Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

داستان کوتاه: پشت بام

Việt NamViệt Nam01/12/2024


(روزنامه کوانگ نگای ) - سیم با زحمت تخت آویز را به پشت بام حمل کرد. شکم هشت ماهه باردارش برآمده بود. سیم در حالی که تاب می‌خورد، از نسیم لذت می‌برد و چشمانش دختر سه ساله‌اش را که دوچرخه‌سواری می‌کرد، در پشت بام تماشا می‌کرد. اخیراً، سیم علاوه بر آشپزی و انجام کارهای خانه، اغلب برای لذت بردن از نسیم به اینجا می‌آید.

در ابتدا، سیم فقط می‌خواست بعد از روزهای کاری پراسترس یا وقتی از شوهرش کلافه شده بود، کمی استراحت کند. بعداً، ایده تبدیل پشت بام به یک فضای کاری به ذهنش رسید تا از دیدن شوهرش که مدام در حال رفت و آمد است، جلوگیری کند. او میزش را به پریز برق وصل کرد تا بتواند لپ‌تاپ و تلفنش را راحت شارژ کند. او همچنین یک پنکه کوچک برای استفاده در روزهای آرام آورده بود. بنابراین، بعضی روزها سیم تمام روز را به جز زمان غذا خوردن، روی پشت بام می‌گذراند. او امروز یک وسیله و فردا یک وسیله دیگر اضافه می‌کرد و در صورت نیاز چیزهای بیشتری اضافه می‌کرد. طولی نکشید که پشت بام عملاً به یک اتاق کوچک تبدیل شد.

وقتی سیم اجاق گاز کوچکش، چند بسته نودل فوری و چند قابلمه و ماهیتابه قدیمی را آورد، با تعجب متوجه شد که آنجا شبیه یک اتاق اجاره‌ای است. اتاقی به‌هم‌ریخته و موقت بود، درست مثل تمام اتاق‌های اجاره‌ای که سیم در طول ده سال جوانی‌اش در آنها زندگی کرده بود. و سیم تازه کمتر از یک سال پیش، زمانی که خانه رویایی‌اش را ساخت، از زندگی اجاره‌نشینی فرار کرده بود.

MH: وو ون
MH: وو ون

سیم نمی‌توانست تمام کوچه‌های کوچک هانوی را که از زمان اولین ورودش به شهر با کوله پشتی‌اش در آنها اقامت کرده بود، به خاطر بیاورد. اتاق‌های تنگ، که بیش از ده متر مربع نبودند، سه یا چهار دانشجوی فقیر را در خود جای داده بودند که با صرفه‌جویی و پس‌انداز هر پنکه‌ای، زندگی می‌کردند. اتاق‌های با سقف کوتاه و سقف حلبی در تمام تابستان مانند تنور بودند و گاهی اوقات به ۴۰ درجه سانتیگراد می‌رسیدند. شب‌ها، سیم و دوستانش روی زمین آب می‌ریختند تا دراز بکشند و حتی با پنکه‌ای که مستقیماً به سمت صورتشان گرفته شده بود، باز هم احساس خنکی نمی‌کردند. بعضی از اتاق‌ها در وسط خیابان، مانند یک لگن، قرار داشتند. در فصل بارندگی، آب از بالا به پایین سرازیر می‌شد و تا پایین تخت بالا می‌آمد. بعضی دیگر درست کنار خانه صاحبخانه بودند. پیاده‌رو مشترک فقط حدود یک متر عرض داشت و وسایل نقلیه در دو طرف آن پارک شده بودند و نیاز به مانور مداوم داشتند. هر کسی که زودتر می‌رسید، وسیله نقلیه خود را در دورترین نقطه داخل پارک می‌کرد و برداشتن آن مانند عبور از مرز بود.

سیم چهار سال آنجا زندگی کرد و مدرک «پارکینگ اصلی» را از پانسیون گرفت، با این حال هر روز صبح تقریباً دیر سر کار می‌رسید. صاحبخانه عاشق حیوانات بود، بنابراین سگ و مرغ‌های بانتام نگه می‌داشت. اتاق سیم رو به محوطه حیوانات بود و در روزهای گرم، بوی ادرار سگ و فضله مرغ برای حمله قلبی کافی بود. شب‌ها، موش‌ها با سر و صدا روی پشت بام می‌دویدند. او فکر می‌کرد ازدواج او را از اجاره‌نشینی خلاص می‌کند، اما معلوم شد که این فقط یک مهاجرت دیگر از شهری به شهر دیگر، از یک پانسیون به پانسیون دیگر است. حالا که به گذشته نگاه می‌کند، نمی‌فهمد که چرا چنین زندگی‌ای را انتخاب کرده است. او می‌توانست به راحتی پول خودش را به دست آورد و زندگی بهتری داشته باشد. همه اینها به خاطر رویای داشتن خانه خودش بود.

