یک جفت بلبل، نشسته بر شاخه انبه، روی نوک پاهایشان ایستاده بودند و منقارهای صورتیشان با هم در حال آواز خواندن بودند و با تقلید از آواهای خوش آهنگ چکاوک و سهرهی آتشین گلو، در مجموعهای از نتهای واضح و طنینانداز، ناگهان به ملودی آرام و حزنانگیزی فرو میرفتند؛ سپس با انفجاری از موسیقی پر جنب و جوش و روان، اوج میگرفتند. من و فوآنگ بیحرکت ایستاده بودیم و نفسمان را حبس کرده بودیم و از این دوئت شگفتانگیز طبیعت لذت میبردیم، ملودی عشقی که در لحظه طلوع روز جدید با درخششی گلگون از شرق، اوج میگرفت.
آواز بلبل، اجرایی ملودیک، ریتمیک و سرشار از احساس است. بلبل کلمات، نتها و ریتمهای خودش را میسازد و مینوازد، هر عبارت منحصر به فرد است و هرگز عبارت قبلی را تکرار نمیکند. این استعداد هنری «نوازنده» باغ انبه است. بلبل آواز پرندگان دیگر را میآموزد، اما نه از طریق تقلید؛ در عوض، صداها را به گامهای موسیقی جدید تبدیل میکند.
دو دوست کوچک، پیادهروی صبحگاهی خود را در امتداد جاده روستا متوقف کردند و به زمزمه ملایم طبیعت در اوایل صبح گوش دادند و آن را تماشا کردند. آنها بیحرکت ایستادند تا از معاشقه ریتمیک زوج "نوازنده" منحرف نشوند. فوآنگ با اشتیاق جهت بازوی دراز شده من را دنبال کرد و شمرد: "1، 2، 3... فوآنگ! 7 لانه پرنده روی درخت انبه وجود دارد!" "بله عزیزم. زمین خوب پرندگان را جذب میکند!" "اما من هیچ پرندهای را نمیبینم که روی درخت جک فروت لانه داشته باشد." «درسته عزیزم. برگهای جکفروت کوچک و کمپشت هستند. جکفروت شیرهی چسبناکی دارد، بنابراین پرندگان روی آن نمینشینند. یک درخت انبهی بالغ، خانهی محکمی برای زندگی و تولید مثل پرندگان است. درختان انبه از پاییز تا اوایل بهار به آرامی برگهای خود را میریزند. درختان انبه هرگز لخت نمیشوند؛ برگهای جدید همیشه رشد میکنند. برگهای انبه بزرگ و ضخیم هستند و پناهگاهی در برابر آفتاب و باران فراهم میکنند، بنابراین بسیاری از پرندگان دوست دارند به آنجا بیایند و لانه بسازند. به خصوص گونهی انبهی شنی Hoa Loc که عطر فریبندهای دارد.»
دو پرنده به سایبان درخت انبه نگاه کردند تا منبع جیکجیک آهنگین را پیدا کنند. اوه! اینجاست! یک جفت پرنده از شاخهای به شاخه دیگر میپریدند و پرواز میکردند. "بازیگران"، بلبلها، چشمان زیبای خود را با خط چشم سفید روشن زینت میدادند. این زوج با زبان بدن برازنده، پرانرژی و درخشان؛ با یک زبان موسیقیایی آهنگین و طنینانداز، با ریتمی شاد و سرزنده جفت میشدند. آوازهایشان مانند نسیم ملایمی که از میان تپهها میخزد؛ باد که بر فراز چمنزارهای سرسبز میپیچد؛ بادی که از میان درهها و نهرها میگذرند و عطر معطر تپهها و باغها را با خود حمل میکند، اوج میگرفت، گویی به زمانی بکر و دستنخورده بازمیگردند.
