Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

جنگل مقدس

شب در روستای پو نونگ، تاریک و غلیظ بود. همه در خواب عمیقی بودند. آقای پائو از این پهلو به آن پهلو می‌شد، درد کمرش او را مجبور می‌کرد بنشیند و آتش را روشن کند، آب اجاقش را گرم کند، به امید اینکه هر چه زودتر سپیده دم از راه برسد. او در حالی که پیپش را فوت می‌کرد، با خودش زمزمه می‌کرد: «آه، فقط با بیدار ماندن در تمام شب می‌توان فهمید شب چقدر طولانی است؛ ضرب‌المثل قدیمی کاملاً درست است.» پسرش پائو اخم کرده بود.

Báo Lạng SơnBáo Lạng Sơn23/01/2026

-بابا، اگه خواب نیستی، سر و صدا نکن، داری همه رو اذیت می‌کنی.

-پو، چیزی که گفتی منطقی به نظر می‌رسه، اما کاملاً درست نیست. بیرون رفتن تمام روز لزوماً به این معنی نیست که باید خیلی بخوابی و در نهایت درد بکشی.

پو با شنیدن حرف‌های پدرش، احساس کرد غرورش جریحه‌دار شده است و از رختخواب بیرون پرید. داستان تلاش برای بهره‌برداری از جنگل کاج برای به دست آوردن پول جهت خرید وسایل خانه هنوز او را آزار می‌داد.

تصویرسازی: وو نهو فونگ

تصویرسازی: وو نهو فونگ


پائو، در حالی که بطری شراب روی طاقچه پنجره بود، آن را سر کشید و سپس آهی کشید، انگار که همین الان چند جرعه آب خنک نوشیده باشد. آقای پائو با دیدن رفتار عجیب او گفت:

- نوشیدن زیاد الکل برای شما مضر است؛ به کبد و کلیه‌های شما آسیب می‌رساند و دیگر نمی‌توانید در مزارع یا مزرعه کار کنید.

«نگران نباش بابا، ما هنوز جنگل‌های وسیعی داریم. من نمی‌گذارم آنها را برای پول استثمار کنند. همه در این روستا از برداشت رزین کاج پول درمی‌آورند.»

«پو، تو بزرگ شده‌ای، اما مغزت مثل یک دانه فلفل کوچک است. فقط فکرش را بکن، کاشتن آن جنگل‌های وسیع کلی زحمت می‌کشد. اگر تمام عرقت را توی آن جنگل‌ها بریزی، تبدیل به استخری می‌شوند که می‌توانی در آن حمام کنی، پسرم.»

- بابا، همه می‌دانند که پرورش آن جنگل‌های کاج وسیع چقدر زحمت می‌کشد، اما اگر نتوانی آنها را بفروشی، پرورش دادنشان چه فایده‌ای دارد؟

-این یارو حرف مفت میزنه!ادعا میکنه باسوادترین فرد کشوره، اما اگه دیدگاهش وسیع نباشه، نمیتونه کنترل زندگیشو به دست بگیره.

«پدربزرگ، وقتی می‌خواهی به اجدادت بپیوندی، می‌توانی جنگل را هم با خودت ببری؟ چه فایده‌ای دارد این حرف‌ها را بزنی؟ مگر نمی‌بینی که همه در این روستا تلویزیون، موتورسیکلت و آسیاب برنج دارند؟ زندگی‌شان خیلی خوب است، با این حال ما این همه جنگل داریم و تو نمی‌گذاری آنها را بفروشیم، تو مخالف برداشت صمغ هستی. من خیلی ناامیدم.»

«وای خدای من، این یارو خیلی احمقه. تو واقعاً منو اذیت کردی. تو مثل یه روباه حیله‌گری. اگه جنگل نبود، ما خیلی وقت پیش مرده بودیم، پسرم.»

پو زیر لب زمزمه کرد: «مردن در خوشبختی بهتر از زندگی در بدبختی است.»

آقای پائو با صدای خشنی گفت:

- چطور می‌تونی اینو بگی؟ پسر آدم باید یه ذهن محکم و تزلزل‌ناپذیر داشته باشه، مثل درخت‌های کاج و ساجِ حاشیه‌ی روستا. همه‌ی حرف‌هاتو شنیدم، اما واقعاً از درون عصبانی‌ام، پسرم.

پو با عصبانیت از خانه بیرون رفت.

