![]() |
او با صدای بلند و خندهای رضایتبخش، در حالی که به شوهرش نگاه میکرد، انگار میخواست شادیاش را با او تقسیم کند، گفت: «این روزها، پیدا کردن چنین شوهری نادر است. داماد ما واقعاً خوشبخت است.» سپس، تمام شوهرانی را که تمام روز مست بودند، تمام شب قمار میکردند، یا تنبل و پرخور بودند، جمع کرد و زمینهای تاریک برای بالا بردن جایگاه داماد عزیزش ایجاد کرد. رفتار شاد او باعث شد داماد از شادی برقصد.
او با صحبت در مورد پسرش، نه در مورد تدبیر او در محل کار یا طبیعت اجتماعیاش، بلکه در مورد مهارت و ظرافت او در آشپزخانه، شادی خود را بیشتر کرد. او گفت که های قبلاً حتی بلد نبود تخم مرغ را سرخ کند یا سبزیجات را آبپز کند، اما حالا در آشپزی در خانه بینظیر است. او حتی غذاهای سادهای مانند سوپ سبزیجات، ماهی آبپز یا گوشت سرخشده را کاملاً مزهدار میکند و جوانههای چشایی مشتریان را حتی قبل از اینکه لقمه بخورند، بیدار میکند. او گفت که مدرسه آموزش افسری واقعاً دانشآموزان را نه تنها در زمین تمرین، بلکه در آشپزخانه نیز تقویت میکند. به لطف این، های به چنین تفاوت قابل توجهی دست یافته است. از قضا، همسرش - یک آشپز نظامی - به نظر نمیرسد در آشپزخانه حریف او باشد. هر زمان که مهمانی یا دورهمی برگزار میشود، های به همسرش در آشپزخانه ملحق میشود و حتی در طراحی ضیافت رهبری را به عهده میگیرد.
او رضایت و لبخند رضایتبخشش را به اشتراک گذاشت، انگار که امیدوار بود او هم این حس را با او تقسیم کند. اما نه، با بیتفاوتی و نگاهی تحقیرآمیز مواجه شد. شور و شوقش فروکش کرد: «مشکلت چیه؟» صدایش با تحقیر خاموش شد: «چه لذتی دارد که یک مرد همیشه در آشپزخانه باشد!؟» هر وقت به دیدن نوهاش میرفت و پسرش را مشغول آشپزی میدید، احساس عجیبی میکرد، انگار که رنجیده شده باشد. علاوه بر این، او حتی وظایف همسرش را نیز بر عهده میگرفت: «تو تمام روز در آشپزخانه واحد سخت کار کردی، بگذار من کمکت کنم.» سپس، پیشبند پوشید و آستینهایش را بالا زد و چهره نگران همسرش را از نارضایتی مادرش نادیده گرفت.
او با عصبانیت پرسید: «تو خیلی عجیبی، که همان کارها را انجام میدهی، اما در حالی که از پسرت انتقاد میکنی، دامادت را تحسین و تشویق میکنی. خیلی ارزشمند است که زوجهای جوان کارهای خانه را با هم تقسیم کنند، اینطور نیست؟» او زبانش بند آمده بود و گیج شده بود. حتی خودش هم نمیتوانست تغییر در قلبش را از زمان ازدواج فرزندانش توضیح دهد. ظاهراً او هر کاری را که زوج جوان برای یکدیگر انجام میدادند و برای پسر یا دخترش «خوب» تلقی میشد، تحسین میکرد؛ اما اگر پسرش بیش از حد شریک زندگیاش را لوس میکرد، او بیجهت نگران میشد، انگار که میترسید مورد بیتوجهی قرار گیرد.
حتی وقتی صحبت از خرج کردن آنها میشد، او با وجود اینکه مسئول امور مالی خانه بود، زیرکانه طرف پسرانش را میگرفت. یک بار در گوش پسرش زمزمه کرد: «خودت باید کمی پول پسانداز کنی. خیلی تحقیرآمیز است که مجبور باشی مدام وقتی به چیزی نیاز داری از همسرت درخواست کنی.» پسرش لبخند زد و بیخیال شد و گفت: «مامان، میدانیم، لازم نیست نگران باشی.» او که هنوز نگران بود، داستانهایی از مردانی تعریف کرد که همسرانشان تمام پولشان را کنترل میکردند و آنها را مجبور میکردند هر وقت به آن نیاز داشتند، التماس کنند - پول خودشان مثل یک لطف به نظر میرسید. او با تلخی سرش را تکان داد: «خیلی غمانگیز است!» پسرش دست او را گرفت و به او اطمینان داد: «مامان، ما اینطور نیستیم.»