این دو بلبل با شور و شوق پرشوری اجرا میکردند، سر خوردنهای زیبایی مانند اسکیت روی یخ انجام میدادند، سپس یکدیگر را رها میکردند، به هم نزدیکتر میشدند، منقارهای صورتی خود را میمالیدند، بالهای باز خود را استراحت میدادند، یکدیگر را در آغوش میگرفتند، پرهایشان را تکان میدادند، پاهایشان را به زمین میکوبیدند و با شادی آواز میخواندند. من و فونگ نفسهای عمیقی کشیدیم و انرژی روز جدید را جذب کردیم. سینههای جوان ما متورم شده بود و از هوای تازه صبحگاهی پر شده بود. هوا ترد و سبک بود. هزاران پرتو صورتی از نور خورشید میتابید. همه موجودات باغ انبه خم شده بودند تا از سرود عاشقانه باشکوه طبیعت لذت ببرند.
توان، آهنگ «آواز بلبل» را بر اساس نتنویسی من از آواز پرنده ساخت. او از تان توان، هوآی فونگ و بیچ فونگ به عنوان نویسندگان مشترک نام برد، که باعث شد من و خواهرم هم خجالت بکشیم و هم از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیم. او مانند یک نوازنده ماهر ویولن مینواخت. چهرهاش آرام بود. لبهایش به لبخندی زیبا تبدیل شده بود. چشمانش به روشنی میدرخشید. دستانش با ظرافت روی سیمهای ویولن حرکت میکردند. من و خواهرم فونگ، زوج بلبل، در سکوت از موسیقی شاد، سرزنده، ملایم و ملودیکی که در تپهها و باغها جاری بود لذت میبردیم.
تو تو، که بیش از شش ماه است از او نگهداری میکنم، یک سگ ژرمن شپرد نژاد مخلوط با بدنی سیاه و خاکستری و نوارهای زرد است. چشمان تیز، گوشهای تیز و پوزه برآمدهاش، هر غریبهای را که وارد باغ میشد، مطلع میکرد. من و پونگ به سمت نهر بین آن رفتیم و با مردی روبرو شدیم که قفسی از پرندگان طعمه را حمل میکرد. فوراً فهمیدم که جان بلبلهای باغ انبه در خطر است. تو تو عصبانی شد، چشمانش خیره شد و چهار پایش را تکان میداد. من او را مهار کردم و سرش را نوازش کردم.
با چشمانی گشاد شده به مزاحم خیره شدم: «از کجا اومدی؟ چقدر غریبهای!» برادرم مکث کرد و سرعتش را کم کرد: «چرا میپرسی، مرد جوان؟» «تو اجازه نداری پرندهها را در باغ من به دام بیندازی.» «پرندگان در آسمان. ماهیها در آب. چه حقی داری که مرا از به دام انداختن پرندهها منع کنی؟» به درخت انبه اشاره کردم: «پرندگانی که در درخت انبه لانه دارند، پرندگان من هستند.» برادرم زد زیر خنده: «آها! خیلی بحث میکنی! من فقط برای سرگرمی پرندهها را به دام میاندازم، قرار نیست آنها را بخورم.» فوآنگ پرسید: «دوست صمیمی داری؟» «چرا میپرسی، خانم جوان؟» «بلبل دوست صمیمی ماست. اگر دوستت دستگیر شود، تحمل میکنی؟» برادرم مکث کرد و چیزی نگفت. «مثلاً از تو میپرسم، اگر آزاد بودی که این طرف و آن طرف بروی و ناگهان کسی تو را بگیرد و در قفس حبس کند، تحمل میکنی؟» برادرم ریزریز خندید: «آها! دوباره دعوا. خب، من دیگه میرم، اینجا ایستادن و گوش دادن به دعوای شما دو نفر وقت تلف کردنه!»
برادر بزرگترم در امتداد نهر تا دوردستها به سختی راه میرفت. پدرم میدانست که شکارچیان پرندگان با جدیت سعی در گرفتن زوج بلبل دارند. پدرم هر روز ماشین چمنزنیاش را روشن میکرد و صدای کرکنندهای ایجاد میکرد. برادرم وسایلش را جمع میکرد و باغ انبه را ترک میکرد، اما از نقشه شومش برای زنده گرفتن زوج بلبل دست نکشیده بود. من با احتیاط فوآنگ را در امتداد ساحل نهر به سمت جاده اصلی در دوردست هدایت کردم. عمو توان نقشهای برای محافظت از پرندگان کشید. ما در ساحل نهر گشتزنی کردیم، حصارهای بامبوی خاردار را برای مسدود کردن مسیر آنها نصب کردیم و روزانه ماشین چمنزنی را روشن کردیم. فوآنگ، توان و من خستگیناپذیر کار کردیم، آنقدر نگران بودیم که برای روزهای زیادی خواب و اشتهایمان را از دست داده بودیم. برادرانم، ناامید و ناامید، بازی خود را برای مختل کردن زندگی پرندگان متوقف کردند.
