صبح زود، باران شدیدی بارید و منطقه را سیل فرا گرفت. مورچههای سیاه، لانههایشان در آب فرو رفته بود و در صفهای طولانی از سقف کلبه بالا میرفتند. جویبار پای تپه یک شب گِلی شده بود. تا ظهر، نام، که نمیتوانست در مزرعه کار کند، به خانه برگشت تا از اردکها و خوکهایش مراقبت کند. نام در حالی که قمه را در دست داشت و سبدی به کمرش بسته بود و به سمت روستا میرفت، به والدینش گفت: «پدر و مادرها، مراقب خودتان باشید. در این باران شدید بیرون نروید؛ خطرناک است. من میروم خانه را بررسی میکنم و آذوقه میآورم.» خانم وان در کلبه ایستاده بود و به پسرش که در حال عقبنشینی بود، نگاه میکرد. شوهرش کنار آتش نشسته بود و زیر لب غرغر میکرد: «کمی شراب به این طوفان کمک میکند.»
***
رسیدن به مزرعه بیش از یک ساعت پیادهروی طول کشید. در روزهای آفتابی قابل کنترل بود، اما وقتی باران میبارید، مسیر لغزنده میشد و عبور از نهر خطرناک بود. چکمههایش نمیتوانست زمین لغزنده را تحمل کند و باعث میشد نام بارها لیز بخورد و زمین بخورد. نهر به سرعت جریان داشت. تنها راه رسیدن به آن طرف، عبور از روی تنههای افتاده درختان بود که در امتداد آب امتداد یافته بودند. نام چکمههایش را در سبدش گذاشت، قمهاش را محکم گرفت و با احتیاط از روی تنه درختان خزید تا از نهر عبور کند. در پایین، در بعضی قسمتها، سنگهای تیز نمایان بودند. او سعی کرد آرام بماند و به حرکت خود ادامه داد.
![]() |
ناگهان، دستهای از پرندگان از پایین دست رودخانه به سمت بالادست پرواز کردند. صدای جیغ آنها در سراسر جنگل پیچید. نام ایستاد و به دنبال آنها رفت: "چه اتفاقی دارد میافتد؟" همانطور که پرندگان از کنارشان میگذشتند، دستهای از میمونها زوزه کشیدند و از درختی به درخت دیگر به سمت سرچشمههای نهر پریدند. نام احساس کرد که مشکلی پیش آمده است و به سرعت به سمت دیگر خزید و مستقیماً به روستای خود دوید. روستای نام در دامنه تپهای بلند، کنار یک نهر کوچک قرار داشت. نسلها، منبع آب روستاییان به این نهر وابسته بود. در مقابل آنها رودخانه رائو نام قرار داشت.
وقتی نام به خانه رسید، همه چیز به هم ریخته بود. اردکها زیر تختههای کف خانه از باران پناه گرفته بودند، مرغها روی ایوان نشسته بودند و فضله و پرهایشان همه جا پخش شده بود. مردان جوان که در مزارع کار نمیکردند، دور خانهی کدخدا جمع شده بودند و با شور و شوق گپ میزدند. او همه جا را تمیز کرد، به مرغها و اردکها غذا داد و سپس برای بازی به خانهی همسایهاش رفت. باران همچنان میبارید و شدیدتر میشد و آب رودخانه تا لبهی رودخانه بالا آمده بود. هیزمهای خشک که توسط سیلاب حمل میشدند، سطح آب را پوشانده بودند. باد به صورت تند میوزید. باران و باد هرگز مانند امسال نبوده است. تنها منبع آب آنها برای استفادهی روزانه، کوزههای جمعآوری آب باران بود.
تمام روستا در تاریکی فرو رفته بود. نام از این پهلو به آن پهلو میشد و نمیتوانست بخوابد. صدای حشرات و غرش نهر، سکوت آرام را بر هم میزد. بوم، بوم، بوم... همینطور که دود را بیرون میداد، نام صدای انفجارهای بلندی از کوه شنید. سنگها، خاک و درختان، که توسط آبی که از کوه سرازیر میشد، حمل میشدند، به داخل روستا هجوم آوردند. در یک لحظه، خانههای چوبی و بتنی با آوار ویران شدند. فریادها و نالههای کمک در تاریکی مطلق شب طنینانداز شد.
