Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

حیاط آجری قدیمی را یادت هست؟

Việt NamViệt Nam19/04/2024

پس از سال‌ها تلاش در خارج از کشور، به خانه برمی‌گشتم و به آرامی از دروازه‌ای که طاقی از گل‌های کاغذی صورتی و بنفش داشت، عبور کردم. پاهایم هنگام لمس حیاط آجری پوشیده از خزه، مردد بودند. ناگهان احساسی از نزدیکی، آشنایی و محبت‌های قدیمی به من هجوم آورد و مرا سرشار از احساسی وصف‌ناپذیر کرد.

از زمانی که والدینمان فوت کردند، من و خواهر و برادرهایم هر کدام به دنبال شغل خودمان رفته‌ایم و به ندرت فرصتی برای دور هم جمع شدن و تجدید دیدار داشته‌ایم. اما خانه قدیمی با حیاط آجری وسیعش به عنوان یادگاری حفظ شده و به عمه و عمویم سپرده شده است تا از آن محافظت کنند. من به دنبال بهترین دوستم به ارتفاعات مرکزی رفتم، در آفتاب و باد جنگل‌های وسیع غوطه‌ور شدم تا اشتیاقم را برای پرورش و فرآوری قهوه دنبال کنم. هر وقت از کار و زندگی خسته می‌شوم، یا وقتی احساس گم‌گشتگی و پوچی می‌کنم، به زادگاهم برمی‌گردم. روی پله‌ها می‌نشینم، پاهای برهنه‌ام آجرهای خنک را لمس می‌کنند، به صدای باد که از میان شکوفه‌های افتاده بادمجان می‌گذرد گوش می‌دهم، خاطرات مانند یک فیلم با حرکت آهسته به ذهنم هجوم می‌آورند. حیاط آجری قدیمی شاهد فعالیت‌های روزانه، شادی‌ها و غم‌های بی‌شماری از خانواده ما بوده است. در همین حیاط، اولین قدم‌های آزمایشی‌ام را پر از شادی و تشویق پدربزرگ و مادربزرگ و والدینم برداشتم. آن صبح‌های بهاری را به یاد می‌آورم، پس از یک ماه باران نمناک و نم‌نم، نور طلایی خورشید که از میان برگ‌های سبز و شاداب درختان پوملو در جلوی خانه می‌تابید. هوا روشن، خنک و معطر از بوی شکوفه‌های برگ بو بود. پدربزرگم تخت بامبویش را به حیاط برد، یک قوری چای معطر دم کرد و همسایه‌ها را برای بازی شطرنج دعوت کرد. آن بعدازظهرهای تابستانیِ آفتاب‌گیر را به یاد دارم، حیاط آجری با رنگ زرد گرم و فراوان برنج و ذرت می‌درخشید و پر از عطر شیرین کاه تازه بریده شده از مزارع بود. مادربزرگم در یک ننو کنار پنجره می‌نشست و با دقت کاه برنج چسبناک را برای پدربزرگم آماده می‌کرد تا جارو درست کند، به برنج‌های براق حیاط خیره می‌شد و لبخندش می‌درخشید. آن شب‌های مهتابی را به یاد دارم، نسیم خنک رودخانه‌ی جلوی خانه، بچه‌های همسایه که در حیاط من جمع می‌شدند و بازی‌های قایم‌موشک و مار اژدها انجام می‌دادند. گاهی اوقات، من و خواهرانم زیراندازها را در حیاط پهن می‌کردیم، به پشت دراز می‌کشیدیم و ستاره‌ها را می‌شماردیم و به راه شیری خیره می‌شدیم. با تاریک شدن هوا، هوا آرام‌تر می‌شد، آنقدر که می‌شد صدای افتادن گل یاس سفید از شاخه‌اش و لمس حیاط مرطوب و شبنم‌زده را شنید. روزهای باران شدید را به یاد دارم، وقتی که ماهی‌های کوچک از برکه‌ها و کانال‌ها به حیاط می‌آمدند. ما با خوشحالی برای دوش گرفتن می‌رفتیم، ماهی می‌گرفتیم و قایق‌های کاغذی را روی حباب‌های آب شناور می‌کردیم. روزهای پایان دسامبر را به یاد دارم، با باران نم‌نم و باد گزنده، تمام خانواده در حیاط جمع می‌شدند تا کیک‌های برنج چسبناک را بپیچند. برخی برگ‌های موز را می‌شستند، برخی دیگر لوبیاها را آماده می‌کردند و برخی دیگر نوارهای بامبو را می‌شکافتند و فضایی پر جنب و جوش و شلوغ برای تت ایجاد می‌کردند. در سی‌امین شب تت، یک اجاق آجری موقت در گوشه حیاط برپا شد و کنده‌های چوب روشن شدند که گرما را ساطع می‌کردند. ما زیراندازهای حصیری خود را در همان نزدیکی پهن کردیم و بیدار ماندیم تا از قابلمه کیک‌های برنج چسبناک مراقبت کنیم و در حالی که ورق بازی می‌کردیم، منتظر نیمه‌شب بودیم.

از خانه‌ی محقرم با حیاط آجری آشنایش، پرچین‌های بامبوی روستا را ترک کردم و در امتداد جاده‌های وسیع و باز زیادی سفر کردم. سرزمین‌های جدید چیزهای جالب زیادی را در خود جای داده بودند. اما حیاط آجری قدیمی همیشه بخشی عمیقاً ریشه‌دار از خاطرات من باقی خواهد ماند و پس از شلوغی و جنب و جوش امرار معاش، مرا به آنجا خواهد کشاند.

لام هونگ


منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
دو دوست

دو دوست

لبخند یک کودک

لبخند یک کودک

فصل طلایی در سرزمین مادری هوآ تین.

فصل طلایی در سرزمین مادری هوآ تین.