Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

طلوع خورشیدهای گذشته

سگ، وانگ، مثل بچه‌ای کوچک که به پاهایش چسبیده باشد، این طرف و آن طرف می‌رفت. خانم نگو با شیطنت به او گفت: «فقط بی‌حرکت بایست و تماشا کن، واقعاً!»

Báo Bà Rịa - Vũng TàuBáo Bà Rịa - Vũng Tàu11/04/2025


تصویرسازی توسط مین پسر

تصویرسازی توسط مین پسر

سگ، وانگ، کنارش نشست و دمش را دیوانه‌وار تکان داد.

خانم نگو با آرامش یک بیل پلاستیکی برداشت و خاک را تا بالای پاهایش جمع کرد. وقتی خاک به زانوهایش رسید، ایستاد، بیل را کنار گذاشت و لیوان پلاستیکی را به وانگ داد و به سگش گفت که کمی آب بیاورد.

سگ منظور صاحبش را فهمید، مطیعانه آب را گرفت، به سمت امواج دوید، صورتش را در آب فرو برد و سپس برگشت. زن با خوشحالی او را گرفت و روی شن‌ها آب ریخت. سگ چند بار خودش را تکان داد و آب به همه جا پاشید. زن با عصبانیت گفت: «داری منو خیس می‌کنی!»

سگ، وانگ، سرش را به پیرزن چسباند، گوش‌هایش را تکان داد و زبانش را که لکه‌های سیاه داشت بیرون آورد تا تمام صورت و دست‌های او را لیس بزند.

چند دونده از آنجا عبور می‌کردند، یک زوج جوان در حین راه رفتن در امواج بازی می‌کردند. گروه دیگری، در حالی که می‌خندیدند و گپ می‌زدند، از راه رسیدند. هر نفر سطل، بیل‌هایی با دسته‌های بلند آهنی و حتی ماسک صورت و کلاه در دست داشت. آنها با عجله گودال‌های کوچکی کندند، به اندازه‌ای که بتوانند در آن دراز بکشند، سپس به آرامی آنها را پر کردند، به طوری که فقط سرشان بیرون بود. ردیف‌های طولانی گودال‌ها و تپه‌ها یکی پس از دیگری ایجاد شدند.

با شنیدن اینکه دفن کردن خود در شن می‌تواند همه بیماری‌ها را درمان کند، تمام روستا - نه، تمام منطقه، یا شاید بیشتر - به آن جذب شدند. خانم نگو نمی‌دانست این حرف‌ها از کجا آمده‌اند. صف‌های طولانی ماشین‌ها و موتورسیکلت‌ها پارکینگ‌ها را پر کرده بود. ساحل زادگاهش بی‌پایان، وسیع و جادار بود. مردم خیلی زود می‌رسیدند و با پشتکار گودال‌های کوچکی برای دفن کردن خود حفر می‌کردند. آنها تا زمانی که خورشید به روشنی می‌تابید، آنجا دراز می‌کشیدند و سپس با آسودگی به خانه می‌رفتند. و در آن لحظه، قایق پسرش تازه پهلو گرفته بود، بنابراین با اینکه ماهی‌ها هنوز در تور بودند، برای خرید آنها دور هم جمع شدند. ماهی‌های تازه هنوز می‌لولیدند، لغزنده بودند و با فلس‌های سبز و زرد می‌درخشیدند - منظره‌ای لذت‌بخش.

او صبح زود به ساحل می‌رفت، عادتی که در وجود ماهیگیران ریشه دوانده بود، از زمانی که خورشید هنوز گلگون بود تا زمانی که ابرها را کنار می‌زد و اولین پرتوهای درخشان خود را می‌تاباند. ایستادن در مقابل دریا، گوش دادن به امواج خروشان، احساس رقص نور خورشید روی پوستش و شنیدن صدای خرد شدن شن‌ها زیر پایش، احساسی فوق‌العاده دلپذیر و طراوت‌بخش بود. به لطف آن آفتاب، امواج خروشان و ساحل صاف و شنی، مردم منطقه ساحلی نسل‌هاست که قوی، سالم و تنومند بوده‌اند. هیچ چیز با احساس یکی شدن کامل با طبیعت، تنفس هوای شور با رایحه جلبک دریایی و احساس پر شدن ریه‌هایش از شور و نشاط قابل مقایسه نیست.

