(روزنامه کوانگ نگای ) - ترائو پس از گذاشتن دستمزدش در جیب ژاکتش، قصد رفتن به خانه را داشت، اما معدهاش از گرسنگی به قار و قور افتاده بود، بنابراین تصمیم گرفت چیزی برای گرم کردن خودش بخرد. ناگهان، ترائو پیرزنی را دید که در گوشهای از بازار با سبدی پوشیده از پارچه، کز کرده بود. ترائو نزدیکتر شد و پرسید:
چی میفروشی خانم؟
پیرزن از دیدن کسی که برای خرید چیزی ایستاده بود، بسیار خوشحال شد و با دستان لرزان، پرده را کنار زد و گفت:
- من نان میفروشم، دوست داری کمی بخری؟
میخواست بپرسد که آیا نان هنوز ترد است یا نه، اما وقتی نان خیس خورده را در دستان پیرزن و نگاه منتظرش دید، نتوانست خودش را راضی کند که آنجا را ترک کند.
- من پنج تا میگیرم، مادربزرگ. معمولاً چه ساعتی سر کار میروی؟
- وقتی همه چیز تمام شد، عمو، به خانه برمیگردیم.
- خانه ات همین نزدیکی هاست؟ بچه ها و نوه هایت حتماً خیلی نگرانت هستند که شب ها این طوری وسایل می فروشی. به هر حال، هر چه از من باقی مانده بگذار من بردارم.
- من همینجا میرم خونه. فقط به اندازه کافی بردار. زیاد خوردن اسرافه. تا صبح اینجا میشینم. به هر حال خوابم نمیبره.
با دنبال کردن اشاره دست پیرزن، چشم ترائو به پایه پل افتاد. تکه نان جویده شده در گلویش گیر کرد و ترائو روی پیادهرو نشست و به چراغهای درخشان شهر خیره شد. ترائو کیسه نانش را برداشت و به اتاق اجارهایاش بازگشت. هر وقت ترائو از آنجا رد میشد، چندین سگ از کوچهها بیرون میدویدند و با صدای بلند پارس میکردند.
ترائو در هجده سالگی به عنوان کارگر کارخانه شروع به کار کرد. در ابتدا، او در یک کارخانه چای نزدیک خانهاش کار میکرد. در آن زمان، مادرخواندهاش هنوز زنده بود، بنابراین ترائو خانهای برای بازگشت داشت. پس از فوت مادرش و دعوای خواهر و برادرهایش بر سر زمین، ترائو به عنوان یک فرزندخوانده، خانهای نداشت. ترائو زادگاهش را به مقصد شهر ترک کرد و در مناطق صنعتی سرگردان شد و در کارخانههای مختلف کار کرد. او به دنبال «مراتع سرسبزتر» نبود، بلکه به این دلیل بود که اوضاع سخت بود و سفارشات نامشخص بودند، بنابراین مشاغل فقط کارگران فصلی استخدام میکردند. در چند سال گذشته، ترائو شغل ثابتی در یک شرکت داشته و درآمد کافی برای تأمین هزینههای زندگیاش داشته است. در واقع، زندگی مجردی، بدون خانواده یا بار مسئولیت، ساده خواهد بود، اما برای به دوش کشیدن مسئولیت یک خانواده، حقوق یک کارگر کارخانه به سادگی ناکافی است.
عبارت «بیا از هم جدا شویم» برای ترائو بسیار آشنا بود. سالها بود که او دنبال هیچ زنی نرفته بود. نه به این دلیل که ایمانش را به عشق از دست داده بود، بلکه با افزایش سن، شادی گرانبهاتر و کمیابتر میشد. روزی، در حالت مستی، کسی از ترائو پرسید که آیا از زندگیاش به عنوان یک کارگر فقیر کارخانه خسته شده است. ترائو سرش را تکان داد و لبخند زد. زندگی آسان نیست. چند سال گذشته سخت بوده، تورم بر وعدههای غذایی هر خانوادهای تأثیر گذاشته و بسیاری از مردم در حال مبارزه هستند. داشتن شغل برای امرار معاش، خود نعمت بزرگی است. ممکن است از نظر مالی فقیر باشیم، اما نمیتوانیم از نظر روحی فقیر باشیم. نمیتوانیم تا ابد خودمان را به پایین بکشیم. باید پرواز کنیم! حتی بدون بال، باید از زیر بار پول پرواز کنیم.