سیم و شوهرش شهر را ترک کردند و به زادگاهشان بازگشتند و قطعه زمینی در حومه شهر خریدند. آنها مجبور شدند برای ساخت خانه دو طبقه خود با اتاق زیر شیروانی، وام سنگینی بگیرند. به نظر می‌رسید خانه بزرگ نوید زندگی راحت‌تری را می‌دهد. با این حال، مشکلات مالی منجر به مشاجرات مکرر بین سیم و شوهرش شد. در واقع، هر دو بدخلق بودند و چون همسن بودند، هیچ‌کدام حاضر به سازش نبودند. سیم، عاشق ادبیات و زیبایی، به شدت به دنبال مردی بود که او را در آغوش بگیرد و اشتباهاتش را بپذیرد. این باعث شد که سیم شوک زنی را تجربه کند که وارد ازدواج می‌شود و رویاهایش را در هم می‌شکند.

شوهر سیم مثل یک زن است؛ او نگران چیزهای بزرگ نیست، در عوض همیشه در مورد مسائل بی‌اهمیت غر می‌زند. چرا ماهی سرخ‌شده خیلی خشک است؟ چرا گوشت سرخ‌شده خیلی شور است؟ اگر لباس‌ها را این‌طور بشویید، قبض‌های برق و آب در پایان ماه سر به فلک می‌کشد. سیم از بوی سیر متنفر است، اما شوهرش همیشه در هر وعده غذایی سیر را در سس غوطه‌ور می‌کند. سیم از باغچه سبزیجات پر از کود گاومیش متنفر است، اما شوهرش هنوز هم هر روز آن را برای کود دادن به خانه می‌آورد. سیم از عادت شوهرش که همه چیز را به هم ریخته رها می‌کند، متنفر است، حتی او را مجبور می‌کند که بعد از غذا خوردن یک کاسه را بشوید. شوهر سیم سوالات غیرضروری می‌پرسد، در مورد همه چیز زیر نور خورشید صحبت می‌کند، در مورد امور دیگران بیشتر از امور خودش می‌داند. او نگران تمام شدن برنج فردا نیست، اما دائماً درگیر دعواهای کوچک است. آخر ماه، نه پولی برای بهره بانکی دارد، نه شهریه مدرسه بچه‌ها، و نه حتی یک رول دستمال توالت، با این حال از قبل نقشه کشیده که مخفیانه بدهی‌های دیگران را پرداخت کند.

سیم فرزند دومش را باردار بود و هر بار که برای سونوگرافی می‌رفت، شوهرش حتی یک بار هم نپرسید که آیا بچه سالم است یا نه. سیم عکس‌های سونوگرافی را به او می‌داد، اما او حتی زحمت نگاه کردن به آنها را هم به خود نمی‌داد. چشمانش به تلفنش دوخته شده بود و اوضاع آن طرف دنیا را بررسی می‌کرد. سیم تمام روز خستگی‌ناپذیر کار می‌کرد و حتی وقتی شوهرش از سر کار به خانه می‌آمد، باز هم در مورد هر چیز کوچک خانه ایراد می‌گرفت. وقتی سیم شکایت می‌کرد، شوهرش به او خیره می‌شد و می‌گفت: «چه غلطی می‌کنی که اینقدر خسته‌ای؟» داشتن چنین شوهری چه فایده‌ای دارد؟

مدت زیادی بود که در خانه سیم، صحبت چندانی بینشان رد و بدل نمی‌شد. دختر بزرگش مدرسه بود، دختر کوچکش هنوز در رحمش بود و سیم و شوهرش فقط در مواقع ضروری با هم صحبت می‌کردند. هر بار که صدای شوهرش را می‌شنید که در را می‌بندد و به سر کار می‌رود، سیم نفس راحتی می‌کشید. وقتی شوهرش خانه بود، سیم اغلب به پشت بام می‌رفت. اخیراً، شرکت شوهرش کار کمتری داشت و گاهی اوقات 70 درصد مرخصی با حقوق می‌گرفت. در نتیجه، سیم بیشتر وقتش را روی پشت بام می‌گذراند تا در خود خانه - خانه‌ای که تمام جوانی‌اش را برای ساختنش پس‌انداز کرده بود. خانه یک آشپزخانه کوچک داشت که سیم با دقت تمام هر کاسه چینی، هر بشقاب گلدار، هر جفت چوب غذاخوری را در آن انتخاب کرده بود. خانه یک اتاق خواب زیبا داشت، حتی از بالش و پتو گرفته تا هر پتو. خانه پرده‌های گلدوزی شده و پنجره‌ای مشرف به مزارع برنج داشت، جایی که برنج‌ها شروع به رسیدن می‌کردند و پر از دانه‌های معطر بودند.