مردم وحشتزده پراکنده شدند، بدون اینکه وقت داشته باشند وسایلشان را بردارند. برخی برای پناه گرفتن از تپه بالا دویدند. برخی دیگر مستقیماً به روستای همسایه دویدند تا پناه بگیرند. وقتی آرام شدند، با استفاده از چراغهای ضعیف شروع به جستجوی قربانیان کردند. سیگنالهای تلفن نیز متناوب بود. آقای توآن مجبور شد از میان جنگل عبور کند، از تپهای بلند بالا برود و در آنجا به دنبال سیگنال تلفن بگردد تا با مقامات تماس بگیرد و درخواست کمک کند.
فریادهای کمک و نالههای مجروحان در کوهها و جنگلهای اطراف طنینانداز شد. روستاییان برای یافتن کمک، فریادها را دنبال کردند. چند نفر از افراد گرفتار توسط مردان جوان از زیر آوار بیرون کشیده شدند و کمکهای اولیه به آنها داده شد. مردان جوان قویهیکل، قربانیان را در ننوها قرار دادند و آنها را پیاده به ایستگاه پزشکی که بیش از ده کیلومتر دورتر بود، حمل کردند. جاده در برخی نقاط به دلیل رانش زمین مسدود شده بود و گل و لای تا زانوهایشان میرسید و آنها را مجبور میکرد با سختی زیاد به جلو حرکت کنند. همه خسته بودند، اما نمیتوانستند سرعت خود را کم کنند.
***
آن شب، خانم وان در تمام بدنش احساس سوزش کرد، قلبش بیقرار بود و در رختخواب غلت میزد. حس ششم یک مادر باعث شد که او گمان کند اتفاق ناگواری در خانه افتاده است.
او در حالی که شوهرش را بیدار میکرد، گفت: «بیا بریم خونه ببینیم چه خبره، شوهر. حس میکنم اتفاق بدی افتاده.»
شوهر در حالی که چشمانش را میمالید، نشست و گفت: «اما چطور قرار است در این تاریکی به خانه برگردیم؟»
خانم وان پاسخ داد: «فقط راه خودت را پیدا کن و قدم به قدم پیش برو.»
«اما چه اتفاقی دارد میافتد؟»
زن در حالی که بارانیاش را برمیداشت، به شوهرش اصرار کرد و گفت: «نمیدانم، خیلی مضطربم. بیا برویم خانه، شوهر.»
آن دو مرد کورمال کورمال راه خود را در تاریکی به سمت روستا باز کردند. درست هنگام طلوع خورشید به آنجا رسیدند. روبرویشان تلی از آوار بود. خاک، سنگها و درختان کوه همه چیز را صاف کرده بودند.
خانم ون به سمت جمعیت دوید. مردم سعی میکردند جسدی را از میان گل و لای بیرون بکشند. خانم ون با عجله پرسید: "چه اتفاقی دارد میافتد؟ چرا همه خانهها دارند فرو میریزند؟"
«این اتفاق دیشب افتاد، بعد از یک انفجار مهیب، وقتی همه خواب بودند.»
یکی از میان جمعیت فریاد زد: «نام توی دردسر افتاده، یه جایی دفن شده، هیچکس نمیتونه پیداش کنه.»
سرش گیج میرفت. شوهرش از جایی به جای دیگر میدوید و نمیتوانست خانهشان را پیدا کند.
پدر از میان آوار فریاد زد: «نام! نام، کجایی؟» صدایش در میان کوهها میپیچید، اما هیچ جوابی نیامد.
خانم وان طوری به نظر میرسید که انگار روحش را از دست داده است. آنها میخواستند فرزندشان را پیدا کنند، اما هیچکدام نمیتوانستند محل خانهشان را دقیقاً مشخص کنند. ارتش و پلیس همچنان خستگیناپذیر در حال جستجو بودند و هر ورق آهن موجدار و تکه چوب را زیر و رو میکردند. یک سرپناه موقت برپا شده بود؛ کسانی که جراحات جزئی داشتند، در محل کمکهای اولیه دریافت میکردند، در حالی که مجروحان جدی منتظر بودند تا با برانکارد به ایستگاه پزشکی منتقل شوند. چشمانشان خالی و خسته بود. از زمانی که روستا تأسیس شده بود و نسلها در آنجا زندگی کرده بودند، هرگز چنین صحنه عزاداریای رخ نداده بود.
