Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

نگاهی به گذشته و روزهای قدیم

Báo Tuổi TrẻBáo Tuổi Trẻ22/12/2024

در آخرین ماه سال، هوا سرد می‌شود. زمستان باعث می‌شود زندگی شهری کمی کم‌سروصداتر و بسیار آرام‌تر شود.


Nhìn những ngày xưa cũ - Ảnh 1.

تصویرسازی: دانگ هونگ کوان

بادهای سردی که در شهر می‌وزید، باعث می‌شد همه بخواهند چند ثانیه دیرتر از خواب بیدار شوند، چند دقیقه آهسته‌تر راه بروند و روی گرمای باقی‌مانده مکث کنند. بنابراین، خیابان‌ها خلوت‌تر شدند.

۱. روی بالکن ایستاده بودم و به خیابان نگاه می‌کردم، در آفتاب صبح زود کش و قوسی به بدنم می‌دادم و حریصانه هوای خنکِ تغییر فصل را استنشاق می‌کردم که ناگهان احساس کردم سینه‌ام پر از خاطرات روزهای گذشته شد.

در آن روزهای سرد، حتی قبل از اینکه چشمانم را باز کنم، صدای مادرم را می‌شنیدم که صبح‌ها مرا برای رفتن به مدرسه بیدار می‌کرد، صدای شلوغ آشپزی پدرم در آشپزخانه، یا صدای مادربزرگم که خاک را شخم می‌زد تا برای عید تت (سال نو قمری) سبزیجات بکارد. وقتی برای شنیدن آن صداهای کار به باغ می‌رفتم، مرغ‌ها را می‌دیدم که صبح زود قدقد می‌کردند و جوجه‌هایشان را برای جستجوی غذا می‌بردند. خروس، با پرهای بنفش مایل به قرمزش، بال‌هایش را به هم می‌زد و با صدای بلند آواز می‌خواند و سکوت آرام را می‌شکست...

برای لحظه‌ای دستم را عقب کشیدم، خودم را جمع و جور کردم و به خیابان شلوغ نگاه کردم. در یک صبح سرد در قلب شهر، ناگهان احساس دلتنگی شدیدی به من دست داد، انگار صدای خروسی را از گذشته می‌شنیدم...

۲. صدای مرغ‌ها از اتاق کوچک الحاقی خانه می‌آمد. جایی که مادربزرگم، پدر و مادرم و آن زمان‌هایی که من برای تکالیف انشا به مغزم فشار می‌آوردم. بیشتر خانه‌ها در مناطق روستایی ویتنام مرکزی باغچه‌های کوچک، چند مرغ و دو یا سه سگ داشتند. سال‌های دبستان من در یک تابلو فرش رنگارنگ پر از کتاب‌های درسی و خاطرات خانوادگی گذشت.

مواقعی بود که یواشکی به جواب‌های پشت کتاب ریاضی کلاس پنجمم نگاه می‌کردم و پدرم لو می‌رفت و سرزنشم می‌کرد. مواقعی هم بود که مجبور بودم موقع نوشتن انشا، یواشکی یک مجسمه خروس روی میزم را بغل کنم و تمام شب آن را تماشا کنم، چون سوال «توصیف یک خروس» بود.

خروس از همان لحظه‌ای که از تخم بیرون آمد، توسط مادرم بزرگ شد. چه کسی فکر می‌کرد که آن خروس همیشه متکبر و مغرور، در حالی که من او را توصیف می‌کردم، با فروتنی روی میز بایستد؟ خروسی که مجبور بود تمام شب بیدار بماند و صدای کلاغ صبحش را نشنود، وقتی مادرم حسابی کتکم زد، نجات یافت.

بعضی روزها که باران شدید می‌بارید، خروس بال‌هایش را باز می‌کرد. او مرغ‌ها و گلوله‌های کوچک پر از کرک را که تازه از تخم بیرون آمده بودند، پناه می‌داد. بدنش خیس می‌شد، تاجش آویزان و کج می‌شد، اما قامتش صاف می‌ماند و بال‌هایش همچنان کشیده بود.

به دلایلی، ناگهان به مردانی مثل پدرم، مثل عمویم فکر کردم... مردانی که آب و هوای سخت را تحمل می‌کردند و با دستان پینه بسته خود برای خانواده‌هایشان سرپناهی در برابر طوفان می‌ساختند. مردانی که همیشه بدون شکایت فداکاری می‌کردند...

۳. روزی که پدرم در دریا مرد، اولین باری بود که با صدای خروس از خواب بیدار شدم. خروس نتوانست مرا از کابوس بیدار کند. آن کلاغ‌های غمگین، آغاز یک روز جدید، یک وداع را رقم زدند.

روز خاکسپاری، طبق رسم، عمویم خروسی را حمل می‌کرد. او چند بار دور قبر راه رفت و آرام دعا خواند، سپس خروس را روی تپه خاک رها کرد. او گفت که این کار روح پدرم را به خانه هدایت خواهد کرد. خروس چند قدم دیگر دور قبر چرخید و سپس کنار سنگ قبر تازه ساخته شده دراز کشید.

به من نگاه کرد، اما تا خانه دنبالم نیامد. عمویم گفت که باید تا روزی که مقبره باز شود، اینجا بماند. به آن نگاه کردم، سپس به تپه خاکی که بالا آمده بود، قلبم از غم به درد آمد.

در سکوت، دوباره صدای خروس را شنیدم. خروس کنار تمرین انشای من، همان خروس کنار قبر پدرم بود. دیگر نمی‌توانست بال‌هایش را باز کند تا جوجه‌هایش را از باران محافظت کند. آن توپ‌های کوچک و پشمالوی پشمالو، تبدیل به جوجه‌های تنومندی شده بودند.

آنها زندگی را از پدرشان به ارث برده بودند، درست همانطور شجاع و مغرور. آنها بال‌های پهن‌شده‌ی خود را برای محافظت از خواهر و برادرهای کوچکتر و مرغ مادرشان باز کرده بودند.

بیرون، حتی زمستان هم گرم‌تر به نظر می‌رسد و خاطرات روزهای گذشته را زنده می‌کند...



منبع: https://tuoitre.vn/nhin-nhung-ngay-xua-cu-20241222095205653.htm

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
کره‌های دوقلو در آفتاب صبح زود

کره‌های دوقلو در آفتاب صبح زود

همگرا

همگرا

بیایید هشتادمین سالگرد ازدواجمان را با هم جشن بگیریم.

بیایید هشتادمین سالگرد ازدواجمان را با هم جشن بگیریم.