من فوآنگ را به یک کتابفروشی در شهر بردم. هر دو با خوشحالی کتابهای بیشماری را که در قفسهها به نمایش گذاشته شده بودند، تحسین کردیم. دنیای باشکوه و باشکوه کتابها و داستانها، سرشار از رنگ و عطر، من و فوآنگ را غرق در لذت کرد. ما یک روز در کتابفروشی "اردو زدیم" و تا دلمان میخواست گشتیم و خواندیم و چند کتابی را انتخاب کردیم که با بودجهمان جور در میآمد.
در بازار پرندگان کنار پارک، دو دختر افرادی را دیدند که انواع پرندگان خانگی را میفروختند. بلبلی در قفس بود. نالههای سوزناکش بیانگر آرزوی آزادیاش بود. چشمان فوآنگ از غم پر شد. پس از لحظهای فکر کردن، کاری کرد که انتظارش را نداشتم. "عمو! این بلبل را چند میفروشی؟" مردی با چهرهای سبزه، آفتابسوخته و ریشدار قیمتی را اعلام کرد: "یک میلیون دونگ!" فوآنگ پرسید: "اگر آن را بخرم و بلبل را در آسمان آزاد رها کنم، قیمت را پایین میآورید؟" مرد ساکت ماند و چشمانش به فوآنگ دوخته شد. "بلبل را میبینی که گریه میکند و دلتنگ والدین و خواهر و برادرش است؟ چرا اسیر و زندانی شده؟ مردم چقدر بیرحم هستند! لطفا قیمت را پایین بیاورید تا بتوانم پرنده را بخرم و آزاد کنم!" مرد، که از روی دلسوزی تحت تاثیر قرار گرفته بود، پاسخ داد: "قیمت را پایین میآورم!"
دیگران به مذاکره توجه کردند. «چقدر قیمت را کاهش میدهید؟» «تا نصف. پانصد هزار دونگ.» گروه با هم حرف زدند: «دختر پرنده را میخرد تا آزاد کند، فقط دویست هزار دونگ!... فقط صد هزار!...» پرندهفروش تصمیم نهایی را گرفت. او قفس را باز کرد، به آرامی بلبل را گرفت و آن را به فونگ داد: «بفرمایید! من آن را به شما میدهم، بدون پول. آزادش کنید!» چشمان فونگ از شادی گشاد شد: «متشکرم، آقا!»
او بلبل را در آغوش گرفت و لبهایش مژههای ظریف و سفیدش را بوسید. فونگ لبخند زد، به بالا نگاه کرد و دستش را دراز کرد و بلبل را به آسمان فرستاد. درختان سبز پارک خانه جدیدش بودند. در آن لحظه، لنزهای بسیاری از دوربینها روی فونگ متمرکز شده بودند. او زیبایی، طراوت و سلامتی را از خود ساطع میکرد، بیشتر از هر ستاره سینمایی که در سریالهای کرهای دیده بودم.
یکشنبهای مرطوب و بارانی بود. بلبلها در لانههایشان به خواب عمیقی فرو رفته بودند. فاخته کنار جاده چمباتمه زده بود. تپهها و باغها ساکت بودند. فقط گکوها گهگاه در میان درختان نخل روغنی کنار نهر بین آن جیک جیک میکردند. من هم تنبلانه زیر پتوها لم داده بودم و دستهایم یک کتاب داستان را گرفته بود. تری فکر میکرد که حفظ روزانهام چیزی است که از توآن یاد میگیرم. قلبم ردپای من و فوئونگ را در شیب کوچک کنار نهر بین آن به یاد میآورد؛ ردپای ما دو نفر که به مدرسه میرفتیم. ردپای ما دو نفر که مشتاق بودیم فراتر از محدوده تپهها و باغها برویم. وقتی برای خواندن از شاخه درخت انبه بالا رفتم و به دوردستها خیره شدم، بزرگراه را دیدم که از روستا عبور میکرد و ماشینها با سرعت در سفر قدرتمند و شجاعانه خود پیش میرفتند.