***

خانه آقای پائو که معمولاً بسیار آرام بود، حالا حتی ساکت‌تر هم شده بود. اشک‌های داغ از گونه‌هایش سرازیر می‌شدند. او از اینکه پسرش احساسات درونی‌اش را درک نمی‌کرد، ناراحت بود. گذشته از همه اینها، او هرگز وضعیت خانواده‌اش را به طور کامل برای پسرش توضیح نداده بود. به عنوان یک پدر مجرد که پسرش را بزرگ می‌کرد، همیشه می‌خواست بهترین‌ها را به او بدهد. چه کسی در این روستا به اندازه او از نظر تحصیلی بااستعداد بود؟ چه کسی به اندازه او سفر کرده بود؟ حتی در کودکی که در مدرسه شبانه‌روزی قومی منطقه تحصیل می‌کرد، او قبلاً از هانوی دیدن کرده بود. آقای پائو پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، قبل از شروع کار، به اندازه کافی پس‌انداز کرده بود تا برای او یک موتورسیکلت بخرد. برای او، پسرش غرور، شادی و انگیزه او برای سالم ماندن و سخت کار کردن برای تولید برنج و ذرت کافی بود تا پسرش را به عنوان یک فرد خوب تربیت کند.

آقای پائو مثل مجسمه ساکت بود. زندگی او مثل یک فیلم اسلوموشن بود، پر از طوفان‌هایی که با لحظات کوچک شادی در هم آمیخته بودند. زندگی او با جنگل‌هایی که روستاییان آنها را «جنگل‌های مقدس» می‌نامیدند، در هم آمیخته بود.

... آن روز، پائو حدود سه سال داشت. روستا درختان بسیار کمی داشت، فقط بوته‌های پراکنده‌ای اینجا و آنجا. با توجه به موقعیت روستا، کمتر کسی احتمال وقوع سیل ناگهانی را می‌داد. آقای پائو با یادآوری آن صحنه احساس کرد قلبش فشرده می‌شود...

آن روز صبح، طبق معمول، آسمان پوشیده از مه سفید و پف‌آلود بود. طبق تجربه‌ی ساکنان کوهستان، چنین مه غلیظی به معنای آفتاب شدید در ظهر بود. مه غلیظ مسیر را پوشانده بود، سگ‌ها و مرغ‌ها با صدای بلند پارس می‌کردند و احساس ناراحتی در قلبش ایجاد شد. قبل از رفتن به شهر، به همسرش دستور داد:

-به جنگل نرو، با پو (Pẩu) خونه بمون. من امروز بعد از ظهر برمی‌گردم. ما مثل "Pằng dạu" (برادرها) هستیم، اگه تو خونه اتفاقی افتاد نمی‌تونی نیای بیرون.

آقای پائو فکر نمی‌کرد این آخرین باری باشد که با همسرش صحبت می‌کند. شهر به طرز غیرمعمولی تاریک بود و باران شدیدی همه جا را فرا گرفته بود. قلبش از اضطراب می‌سوخت. حتی نوشیدنی‌های دوستانش هم در این لحظه نمی‌توانست او را آرام کند. آنقدر که دوست قدیمی‌اش گفت:

-پائو، داری مشروب می‌خوری اما عقلت کجاست؟ یا می‌گی شرابی که من درست می‌کنم خوب نیست؟

اوه نه، اینو نگو! شراب خوب رو با یه همراه خوب میشه نوش جان کرد، و دوستی ما مثل یه کوه بلنده، مگه نه؟

باران سیل‌آسا دیگر نتوانست آقای پائو را در شهر نگه دارد؛ او اصرار داشت که به خانه برود. دوستش گفت:

-پائو، بارون راه خونه رو بسته، جاده کاملاً آب گرفته، خیلی خطرناکه.

حتی اگر بمیرم هم به خانه برمی‌گردم، خیلی احساس تضاد می‌کنم.

-به خودت بستگی داره، پائو. امیدوارم بارون بند بیاد تا بتونی سالم به خونه برسی.

آقای پائو به سرعت در میان باران دوچرخه‌سواری می‌کرد، بی‌آنکه طوفان سهمگینی که انگار می‌خواست او را از شهر بیرون بکشد، بارانی‌اش را تکه‌تکه کند، مانعش شود. بالاخره به روستا رسید.

«خدای من، این همه آب از کجا اومده؟» بعد از مدتی، بالاخره به خانه رسید... در این لحظه، فقط خواهر کوچکترش و پو آنجا بودند.

خواهرشوهرم کجاست؟

ما در جنگل پیاده‌روی می‌کردیم و وقتی راه افتادیم، هنوز باران نباریده بود، بنابراین انتظار نداشتیم اینقدر آب وجود داشته باشد.