نگرانیهای او در مورد پول به زمانی هم کشیده شد که شنید والدین شوهر پسرش قصد ساختن خانهای را دارند. او به شوهرش گفت، و سپس به طور اتفاقی گفت: «آنها از نظر مالی در مضیقه هستند؛ احتمالاً دوباره مجبور خواهند شد به پول فرزندانشان تکیه کنند.» شوهرش لبخند زد و خانواده شوهرش را تشویق کرد و گفت: «آنها پیر میشوند؛ خیلی خوب است که فرزندانشان به آنها در ساختن خانه کمک میکنند.» او ساکت ماند و به شور و شوق شوهرش پاسخی نداد، احتمالاً نگران بود که پسرش دوباره برای خانواده همسرش پول خرج کند. برعکس، وقتی دخترش برایش یک پنکه آبی خرید و دامادش برایش یک زیرانداز بامبو یا یک تخت آویز خرید، او این موضوع را به همه همسایهها لاف زد و اغلب از شادی مراقبت فرزندانش یاد میکرد.
ظاهراً عروس که کوتهبینی مادر شوهرش را حس کرده بود، هنگام بازگشت از شهر به روستا، معمولاً قبل از رفتن به خانه والدینش، ابتدا به خانواده شوهرش سر میزد و مدت بیشتری آنجا میماند. اگر از راه دیگر میرفت، هنگام رسیدن حرفی از خانه والدینش نمیزد، زیرا میترسید که مادر شوهرش از او ایراد بگیرد. حتی یک بار مادر شوهرش فهمید که عروسش تمام روز را با والدینش گذرانده و سپس برای مدت کوتاهی به خانه شوهرش رفته است، در حالی که دو خانه فاصله زیادی با هم نداشتند. او اخم کرد و به شوهرش شکایت کرد: «او فقط از روی ادب و احترام برای مدت کوتاهی به خانه ما آمده است.» شوهرش به او خیره شد و سپس به آرامی پاسخ داد: «وقتی دخترمان به خانه میآید، دلت میخواهد بیشتر بماند، مگر نه؟ همه همین کار را میکنند. سعی کن بیشتر درک کنی، این کار خیالت را راحت میکند، همسر.»
با نزدیک شدن عید تت، عروس دوباره با یک دوراهی روبرو میشود: آیا باید عید تت را با خانواده شوهرش جشن بگیرد یا با خانواده خودش؟ این زوج جوان که پنج سال است ازدواج کردهاند، هنوز نتوانستهاند یک دورهمی خانوادگی واقعی را برای عید تت تجربه کنند. یک سال، او در مرخصی بود، در حالی که شوهرش در حال انجام وظیفه بود؛ سال بعد، وقتی شوهرش آزاد بود، او مشغول تهیه غذا برای سربازانی بود که پشت سر مانده و آماده نبرد بودند. در حالی که رفقایش استراحت میکردند و از خودشان لذت میبردند، او اغلب مشغول ترتیب دادن جشنها یا تهیه غذای اضافی بود و در طول عید تت، او همچنین مجبور بود بان چونگ و بان تت (کیک برنجی سنتی ویتنامی) را درست کند.