- خیلی خوب به نظر میاد. اما اگه به خاطر پول نبود، چرا بعد از پایان شیفتت به عنوان کارگر اجیر شده و بار زدن اجناس در بازار عمده فروشی ادامه میدی؟
- خب... برای اینکه وقتی بعداً کسی نیاز داشت به من تکیه کند، اوضاع برایش کمتر سخت باشد.
مرد به نشانهی سلام، شانهی ترائو را نوازش کرد و سپس بیسروصدا در کوچهی باریک ناپدید شد. ترائو با عجله به بازار عمدهفروشی رفت تا به موقع برای تخلیهی کالاهایش برسد. زنان بازار خیلی به ترائو علاقه داشتند. همه او را مسخره میکردند و میپرسیدند: «دوست داری داماد من شوی؟» ترائو به آرامی لبخند زد و گفت: «فقط میترسم دخترانتان به خاطر فقیر بودنم به من نگاه تحقیرآمیزی کنند.» یکی زبانش را به صدا درآورد و گفت: «آن مرد، شاید فقیر باشد، اما هر که با او ازدواج کند خوششانس خواهد بود. بسیاری از افرادی که با مردان ثروتمند ازدواج میکنند، در نهایت با اشک زندگی میکنند.» این سخنان بیسروصدا باعث شد دائو سرخ شود. ترائو نمیدانست که در این بازار شلوغ، کسی بیسروصدا منتظر اوست. وقتی او ترائو را برای حمل آن کیسههای کالا استخدام کرد، دائو مخفیانه ناپدید شدن کمر تنومندش را در بازار تماشا کرد. دلش میخواست یک مشت برنج داغ و چسبناک به ترائو بدهد، اما جرات نمیکرد. موقع پرداخت پول، میخواست چند سکه اضافی هم به او بدهد، اما ترائو قبول نمیکرد. گاهی دلش میخواست حالش را بپرسد، اما کلمات در گلویش خفه میشدند.
ناگهان، ترائو به یاد پیرزنی افتاد که نان میفروخت. او نمیتوانست بفهمد که چرا چند روز گذشته او را در حال فروش نان ندیده بود. ترائو با دنبال کردن اشارهی پیرزن، به پای پل رفت. از پیرزن نانفروش پرسید و کسی جواب داد: «پیرزن چند روز گذشته آنجا بیمار بوده است. امروز صبح، از او مقداری دارو خریدم.» پیرزن روی یک حصیر کهنه که روی زمین پهن شده بود، کز کرده بود. با دیدن کسی که نزدیک میشد، چشمانش را باز کرد و از شناختن او بسیار خوشحال شد.
ترائو میخواست از پیرزن بپرسد که چرا به زادگاهش برنمیگردد، اما خوشبختانه این کلمات از گلویش خارج نشد. اگر او زادگاه و فرزندی داشت، زیر پل له نمیشد. همین که چند سکه در جیب ژاکت پیرزن گذاشت و برگشت تا برود، ترائو ناگهان دردی در قلبش احساس کرد. با توجه به باد شدید و سلامتی ضعیفش، امشب چه اتفاقی برای پیرزن خواهد افتاد. آیا دوباره او را با سبد نانش که در دروازه بازار نشسته است، خواهد دید؟ یا... این فکر ناگهان مانند آتش شعلهور شد و ترائو برگشت و گفت: «بگذار چند روزی تو را به اتاق اجارهایام برگردانم تا از تو مراقبت کنم تا خوب شوی. اینجا خیلی باد میوزد.»
آن شب، دائو معشوقش را در بازار ندید. چند روز بعد، بازار پر از صحبتهایی بود که ترائو پیرزنی را برای مراقبت به خانه آورده بود. برخی زیر لب غرغر میکردند: «او خودش هم فقیر بوده و حالا دارد یک پیرزن را به خانه میآورد؟ کدام دختری حاضر است با او ازدواج کند؟» اما برخی دیگر میگفتند: «او فقیر است، اما خوشقلب است. او به یک غریبه خیلی اهمیت میدهد، چه برسد به همسر و فرزندانش.»
