها آماده کرده بود، احساس کردم که دیگر نمی‌توانم قدمی بردارم. طبل‌ها بی‌وقفه می‌کوبیدند. بلندگوها با صدای بلند... بوم... غرش ژنراتور با خنده و پچ پچ بلند، فریادهای دوستان قدیمی که مدت‌ها از آنها بی‌خبر بودم، در هم می‌آمیخت... باعث می‌شد پاهایم احساس کنند که می‌خواهند بایستند، چهره‌ام گیج شده بود، ترکیبی عجیب از هیجان و اضطراب که قبلاً هرگز تجربه نکرده بودم. عمو نام مرا به پای یک درخت انجیر هندی عظیم، نزدیک غرفه بلیط فروشی، برد، چند آبنبات لیمویی به من داد و گفت: «کمی دیگر اینجا بایستید، برمی‌گردم و بلیط ورودی می‌خرم. مدت زیادی طول می‌کشد تا نمایش شروع شود.» من کاملاً می‌دانستم که او کجا می‌رود، اما هرچه که بود، خوشحال بودم که فقط اینجا ایستاده‌ام و به عکس‌های هنرمندانی که جلوی تئاتر آویزان بودند نگاه می‌کنم.

آن شب، گروه تئاتر نمایش «فام کونگ - کوک هوا» را اجرا کردند. یادم نمی‌آید چند بار خندیدم یا گریه کردم؛ با هر بار به صحنه رفتن دلقک، احساساتم فوران می‌کرد. با شور و اشتیاق از نامادری متنفر بودم. دلم برای «نگهی شوان»، «تان لوک» سوخت و سپس همراه با او هق هق کردم... و سپس از ته دل به هر خط، هر حرکت و لباس و آرایش منحصر به فرد دلقک خندیدم.

ساعت ۱۱ شب، نمایش تمام شد. جمعیتی از مردم با هل دادن از دروازه بیرون رفتند. هر گروه به سمتی می‌رفت، همه به خانه می‌رفتند و صدای بلندگوهای گروه تئاتر که نمایش روز بعد را تبلیغ می‌کردند، در دوردست‌ها طنین‌انداز بود. گروه من مشعل به دست داشت، بنابراین تعداد زیادی از مردم ما را همراهی می‌کردند و یک صفوف حدود دوازده نفره تشکیل می‌دادند. فضای راه بازگشت به خانه حتی از خود سفر هم پرشورتر بود. همه با هیجان در مورد محتوای نمایش و بازیگران صحبت می‌کردند و بازیگران اصلی مرد و زن بیشترین صحبت را می‌کردند. من چون جوان بودم، طبیعتاً نمی‌توانستم شرکت کنم، اما سعی کردم عجله کنم تا به بقیه برسم.

من و خواهر و برادرهایم بعد از نیمه شب به خانه رسیدیم. در حالی که به رختخواب خزیده بودم، چشمانم می‌سوزید و جزئیات نمایش مدام از ذهنم می‌گذشت. صبح روز بعد، موقع صبحانه، در حالی که همه داشتند در مورد رفتن به دیدن نمایش بحث می‌کردند، من فرصت را غنیمت شمردم و به جمع آنها پیوستم و با جسارت اعلام کردم: «من همه چیز را از قبل می‌دانم! امروز بعد از ظهر با دوستانم می‌روم؛ دیگر لازم نیست با بزرگسالان بروم.» البته، خواهر و برادرهای بزرگترم همگی از من حمایت کردند.

مادرم به پدرم نگاه کرد و زمزمه کرد: «بی‌خیال! اشکالی ندارد، در هر صورت در این فصل نمی‌توانیم بیشتر بیرون برویم و باران هم دارد می‌بارد.»

نگوین مین سانگ

منبع: https://baocamau.vn/lan-dau-toi-di-coi-hat-a35978.html