خانم وان در حالی که به سمت سربازان میدوید، با عجله پرسید: «آیا فرزندم را پیدا کردهاید؟ کجاست؟ نجاتش دهید! او را به من برگردانید!» او در گل و لای زانو زد و اشک از صورت رنگپریدهاش جاری شد.
یکی از سربازان در حالی که به او کمک میکرد تا بلند شود و او را دلداری میداد، گفت: «مامان، آرام باش، ما هنوز در حال جستجو هستیم. خیلیها زیر آوار مدفون شدهاند.»
شوهرش که روی تنه درخت بزرگی ایستاده بود، فریاد زد: «اینجاست، زن! اینجاست!»
«کجا؟ اون کجاست؟ نام کجاست؟»
«اینجا خانهی ماست»، پاسخ شوهرش تمام امیدهایش را نقش بر آب کرد.
موتورسیکلت ویو زیر آوار مدفون شده بود و فقط پلاک آن قابل مشاهده بود. این تنها سرنخی بود که پدر برای یافتن خانه داشت. این زوج در جستجوی خود با عجله ورقهای آهن موجدار و تختههای چوبی را زیر و رو کردند. چند سرباز برای کمک آمدند. اما پس از یک ساعت جستجو، حتی پس از زیر و رو کردن همه چیز، خانم ون و همسرش هنوز نتوانستند فرزندشان را پیدا کنند.
چند جسد پیدا شد؛ روستاییان با عجله از تختهها تابوت ساختند، آنها را روی زمین گذاشتند و دفن کردند. عودها را میسوزاندند و دود غلیظی تولید میکردند. هیچ نذری. هیچ مراسمی. سکوت مطلق. در زیر تپه، تیمهای نجات به جستجوی خود ادامه دادند. خانم ون همچنان در اطراف جایی که گمان میکرد خانهاش است، قدم میزد. او تکههای چوب را زیر و رو میکرد، چشمانش از اشک سرخ شده بود و به دنبال پسرش میگشت.
بیل مکانیکی و چندین نیروی اضافی برای جستجو اعزام شدند. خورشید در اواخر بعد از ظهر بیرون آمد. از نقطه دید روستا، با نگاه به کوه، باریکهای از زمین به طول صدها متر از هم پاشیده شده بود. هیچ کس نمیتوانست جویبار ملایمی را که نسلها روستاییان را تغذیه کرده بود، تشخیص دهد. هیچ کس تصور نمیکرد که روزی این منبع حیات به روستاییان آسیبی برساند. آنها هیچ کار اشتباهی در حق کوهها، جنگل یا جویبار نکرده بودند.
تاریکی همه جا را فرا گرفت و مه کوهستان فرو نشست و دامنه تپهای که رانش زمین در آن رخ داده بود را پوشاند. رشته فرنگی فوری با عجله آماده شد و برخی از مردم آن را خام میجویدند تا قدرت ادامه جستجو را داشته باشند. همه چیز به هم ریخته باقی ماند. چندین جسد دیگر کشف و با عجله دفن شدند. نور کم ماه و چراغ قوهها هیچ نوری برای جستجو فراهم نمیکرد. به نیروها دستور داده شد که جستجو را متوقف کرده و به مکانی امن برای استراحت بروند.
خانم وان نمیخواست آنجا را ترک کند. او میخواست پیش فرزندانش بماند، اما مقامات اجازه ندادند. آنها میترسیدند که تپهها غرقاب شوند و رانش زمین رخ دهد. پس از اصرار زیاد، خانم وان و روستاییان بالاخره موافقت کردند که آنجا را تخلیه کنند. باران بیوقفه میبارید. صبح روز بعد، خانم وان و همسرش صبح زود به روستا نقل مکان کردند تا جستجوی فرزندانشان را ادامه دهند. دوازده نفر هنوز مفقود بودند. هیچکس نمیدانست آنها کجا زیر آوار و گل و لای غلیظ افتادهاند.
