(روزنامه کوانگ نگای ) - در دهکده دانگ، همه دائو دوآ را میشناسند، پسری که پدربزرگش هنگام چمنزنی روی تپه پیدا کرد. هر وقت از دائو دوآ صحبت میشود، مردم دهکده دانگ اغلب داستان آقای مان را که آن بعدازظهر برگشته بود، تعریف میکنند، در حالی که یک کیسه علف در یک دست کشیده و دائو دوآ را در دست دیگرش گرفته بود، دائو دوآ که مثل یک پارچه افتاده و پر از گال بود. آن روز، مادربزرگش، طبق معمول، اردکها را از برکه به داخل لانه برد. وقتی برگشت، هنوز بازگشت آقای مان را ندیده بود و با نگرانی به آسمان نگاه کرد. اوایل همان روز، وقتی او با داس و کیسهاش رفت، مادربزرگ به او هشدار داده بود: «انگار قرار است امروز بعدازظهر باران ببارد، عجله کن و برگرد!» او زیر لب گفت: «با من مثل بچهها رفتار میکنی.»
او برای آماده کردن شام به آشپزخانه رفت. درست زمانی که داشت قابلمه برنج را در خاکستر میچرخاند، سر و صدایی از بیرون شنید. به بیرون نگاه کرد و دید که شوهرش در گرگ و میش هوا با عجله از آنجا میگذرد و آقای بونگ، خانم نهو و خانم من از همسایهها هم دنبالش بودند. چوبهای غذاخوریاش را انداخت و بیرون دوید. در آغوش او نوزادی حدوداً یک ساله بود که از بینیاش حباب میآمد. فریاد زد: «زود باش، چیزی برایش پیدا کن تا بخورد، گرسنه است!»
او که نمیدانست چه اتفاقی دارد میافتد، با عجله به آشپزخانه رفت، برنج را در کاسهای ریخت و یک تکه ماهی آبپز برداشت. در حالی که خانم نهو به پسر کمک میکرد تا پایین بیاید و به او غذا بدهد، او به سمت لگن آب رفت تا حوله را بشوید. پس از تمام کردن کاسه برنج، پسر هوشیار شد و با نگاهی خالی به اطراف نگاه کرد. او صورتش را پاک کرد؛ پس از پاک کردن، صورتش روشنتر به نظر میرسید، اما بدنش هنوز بوی ماهی میداد. خانم نهو رویش را برگرداند: «بیچاره، سرش پر از جوش است!» خانم مرد گفت: «ببین، دستش چه مشکلی دارد؟» و به بازوی چپ پسر اشاره کرد که مانند یک تکه گوشت اضافی آویزان بود.
در این لحظه، مادربزرگ زمزمه کرد: «این بچه مال کیه، شوهر؟» مرد پاسخ داد: «نمیدانم. داشتم علفهای نزدیک مزرعه آناناس را کوتاه میکردم که صدای گریه کودکی را شنیدم. دویدم و او را دیدم که روی چمنها افتاده بود و بدنش از نیش مورچهها قرمز شده بود.» او پرسید: «حالا از کجا بدانیم پدر و مادرش کجا هستند؟ صبر کنیم و ببینیم. اگر او را نگیرند، او را به شهر میبرم تا مان و همسرش بزرگش کنند.» او با تعجب گفت: «مان؟ فکر میکنی او پسر را بزرگ میکند؟ چرا که نه؟ آنها بیش از شش سال است که ازدواج کردهاند و فرزندی ندارند. حالا که یک پسر دارند، این یک نعمت آسمانی است!» او در حالی که بیش از نیمی از دندانهای افتادهاش را نشان میداد، خندید و گفت: «پسرم، این یک نعمت آسمانی است!»
او آهی فرو خورد. آقای بونگ، خانم نهو و خانم من نگاههای نگرانشان را به هم دوختند. پس از گفتگوی کوتاهی، آنها آنجا را ترک کردند. همین که به دروازه رسیدند، خانم نهو زیر لب گفت: «با نگاه به آن پسر، دلم برایش میسوزد. بزرگ کردن چنین بچهای به معنای خدمت کردن به او برای یک عمر است.»