حس بازگشت به خانه، پیش کسی که منتظرت است، فوق‌العاده است. او این کلمات را وقتی پسرش با دوستانش مشغول نوشیدن بود، شنید. درست است، بعد از بیش از یک شب سرگردانی در دریا، تنها چیزی که آرزویش را دارند رسیدن به ساحل است. آنها فکر می‌کردند این فقط یک مبارزه برای بقا است، اما زندگی به طور فزاینده‌ای غیرقابل پیش‌بینی است. حتی کسانی که شجاعانه از دریاها عبور می‌کنند، در نهایت باید روحیه ماجراجویانه خود را کنار بگذارند و روی خانواده‌هایشان تمرکز کنند. هیچ کس با اطمینان نمی‌داند فردا چه چیزی را به ارمغان خواهد آورد، اما آنها می‌دانند که هر روز باید به طور کامل زندگی شود.

با نگاه به عودسوزهای بدون عکس، اشک در چشمانش حلقه زد. با فکر کردن به کلمه "انتظار"، برای پدرش غمگین شد، دلتنگ مادرش شد و انتظار طاقت‌فرسای نزدیک به ۷۰ سال پیش را به یاد آورد. او این را فقط از مادرش شنیده بود؛ پدرش یک انقلابی بود که علیه فرانسوی‌ها می‌جنگید و آن دوران بسیار سخت بود - و در واقع، انقلاب در هر دوره‌ای دشوار است.

مدت کوتاهی پس از ازدواجشان، پدرم دستگیر شد. جدایی نهایی در انتظارشان بود، لحظه‌ای از مرگ در انتظارشان؛ مادرم در آن زمان خواهرم را باردار بود. پدرم برای ادامه فعالیت‌هایش به سایگون گریخت، سرنوشتش نامعلوم بود. مادرم بی‌صدا زایمان کرد، بی‌صدا زندگی کرد و منتظر ماند. یک شب زمستانی بادخیز، در با صدای جیرجیر باز شد، صدای آرامی از شکاف به گوش رسید. مادرم از شدت شوک نفس نفس می‌زد، سینه‌اش را گرفته بود و با احتیاط قفل را باز می‌کرد. مردی و باد به داخل اتاق کوچک هجوم آوردند. ناتوان از بیان اشتیاق، ناتوان از انتقال حسرت بی‌پایان، تنها اشک و بوسه باقی مانده بود. پدرم بقچه‌ای پارچه را به عنوان هدیه برای همسر و نوزادش گذاشت و برای ادامه ماموریتش به کوهستان پرید.

جنگ یک هیولاست، یک ماشین وحشتناک که افراد بی‌شماری را می‌بلعد. مردان و زنان جوان جوانی خود را در میدان‌های نبرد وحشیانه فدا کرده‌اند. پس از یک شب زمستانی بادخیز، مادرم صاحب یک مادربزرگ شد. سختی‌های امرار معاش در مقایسه با سختی‌های کسانی که در خطوط مقدم هستند، هیچ است؛ آنها طوری زندگی می‌کنند که انگار باید زندگی کنند. آنها برای انتظار کشیدن زندگی می‌کنند. تنها مسیر بقا، امیدی برای تجدید دیدار به ارمغان می‌آورد. مادربزرگش هر بار که احساس غم می‌کند، به مادرم فکر می‌کند. زندگی مادرم، چند روز شاد وجود داشت، اما او هنوز هم توانست زندگی کند. شادی یا غم را سرنوشت تعیین می‌کند، اما اینکه کسی زنده بماند یا نه، به خود فرد بستگی دارد، مادرم گفت.

دوران جوانی او نیز پر از شور و شوق بود. با دیدن دوستانش که به مقاومت در منطقه چریکی پیوسته بودند، می‌خواست به آنها بپیوندد، اما مادرش با ناراحتی به او گفت که منتظر بازگشت پدرش باشد. او منتظر ماند و منتظر ماند، تا اینکه ۲۰ ساله شد و فهمید که پدرش هرگز برنمی‌گردد. او به دوستانش در شبه‌نظامیان پیوست و در یک پایگاه کوهستانی بسیار دور از خانه خدمت می‌کرد، اما سرشار از هیجان بود. بارهای سنگین برنج و سایر کالاها بر شانه‌های جوان او سنگینی نمی‌کرد، زیرا افراد زیادی در انتظار بودند. آن، تائو، کائو... تمام روستای او با بیش از دوازده دوست و دوست پسرش بودند.

