Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

فصل گل‌های رنگارنگ را به خاطر بسپار

آخر هفته‌ها، دوربینم را برمی‌دارم و در خیابان‌های آشنای شهر پرسه می‌زنم و به دنبال لحظات جالب در زندگی روزمره می‌گردم.

Báo Long AnBáo Long An09/05/2025

(تصویر نمایشی)

آخر هفته‌ها، دوربینم را برمی‌دارم و در خیابان‌های آشنای شهر پرسه می‌زنم و به دنبال لحظات جالب در زندگی روزمره می‌گردم. امروز، بعد از یک سری روزهای گرم، یک روز خنک است. بعد از یک بعدازظهر پرسه زدن در خیابان‌های متعدد، نشسته بودم و چای سرد می‌نوشیدم که ناخواسته ملودی آهنگ «رنگ گل ققنوس» را از جایی شنیدم: «جیرجیرک‌ها هق هق می‌کنند، تابستان از راه رسیده! امروز جلوی مدرسه، من و تو... بی‌کلام به هم نگاه می‌کنیم، فردا با فاصله‌های زیادی از هم جدا خواهیم شد، چه کسی می‌داند که آیا این لحظه جدایی شادی‌آور خواهد بود یا نه!»

زمان به سرعت می‌گذرد! تابستان از راه رسیده است! به آرامی چشمانم را می‌بندم تا صدای جیرجیرک‌ها را که سمفونی ملایم تابستانی خود را زیر درختان شعله آغاز می‌کنند، بهتر حس کنم؛ این صدا آغاز تعطیلات طولانی تابستانی برای دانش‌آموزان و همچنین لحظه خداحافظی با کمی نوستالژی در پایان سال تحصیلی‌مان را نشان می‌دهد. جایی، انگار خنده دوستان صمیمی‌ام از روزهای گذشته، سخنرانی‌های معلمانم و صدای "تنگ تنگ" زنگ مدرسه را که در گوشه حیاط مدرسه طنین‌انداز می‌شود، می‌شنوم.

چایخانه خانم نگا، هر زمان که نیاز به استراحت بعد از یک روز کاری پراسترس داشته باشم، مکان مورد علاقه من است. این مکان نه تنها به من کمک می‌کند تا دوباره انرژی بگیرم، بلکه لحظاتی آرامش‌بخش را نیز فراهم می‌کند، زیرا در محیط اطراف غرق می‌شوم و از گل‌های کاغذی پر جنب و جوش و بوته‌های گل رز زیبایی که او هر روز از آنها مراقبت می‌کند، لذت می‌برم. نکته قابل توجه این است که این چایخانه زیر سایه یک درخت شعله باستانی واقع شده است، مانند چتری سبز که هر بار که به آنجا می‌روم، خنکی را به من هدیه می‌دهد.

زیر درخت نشسته بودم و به آسمان نگاه می‌کردم، به سختی می‌توانستم ابرهای آبی را ببینم، فقط شاخ و برگ سبز و شاداب درخت شعله و رنگ قرمز پر جنب و جوش خوشه‌های گل پروانه‌ای شکلش را می‌دیدم. ناگهان، داستانی را که مادرم زمانی در مورد این گل برایم تعریف کرده بود به یاد آوردم: «مدت‌ها پیش، زمانی که زمین هنوز سرد بود، امپراتور یشم فرزندانش را به زمین فرستاد تا همه موجودات زنده را گرم کنند. اما فرزندانش توسط شر تهدید می‌شدند، بنابراین امپراتور یشم درخت شعله را برای آویزان کردن خورشید انتخاب کرد؛ درخت شعله محل زندگی آنها شد.»

خم شدم تا چند گلبرگ افتاده گل ققنوس را بردارم و با بی‌توجهی به آنها نگاه کردم، و حس عمیقی از پشیمانی در قلبم جوشید. آن مکان را به یاد آوردم - مدرسه‌ای که در آن درس می‌خواندم، پر از خاطرات شاد و غم‌انگیز . آن خاطرات رویایی شامل تصاویر گرد و غبار گچ روی سکو، موهای خاکستری معلمان و سرهای جوان دانش‌آموزانی بود که با پشتکار یادداشت برمی‌داشتند. آنجا جایی بود که رویاهای دوران کودکی محبوبم را پرورش می‌داد و اشتیاق و امید زیادی را در خود جای داده بود؛ جایی که، مهم نیست کجا باشم، دیدن شکوفه‌های سرخ گل ققنوس خاطره‌ای شگفت‌انگیز از دوران جوانی‌ام را زنده می‌کند.

تقریباً ده سال از روزهای معصوم و شیطون مدرسه‌ام گذشته است، روزهایی که «شیطون‌ترین و دردسرسازترین» بچه‌ها بودم، روزهایی که دفترچه‌ها را فراموش می‌کردم، درس‌های قدیمی را حفظ نمی‌کردم و لکه‌های جوهر روی پیراهن سفیدم می‌افتاد... حالا در شلوغی و هیاهوی زندگی زندگی می‌کنم، با نگرانی‌هایی در مورد غذا، لباس و پول. برای خیلی‌ها، تابستان شاید فقط یکی از چهار فصل باشد و معنای خاصی نداشته باشد، اما من مخفیانه فکر می‌کنم کسانی که دوران مدرسه‌شان را تجربه کرده‌اند، نمی‌توانند جلوی خودشان را بگیرند و وقتی تابستان از راه می‌رسد، همان احساسات و عواطف را تجربه می‌کنند، با صدای جیرجیرک‌ها، شکوفه دادن درختان پر زرق و برق و یک انتظار عمیق... درست مثل من، همین الان!

