Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

زنگ به صدا در می‌آید

Việt NamViệt Nam24/12/2023

وقتی کن کوچک بود، هر وقت کسی از او می‌پرسید آرزویش چیست، سریع می‌گفت: «کن آرزو دارد مثل بابا شود، هر روز ناقوس کلیسا را ​​به صدا درآورد.»

یک بار، کن به دنبال پدرش رفت و اجازه خواست که زنگ را به صدا درآورد. پدرش موافقت کرد و حتی با جزئیات به او نشان داد که چگونه طناب زنگ را محکم بگیرد بدون اینکه دستش آسیب ببیند. در آن زمان، کن فکر می‌کرد که با موفقیت زنگ را به صدا درآورده است. زنگ مثل همیشه با صدای شاد و زنگ‌دارش مدام به صدا در می‌آمد. اما همه چیز به آن سادگی که کن فکر می‌کرد نبود.

وقتی دستان کوچک کن، با انگشتان کوچکشان، طناب ضخیم و خشن زنگوله را گرفتند، او تمام قدرتش را به کار گرفت، تقریباً تا جایی که می‌خواست تمام بدنش را از طناب بالا ببرد، اما طناب زنگوله بی‌حرکت ماند. اگرچه هیچ‌کس او را مسخره نمی‌کرد، کن می‌دانست که برای کشیدن زنگوله باید مانند پدرش قدبلند و قوی باشد.

تصویرسازی: ون تین
تصویرسازی: ون تین

کن عاشق صدای ناقوس کلیسا بود. هر ناقوس مثل یک ملودی شاد بود. مادرش می‌گفت که از وقتی کن در رحمش بوده، پدرش مسئول به صدا درآوردن ناقوس‌های کلیسا بوده است. هر بار که ناقوس‌ها به صدا در می‌آمدند، مادرش به کن زمزمه می‌کرد: «پدرت دارد آنها را به صدا در می‌آورد. آیا این صدا زیبا نیست، فرزندم؟»

چندین بار، مادرم قبل از مراسم عشای ربانی با پدرم به کلیسا می‌رفت تا ناقوس‌ها را به صدا درآورد. از زیر برج ناقوس، صدا حتی جادویی‌تر طنین‌انداز می‌شد. کن هر روز در محاصره آن صدا بزرگ می‌شد.

اما خیلی بعد بود که کن فهمید ناقوس‌های کلیسا همیشه هم شاد نیستند. وقتی کسی در کلیسا می‌مرد، ناقوس‌ها به صدا درمی‌آمدند، فقط یک صدای زنگ کوتاه به جای صدای بلند و گوش‌خراش ناقوس‌های دیگر که خبر غم‌انگیز را به اهالی کلیسا می‌رساندند.

روزی که پدر کن فوت کرد، کن تازه هجده ساله شده بود. او نمی‌دانست چه کسی زنگ را به صدا درآورده است، اما صدای آن بسیار غم‌انگیز بود. احساس تنهایی و ویرانی کن را فرا گرفت.

کن به برج ناقوس نگاه کرد، جایی که دسته‌های پرندگان مهاجر چنان اوج می‌گرفتند که گویی پایانی در چشم انداز نبود. و باد، تندبادی از همه سو. بادِ تغییر فصل، غیرقابل پیش‌بینی و دمدمی مزاج. به زودی باران می‌بارید. کن بی‌اعتنا به آن، در فضای باز ایستاد و اجازه داد اشک‌هایش جاری شود.

پس از مراسم خاکسپاری پدرش، مادرش به کن گفت که افقی دیگر به رویاهایش بال خواهد داد، مانند ناقوسی که پدرش به صدا در می‌آورد و برای همیشه ملودی شادی را در روحش طنین‌انداز می‌کند. این مکان سرزمین خاطرات زیبا خواهد بود، پر از روزهای آرام کودکی کن.

«اما مامان چی؟» کن بعد از رفتن همیشگی پدرش نگران مادرش بود. مادرش به او گفته بود که همه چیز می‌آید و می‌رود، سود و زیان... همه چیز طبیعی است. مگر نه اینکه آب و هوای غیرقابل پیش‌بینی می‌تواند گرمای سوزان را یک شبه از بین ببرد؟ پس، کن، به افقی دورتر برو، تا رویاهایت را به واقعیت تبدیل کنی. اینجا، ناقوس‌های کلیسا هنوز به صدا در می‌آیند، صدای عشق منتظر بازگشت توست.

مادرش این را گفت چون می‌دانست کن عاشق موسیقی است. هر نت تیز و بم موسیقی برای او مانند یک حرکت جادویی بود. کن می‌توانست تمام روز به هر ملودی و نت گوش دهد و آن را کشف کند، بدون اینکه حوصله‌اش سر برود. گیتار زدن کن هر شب مانند یک اجرای موسیقی طنین‌انداز می‌شد و حتی شاعرانه‌ترین روح‌ها را نیز مجذوب خود می‌کرد. اما در این منطقه روستایی، صدای گیتار و اشعار به باغ و خاکریز محدود می‌شد؛ آنها هرگز نمی‌توانستند طنین بیشتری داشته باشند.