اما حالا، سیم پشت بام را دنیای خود می‌دانست. به اطرافش، جایی که نشسته بود، نگاه کرد؛ پشت بام ۱۲۰ متر مربعی به دو قسمت تقسیم شده بود. یک طرف آن با آهن موج‌دار برای خشک کردن لباس‌ها پوشیده شده بود. این طرف فقط تا حدی پوشیده شده بود و بقیه آن با یک قاب فلزی برای پرورش گل‌ها باز مانده بود. خورشید هنوز مستقیم می‌تابید، باران همچنان می‌بارید و هیچ راهی برای متوقف کردن باد شدید وجود نداشت. دیشب، فرزندش به خانه پدربزرگ و مادربزرگش رفته بود، بنابراین سیم پشه‌بندش را برای خواب به اینجا آورده بود. نیمه‌شب از خواب بیدار شد و به ماه که از پشت ابرهای تیره بیرون زده بود نگاه کرد، ناگهان از خود پرسید که آیا اینجا واقعاً خانه اوست؟

چرا توی رختخوابت نمی‌خوابی؟ اگر شب‌ها وقتی شبنم می‌بارد، اینجا بیایی مریض می‌شوی.
- اینجا امن‌تره.
- کسی با من کاری نداره که برام دردسر درست کنه؟
شوهر بالش را درست کنار سیم انداخت و دراز کشید. آه سنگینش با صدای باد در هم آمیخت.
- یادمه وقتی تازه ازدواج کرده بودیم، تابستون خیلی گرم بود، توی حیاط اتاق اجاره‌ایمون حصیر پهن می‌کردیم تا از نسیم لذت ببریم. یه شب خوابمون برد و پشه‌ها نزدیک بود ما رو نیش بزنن. نسیم دریا روی زبونمون نمک بود. قبلاً می‌گفتی صدای بوق کشتی تو شب، صدای تنهاییه که تو اقیانوس پهناور دنبال یه همدم می‌گرده. یادته؟
- اممم... یادم اومد.
- من آن زمان نا را باردار بودم. هوا خیلی گرم بود؛ یک روز، از سر کار به خانه آمدم و یک کیسه بزرگ یخ خریدم تا دور خودم بپیچم. هر دوی ما آرزو داشتیم به زادگاهمان برگردیم و خانه‌ای بسازیم. یادت هست؟
- اممم... یادم اومد.

آن خاطره سیم را تحت تأثیر قرار داد. او به گل‌های رز شب‌شکوفا نگاه کرد، عطرشان بسیار قوی بود. انواع گل‌های رز رونده وجود داشت که همه را شوهرش خریده و از آنها مراقبت می‌کرد. گهگاه، او می‌شنید که شوهرش با افتخار می‌گفت: «من همین الان یک بوته گل رز خیلی ارزان پیدا کردم، تنها عیبش این است که مجبور شدم برای خریدنش خیلی دور بروم. اما مطمئنم که تو از آن خوشت می‌آید.» او گفت که پشت بام را به باغی تبدیل می‌کند، با گل‌هایی که هر روز شکوفا می‌شوند، انگورهایی که به صورت خوشه آویزان هستند و کدوها و کدو تنبل‌هایی که در هر فصلی میوه می‌دهند. «تا تو و بچه‌ها بتوانید عصرهای خنک به آنجا بیایید و بازی کنید.» مطمئناً شوهر سیم نمی‌خواست پشت بام را به یک اتاق کوچک در خانه‌شان تبدیل کند. سیم برگشت تا چیزی بگوید، اما دید که انگار شوهرش به خواب رفته است...

وو تی هوین ترانگ

اخبار و مقالات مرتبط:



منبع: https://baoquangngai.vn/van-hoa/van-hoc/202412/truyen-ngan-san-thuong-9ab42e0/

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
غذای قومی تایلندی

غذای قومی تایلندی

لابستر با سس کره سیر

لابستر با سس کره سیر

فصل طلایی در سرزمین مادری هوآ تین.

فصل طلایی در سرزمین مادری هوآ تین.