یعنی، بعد از روزها تلاش عمدی برای فهمیدن، هنوز نمیتوانستم ماهیت رابطهشان را مشخص کنم. تنها چیزی که میدانستم این بود که هر روز صبح خیلی زود، قبل از اینکه هوا تاریک شود و نتوانند صورت یکدیگر را به وضوح ببینند، به ساحل میرفتند تا با هم در شن و ماسه حمام کنند. اول، مرد به زن کمک میکرد تا خودش را با شن بپوشاند، سپس خودش روی خودش شن میریخت. آنها همینطور ساکت کنار هم دراز میکشیدند. سعی کردم مسافت قابل توجهی را روی شنها بخزم تا به حرفهایشان با هم گوش کنم، اما مطلقاً چیزی نشنیدم. سکوت. این فقط من را کنجکاوتر کرد. بنابراین، وقتی برای تکان دادن شنها به دریا رفتند، مقداری آب روی صورتشان پاشیدم تا واکنششان را ببینم. مرد با دقت زن را از امواج محافظت کرد، سپس به او کمک کرد تا به ساحل برسد. آنها خود را با آب تازهای که با خود آورده بودند، شستشو دادند، سپس لباسهای بلند پوشیدند و با هم برگشتند. من بسیار ناامید شدم. بنابراین، تمام تلاشهای من برای تحقیق شکست خورد.
خوشبختانه، هوا کاملاً روشن بود و افراد بیشماری به ساحل رسیده بودند. من کمی استراحت کردم و به مردمی که روی شنها بودند نگاه کردم. به طرز عجیبی، ساحل فقط پر از افراد مسن و کودک بود؛ حتی یک جوان هم در آن دیده نمیشد، چه برسد به افراد میانسال. علاوه بر شنا، مردان به صورت گروهی زیر درختان کازوارینا والیبال و بدمینتون بازی میکردند. زنان و کودکان در حال شنا و بازی در شن و ماسه بودند. متوجه گروهی از مردان شدم که والیبال بازی میکردند. آنها در یک دایره ایستاده بودند و توپ را به عقب و جلو پاس میدادند، حرکات آنها آنقدر ماهرانه بود که حتی موج کنجکاوی مثل من را هم مجذوب خود میکرد. نکته قابل توجه، پیرمردی بود که لاغر به نظر میرسید اما فوقالعاده چابک بود. من هرگز ندیدم که او توپ را رها کند. چشمان تیزبین و بازوهای ماهر او خودنمایی میکردند و حدس میزدم که او احتمالاً یک بازیکن والیبال بازنشسته است، زیرا تنها در آن صورت میتوانست رفلکسهای او اینقدر سریع باشد.
من همچنین از تماشای پیرمردهایی که روی شنها روی دستهایشان بالا و پایین میرفتند، لذت میبردم. آنها در حالی که روی سرشان "ایستاده" بودند، چشمانشان را نیمه بسته نگه میداشتند، شبیه چوبهایی که وارونه به زمین چسبیده باشند. آنها در میان نگاههای تحسینآمیز اطرافیانشان ساکت میماندند، حتی وقتی که من به شوخی به ساحل آب میپاشیدم و تقریباً موهای فلفل نمکیشان را لیس میزدم؛ آنها اصلاً واکنشی نشان نمیدادند. واقعاً تحسینبرانگیز. حتی من، یک موج، تحت تأثیر قرار گرفتم، چه برسد به دیگران!
در ساحل، بچهها از همه پر سر و صداتر بودند. آنها همدیگر را تعقیب میکردند، سپس به دریا هجوم میبردند و به پاشیدن دیوانهوار من روی پشت و صورتشان بیتوجه بودند. آنها با خوشحالی میخندیدند و هیچ ترسی نشان نمیدادند. این موضوع مرا کاملاً ناامید کرد. سعی کنید یک داستان ارواح تعریف کنید و شنوندگان را به جای وحشتزده بودن بخندانید، آن وقت خواهید فهمید که چقدر ناامید شدهام. خونم به جوش آمد و برای رهایی تقلا کردم و به سرعت آنها را به دنبال خود کشیدم. اما دست و پاهایشان وحشیانه تکان میخورد؛ آنها مانند سمورهای آبی شنا میکردند و به سرعت به ساحل میرسیدند و به فریاد زدن و تعقیب خود ادامه میدادند. ناامید، آرام آنجا دراز کشیدم و منتظر طلوع آفتاب بودم، دیگر علاقهای به حمله و جارو کردن چیزی نداشتم.
