Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

آن تابستان‌های پر از عشق…

Báo Hà TĩnhBáo Hà Tĩnh10/06/2023


نور طلایی خورشید همه جا را روشن می‌کرد، نسیم ملایمی از میان برگ‌ها می‌گذشت و گرمای خفه‌کننده را با خود می‌برد. در این بعدازظهر مه‌آلود در شهر، تابستان‌های دوست‌داشتنی گذشته را به یاد می‌آورم...

آن تابستان‌های پر از عشق…

تابستان‌های کودکی... ( عکس: اینترنت ).

برای من، تابستان تصویری گذرا از سرزمین مادری‌ام است، سرشار از عشقی سرشار. فصلی است از بادهای داغ که از میان شاخه‌های نخل، سقف‌های کاشی‌کاری شده‌ی خشک و خمیده و جاده‌های سفید و غبارآلود، یکدیگر را تعقیب می‌کنند. هر تابستان، با مادربزرگم با پشتکار به باغ می‌رفتم تا شاخه‌های نخل را برای ساختن پنکه جمع کنیم. آن روزهای تابستانی را به یاد دارم که برق اغلب قطع می‌شد و گرما، پنکه‌ی نخل را به وسیله‌ای ضروری برای همه تبدیل می‌کرد. آن تابستان‌های کودکی فوق‌العاده گرم بودند. گرما همیشه به ۳۹-۴۰ درجه سانتی‌گراد می‌رسید. حتی در خانه هم که نشسته بودم، گرما را حس می‌کردم، عرق از سر و رویم می‌چکید و لباس‌هایم را خیس می‌کرد. ظهر، بچه‌ها برای خنک شدن به رودخانه هجوم می‌بردند. عصرها، کنار چاه روستا منتظر می‌ماندیم و سطل‌های آب را جمع می‌کردیم تا به اطراف بپاشیم. آن زمان، پمپ آب یا آب لوله‌کشی مانند الان وجود نداشت؛ همه برای آوردن آب برای شستن لباس و حمام به چاه روستا می‌رفتند. روزها می‌گذشت و تابستان سخت تمام شده بود.

آن تابستان‌های پر از عشق…

بادبادک‌های دوران کودکی. (عکس: اینترنت).

تابستان‌های دوران کودکی‌ام، فصل برداشت در روستاها را به یاد می‌آورم. درست زمانی که خورشید در داغ‌ترین حالت خود بود، برنج شروع به رسیدن می‌کرد. کشاورزان با دقت گرما را زیر نظر داشتند تا به موقع برای خشک شدن برداشت کنند و مطمئن شوند که برنج و کاه به اندازه کافی خشک هستند تا قیمت خوبی داشته باشند. رفتن به برداشت در تابستان باعث شد بفهمم که کشاورزان چقدر سخت کار می‌کنند. آفتاب به صورتشان می‌تابید و رنگ چهره همه را تیره و سختی‌هایشان را بیشتر نمایان می‌کرد. در کودکی، دنبال پدر و مادرم می‌رفتم و کوزه‌های آب را برای استراحت آنها در طول برداشت حمل می‌کردم. فصل برداشت خاطرات ملخ‌هایی را که در کیسه‌های پلاستیکی می‌پریدند، زنده می‌کند. اگرچه خورشید پوستم را می‌سوزاند، اما همیشه "ضیافتی" از ملخ‌های معطر و چرب کبابی را تصور می‌کردم که انگیزه بیشتری برای قدم زدن در مزارع به من می‌داد.

برای من، تابستان پر از شب‌های مهتابی بود، زمانی که تمام خانواده دور یک حصیر قدیمی جمع می‌شدند. مادرم یک قابلمه سیب‌زمینی نرم و آب‌پز آماده می‌کرد، در حالی که پدرم یک قابلمه چای سبز غلیظ، کمی تلخ و شیرین دم می‌کرد. ما سیب‌زمینی می‌خوردیم و تا دیروقت قبل از رفتن به رختخواب به ماه خیره می‌شدیم. من روی پای پدرم دراز می‌کشیدم، به ستاره‌های چشمک‌زن خیره می‌شدم و معصومانه می‌پرسیدم که راه بهشت ​​چقدر دور است و آیا هرگز به آن ستاره‌های کوچک خواهم رسید یا نه. پدرم با صبر و حوصله به صورت فلکی عقرب، دب اکبر، کهکشان راه شیری و حتی دسته‌های اردک‌ها و قوها که در آسمان جست و خیز می‌کردند اشاره می‌کرد. بیرون در حیاط، شب آرام بود، با قورباغه‌ها قارقار می‌کردند و حشرات جیک‌جیک می‌کردند. چنین عصرهایی همیشه برای من بسیار آرامش‌بخش بودند!

آن تابستان‌های پر از عشق…

غذاهای خانگی ساده اما فوق‌العاده دلچسب. ( عکس: اینترنت )

روزهای تابستان خاطرات وعده‌های غذایی ساده اما فوق‌العاده گرم و دنج در خانه را زنده می‌کنند. تابستان خشک آنقدر سخت بود که گیاهان نمی‌توانستند رشد کنند. روزهایی بود که تمام خانواده مجبور بودند با سبزیجات وحشی پژمرده یا غذاهایی که فقط شامل یک کاسه سوپ گوجه فرنگی رقیق بود که با آب سرد درست می‌شد، امرار معاش کنند. گاهی اوقات، به لطف پدرم که با مشتی خرچنگ صحرایی لاغر و نحیف از مزارع برمی‌گشت، وعده‌های غذایی بهتر بودند. او خرچنگ‌ها را می‌کوبید تا ریز خرد شوند، مایع را صاف می‌کرد و یک مشت سبزیجات وحشی اضافه می‌کرد تا یک سوپ شیرین و خوش طعم درست کند. چنین وعده‌های غذایی به راحتی "سوخته" می‌شدند (همانطور که مادرم به شوخی می‌گفت) وقتی می‌دید فرزندانش مشتاقانه آنها را می‌خورند. بعدها، وقتی بزرگ شدم و به جاهای دور نقل مکان کردم، این فرصت را داشتم که از غذاهای خوشمزه بی‌شماری لذت ببرم، اما هرگز نمی‌توانستم آن وعده‌های غذایی ساده تابستانی از زادگاهم را فراموش کنم. این فقط یک وعده غذایی معمولی نبود؛ بلکه نمایانگر عشق و شادی مقدس خانوادگی بود.

تابستان دوست‌داشتنی به سرعت گذشت. با ترک روستا به مقصد شهر، قلبم همیشه از اشتیاق بازگشت به خانه به درد می‌آمد. بخشی از روح من در آنجا لنگر انداخته است، خاطرات جاودانه می‌شوند و پایه محکمی برای من تشکیل می‌دهند تا با اطمینان خاطر وارد زندگی شوم...

امپراتور تانگ هوانگ فی



منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
نوبت من شده دیگه؟

نوبت من شده دیگه؟

محصول انبوه خرمالو.

محصول انبوه خرمالو.

قطره خون، نماد عشق و وفاداری.

قطره خون، نماد عشق و وفاداری.