دائو که مضطرب بود، زودتر از موعد غرفهاش را بست تا ترائو را پیدا کند. وقتی دائو رسید، ترائو تازه وارد کارخانه شده بود. چند نفر در پانسیون با کنجکاوی پرسیدند که آیا دائو دوست دختر ترائو است یا نه. دائو چند تار مویی را که به صورت سرخ شدهاش چسبیده بود کنار زد و فقط توانست لبخند بزند. پیرزن با دیدن کسی که از راه رسید، از روی تختش بلند شد و با لرز پرسید: «دنبال ترائو میگردی؟» به دلایلی، احساسی از دلسوزی در قلب دائو جوشید. اتاق پانسیون ساده کمی نامرتب بود و فاقد حس زنانه. روی میز، یک کاسه فرنی هنوز کمی گرم بود که احتمالاً ترائو قبل از رفتن به سر کار برای پیرزن پخته بود. زیر تخت، یک دست لباس کارگری نشسته در لگن افتاده بود. دائو میخواست چند کلمهای غر بزند، اما ناگهان یادش آمد که او برایش چه معنایی دارد. دائو پس از دادن فرنی به پیرزن، شستن لباسها و مرتب کردن، بالاخره آنجا را ترک کرد...
ترائو از پیرزن پرسید که آیا پری از کوزه نمک بیرون آمده است، چون خانه خیلی تمیز و مرتب بود. یا... او بیمار بود اما هنوز سعی میکرد همه آن کارها را انجام دهد؟ پیرزن لبخندی زد و گفت: «واقعاً یک پری وجود دارد. این پری بسیار زیبا و مهربان است.» پری فقط زمانی ظاهر میشد که ترائو به سر کار میرفت. این چند روز گذشته، شرکت سفارش زیادی داشت، بنابراین کارگران مجبور بودند دائماً اضافه کاری کنند. با وجود خستگی، ترائو احساس خوشحالی میکرد زیرا کسی بعد از کار در خانه منتظرش بود. او سالها بود که این احساس را تجربه نکرده بود. او به دیگران که والدینی داشتند که با آنها غذا میخوردند و از صبح تا شب با هم میخندیدند، حسادت میکرد. مواقعی بود که آرزو میکرد والدینی داشته باشد که در پیری از آنها مراقبت کند. پیرزن ظاهر شد و حتی با غذاهای ساده، خوشحال بود. به همین دلیل چندین بار پیشنهاد داد که وسایلش را جمع کند و به زیر پل برود، اما ترائو امتناع کرد. در نهایت، فقط یک کاسه و چوب غذاخوری اضافی بود. ترائو اضافه کاری میکرد و وقتی وقت آزاد داشت، در بازار به عنوان باربر کار میکرد؛ میتوانست از پس مخارج زندگی بربیاید. با خودش فکر کرد: «چطور است اینجا بمانی و مادر من باشی؟» در واقع گفتن این جمله آنقدرها هم سخت نبود. وقتی این جمله را گفت، ترائو احساس کرد باری از روی قلبش برداشته شد. فقط پیرزن باقی مانده بود، چشمانش پر از اشک بود و نمیتوانست صحبت کند. او تقریباً تمام عمرش را در پرسه زدن و مواجهه با افراد بیشماری گذرانده بود، داستانهای بیشماری از طبیعت انسان و آداب و رسوم دنیا شنیده بود. او فقط دیده بود که مردم والدین خود را به خاطر پول رها کنند. چه کسی حاضر است غریبهای را سوار کند و به خانه بیاورد تا مادرشان باشد؟ ترائو خندید و گفت: «چیزهای خوب زیادی در دنیا وجود دارد، فقط تو هنوز آنها را نشنیدهای.»
همه برای کمک به او دست به کار شدند، یک کمد پارچهای اضافه کردند و یک تخت بزرگتر به ترائو دادند. بعضیها یک بطری روغن دارویی به او دادند، بعضی دیگر چند بسته دارو. بعضیها برایش یک جفت صندل و یک کلاه نو خریدند. بعضی دیگر، وقتی دیدند ترائو برای کار رفته و نگران غذای ناچیز پیرزن است، برایش یک کاسه سوپ آوردند. گاهی اوقات پیرزن را دعوت میکردند تا با آنها غذا بخورد؛ هر چه تعداد افراد بیشتر، بهتر. عمل ترائو در پذیرایی از پیرزن مانند بارانی گوارا بود و روحهایی را که از سختیهای امرار معاش و خستگی زندگی روزمره پژمرده شده بودند، تغذیه میکرد. آنها فکر میکردند که زندگی هنوز هم خوبیهای زیادی دارد و باید با آرامش زندگی کنند و به یکدیگر دلسوزی نشان دهند.