*
* *

کویین همچنین یکی از همسایه‌های کن بود که شیفته‌ی گیتار زدن و آواز دلنشین او در هر شب شده بود. آنها با هم آشنا و سپس دوست شدند. هر آخر هفته، با هم به خانه می‌رفتند. گاهی اوقات کن گیتار می‌نواخت در حالی که کویین می‌خواند. گاهی اوقات کویین فقط می‌نشست و به نواختن کن گوش می‌داد. در آن زمان‌ها، کن احساس می‌کرد که روزها به سرعت می‌گذرد.

اگرچه هر دو به موسیقی علاقه داشتند، اما کوئین از کن عملگراتر بود. یک بار، کوئین به کن گفت: «کاش پول زیادی داشتیم. می‌توانستیم هر جا که می‌خواستیم برویم، هر غذای خوشمزه‌ای که می‌خواستیم بخوریم و در یک خانه بزرگ با باغ و استخر شنا زندگی کنیم، نه در این اتاق اجاره‌ای پر سر و صدا در یک محله کارگرنشین.» در آن لحظه، کن دست‌هایش را از روی شانه‌های کوئین شل کرد. مشخص نیست که کوئین متوجه این موضوع شده باشد یا نه. او به سمت کن خم شد و پرسید: «تو هم همینطور، درست است؟»

کن جواب نداد. به مادرش فکر کرد. از خودش می‌پرسید الان دارد چه کار می‌کند. آخرین باری که کن به خانه‌اش سر زد، در راه برگشت به شهر، مادرش هر سکه را صاف کرده و در دستش فشار داده بود: «من فقط کمی دارم، لطفاً آن را بگیر تا خوشحال شوم!» وقتی کن به پولی که مادرش با زحمت از زادگاهشان به دست آورده بود، دست زد، چشمانش پر از اشک شد.

در باغ، مادرم هر روز به گیاهان رسیدگی می‌کرد، آنها را آبیاری می‌کرد و منتظر روز برداشت می‌شد تا مشتی سبزیجات، کدو و کدو حلوایی جمع‌آوری کند و در چهارراه بفروشد. آنجا بازار نبود، اما روستاییان اغلب محصولات خانگی خود را برای فروش می‌آوردند. گاهی اوقات همه چیز به سرعت تمام می‌شد، گاهی اوقات هیچ کس چیزی نمی‌خرید. سپس فروشندگان با یکدیگر معامله می‌کردند. آنهایی که سبزیجات داشتند، آنها را با سس ماهی و شکر، آنهایی که گوشت داشتند را با برنج، ماهی یا میگو و... و به همین ترتیب، تا زمانی که کالاهای همه تمام می‌شد.

مادرم گفت که اصلاً درد ندارد. خوشبختانه، هنوز باغچه داشت که در آن کار یدی انجام دهد، وگرنه نشستن و بیکار نشستن فقط حالش را بدتر می‌کرد. از وقتی کن به شهر آمد، اتفاقاً فوراً شغلی پیدا کرد و به فرزند صاحبخانه پیانو درس می‌داد.

از آن شاگرد اول، کن شغل‌های تدریس خصوصی بیشتری پیدا کرد. سپس، گهگاه، از کن برای آواز خواندن دعوت می‌شد. پولی که به دست می‌آورد زیاد نبود، اما برای گذران زندگی کافی بود و گاهی اوقات می‌توانست چیزهایی برای مادرش بخرد تا هر وقت برمی‌گشت به خانه بیاورد.

گاهی اوقات، وقتی کن کمی اضافه داشت، آن را به مادرش می‌داد تا غذایش مقوی‌تر شود. مادرش می‌گفت که چیزی برای دادن به او ندارد، بنابراین باید آن را بپذیرد تا او را خوشحال کند. آن بار، کن در حالی که پول را از مادرش در دست داشت، غرق در احساسات شد.

یک بار، موقع غذا خوردن، مادر کن از او پرسید: «دوست دخترت چه جور دختری است؟» کن صادقانه پاسخ داد که او مثل مادرش آشپز خوبی نیست. مادرش فقط لبخند زد و گفت که از بچگی، کن پسر خونگرمی بوده، خیلی مهربان بوده و همیشه به ضعیف‌تر از خودش کمک می‌کرده. برای همین، او معتقد بود که کن خوشبختی را پیدا خواهد کرد.

آرزوهای کوئین، کن را به یاد مادر سخت‌کوشش در خانه‌اش می‌انداخت. اگر او خانه‌ای بزرگ در شهر، با باغ و استخر شنا و پول کافی برای سفر به هر کجا که می‌خواست، داشت، آیا کوئین همراهش می‌شد؟ کن از زمان ترک زادگاهش، آرزوی زندگی مرفهی را داشت تا بتواند مادرش را با خود بیاورد. آنها می‌توانستند با هم به هر جایی بروند. مادر کن لیاقت داشت که از دوران پیری خود در آرامش و آسایش لذت ببرد.