«خدای من، خطرناکه!» آقای پائو در حالی که زیر باران به دنبال همسرش می‌دوید، فریادهایش در سراسر کوه‌ها و جنگل‌ها می‌پیچید. انگار باران فریادهای همسرش را خفه کرده بود و نمی‌گذاشت او درد و رنج او را بشنود... همسرش را سیل با خود برده بود.

بسیاری از مردم هنگام وداع با همسرش که به اجدادش بازگشته بود، سوگواری می‌کردند. از آن زمان زندگی او با جنگل گره خورده بود. جنگلبان مسئول منطقه سخنان دلگرم‌کننده‌ای ایراد کرد:

-عمو پائو! علت طوفان‌ها و سیل‌ها جنگل‌زدایی برای کشاورزی به روش بریدن و سوزاندن است، اینطور نیست؟ هیچ‌کس حاضر به کاشت درخت نیست، به همین دلیل خاک در حال فرسایش است. باران شدید مانند کیسه‌های غول‌پیکر آب است که روی پو نونگ می‌ریزد. هیچ روح شیطانی به مردم ما آسیبی نمی‌رساند.

بعد از مرگ همسرش، آقای پائو مثل یک مرد جن‌زده شده بود. از یک مرد سالم که می‌توانست تمام شب بدون خستگی آهنگ‌های اسلی بخواند، به فردی گوشه‌گیر تبدیل شد و از اجتماعات دوری می‌کرد. همه اهالی روستا برای او متاسف بودند و فرزندش را به تنهایی بزرگ می‌کرد. پائوی کوچک، که برای درک درد از دست دادن مادرش خیلی کوچک بود، همیشه لبخندی جذاب بر لب داشت. آقای پائو کارهای خانه را به خواهر همسرش سپرد که او نیز از پائو مراقبت می‌کرد. او تمام روز در جنگل زحمت می‌کشید و در جایی که همسرش فوت کرده بود، درختان کاج می‌کاشت. با دیدن او که خستگی‌ناپذیر زیر آفتاب و باران کار می‌کرد و درخت می‌کاشت، همه اهالی روستا نسبت به او احساس دلسوزی می‌کردند.

-فا ơi، چای پائو پین با دا (اوه خدای من، پائو دیوانه شده است!).

او اشک‌هایی را که در دلش حلقه زده بود و عرق شوری که از لب‌هایش سرازیر شده بود، پنهان کرد. بگذار مردم هر چه می‌خواهند بگویند. من این کار را می‌کنم تا مادر پائو را در زندگی پس از مرگ تسلی دهم. این جنگل جایی خواهد بود که روحش در آن آرامش پیدا کند، نه اینکه وقتی باران می‌بارد احساس سرما کند. اگر جنگلی وجود داشت، شاید سیل مادر پائو را با خود نمی‌برد. او شناگر بسیار خوبی است.

***

...مدت زیادی از سپیده دم گذشته بود، و صدای غان و غون پرندگان در انتهای شیروانی به او یادآوری می‌کرد که روز جدیدی فرا رسیده است. او تازه صبحانه‌ی مختصری خورده بود و آماده می‌شد تا به جنگل برود که شنید کسی او را صدا می‌زند:

-عمو پائو خونه‌ست؟ (عمو پائو خونه‌ست؟)

-Dú slừn mì đẩy (آنجا خانه ای هست).

آقای پائو با گرمی گفت: «وای خدای من، آقای ویت، جنگلبان، فکر کردم راه برگشت به پو نونگ را فراموش کرده‌اید.»

آقای ویت با آرامش پاسخ داد: «چطور ممکن است راه خانه را فراموش کنیم؟ نهرهای روستا ممکن است خشک شوند، کوه‌ها ممکن است فرسوده شوند، اما برادری ما هرگز از بین نخواهد رفت.»

عالیه! با کی میری مسافرت که انقدر زود میای خونه؟

- کی دیگه می‌تونه باشه؟ پسرته.

«اون پائو؟ من فکر کردم با دوستانشه.» آقای پائو شگفت‌زده شد.

آقای ویت با اشتیاق گفت: «او گفت که نمی‌تواند بخوابد و پدرش او را سرزنش کرد، بنابراین برای کمی آرامش پیش شما آمد. پسر شما واقعاً باهوش است. یادگیری یک چیز است، اما کار کردن چیز دیگری است. تمام برنج شما هدر نرفته است.»

آقای پائو حرفش را قطع کرد و گفت: «اوه، خیلی سریع از او تعریف نکنید، او بزرگ شده اما هنوز عاقل نشده است. دیدگاهش به وسعت جویبار روستای ما نیست. هنوز چیزهای زیادی برای یادگیری دارد. به همین دلیل او را سرزنش نکردم، چون او اصرار داشت از «جنگل مقدس» خانواده بهره‌برداری کند.»