پیرزن که از ماندن تمام وقت در خانه حوصلهاش سر رفته بود، تصمیم گرفت سبزیجات را ترشی کند و آنها را برای فروش به بازار انتهای خیابان ببرد. بازار عمدتاً به کارگران کارخانه خدمات میداد، بنابراین همه چیز ارزان بود. هنگام فروش، متوجه شد که باران میبارد و برای کارگران جوانی که کسی را نداشتند که لباسهایشان را برایشان بیاورد، متاسف شد، بنابراین با عجله به خانه برگشت. حیاط پوشیده از برگهای ریخته شده بود؛ کارگران مشغول اضافه کاری بودند، بنابراین خوشبختانه او آنجا بود تا آن را جارو کند. او همچنین قطعه زمین پر از گیاه را شخم زد و چند ردیف سبزیجات کاشت.
یک بار، وقتی ترااو از سر کار به خانه آمد، دید که دائو روی پلههای خانه نشسته و لباس میدوزد. او آنجا ایستاد و مدت زیادی به او خیره شد، قلبی پر از احساس. همسایهها با دیدن این صحنه، برنج میشستند و زمزمه میکردند: «پیراهنم از درز پاره شده / همسرم هنوز اینجا نیست، مادر پیرم اینجا نیست که بدوزد.» دائو، خجالتزده، وانمود کرد که دارد ترااو را به خاطر نداشتن سوزن و نخ در خانه سرزنش میکند. آنها مجبور شده بودند زودتر به بازار بروند تا یکی پیدا کنند. او از خودش میپرسید که او چه نوع لباسی میپوشد، که لباس فرم هر کارگر به اندازه یک دست نخهای گشاد دارد؟ و چرا ریش و موهایش اینقدر پرپشت است؟ او پیر و زشت به نظر میرسید. ترااو از شنیدن این سرزنش بسیار خوشحال شد. مادرش همچنین گفت: «فقط کسی که اهمیت میدهد، در مورد مو و لباسهایت غر میزند.» گاهی اوقات، چون ترااو تشنه توجه بود، اجازه میداد کمی ژولیدهتر شود. صبحها، عمداً رختخواب و دمپاییهایش را دم در خانه پخش و پلا میگذاشت. عصرها که برمیگشت، همه چیز را مرتب و منظم میدید. ترائو با تماشای دائو که بیرون سبزیجات میچید، به مادرش گفت:
- ما باید خیلی مراقب دختر باهوشی مثل تم باشیم. اگه بیخیالش بشیم، یکی میدزدتش. درسته مامان؟
پیرزن با دیدن نگاههای خجالتی و عاشقانهی آن زوج، لبخندی بیدندان زد. ترائو هرگز تصور نمیکرد که خوشبختی تا این حد شیرین به سراغش بیاید. او که از کسی که زادگاه یا خانوادهای نداشت، حالا خانوادهای با مادر پیرش و زنی سختکوش و دوستداشتنی داشت. او از حقوق ناچیز کارگریاش شکایت نمیکرد. از بوی عرق روی پیراهن کارگری رنگورورفتهی او شکایت نمیکرد. از پانسیون فقیر با کارگران صادق و سادهاش شکایت نمیکرد. اهالی پانسیون برای ترائو شادی میکردند و میگفتند که خوشبختی اغلب به سراغ کسانی میرود که لیاقتش را دارند. با تماشای ترائو و مادرش که پس از یک روز کاری سخت دور میز شام جمع شده بودند، میشد دید که این شهر باشکوه، آنطور که اغلب میگویند، فقط «گل برای ثروتمندان، اشک برای فقرا» نیست. این افراد تنها در کنار یکدیگر آرامش پیدا میکردند و خانهای تشکیل میدادند...
وو تی هوین ترانگ
لینک منبع








نظر (0)