شام سرو شد و آقای مان در حالی که به پسر کوچک خیره شده بود، غذا خورد. در مقابل، همسرش کاسه برنجش را در دست داشت و چشمانش به مزارع دوخته شده بود. او که افکار همسرش را درک میکرد، لبخندی زد و گفت: «جای نگرانی نیست. اگر مان او را بزرگ نکند، من و تو بزرگش خواهیم کرد. فردا، بعد از اینکه اردکها را آزاد کردیم، باید سریع به کوه بروی و مقداری زنجبیل وحشی بچینی تا بجوشانی و برای گال او حمام کنی. صبر کن تا والدینش برسند؛ اگر نیایند، او را به شهر میبرم.»
او در سکوت با خود فکر کرد: «برای او، همه چیز در دنیا آسان است.» رو به پسری کرد که با ترس به او نگاه میکرد، انگار پسر متوجه منظورش شد. دلش برایش سوخت، او را به خود نزدیکتر کرد، به آرامی بازوی بیرمقش را نوازش کرد و آهی کشید: «چقدر رقتانگیز، از لحظهای که چشمانش را باز میکند رنج میکشد...»
بیش از دو ماه، با وجود پرسوجوها، هنوز هیچ نشانهای از والدین پسرک نبود. از وقتی به خانه پدربزرگ و مادربزرگش برگشته، وزن اضافه کرده و میداند که با احترام و دست به سینه به همه سلام کند. مادربزرگش هر هفته برای چیدن برگهای وحشی فوفل به بالای تپه میرود و کیسهای را پر میکند تا برای حمام کردن او استفاده کند. حالا پوستههای روی سر و پاهایش کاملاً خشک شدهاند. بعد از اینکه بعدازظهر اردکها را جمع کرد، شوهرش را دید که روی تخت نشسته است. "داشتم فکر میکردم، پسرک حالا حالش خوب است، هفته آینده او را به شهر میبرم." "اوه... اما من نگرانم..." او در حالی که به مزارع نگاه میکرد، با خودش فکر کرد، عادتی که هر وقت کار سختی پیش میآمد، داشت. "فقط بگذار به عهده من! از این به بعد، او را "لوبیای چسبناک" صدا میزنیم،" او خندید و گفت. "از اینکه سی روز در ماه لوبیای چسبناک را تفت میدهید خسته شدهام، اما او هنوز هم آنها را با خوشحالی میخورد، چه پسر بیچارهای!"
او لبخند زد و چشمانش اشک آلود شد، در حالی که دائو دوا را تماشا میکرد که در حیاط میدود، مثل مرغ هیس هیس و جیک جیک میکرد و کاملاً از او تقلید میکرد...
صبح یکشنبه، آقای مان خیلی زود از خواب بیدار شد و همسرش نیز با عجله برنج پخت و غذا را برای سفر بستهبندی کرد. آقای بونگ که میدانست آقای مان و نوهاش دائو دوآ به شهر میروند، به آنها کمک کرد تا به بزرگراه برسند. جاده خاکی قرمز و پر دستانداز، سربالایی و سرپایینی داشت، آقای مان از پشت تلوتلو میخورد، دائو دوآ در میان آنها له شده بود و چهرهاش گیج شده بود. سفر بیش از سیصد کیلومتر بود و وقتی رسیدند، دیگر عصر شده بود. آقای مان برای یک راننده تاکسی موتوری دست تکان داد و آدرس نوشته شده روی کاغذ را به او داد. راننده که با مسیر آشنا بود، با سرعت حرکت کرد. چندین بار، آقای مان احساس خستگی کرد و به شانه راننده زد و گفت: «بگذار من و نوهام پیاده شویم و پیاده برویم!» راننده از ته دل خندید و دوباره با سرعت رفت.
آقای مان مدت زیادی ایستاد و به دروازه برنزی بلند و پیچیده حکاکی شده خیره شد. زیر لب غرغر کرد: «تس تسک... چه دروازهای، مثل یک قلعه.» دو دوآ به پیراهنش چسبیده بود و با ترس به اطراف نگاه میکرد. فریاد زد: «مان!» سپس با صدای بلند به دروازه کوبید و یک سگ ژرمن شپرد بزرگ بیرون دوید.