دو دوست غرق در گفتگو بودند که پو مجموعه‌ای از خوراکی‌های بخارآلود را از آشپزخانه بیرون آورد: همان جوانه‌های بامبوی سرخ‌شده‌ی داغ با گوشت گاومیش خشک‌شده، به همراه بشقابی از بادام‌زمینی‌های بو داده‌ی معطر و یک بطری شراب عسلی درخشان.

-لطفاً، بابا و عمو، امروز صبح کمی پیش‌غذا میل کنید.

-خیلی سریع انجامش دادی! هیچکس اجازه نمیده یه مهمون مهم همچین چیز ساده ای داشته باشه.

- بابا، بعدازظهر ادامه می‌دهیم، اما فعلاً بیایید خلاصه‌اش کنیم. داستان «جنگل مقدس» داشت جلوی چشمان پو آشکار می‌شد.

عمو ویت در جامی از شراب معطر کوهستانی، چنان چرت می‌زد که گویی جن‌زده است:

-پدرم عاشق جنگل کاج است. به ویژه «جنگل مقدس» یک گنج خانوادگی محسوب می‌شود. احتمالاً شما همه اینها را نمی‌دانید، نه؟ او به تنهایی زیر باران و آفتاب، گرسنگی و تشنگی را تحمل کرد تا آن جنگل را کاشت؛ او می‌خواست از کسانی که از دنیا رفته‌اند قدردانی کند.

- آن موقع، من به عنوان مسئول منطقه منصوب شده بودم. اولش وقتی شنیدم روستایی‌ها می‌گویند پدرت توسط یک روح تسخیر شده، اصلاً باور نکردم. روستا هر روز تغییر می‌کرد؛ هیچ روح یا روحی باقی نمانده بود. بعد از تحقیق فهمیدم که مادرت در سیل مرده است. تو آن موقع خیلی کوچک بودی. پدرت به خاطر عشق به همسر و فرزندش، می‌خواست جبران مافات کند.

-بله، متشکرم، آقا. آیا می‌توانم به پدرم و شما نوشیدنی تعارف کنم؟

«پائو، زیاد الکل ننوش، اگر زیاد بنوشی دیوانه می‌شوی.» مدت زیادی بود که پائو پدرش را اینقدر خوشحال ندیده بود. صدای عمو ویت یکنواخت بود:

«آن جنگل فقط دو هکتار وسعت دارد، اما پدرم تلاش زیادی برای آن کرد، از انتخاب درختان گرفته تا ایجاد آتش‌شکن. در آن زمان، شما فقط در مورد تکنیک‌های نگهداری مشاوره می‌دادید. با دیدن کار پدرم، جنبش احیای جنگل در سراسر روستا گسترش یافت. رونق امروز این روستا تا حدودی به لطف تلاش‌های پدرم است. امروز، تمام خانواده ما باید به دیدار آن «جنگل مقدس» بروند.»

سه نفر سوار بر دو موتورسیکلت، با سرعت در امتداد آتش‌شکن حرکت می‌کردند. آنها شخصیت‌های یک نقاشی نفس‌گیر از سرسبزی و خرمی بودند. آقای پائو با صمیمیت گفت:

-امروز، آقای ویت به دیدار خانواده‌اش آمده است و من می‌خواهم قبل از شروع استخراج رزین از او راهنمایی بخواهم.

-کار سختی نیست، تا زمانی که تو و پو از روش‌های درست پیروی کنید و نگذارید درختان بمیرند، همه چیز خوب خواهد شد.

آقای پائو با محبت به پسرش نگاه کرد و کلماتی از شعر ی پونگ را قرض گرفت تا برایش بخواند:

مردم من تو را خیلی دوست دارند، فرزندم.

وقتی روی سنگ‌ها زندگی می‌کنیم، از ناهمواری سنگ‌ها شکایتی نداریم.

با زندگی در دره، کسی از فقر دره شکایت نمی‌کند.

مثل یک رودخانه یا جویبار زندگی کن.

بالای آبشار، پایین تندآب‌ها

لازم نیست نگران سختی کار باشید.

هر سه نفر در گوشه‌ای از جنگل شروع به خندیدن کردند. حالا دیگر پو تا حدودی منشأ «جنگل مقدس» را که پدرش در تمام عمرش برایش زحمت کشیده بود، فهمیده بود.

منبع: https://baolangson.vn/rung-thieng-5071886.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
ساحل کت با

ساحل کت با

F5 یک روند جدید است.

F5 یک روند جدید است.

روستای حصیربافی دین ین

روستای حصیربافی دین ین