دو سال پس از رفتن معشوقش، روزنامه‌ها برگشتند تا جایگزینی برای او پیدا کنند. تمام روستا برای آن دو جوان سوگواری کردند...

***

عروسش مشغول تجارت عمده‌فروشی‌اش بود و بچه‌ها هر کدام به گوشی‌هایشان چسبیده بودند و به خودشان زحمت نمی‌دادند به یاد بیاورند که مادربزرگی دارند. گاهی اوقات، وقتی احساس تنهایی می‌کرد، سگش، وانگ، را بغل می‌کرد و برایش زمزمه می‌کرد. سگ به طرز شگفت‌آوری باهوش بود و همیشه به پاهایش می‌چسبید. روزهایی که خیلی خسته بود و نمی‌توانست به ساحل برود، وانگ او را از خودش دور می‌کرد، سپس کنار تختش جمع می‌شد و منتظر می‌ماند تا بلند شود. گاهی اوقات می‌خواست مریض شود، اما به خاطر او نمی‌توانست.

در اوقات فراغتش، تلویزیون پس از سگش، وانگ، به دومین دوست صمیمی‌اش تبدیل شده بود. او به‌طور اتفاقی بحثی را در میان جوانان تماشا کرد و دلش به درد آمد. او با کلمات آشنا نبود و از بسیاری از سخنرانی‌ها گیج شده بود. یک کودک در زمان بحران رسانه‌ای و هجوم بی‌رویه تمدن مدرن چه باید بکند؟ سوالات زیادی مطرح شد، اظهارات بلند و لفاظی‌های توخالی زیادی مطرح شد که می‌گفتند نمی‌توانند فقط بایستند و تماشا کنند که نسل جوان‌تر در ورطه‌ای تاریک سقوط می‌کند، ورطه‌ای که با برچسب‌های خارجی برچسب خورده است. موهای رنگ‌شده روشنشان، خالکوبی‌های ترسناکشان، شلوارهای به‌طرز مسخره‌ای پاره پاره‌شان... او با درماندگی آهی کشید. تمام جامعه با مشکل ادغام دست‌وپنجه نرم می‌کرد، اما هنوز هیچ راه‌حلی وجود نداشت؛ پیرزنی مانند او که به پایان عمرش نزدیک می‌شد، چه کاری می‌توانست انجام دهد؟

این بیماری همه‌گیر سخت بود، اما منجر به افزایش تعاملات خانوادگی، غذا خوردن با هم، گپ زدن شاد نیز شد - آنها آن را "زندگی آرام" می‌نامند. با این حال، آن کلاس‌های آنلاین همچنین باعث شد که همه، از پیرترین تا جوان‌ترین، به تلفن همراه مجهز شوند. گفته می‌شود این فرهنگ به اصطلاح آنلاین بسیار مؤثر است، اما فقط برای افراد پرمشغله با کارهای زیاد مؤثر است. اما برای بچه‌های محله من، همه عینک‌های ضخیم می‌زنند، صورت‌هایشان همیشه در هم گره خورده است. آنها گیج به نظر می‌رسند و مدت زیادی طول می‌کشد تا هر چیزی را که می‌گویید بفهمند، بسیار منفعل هستند. پسرم می‌گوید آنها مانند گاوهای شیرده در مزرعه هستند!

اکنون، زندگی شهری به هر گوشه‌ای از حومه شهر نفوذ کرده و بازی‌های ساده دوران کودکی را خفه کرده است. در این محله، مدت‌هاست که کسی این حرفه را انجام نمی‌دهد. با نگاه به دستگاه پردازش الیاف نارگیلِ از رده خارج شده که پشت آلونک رها شده بود، او با یادآوری دوران سختی و فقر، غم و اندوهی را احساس کرد. چقدر عالی می‌شد اگر این هنر هنوز وجود داشت. بچه‌ها به تلفن‌های همراه کوچک چسبیده نبودند و برای بازی‌های خونین و خشونت‌آمیز، دیوانه‌وار فریاد نمی‌زدند. بچه‌ها علاوه بر رسانه‌های اجتماعی، چه بازی‌های دیگری انجام می‌دهند؟ والدین آنها به یکدیگر اعتراف می‌کنند و درمانده نظاره‌گر غرق شدن فرزندانشان در این روندهای جدید پرخطر هستند.