این فکر باعث شد دستان کن حلقه‌ی دور شانه‌های کویین را شل کنند.

*
* *

در روز کریسمس، کن برای اینکه با مادرش باشد، اجراها را رد کرد. البته او به پول نیاز داشت، اما این پول هرگز نمی‌توانست گرمای بودن در کنار مادرش را در این تعطیلات مهم که هر دو هر سال منتظرش بودند، برایش به ارمغان بیاورد.

امسال، کن حتی به این فکر کرد که کوئین را به خانه بیاورد تا با مادرش آشنا شود، و مطمئن بود که او بسیار خوشحال خواهد شد. اما بعضی چیزها فقط زمانی اتفاق می‌افتند که کن و کوئین از هم جدا شده باشند. کن فکر می‌کرد که مرد دیگری از راه می‌رسد و به کوئین کمک می‌کند تا به آرزوهایش برای یک زندگی پربار برسد - چیزی که اکنون نمی‌توانست برایش فراهم کند. کن بدون کوئین کمی احساس پوچی می‌کرد.

در آن روزهای نقره‌ای زمستان، اتوبوس درست زمانی رسید که غروب داشت جای خود را به شب می‌داد. کن پیاده شد، یقه پیراهن سفیدش را پس از سفر طولانی مرتب کرد، کوله پشتی‌اش را که پر از هدایایی بود که برای مادرش خریده بود، مرتب کرد و سپس با گام‌های بلند در امتداد جاده آشنای روستایی قدم زد.

از دور، کلیسا با نورهای درخشانش خودنمایی می‌کرد. سرودهای مذهبی آهنگین و پرجنب‌وجوش در سراسر محله طنین‌انداز بود. انگار پاهای کن سرزمینی افسانه‌ای را لمس می‌کرد، چه واقعی و چه فراواقعی.

درست همان موقع، ناقوس کلیسا به صدا درآمد. سال‌های زیادی، هر بار که کن صدای ناقوس‌ها را می‌شنید، سرشار از احساسات وصف‌ناپذیری می‌شد. پدرش به او می‌گفت که هر کریسمس، کلیساها ناقوس‌هایشان را برای مدت طولانی و واضحی به صدا در می‌آورند. می‌دانید چرا؟ این مثل دعایی برای صلح همه است! بنابراین، فراموش نکنید که در هر مراسم شب کریسمس، در میان صدای ناقوس‌ها، با عزیزانتان دعا کنید.

در مقابل چشمان کن، حیاط شلوغ کلیسا نمایان شد و چهره‌های همه درخشید. در میان آنها، کن فوراً مادرش را شناخت. به نظر می‌رسید که منتظر اوست، نگاهش به دوردست‌ها دوخته شده بود. با لباس زربافتش، موهایش که به طور مرتب جمع شده بود، چشمانش برق زد وقتی کن را به عنوان کسی که تازه از دروازه کلیسا عبور کرده بود، شناخت. کن نیز با گام‌های بلند به سرعت به مادرش رسید.

زیر سینه پهنش، بازوهای بلند کن محکم دور هیکل کوچک مادرش حلقه شده بود. چندین چشم، پر از عشق و احساس، به سمت آن دو چرخید. کن آرزو کرد که زمان کاملاً متوقف شود تا بتواند مادرش را بیشتر در آغوش بگیرد.

درست همان موقع، ناقوس کلیسا به صدا درآمد و شروع مراسم کریسمس را اعلام کرد. کن با محبت گفت: «کریسمس مبارک، مامان!» مادرش به او نگاه کرد، در حالی که به آرامی دست‌های لاغر و رگ‌دارش را به گونه‌هایش می‌مالید و او را مانند دوران کودکی‌اش نوازش می‌کرد: «من هم برای تو هدیه‌ای دارم!»

به محض اینکه حرفش تمام شد، مادرش برگشت و در میان جمعیتی که آماده ورود به کلیسا برای مراسم عشای ربانی می‌شدند، کویین به طور غیرمنتظره‌ای با لبخندی درخشان ظاهر شد، صدایش طبیعی بود، انگار هیچ اتفاقی بین آنها نیفتاده بود: «کریسمس مبارک!»

کن با تعجب، ابتدا به کوئین و سپس به مادرش خیره شد. صدای مادرش پر از غرور بود: «عروس آینده‌ام حتی قبل از پسرم به خانه آمد!» سپس لبخند زد. کن با آن چهره مهربان مطمئن بود که مادرش هرگز به آن روشنی و زیبایی لبخند نزده است!


منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
صبحی آرام و دلنشین

صبحی آرام و دلنشین

من عاشق ویتنام هستم

من عاشق ویتنام هستم

شهر سلطنتی هوئه

شهر سلطنتی هوئه