ناگهان صدایی واضح و رسا به گوش رسید:
وای! چه حلزون زیبایی!
با کنجکاوی سرم را برگرداندم تا نگاه کنم. یک دختر کوچک بود. لباس شنا نپوشیده بود، اما لباس سفیدی به تن داشت، موهایش را به صورت دو دم اسبی بافته بود و لبهای کوچک و زیبایش حرف میزدند. چشمانش، به روشنی مروارید، در نور خورشید صبحگاهی که تازه کش آمده و خمیازه کشیده بود، حتی بیشتر میدرخشید. سرم را روی شنها گذاشتم و تماشا کردم که پدر و دختر چه میکنند. پدر لباس سربازی پوشیده بود. احتمالاً برای رفتن به خانه مرخصی گرفته بود. دختر کوچکش را روی شانههایش گذاشت:
- ببین؟ حالا واضح میبینیش؟ دفتر بابا رو میبینی؟
- آه، الان دیدمش! اون دفتر توئه که اون دوردستهاست، همون که نقطه سیاه داره؟
درسته!
- چرا اونجا هیچ خونهای نیست بابا؟ من کلی قایق میبینم. قایقها اونجا چیکار میکنن بابا؟
پدر با هیجان برای دخترش توضیح داد که دریا آنجاست و قایقها در حال ماهیگیری هستند. آژانس او در جزیره است و مسئول حفظ صلح در سرزمین اصلی. دختر کوچک با خوشحالی فریاد زد:
- آه! حالا فهمیدم بابا، تو قدبلند و قوی هستی چون توی یه جزیره زندگی میکنی، درسته؟ وقتی بزرگ بشم، میرم جزیره و مثل تو یه سرباز میشم.
- بابا میدونه دختر کوچولوی سرباز. حالا باید بری سمت ماشین، مامان اگه زیاد منتظر بمونه عصبانی میشه.
- صبر کن بابا، چند تا صدف دیگه هم برام بردار. میخوام بذارمشون کنار تختم تا هر وقت دلم برات تنگ شد، بذارمشون کنار گوشم و نسیم دریا رو حس کنم.
پدر، در حالی که دخترش را نوازش میکرد، سعی کرد شنها را بکند تا صدف پیدا کند. من آرام یک صدف بزرگ و خوشرنگ را به سمت پای دخترک هل دادم. او آن را برداشت و از خوشحالی ریزریز خندید. از خندهاش احساس کردم دیوانه شدهام و همچنان آنها را تماشا کردم تا اینکه پشت دیوار تراشیده کنار دریا ناپدید شدند.
به طور کلی، با زندگی در موج، و دیدن اتفاقات بیشماری در ساحل، هر روز گهگاه به داستانهای جالبی از این دست برمیخورم. یک بار شاهد برخورد نسبتاً جالبی با یک زوج جوان بودم. یک روز صبح، مثل هر روز صبح دیگر، داشتم با تنبلی کش و قوس میدادم و طلوع خورشید را تماشا میکردم که ناگهان صدای هیاهویی شنیدم. معلوم شد گروهی از جوانان هستند. منظورم از «جوانان»، هنوز در مرحله آشنایی و قرار گذاشتن است. دخترها شنا نمیکردند، بلکه برای شبکههای اجتماعی عکس میگرفتند. لباسهای گشاد، عینک آفتابی و کلاه پوشیده بودند (با اینکه صبح زود بود) و ژست میگرفتند. البته، پسرها عکاس بودند. یک دختر توجهم را جلب کرد چون هر بار که آن پسر عکس گرفتن را تمام میکرد، به سمت آن میدوید تا به آن نگاه کند و اخم میکرد و میگفت: «به اندازه کافی خوب نیست، دوباره بگیر، خیلی زشت است.» او این کار را حدود ده بار انجام داد تا اینکه بالاخره سر تکان داد و گفت: «اشکالی ندارد.» بعد از اینکه یک ژست خوب گرفت، فوراً به سمت دستشویی عمومی دوید تا لباس دیگری بپوشد و به همین ترتیب ادامه داد. حتی وقتی زوجهای دیگر کارشان تمام شده بود و از خستگی روی شنها دراز کشیده بودند، او هنوز ژست میگرفت و آن مرد گهگاه نگاهی دزدکی به پیشانیاش میانداخت. من واقعاً آن مرد قدبلند با کلاه بیسبال را تحسین میکردم. اگر جای او بودم، فریاد میزدم: «خودت عکس بگیر!»، اما او فقط در سکوت و با صبر و حوصله تمام درخواستهای او را انجام میداد. دوستانش با صدای بلند او را مسخره میکردند:
- خوب فکر کن و یه عکس خوب بگیر، وگرنه هویون برای ناهار امروزت از گرسنگی میمیره.