امسال، شوهرش عید تت را در واحد خود جشن گرفت، در حالی که او و فرزند خردسالشان به زادگاهشان بازگشتند. او قصد داشت تا قبل از عید تت در خانه خانواده شوهرش بماند و سپس به خانه والدینش برود، بنابراین خودش را با تمیز کردن خانه، شستن ظرفها و کمک به مادرش در تهیه کیک برنجی سنتی ویتنامی مشغول کرد. او عودسوز برنزی را در آبی که با برگهای گارسینیا کامبوجیا دم کرده بود، خیس کرد و تمام بعد از ظهر را صرف سابیدن آن کرد، سپس پشهبندها و پتوها را شست تا دور نرده خشک شوند. با نگاهی به سقف پوشیده از تار عنکبوت، به دنبال یک جاروی دسته بلند رفت. پدرش چندین بار به او گفت که استراحت کند، اما او دست از کار نکشید و جرات نکرده بود که قصد خود را برای جشن گرفتن عید تت در خانه والدینش بیان کند. به نظر میرسید که پدرش تردید او را حس کرده است، بنابراین روز بعد گفت: "باید ترتیب رفتن به خانه والدینت را بدهی. من هم درست بعد از عید تت به جشن تولد والدینت دعوت شدهام. باید زود به خانه بیایی تا به کارهای آنجا رسیدگی کنی."
او به آرامی پاسخ داد: «بله»، ترکیبی از شادی و تعجب، و سرش را پایین انداخت تا هیجانش را از اینکه حرفش را میفهمند پنهان کند. بعد از مدتی، به پدرش نگاه کرد و با اطمینان گفت: «این تت، عمه با و عمو اوت هم به خانه برنمیگردند، نگرانم که خانهمان خالی باشد...» پدرش لبخندی زد و آن را کنار زد: «اشکالی ندارد عزیزم!»
با وجود این حرف، وقتی بچهها برگشتند و خداحافظی کردند، پیرمرد غمی عمیق را احساس کرد. او به آرامی به سمت دروازه رفت و تماشا کرد تا اینکه بچهها پشت ردیف درختان اقاقیا در جاده روستا ناپدید شدند. او برگشت و با چهره ناراحت همسرش روبرو شد. او غرغر کرد: «درست است که بچهها عید تت را در خانه پدربزرگ و مادربزرگ پدری جشن میگیرند؛ و تو...» انگار که این را پیشبینی میکرد، لبخندی زد و صدایش را پایین آورد: «میدانم که بودن با بچهها در طول عید تت سرگرمکنندهتر است، اما آنها در حال آماده شدن برای جشن طول عمر هستند و پدربزرگ و مادربزرگ مادری بچهها پیر میشوند...» با دیدن چهره آشفته او، به آرامی، تقریباً در گوشش، زمزمه کرد: «عزیزم، باید کمی به دیگران فکر کنی.»
در سیامین روز ماه قمری، پیشکشهای اجداد بر روی محراب گذاشته شد و دود عود به وفور از آن بلند میشد. پس از دعا برای اجدادش، او به ایوان رفت و با حواسپرتی به درخت زردآلو در لبه حیاط که زیر نم نم باران مانند مه، پر از جوانه بود، خیره شد، در حالی که همسرش در آشپزخانه مشغول بود. با شنیدن صدای غرش سگ، به سمت دروازه نگاه کرد. پس از سوت، نوهاش از دوچرخهاش بیرون پرید و به حیاط دوید. او بیحرکت ایستاد، همسرش با عجله از طبقه پایین بالا آمد و هر دو در سکوت نوهشان را تماشا کردند.
عروس موتورش را پارک کرد و با لبخند به والدین شوهرش سلام کرد. با دیدن چهرههای متعجب آنها گفت: «میترسیدم در طول سال نو قمری غمگین باشید...» در حالی که کیسههای خریدش را داخل خانه حمل میکرد، به محراب روشن نگاه کرد و با عذرخواهی آهی کشید: «مادرم مدام از من میخواست که به خانه بیایم و در تهیه نذورات به او کمک کنم، اما آنقدر ترافیک بود که جرات نداشتم تند رانندگی کنم.»
او شادیاش را فرو خورد و با تردید گفت: «و ماجرای مادرم چی شد...؟» پاسخی شاد دریافت کرد: «برادر کوچکترم آنقدر خوششانس بود که بلیط هواپیما گرفت؛ او همین امروز صبح رسید. او قرار است جشن تولد را برگزار کند، بابا.» لبخندی زد، جلو رفت و نوهاش را در آغوش گرفت و بوسید، در حالی که همسرش با قیافهای خجالتزده رویش را برگرداند.
منبع







نظر (0)