درختان انبهای که من و فونگ کاشتیم، برای تولدش بود. من چالهها را کندم و به آنها کود دادم. او با دقت نهالها را در زمین گذاشت. من با دقت به دستورالعملهای توآن در مورد نحوه مراقبت از درختان انبه گوش دادم. دو فصل گذشت و درختان انبه برگهای قدیمی خود را ریختند و هر دو به کلاس نهم رفتیم. درختان انبه نیز با یکدیگر رقابت میکردند، شاخههای خود را دراز میکردند و تاجهای خود را تا ارتفاع شانههایشان میگستراندند. پدر و مادرم میگفتند که درختان انبه دوست دارند نزدیک مردم باشند. برگهای انبه میدانند چگونه هوا را فیلتر کنند. نفس آنها معطر، تمیز و سبک است. بعد از مدرسه، من و فونگ همدیگر را در آغوش میگرفتیم، گپ میزدیم، میخندیدیم و آواز میخواندیم. درختان انبه میدانستند چگونه "گوش دهند"، بنابراین به سرعت رشد کردند.
ریشههای درخت انبه را با مواد مغذی ارگانیکی که پدرم از علفهای هرز باغ جمعآوری و کمپوست کرده بود، کود دادم. درخت را با دوش آب دادم. به نظر میرسید درخت انبه «چشم»هایی دارد که به آسمان نگاه میکنند. شاخههایش به سمت بالا کشیده شده بودند و سقف آهنی موجدار را که جلوی دیدش را گرفته بود، «دیدند»، بنابراین درخت تنهاش را خم کرد تا به یک طرف «جاخالی» دهد. فوآنگ با تعجب از من پرسید: «چی انقدر خندهداره، فوآنگ؟ چرا به خودت میخندی؟» «خوشحالم که میبینم درخت انبه میداند چگونه برای زنده ماندن و رشد کردن، شرایط را مدیریت کند.» آهنگ شادی را سوت زدم و باعث شدم بلبل روی شاخه انبه سرش را بلند کند و با دقت به من نگاه کند.
پاییز از میان تپهها و باغها عبور میکند. ابرهای سفید و پفکرده به آرامی از کنارم میگذرند. زمین با قطرات باران خنک و تازه میشود. چمن سبز به رنگ زمردی درخشانی درمیآید. فرشی از برگهای انبه در سراسر باغ گسترده شده و با قدمهای شادمانه خشخش میکنند. نور خورشید پاییزی، مانند کرههای کوچک، بر موهای فوآنگ میتابد. نور گرم و طلایی خورشید، فضای آرام روستا را پر میکند. من مخفیانه به گونههایش خیره میشوم که مانند خورشیدهای کوچک میدرخشند.
زوج بلبل پرواز کردند، مدت زیادی به اطراف نگاه کردند، سپس تصمیم گرفتند لانه خود را در درخت انبه نزدیک ایوان بسازند. من و خواهرم فوئونگ از آنها الگو گرفتیم: زود بیدار شدن، پرواز کردن، ورزش کردن، آواز خواندن و رقصیدن و استقبال از طلوع خورشید. این زوج با هم کار کردند، مصالح ساختمانی مانند شاخهها و کاه را حمل کردند و آنها را روی چنگالهای درخت انبه چیدند. لانه تا صبح تمام شد. پرنده ماده در لانه دراز کشیده بود، میچرخید و با خوشحالی جیک جیک میکرد. پرنده نر پرهای خود را تکان میداد، سرش را به درخت تکیه میداد و زمزمه میکرد. موسیقی قلب آنها شیرین و خوشآهنگ بود. شادی ملایمی در قلب من رخنه کرد.
منبع: https://baobinhthuan.com.vn/nhac-si-hoa-mi-vuon-xoai-130056.html







نظر (0)