- باید همینطوری روی شنها بخزی تا یه عکس خوب برای آپلود تو فیسبوک گیرت بیاد!
- اوه، اون پیر خرفت، هر روز مجبورم میکنه عکس بگیرم و من هنوز نمیتونم بهتر بشم.
- فقط سعی کن مثل هیو باشی، احتمالاً حتی بیشتر از او کتک میخوری.
- …
خندهام گرفت. یاد ضربالمثل زنی افتادم که در داستانی که اتفاقی به آن برخورده بودم (آنقدر گذشته که چهره گوینده را به خاطر نمیآورم): اگر اوضاع خوب پیش نمیرود، راه میروی و دعا میکنی؛ اگر خوب پیش میرود، ادرار میکنی و راه میروی. نمیدانم آیا این زوج در آینده هم همینطور خواهند بود یا نه. این موضوع به آینده مربوط میشود و هیچکس نمیداند آینده چه چیزی در انتظارش است، اما همین الان او را میبینم که پیراهنش خیس شده، چهار دست و پا میرود و غلت میزند تا برای خوشحال کردن آن زن زیبا عکس بگیرد. و آن لبها - فقط با نگاه کردن به آن حالت انحنادار - میتوان فهمید که او آدم معمولی نیست. به همین دلیل است که میگویم، چه کسی میتواند آینده را پیشبینی کند!
گاهی شبهایی که شناگران عصر به خانه میرفتند و فضای آرام ساحل را بازمیگرداندند، داستانهایی را میشنیدم. معمولاً آنجا دراز میکشیدیم و به ستارهها و ماه خیره میشدیم، در حالی که شبهایی که ستاره یا ماه نبود، به صدای پچپچ درختان کاسوارینا گوش میدادیم. درختان کاسوارینا بسیار پر سر و صدا بودند و تمام شب خشخش میکردند و بیشتر از گرمای سوزان روز شکایت داشتند. این موجودات شایعهپراکن، در این مکان، به خصوص در تابستان، چیزی به نام خنکی وجود ندارد. به دلیل پچپچهای خستهکنندهشان، معمولاً زود میخوابیدم تا از سر و صدا دوری کنم. اما آن شب، درختان کاسوارینا ناگهان ساکت شدند. با تعجب به شنها نگاه کردم. دو چهره تیره با آسودگی زیر درختان کاسوارینا قدم میزدند. آه، آنها داشتند به مکالمه یک زوج گوش میدادند. مطمئن بودم چون یکی از آنها موهای بلندی داشت. داشت جالب میشد. از جا پریدم و آرام روی شنها سر خوردم. کنجکاوی غریزه طبیعی همه موجودات زنده است، نه فقط انسانها.
چی میگفتن؟ با اینکه گوشهام رو تیز کردم، چیزی نشنیدم. فکر کردم صدای هق هق دختر رو شنیدم. حتماً ناراحته. عشق، میدونی، بعضی وقتا یه بحث کوچیکه، چاشنیایه که بحث رو قویتر و معنادارتر میکنه. هق هق بلندتر و بلندتر شد. بعد، دختر روی شونهی پسر افتاد. صدای لرزونش رو شنیدم، حتماً نتونسته بود خودش رو کنترل کنه:
- کاش آن روز، من... من جلویش را گرفته بودم. کاش بحث نکرده بودم... تقصیر من است، به خاطر بحث من است که اوضاع این طور شد.