MH: وو ون |
دروازه باز شد و زنی تپل سرش را بیرون آورد و با عصبانیت گفت: «دنبال کی میگردید!؟» مرد با پوزخندی پرسید: «خانم، مان کجاست؟» زن با عصبانیت پرسید: «اسمت چیه که بتونم درست صدات کنم؟» مرد با عصبانیت جواب داد: «من پدرشم! فهمیدی؟»
زن سریع سر تکان داد و با عجله دروازه را باز کرد. از تمام پلهها به سمت ایوان بالا رفت، نفس نفس زنان سرش را بالا آورد و پسرش را دید که روبرویش ایستاده است. «بابا؟» «بله، منتظر بودم که به خانه بیایی، برای همین برای کار مهمی آمدم بالا.» گفت: «چی شده؟ اول بیا داخل، بابا!» سپس رو به پسرش، داو دوا، کرد: «این بچهی کیست، بابا؟» «بیا داخل، حرف بزنیم.»
آقای مان به داو دوا دستور داد که آرام روی صندلی باغ بنشیند، سپس مان را به جلو فراخواند: «این پسر کوچک را وقتی داشتم چمن میزدم، روی تپه پیدا کردم. او چهرهای روشن و مهربان دارد، اما متأسفانه دستش معلول است. او را به خانه ببر و بزرگش کن. تو و همسرتان بیفرزند هستید و داشتن او شادی را به خانهتان میآورد و شما هم کار خوبی انجام میدهید.»
قبل از اینکه بتواند جملهاش را تمام کند، مان با عصبانیت اعتراض کرد: «بابا، به چی فکر میکنی؟ من نمیخوام اون پسر رو به فرزندی قبول کنم، میتونی بهش فکر کنی...» آقای مان با تکان دادن دستش گفت: «بسه، بسه!» او با قدمهای محکم از در بیرون رفت و به سمت دائو دائو رفت که غرق تماشای پرستوهای توی قفس بود. او دائو دائو را برداشت و یک کلاه پارچهای روی سرش گذاشت. «برو خونه، پسر، برگرد پیش پدربزرگ و مادربزرگت، هر چی گیرت اومد بخور!» مان از ایوان صدایش زد: «بابا...» آقای مان بدون اینکه به عقب نگاه کند، جلو رفت.
پنج سال از فوت او میگذرد. دائو دوا کوچولو حالا دوازده ساله است؛ او در چمنزنی، مراقبت از گاوها و پختن غذا، کارهای پدربزرگش را به عهده میگیرد. گاهی اوقات، پدربزرگش بدون پلک زدن به او خیره میشود، انگار خدا، با دیدن زندگی مهربان و پرهیزگارانهاش، او را در سن پیری به او رسانده است.
دو دوآ نیمی از روز را در مدرسه و نیمی دیگر را در مزارع کار میکرد. اگر به جای دوری میرفت، با عجله پیش پدربزرگش برمیگشت. پسر و همسرش که در شهر زندگی میکردند، فقط سالی دو بار به دیدنش میآمدند و دوباره آنجا را ترک میکردند. وقتی پدربزرگش بیمار بود، دو دوآ تنها کسی بود که در کنارش بود. او مهربان بود، اما چهرهاش همیشه متفکر بود. دو دوآ که حالا بزرگ شده بود، میدانست که پدربزرگش او را روی تپه پیدا کرده است. پس از اتمام کارهایش، اغلب بهانهای برای چمنزنی پیدا میکرد و تنها به جایی میرفت که پدربزرگش گریه او را میدید. دو دوآ مدت زیادی آنجا مینشست و سپس عصرها بیصدا به خانه برمیگشت. دوران کودکی او حول باغ، باد، پدربزرگش و این تپه میچرخید. او به یاد میآورد که مادربزرگش لالاییهایی مانند "اوه، اوه، پل چوبی میخ شده است..." میخواند، آن لالاییهای غمانگیز که عمیقاً در حافظهاش ریشه دوانده بودند.