به یاد دارم هر صبح تابستان، در امتداد جاده‌ای که با درختان شعله قرمز پر جنب و جوش احاطه شده بود، با دوچرخه به مدرسه می‌رفتم. گاهی اوقات، چند گلبرگ به سبد دوچرخه‌ام می‌چسبیدند و در حالی که به کلاس می‌رفتم، می‌افتادند. گاهی اوقات، خودم را مانند شاهزاده خانمی تصور می‌کردم که در صحنه‌ای زیبا و عاشقانه گم شده است. درختان شعله با رنگی پر از زندگی می‌درخشیدند و قلبم را پر از هیجان می‌کردند. اغلب، در راه بازگشت از مدرسه در آفتاب سوزان ظهر، ما دانش‌آموزان بی‌سروصدا دوچرخه‌سواری می‌کردیم، عرقی را که از صورت‌های کثیفمان می‌غلتید پاک می‌کردیم، به جیک‌جیک جیرجیرک‌ها، خش‌خش باد گوش می‌دادیم و جاده زیبایی را که با رنگ قرمز درخشانی نقاشی شده بود، تحسین می‌کردیم. آن گلبرگ‌های درخت شعله هنوز با رنگ قرمز خود می‌درخشیدند، گویی بی‌صدا به لباس‌های سفیدی که بی‌خیال در نور خورشید تکان می‌خوردند، قدرت می‌بخشیدند.

در دوران دبیرستان، تونگ بهترین دوست من بود. او باهوش‌ترین دانش‌آموز کلاس بود، چهره‌ای مهربان داشت و کاملاً خجالتی بود. تونگ از کلاس دهم لان را با آن مدل موی دم اسبی عجیب و غریبش دوست داشت. به دلیل خجالتی بودنش، سال به سال احساساتش را پنهان می‌کرد. زمان به سرعت می‌گذشت و فصل امتحانات نزدیک می‌شد. در زنگ تفریح، در حالی که روی بالکن ایستاده بودم و خوشه‌های درختان شعله‌ور قرمز روشن را که به نظر می‌رسید مدرسه را با زیبایی تابستان زینت می‌دهند، تحسین می‌کردم، شانه تونگ را زدم و زمزمه کردم: «فصل امتحانات، فصل خداحافظی‌هاست. اگر چیزی نگویی، لان از احساساتت چیزی نمی‌فهمد.» تونگ به آرامی آهی کشید.

در چشمانش رگه‌هایی از غم بود، غمی ماندگار برای احساسات ناگفته: «جرأت نمی‌کنم بگویم.» برای تسکین آن محبت خالص و ناگفته، و در مقام یک دوست صمیمی و مشاور، گفتم: «هر دختری گل دوست دارد. درختان شعله الان کاملاً شکوفا شده‌اند، چرا به لان کمی نمی‌دهی؟»...

با دیدن چهره خجالت‌زده دوستم، سرم را از روی عصبانیت تکان دادم و تصمیم گرفتم خودم دست به کار شوم. بعد از مدرسه، دوچرخه‌ام را کنار درختان شعله نزدیک خانه‌ام نگه داشتم و از آنها بالا رفتم تا زیباترین دسته گل را بچینم. با اینکه دختر هستم، بالا رفتن اصلاً مرا نمی‌ترساند. با عجله به خانه تونگ رفتم، دسته گل را به او دادم و با لبخندی، نقشه‌ام را برای غافلگیر کردن دختر رویاهایش شرح دادم. نمی‌دانم تونگ در دفترچه‌ای که به لان داده بود چه نوشته بود، اما صبح روز بعد، وقتی لان دسته گل درخت شعله و یک هدیه کوچک با گلبرگ‌های فشرده را در کشوی میزش دریافت کرد، دیدم که به خودش لبخند می‌زند.

در سال آخر دبیرستان، یک دفتر خودنویس بنفش زیبا برای خودم خریدم و یک گلبرگ گل ققنوس را فشار دادم و آن را در کنار پیام‌های خداحافظی که دوستان نزدیکم با جوهر بنفش نوشته بودند، گذاشتم. آن شکوفه‌های جدایی هنوز هم در نور خورشید می‌درخشند، درست مثل روح‌های معصوم و شیطون ما در آن زمان. آرزو داشتم آن خاطرات را با گلبرگ‌های گل ققنوس قرمز حفظ کنم، اما حالا، هر بار که آن دفتر را باز می‌کنم، باید ملایم و مراقب باشم تا گلبرگ‌های آن خاطرات عزیز را نشکنم... فضایی پر از خاطرات شیرین من!

لین چائو

منبع: https://baolongan.vn/nho-mua-hoa-phuong-a194926.html

پربازدیدترین

Google Trends

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
سپیده دم

سپیده دم

مردم ها نای امروز

مردم ها نای امروز

گوشه مطالعه وقتی والدین به مزرعه می‌روند

گوشه مطالعه وقتی والدین به مزرعه می‌روند