- خب، حالا همه چیز تمام شد، دیگر خودت را سرزنش نکن.
دختر هنوز هق هق میکرد. پسر با اصرار از او پرسید:
برو. قبل از اینکه خیلی دیر شود برایش عود روشن کن. عجله کن، نمیتوانیم بگذاریم نگهبان بفهمد.
آنها به من نزدیکتر شدند. در نور چراغ خیابان، میتوانستم صورتشان را ببینم. دهانم باز ماند. باورکردنی نبود، این زوج پیر بودند که هر روز صبح به صورت یکدیگر شن میمالیدند. موهای زن ریخته بود و او را به طور غیرمعمولی جوان نشان میداد و تاریکی، رنگ فلفل نمکیاش را پوشانده بود و باعث میشد موهای مشکی براقش بدرخشد. با نگرانی آنها را تماشا میکردم. چرا باید شبها یواشکی اینجا بیایند و عود روشن کنند؟ نفسم را حبس کردم و سعی کردم به حرفهایشان گوش دهم.
«برادر، اگر قدرت معنوی داری، لطفاً بیا و برای من شهادت بده. راستش را بخواهی، هیچ چیزی بین من و نهان نیست. ما فقط دوست هستیم، دوستیای که دهههاست ادامه دارد. هر دوی ما مشکلات مفصلی داریم، بنابراین باید هر روز صبح به ساحل برویم تا روی مفاصلمان شن بمالیم؛ ما فقط دوستانی هستیم که در شن حمام میکنیم، نه چیز دیگری. سعی کردم توضیح بدهم، اما باور نمیکنی... *هق هق*... چرا اینقدر لجبازی... *هق هق*...»
- ولش کن عزیزم، ولش کن.
- اما من نمیتوانم رهایش کنم. هر وقت خوابش را میبینم، چشمانش را میبینم که به من خیره شده است. من چه جرمی مرتکب شدهام، عشق من؟
- می دونم، اما... زندگی همیشه بر وفق مراد ما پیش نمی ره. داری تصمیم می گیری تا آخر عمرت همین قدر لجباز باشی؟
کاش میتوانستم زودتر بمیرم، تا بتوانم بروم و پیدایش کنم و از او بپرسم که آیا همه چیز را دیده است، آیا چشمانش باز شده است، آیا حالا حرف مرا باور میکند...
زن به تلخی گریه کرد. سه عود که باد آنها را به حرکت درآورده بود، شعلهور شدند، سپس خاموش شدند و دوباره شعلهور شدند. بوی عود و صدای گریه او فضا را پر از غم کرد. من بخشی از ماجرا را درک میکردم. انگار یک سال پیش در چنین روزی، کسی عمداً آنجا دراز کشیده بود تا شوخی شیطنتآمیز من او را با خود ببرد و به نظر میرسید که آن روز تمام ساحل به خاطر شوخی من به آشوب کشیده شده بود. ناگهان اشک پشیمانی از گونههایم سرازیر شد؛ احساس گناه کردم. من فقط یک موج فضول بودم که دوست داشتم مردم را اذیت کنم، هرگز تصور نمیکردم که یک لحظه شیطنت باعث طوفانی برای یک خانواده شود. حالا به وضوح آسیب طبیعت رقابتیام را میبینم، چیزی که مادر دریا بارها در مورد آن به من هشدار داده بود اما من عمداً آن را نادیده گرفته بودم.
غرق در احساس گناه، یواشکی دورتر و دورتر رفتم. به نظر میرسید هنوز صدای هق هقهای خفهای را میشنوم که دنبالم میآیند. اوه! دنیای انسانها واقعاً خیلی پیچیده است؛ حتی یک موج بیخیال و کمی فضول مثل من هم دیگر علاقهای به غیبت کردن ندارد...
منبع: https://baobinhthuan.com.vn/nhung-chuyen-nhat-nhanh-ben-bo-bien-131393.html






نظر (0)