گاهی اوقات چهره والدینش را شبیه این یا آن شخصی که در تلویزیون دیده بود تصور میکرد، سپس به بازویش که مثل یک تکه گوشت اضافی بود نگاه میکرد و با ناراحتی فکر میکرد: "من هنوز هم میتوانم وقتی بزرگ شوم همه این کارها را انجام دهم... چرا آنها مرا ترک کردند...؟" او بیصدا هق هق میکرد. بسیاری از شبها، وقتی میخوابید، آقای مان کنارش مینشست و با یک پنکه بامبو او را باد میزد. گاهی اوقات صدای زمزمه و هق هق او را در خواب میشنید. او نوه خواندهاش را بیشتر از پسر خودش در شهر دوست داشت. با غروب آفتاب، بوق ماشینی از بیرون دروازه به صدا درآمد و پسرش برگشت. اخیراً، او مرتباً به خانه میآمد، همیشه با هدایایی برای او. از بیرون دروازه، میتوانست صدای شاد پسرش را بشنود: "دو دوآ، پدربزرگ کجاست؟" دو دوآ مودبانه پاسخ داد: "پدربزرگ در حیاط خلوت مشغول کندن زمین است." سپس به باغ رفت تا بهانهای برای گذاشتن کاه برای گاوها پیدا کند.
پدر و پسر روی ایوان نشستند و مان در گوش پدرش زمزمه کرد: «زمین ما حالا ارزش طلا را دارد، بابا. دارند آماده میشوند که یک جاده بزرگ از اینجا بسازند، جادهای که به یک منطقه توریستی منتهی میشود. نقشه من این است...» او صدایش را پایین آورد: «به زودی کسی را به اینجا میآورم تا زمین ما را بررسی کند و یک خانه باغ به سبک اروپایی طراحی کند. من و همسرم اینجا با شما زندگی خواهیم کرد، بابا، و ویلای کنار خیابان را اجاره خواهیم داد...»
«خب، چیزی که گفتی به نظرم خوب میاد، اما من یه کشاورزم، به سبک زندگی روستایی عادت دارم. فقط بذار اینجا بمونم و گاو و اردک پرورش بدم، سبزیجات بکارم. تو تو شهر بمون، امنتره.» مان با عصبانیت گفت: «بابا! ما چه جور پدر و پسری هستیم؟ ما حتی نمیتونیم بیشتر از دو جمله با هم باشیم.» سپس بلند شد و موهای مرتب شانه شدهاش را صاف کرد: «من الان دارم میرم. هفته دیگه برمیگردم تا باهات صحبت کنم، بابا. یه کم فکر کن...»
آقای مان بیصدا سبدهایی را که تازه بافته بود، روی هم چید، بدون اینکه زحمت نگاه کردن به پسرش را به خود بدهد. او سبدها را به ایوان برد و به باغ رفت تا دائو دوآ را پیدا کند. در گرگ و میش کمنور، دائو دوآ کنار تودهای از کاه خیس نشسته بود، دست سالمش را دور زانویش حلقه کرده بود، چانهاش را روی بازوی اضافیاش گذاشته بود و چشمانش به دوردستها دوخته شده بود...
«لوبیا اسفناج! بیا اینجا پیش پدربزرگ!»
دوا برگشت و در گرگ و میش هوا، چهره نگران پدربزرگش را دید. نمیفهمید چه چیزی او را تا این حد غمگین کرده است. پدربزرگ به چشمان شفافش نگاه کرد، چشمانی که همیشه گیج و متفکر بودند. او را محکم در آغوش گرفت و بوی تند عرق پشتش را استنشاق کرد.
شب. داو دوا عمیقاً خوابیده بود، چهره کودکانهاش در نور چراغ میدرخشید. با دقت به او خیره شد. بعد از مدتی، با لرز به دنبال یک تکه کاغذ و یک خودکار گشت، در حالی که به سمت سکوی چوبی وسط اتاق خم شده بود و با دقت نوشت: «وصیتنامه... نام من... است».
باد شبانه هنوز بیرون میوزد.
دانشگاه دولتی و غیرانتفاعی جیائو (VU NGOC GIAO)
اخبار و مقالات مرتبط:
منبع






نظر (0)