روستای او بر روی یک نوار وسیع خشکی قرار دارد. به لطف رسوبات آبرفتی رودخانه و نفوذ آب شور در هنگام جزر و مد، این منطقه کاملاً پوشیده از درختان نارگیل است. درختان نارگیل روستا را احاطه کرده‌اند، آن را از طوفان محافظت می‌کنند، سایه فراهم می‌کنند و معیشت بسیاری از مردم را تأمین می‌کنند.

او با علاقه زمانی را به یاد می‌آورد که تمام روستا و محله، الیاف نارگیل درست می‌کردند، کاری سبک و آسان که برای سالمندان و حتی کودکان در تعطیلات تابستانی‌شان مناسب بود. تا زمانی که آنها با پشتکار به خرد کردن الیاف کمک می‌کردند، هزینه خودکار و دفترچه یادداشت دیگر بار سنگینی در شروع هر سال تحصیلی نبود.

بارهای سنگین پوست نارگیل که در گل و لای عمیق دفن شده بودند، تا شش ماه حمل می‌شدند تا اینکه خشک، خرد و به طناب تبدیل شدند. سایه‌بان پهن‌تر شد و داستان‌ها یکی پس از دیگری از پی هم آمدند. شوخی‌ها و دست انداختن‌های بازیگوشانه فضا را پر کرده بود و دست‌هایی به زمختی پوست نارگیل همیشه از لبخند می‌درخشیدند.

«مامان، مردم به مریخ رفته‌اند، و حالا تو هنوز چرخ ریسندگی می‌خواهی؟ چقدر عقب‌افتاده!» عروسم گفت. او نمی‌دانست چه چیزی در مورد مریخ اینقدر عالی است، آیا سواحل بادخیز با لانه‌های خرچنگ و بوته‌های خاردار، صبح‌های آرام گوش دادن به امواج ملایمی که قایق‌ها را از دوردست‌ها به دریا برمی‌گردانند و بچه‌های دریا را پر از ماهی و میگو می‌کنند، یا بعدازظهرهای طوفانی با بادهای چرخان که از میان درختان نارگیل می‌پیچند و شن‌ها در فضایی نفس‌گیر و متشنج می‌چرخند.

آیا مریخ واقعاً صلح‌آمیز است؟ بیماری‌های همه‌گیر جان ده‌ها هزار نفر بی‌گناه را گرفته‌اند، درگیری‌های خونین منجر به جدایی‌های دلخراش شده‌اند و نارضایتی‌های قرن‌هاه‌ای که برای همیشه در کتاب‌های تاریخ حک شده‌اند، موارد بی‌شماری از محکومیت‌های نادرست را به جا گذاشته‌اند.

مهم نبود کجا بود یا چه شرایطی داشت، او هنوز عاشق این سیاره آبی بود. هر روز صبح، او و سگش، وانگ، به لبه امواج می‌رفتند، پاهایشان را در شن فرو می‌بردند، آغوش زمین را حس می‌کردند، طلوع خورشید را تماشا می‌کردند که مه را با آهی می‌شکافت، منتظر بودند تا قایق‌ها بالا و پایین بروند و ماهی و میگو بیاورند. بچه‌ها روی ساحل شنی بازی می‌کردند، بازی‌های سنتی برای نسل‌های آینده حفظ شده و به ارث رسیده بود. نبردهای نمایشی، قایم‌موشک و بازی‌های قایم‌موشک روی شن‌های طولانی و پر پیچ و خم وجود داشت. آه، زندگی فقط به این آرامش نیاز داشت.

وام هو

 

منبع: https://baobariavungtau.com.vn/van-hoa-nghe-thuat/202504/nhung-binh-minh-qua-1039474/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
پرورش آینده

پرورش آینده

غار Huyen Khong، Ngu Hanh Son

غار Huyen Khong، Ngu Hanh Son

زیبایی

زیبایی