«فرزندم! کجایی؟ به خانه، پیش مادرت برگرد!» خانم وان، در حالی که دستهای از چوبهای عود را در دست داشت، از جایی به جای دیگر میرفت و به دنبال فرزندش میگشت. در هر جایی که عبور میکرد، چند چوب عود میگذاشت و دود آن به صورت تودههای غلیظی بلند میشد.
جستجو وارد سومین روز خود شد. نیروهای مسلح از زمین شروع به کندن زمین کردند، سپس با قایق از میان آوارهای متراکم و چوبهای شناور در رودخانه رائو نام عبور کردند، اما چیز بیشتری پیدا نکردند. زمان برای نجات جان انسانها رو به اتمام بود؛ همه میدانستند که تنها امید اکنون یافتن اجساد قربانیان در اسرع وقت است.
با گذشت روزها، چهره خانم ون خسته و موهایش به تدریج خاکستری شد. گاهی اوقات، دچار هذیان میشد و سخنانش نامفهوم بود. او حاضر نبود باور کند که فرزندش مرده است، با اینکه هر گوشه، هر تکه خاک، هر ریشه درخت توسط تیم جستجو زیر و رو شده بود.
صدای کسی بلند شد: «نام اینجاست! نام، پسر خانم ون!» خانم ون و اهالی روستا بیرون دویدند.
آقای توآن، کدخدای روستا، فریاد زد: «قطعاً نام است!»
وقتی خانم وان پسرش را دید، چنان غرق در احساسات شد که بدون اینکه متوجه شود، غش کرد. وقتی به هوش آمد، دید که همه او را به داخل کلبه بردهاند. نام کنارش نشسته بود و او را ماساژ میداد.
***
کدخدای روستا پرسید: «این چند روز کجا بودی؟ همه دنبالت میگشتند!»
نام تعریف کرد که آن شب نتوانست بخوابد، بنابراین بلند شد تا سیگاری بکشد که ناگهان صدای انفجار بلندی از پشت کوه شنید. او فریاد زد که همه را تخلیه کنند. اما فریادهایش نمیتوانست با نیروی زمین، سنگها و درختان هماهنگ باشد. در حالی که فریاد میزد، از تپهای بالا رفت تا پناه بگیرد. زمین و سنگها همه چیز را به داخل رودخانه هل دادند. نام کسی را دید که در رودخانه تقلا میکرد و برای نجات او به داخل رودخانه پرید. وقتی توانست قربانی را به ساحل بکشد، آب بالا آمده هر دوی آنها را با خود برد. نام به پایین رودخانه، بیش از پنج کیلومتر دورتر از روستا، کشیده شد و توسط افرادی که در هر دو کرانه رودخانه زندگی میکردند نجات یافت. روستاییان برای او فرنی مقوی پختند و از زخمهایش در سراسر بدنش مراقبت کردند. همسایهای که نام برای نجاتش شنا کرده بود، به دریا رفت و روستاییان آنجا هیچ اثری از او پیدا نکردند. با شنیدن این حرف، او زبانش بند آمد.
نام که حالش خوب شده بود، اجازه خواست تا به خانه برگردد. روستاییان کسی را مأمور کردند تا او را با موتورسیکلت برگرداند. جادهها به دلیل رانش زمین آسیب دیده بودند، بنابراین پس از طی مسافت کوتاهی، نام از روستاییان خداحافظی کرد و بقیه راه را پیاده رفت. کوه ریزش کرده بود و زمین قدیمی دیگر امن نبود. روستاییان به یک منطقه اسکان مجدد جدید منتقل شدند و در خانههای بتنی محکم زندگی میکردند.
نام در روزهای تعطیلش اغلب برای دیدار به روستای قدیمیاش برمیگردد. آب نهر اکنون زلال است، هرچند شکل آن دیگر مانند ابتدا نیست. درختان گز که توسط سنگها و خاک از بین رفته بودند، دوباره احیا شدهاند و با گلهای بنفش پر جنب و جوشی که منطقه را پوشاندهاند، شکوفا شدهاند.
منبع: https://baothuathienhue.vn/van-hoa-nghe-thuat/tac-gia-tac-pham/nui-tro-minh-trong-dem-146177.html







نظر (0)